عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

از وقتی سوار ماشین شده بودند، رعنا خودش را کاملاً به درِ ماشین چسبانده بود. انگشت‌هایش را محکم در هم قفل کرده بود؛ بند انگشت‌هایش از شدت فشار سفید شده بود، نگاه خیره اش را به چراغ‌های محو خیابان دوخته بود. احمد هم پشت فرمان، گاهی در سکوت نگاه کوتاهی به او می‌انداخت.
بالاخره رعنا با صدایی که از شدت خشم و بغض می‌لرزید، سکوت را شکست:
ـ «اینجا چیکار می‌کردی؟ برای چی اومدی جلو؟ نسبتِ ما با هم چیه که به خودت اجازه می‌دی برای من تعیین تکلیف کنی؟»
ابروهای احمد در هم رفت. دستش دور فرمان سفت شد و با صدایی که سعی داشت آرام نگهش دارد، گفت:
ـ «باشه، حق با توئه... آروم باش،با هم صحبت می‌کنیم.»
رعنا سر چرخاند و نگاه سردش را به او دوخت:
ـ «من با تو هیچ صحبتی ندارم! اگه الان هم سوار ماشینت شدم، فقط چون مجبور بودم؛ تو اون شرایط و جلوی اون آدم، راه دیگه‌ای نداشتم.»
بعد بند کیفش را در مشت فشرد و با صدایی عصبی ادامه داد:
ـ «الانم همین‌جا نگه دار، می‌خوام پیاده شم!»
احمد سکوت کرد و بدون اینکه سرعتش را کم کند، به راهش ادامه داد.
رعنا این بار با صدایی بلندتر تکرار کرد:
ـ «نمی‌شنوی می‌گم نگه دار؟! می‌خوام پیاده شم!»
احمد نگاهش را لحظه ای از جاده گرفت و به صورت رنگ‌پریده و آشفته‌ی رعنا داد:
ـ «فقط بذار حرفامو بزنم... هر جا خواستی پیاده‌ات می‌کنم.»
رعنا در مرز انفجار بود. با صدایی که از ته گلو و از شدت خشم بیرون می‌آمد، فریاد زد:
ـ «چی می‌خوای بگی؟! نسبت من با تو چیه که باید حرفاتو گوش کنم؟»
احمد که از رفتارهای رعنا کلافه شده بود این بار صدایش را بالا برد:
ـ «چته تو؟! چرا این‌جوری می‌کنی؟!»
رعنا عصبی خندید.
ـ «هیچی! فقط مردی که آبرومو برده، کلی تحقیرم کرده، باعث شده بچه‌ی توی شکمم سقط بشه و تو جوونی بیوه بشم، برگشته و منو سوار ماشینش کرده تا باهام حرف بزنه!»
چشمانش از اشک سوخت. چانه‌اش لرزید و نفس‌هایش تند و نامنظم شد. دست‌های لرزانش را جلو برد تا قفل در را باز کند..


برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۸۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۵۵
undefined۸
undefined۴
undefined۲

۱.۸K

۷:۳۶