▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا نه تنها لحظه ای مکث نکرد بلکه به قدم هایش کمی سرعت داد.مرتضی دوباره با صدای پایین در حالیکه دنبال او می رفت صدا زد:«رعنا خانم ،خواهش میکنم فقط یه دقیقه»
وقتی بی توجهی رعنا را دیدبی اختیار دست برد و کیف رعنا را گرفت تا او را متوقف کند،رعنا لحظه ای تعادلش را از دست داد اما فوری ایستاد و با عصبانیت به سمت او برگشت
مرتضی سریع دستهایش را بالا برد «ببخشید،ببخشید ،مجبور شدم،چکارکنم خب هر چی صداتون میکنم،جواب نمیدید»
رعنا که از پافشاری مرتضی کلافه شده بود، با لحنی تند گفت:
ـ من با شما حرفی ندارم،چجوری باید اینو بگم...
همین که جمله اش تمام شد،درِ خانهی اقای مهدوی با شتاب باز شد. مادر مرتضی در حالی که کیف پول او را در دست داشت، بیرون آمد؛ اما با دیدن رعنا و پسرش در کنار هم، قدمهایش متوقف شد. نگاهش بین آن دو چرخید و وقتی حس کرد رعنا با آمدن او سکوت کرده، با حرص جلو آمد و گفت:
ـ باز چی داری تو گوشش میخونی؟!
چشمهای رعنا از این اتهام ناگهانی و بیرحمانه گشاد شد. رنگ از صورتش پرید و خواست جواب بدهد، اما مرتضی زودتر به حرف آمد:
ـ مامان، چی داری میگی واسه خودت؟!
از رفتارهای مادرش به ستوه آمده بود؛ همان رفتارهایی که باعث شده بود رعنا حتی حاضر نباشد جواب سلامش را بدهد. با حرص ادامه داد:
ـ اگه کسی دنبال کسی راه افتاده، اون منم! من دنبال رعنا خانم راه افتادم! کیفشو کشیدم که وایسته، چون جواب سلاممو نمیداد؛ چون هرچی صداش کردم، نموند حرفمو بشنوه!
صدایش از شدت خشم و کلافگی بالاتر رفت:
ـ میخوای داد بزنم جلوی همه بگم اون کسی که داره خودشو به آبوآتش میزنه، منم؟!»
برگ قبل
اینجا
#برگ_۸۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا نه تنها لحظه ای مکث نکرد بلکه به قدم هایش کمی سرعت داد.مرتضی دوباره با صدای پایین در حالیکه دنبال او می رفت صدا زد:«رعنا خانم ،خواهش میکنم فقط یه دقیقه»
وقتی بی توجهی رعنا را دیدبی اختیار دست برد و کیف رعنا را گرفت تا او را متوقف کند،رعنا لحظه ای تعادلش را از دست داد اما فوری ایستاد و با عصبانیت به سمت او برگشت
مرتضی سریع دستهایش را بالا برد «ببخشید،ببخشید ،مجبور شدم،چکارکنم خب هر چی صداتون میکنم،جواب نمیدید»
رعنا که از پافشاری مرتضی کلافه شده بود، با لحنی تند گفت:
ـ من با شما حرفی ندارم،چجوری باید اینو بگم...
همین که جمله اش تمام شد،درِ خانهی اقای مهدوی با شتاب باز شد. مادر مرتضی در حالی که کیف پول او را در دست داشت، بیرون آمد؛ اما با دیدن رعنا و پسرش در کنار هم، قدمهایش متوقف شد. نگاهش بین آن دو چرخید و وقتی حس کرد رعنا با آمدن او سکوت کرده، با حرص جلو آمد و گفت:
ـ باز چی داری تو گوشش میخونی؟!
چشمهای رعنا از این اتهام ناگهانی و بیرحمانه گشاد شد. رنگ از صورتش پرید و خواست جواب بدهد، اما مرتضی زودتر به حرف آمد:
ـ مامان، چی داری میگی واسه خودت؟!
از رفتارهای مادرش به ستوه آمده بود؛ همان رفتارهایی که باعث شده بود رعنا حتی حاضر نباشد جواب سلامش را بدهد. با حرص ادامه داد:
ـ اگه کسی دنبال کسی راه افتاده، اون منم! من دنبال رعنا خانم راه افتادم! کیفشو کشیدم که وایسته، چون جواب سلاممو نمیداد؛ چون هرچی صداش کردم، نموند حرفمو بشنوه!
صدایش از شدت خشم و کلافگی بالاتر رفت:
ـ میخوای داد بزنم جلوی همه بگم اون کسی که داره خودشو به آبوآتش میزنه، منم؟!»
برگ قبل
#برگ_۸۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۴K
۷:۴۲