▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
مجید سرش را به طرف او چرخاند. برگهها هنوز روی میز رعنا بودند.
«این کار خانم رستمیه، بهتره خودشون در جریان باشن.»
فرهاد نگاه کوتاهی به رعنا انداخت و دوباره رو به مجید کرد.
«در جریان قرار میگیرن. فعلاً بده من، خودم بررسی میکنم.»
لحنش آرام بود، اما آنقدر قاطع که جای بحث باقی نمیگذاشت.
مجید چند لحظه نگاهش کرد. بعد لبخند کجی گوشهی لبش نشست.
«چشم، هر طور شما بگید.»
برگهها را برداشت، اما پیش از آنکه به سمت فرهاد برود، نگاهی به رعنا انداخت و گفت:
«بعداً مزاحمتون میشم، خانم رستمی.»
رعنا چیزی نگفت.
فرهاد دستش را برای گرفتن برگهها جلو برد. مجید یک طرف برگهها را در دست داشت و فرهاد طرف دیگرشان را گرفته بود، اما مجید بلافاصله برگه ها را رها نکرد. چند ثانیه همانطور آنها را در دستش نگه داشت و با لبخند کجی به فرهاد نگاه کرد.
«بفرمایید رئیس، خدمت شما!»
فرهاد بیآنکه واکنش خاصی نشان بدهد، برگهها را کمی به سمت خودش کشید. مجید با مکث انگشتانش را باز کرد لبخند معنی داری زد و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد
بعد به طرف در رفت و پیش از خروج گفت:
«سؤالی داشتی، زنگ بزن.»
فرهاد رفتن مجید را دنبال کرد و بعد به سمت رعنا برگشت که نگاهش روی او مانده بود رعنا سرش را پایین انداخت و خودش را با جمع کردن برگههای روی میز مشغول کرد.
فرهاد به مانیتور چشم دوخت، این سؤال از ذهنش گذشت که آیا رعنا قبلاً از مجید رفتاری دیده که در برخورد با او محتاط و معذب است؟
درگیر همین فکر بود که رعنا از پشت میزش بلند شد و جلو آمد.
«ممنون، آقای پرتو.»
فرهاد سر بلند کرد. رعنا قدرشناسانه نگاهش کرد ،نگاهی که نشان میداد متوجه نیت فرهاد از گرفتن برگه ها شده . بااینحال،در این باره حرفی نزد فقط با لبخندی کمرنگ گفت:
«خودم پیشفاکتورها رو بررسی میکنم.»
فرهاد برگهها را به سمتش گرفت.
« اگه به توضیحی نیاز داشتید، از خودم بپرسید.»
رعنا برگهها را گرفت و گفت:
«چشم، ممنونم.»
فرهاد با تکان مختصر سر پاسخ داد و رعنا به سمت میزش برگشت.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۴۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#برشی_از_زخم_عشق
مجید سرش را به طرف او چرخاند. برگهها هنوز روی میز رعنا بودند.
«این کار خانم رستمیه، بهتره خودشون در جریان باشن.»
فرهاد نگاه کوتاهی به رعنا انداخت و دوباره رو به مجید کرد.
«در جریان قرار میگیرن. فعلاً بده من، خودم بررسی میکنم.»
لحنش آرام بود، اما آنقدر قاطع که جای بحث باقی نمیگذاشت.
مجید چند لحظه نگاهش کرد. بعد لبخند کجی گوشهی لبش نشست.
«چشم، هر طور شما بگید.»
برگهها را برداشت، اما پیش از آنکه به سمت فرهاد برود، نگاهی به رعنا انداخت و گفت:
«بعداً مزاحمتون میشم، خانم رستمی.»
رعنا چیزی نگفت.
فرهاد دستش را برای گرفتن برگهها جلو برد. مجید یک طرف برگهها را در دست داشت و فرهاد طرف دیگرشان را گرفته بود، اما مجید بلافاصله برگه ها را رها نکرد. چند ثانیه همانطور آنها را در دستش نگه داشت و با لبخند کجی به فرهاد نگاه کرد.
«بفرمایید رئیس، خدمت شما!»
فرهاد بیآنکه واکنش خاصی نشان بدهد، برگهها را کمی به سمت خودش کشید. مجید با مکث انگشتانش را باز کرد لبخند معنی داری زد و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد
بعد به طرف در رفت و پیش از خروج گفت:
«سؤالی داشتی، زنگ بزن.»
فرهاد رفتن مجید را دنبال کرد و بعد به سمت رعنا برگشت که نگاهش روی او مانده بود رعنا سرش را پایین انداخت و خودش را با جمع کردن برگههای روی میز مشغول کرد.
فرهاد به مانیتور چشم دوخت، این سؤال از ذهنش گذشت که آیا رعنا قبلاً از مجید رفتاری دیده که در برخورد با او محتاط و معذب است؟
درگیر همین فکر بود که رعنا از پشت میزش بلند شد و جلو آمد.
«ممنون، آقای پرتو.»
فرهاد سر بلند کرد. رعنا قدرشناسانه نگاهش کرد ،نگاهی که نشان میداد متوجه نیت فرهاد از گرفتن برگه ها شده . بااینحال،در این باره حرفی نزد فقط با لبخندی کمرنگ گفت:
«خودم پیشفاکتورها رو بررسی میکنم.»
فرهاد برگهها را به سمتش گرفت.
« اگه به توضیحی نیاز داشتید، از خودم بپرسید.»
رعنا برگهها را گرفت و گفت:
«چشم، ممنونم.»
فرهاد با تکان مختصر سر پاسخ داد و رعنا به سمت میزش برگشت.
برگ قبل
#برگ_۴۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۳.۷K
۷:۲۲