عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

قبل از اینکه رعنا جوابی بدهد، منشی تماس را به کیان وصل کرد. صدای بم و مردانه‌ی کیان در گوشی پیچید:
«الو، سلام خانم رستمی.»
رعنا لحظه‌ای مکث کرد؛ اصلاً انتظار تماس کیان را نداشت. این اولین باری بود که با او تلفنی صحبت می‌کرد. کمی دستپاچه شد ،صدایش را صاف کرد گفت:
«سلام جناب مهندس، وقتتون بخیر.»
کیان با متانت پرسید:
«مزاحم که نیستم؟ می‌تونید صحبت کنید؟»
رعنا روی یکی از صندلی‌های فلزی راهرو نشست و گوشی را کمی محکم‌تر در دست گرفت.
«خواهش می‌کنم، بله. بفرمایید، در خدمتم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد کیان با لحنی آرام پرسید:
«حال پدرتون چطوره؟ بهتر شدن؟»
رعنا شالش را کمی جلو کشید،دستهایش از هیجان کمی می لرزید :
«ممنونم که پیگیر حالشون هستید. خدا رو شکر، خیلی بهترن. از دیشب از ICU به بخش منتقل شدن.»
لحن کیان گرمتر شد
«خدا رو شکر. پس خطر رو پشت سر گذاشتن.»
با یادآوری بهتر شدن حال آقا محسن، لبخند کمرنگی روی لب رعنا نشست.
«بله، خدا رو شکر. اگه علائمشون همین‌طور پایدار بمونه و مشکلی پیش نیاد، احتمالاً تا دو سه روز دیگه مرخص می‌شن.»
کیان به پشتی صندلی تکیه داد.
«خیلی خوشحالم که حالشون رو به بهبوده. امیدوارم هرچه زودتر سلامتی کاملشون رو به دست بیارن.»
رعنا از شنیدن این توجه و همدلی، احساس دلگرمی می‌کرد؛ بااین‌حال، نمی‌دانست چطور باید پاسخگوی این لطف غیرمنتظره باشد. لبخند محوی زد و گفت:
«ممنونم از محبتتون...»
لحظه‌ای مکث کرد و بعد برای عوض کردن حال‌وهوای گفتگو پرسید
«بهارجون چطوره؟ فکر کنم اون روز که مجبور شدم با عجله برم، حسابی ناراحت شد.»
کیان با لحنی که کمی شوخی در خود داشت، جواب داد:
«ناراحت که چه عرض کنم! این چند روز کل خانواده دست‌به‌کار شدیم و داریم به سبک شما باهاش عروسک‌بازی می‌کنیم؛ ولی ظاهراً هیچ‌کدوممون به اندازه‌ی شما بلد نیستیم،چون مدام سراغ شما رو می‌گیره.»
گونه های رعنا از این شوخی پنهان در کلام کیان لحظه ای رنگ گرفت بی‌صدا خندید و گفت:
«از طرف من ببوسیدش. واقعاً خیلی مهربون و شیرینه.»
کیان با همان لحن متین و مردانه ادامه داد:
«حتماً. البته شما هم خیلی خوب بلدید با بچه‌ها ارتباط بگیرید. بهار معمولاً به این راحتی‌ها با کسی صمیمی نمی‌شه.»
پس از مکث کوتاهی، با لحن جدی‌تر گفت:
«راستش، تماس گرفتم که اول از همه جویای حال پدرتون بشم. بعد هم می‌خواستم بگم اصلاً فکرتون رو درگیر کار و شرکت نکنید. فعلاً سلامتی پدرتون از هر چیز دیگه‌ای مهم‌تره. هر وقت شرایطشون بهتر شد و خیالتون راحت بود، برگردید.»
لبخندی بی اختیار روی لبهای رعنا نشست
«ممنونم، جناب مهندس. واقعاً لطف دارید. سعی می‌کنم به‌محض اینکه شرایط پدرم اجازه بده، برگردم سر کار.»
کیان با آرامش پاسخ داد:
«خواهش می‌کنم، اصلاً عجله نکنید. به پدر محترمتون هم خیلی سلام برسونید. از صمیم قلب براشون آرزوی سلامتی می‌کنم.»
رعنا با قدردانی گفت:
«چشم، حتماً سلامتون رو می‌رسونم. سلامت باشید. خیلی ممنونم از اینکه پیگیر حالشون بودید.»
کیان نگاهی به ساعتش انداخت؛ باید برای جلسه از شرکت خارج می‌شد.
«خواهش می‌کنم. روزتون بخیر، خانم رستمی.»
رعنا گوشی را کمی به گوشش نزدیک‌تر کرد و آرام گفت:
«روز شما هم بخیر، جناب مهندس.»
تماس که قطع شد، رعنا گوشی را در دست فشرد و نگاهی به صفحه‌ی خاموش آن انداخت. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. کیان با همین مکالمه‌ی کوتاه، دلگرمی عجیبی به دلش ریخته بود؛ حالا با آرامش بیشتری می توانست به پدرش رسیدگی کند.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۸۱
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۸۴
🥳۵
undefined۱
undefined۱

۲.۸K

۱۴:۵۳