▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا که به اتاق برگشت، آقا محسن ملحفه را کمی روی پاهایش جابهجا کرد و پرسید:
ـ کی بود بابا جان؟ چی میگفت؟
رعنا لبخند کمجانی زد:
ـ رئیس شرکت بود. حال شما رو پرسید. چون چند روزی نرفته بودم شرکت، نگران شده بودن. سلام هم رسوند.
آقا محسن سر تکان داد:
ـ سلامت باشه.
مرضیه نگاهی به صورت رنگپریدهی رعنا انداخت و گفت:
ـ حالا که حال بابات بهتره، منم اینجام و حواسم بهش هست. پاشو برو خونه، یه دوش بگیر، یه کم استراحت کن و شب برگرد.
رعنا، با وجود خستگی شدید، سر تکان داد:
ـ نه، ممنون. خودم میمونم...
آقا محسن اخم ملایمی کرد :
ـ برو بابا جان! ببین رنگ و روت چطور شده. من حالم خوبه، نگران من نباش، دخترم.
رعنا دلش نمیآمد پدرش را تنها بگذارد، اما اصرارهای محسن و مرضیه بالاخره او را راضی کرد که برای چند ساعتی به خانه برگردد.
بعد از چند روز خستگی و اضطراب، به خانه رسید. دوش کوتاهی گرفت، لباسهایش را عوض کرد و وسایلی را که لازم داشت برداشت. با این حال، حتی فرصت نکرد چند دقیقهای استراحت کند. فکر پدرش یک لحظه رهایش نمیکرد و دلش طاقت نمیآورد بیشتر از این از او دور بماند.
هوا تقریباً تاریک شده بود و کوچه در سکوت فرو رفته بود که رعنا از خانه بیرون آمد، در را پشت سرش بست. هنوز مشغول قفل کردن در بود که مرتضی، در خانهشان را باز کرد و بیرون آمد. نگاهش که به رعنا افتاد، لحظهای مکث کرد.
_سلام
رعنا سرچرخاند،بدون آنکه جوابی بدهد با ناراحتی نگاهش را از او گرفت و مشغول قفل کردن در شد. بعد کلید را بیرون کشید و بی اعتنا به نگاههای مرتضی به راه افتاد.
مرتضی در خانه را بست و با چند قدم خودش را به او رساند.
ـ رعنا خانم، یه لحظه صبر کنید!
برگ قبل
اینجا
#برگ_۸۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا که به اتاق برگشت، آقا محسن ملحفه را کمی روی پاهایش جابهجا کرد و پرسید:
ـ کی بود بابا جان؟ چی میگفت؟
رعنا لبخند کمجانی زد:
ـ رئیس شرکت بود. حال شما رو پرسید. چون چند روزی نرفته بودم شرکت، نگران شده بودن. سلام هم رسوند.
آقا محسن سر تکان داد:
ـ سلامت باشه.
مرضیه نگاهی به صورت رنگپریدهی رعنا انداخت و گفت:
ـ حالا که حال بابات بهتره، منم اینجام و حواسم بهش هست. پاشو برو خونه، یه دوش بگیر، یه کم استراحت کن و شب برگرد.
رعنا، با وجود خستگی شدید، سر تکان داد:
ـ نه، ممنون. خودم میمونم...
آقا محسن اخم ملایمی کرد :
ـ برو بابا جان! ببین رنگ و روت چطور شده. من حالم خوبه، نگران من نباش، دخترم.
رعنا دلش نمیآمد پدرش را تنها بگذارد، اما اصرارهای محسن و مرضیه بالاخره او را راضی کرد که برای چند ساعتی به خانه برگردد.
بعد از چند روز خستگی و اضطراب، به خانه رسید. دوش کوتاهی گرفت، لباسهایش را عوض کرد و وسایلی را که لازم داشت برداشت. با این حال، حتی فرصت نکرد چند دقیقهای استراحت کند. فکر پدرش یک لحظه رهایش نمیکرد و دلش طاقت نمیآورد بیشتر از این از او دور بماند.
هوا تقریباً تاریک شده بود و کوچه در سکوت فرو رفته بود که رعنا از خانه بیرون آمد، در را پشت سرش بست. هنوز مشغول قفل کردن در بود که مرتضی، در خانهشان را باز کرد و بیرون آمد. نگاهش که به رعنا افتاد، لحظهای مکث کرد.
_سلام
رعنا سرچرخاند،بدون آنکه جوابی بدهد با ناراحتی نگاهش را از او گرفت و مشغول قفل کردن در شد. بعد کلید را بیرون کشید و بی اعتنا به نگاههای مرتضی به راه افتاد.
مرتضی در خانه را بست و با چند قدم خودش را به او رساند.
ـ رعنا خانم، یه لحظه صبر کنید!
برگ قبل
#برگ_۸۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۷K
۱۹:۲۲