▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت. سوز سرمای غروب روی صورت داغکردهاش مینشست، اما التهاب درونش خاموش نمیشد. صدای موتور ماشینی که آرام پشت سرش حرکت میکرد، باعث شد لحظهای سر برگرداند.
با دیدن مرتضی، کلافه پوفی کشید و پلکهایش را برای لحظهای روی هم فشرد. مرتضی شیشه را تا نیمه پایین کشید و سرش را کمی خم کرد:
ـ رعنا خانم! شبه، هوا تاریکه... اجازه بدید برسونمتون.
رعنا عصبی و پر از حرص گفت:
ـ آقا مرتضی! خواهش میکنم بس کنید. با کی لجبازی میکنید آخه؟ جواب من منفیه! این قضیه رو تمومش کنید.
و بیآنکه منتظر پاسخی بماند، به راهش ادامه داد. اما مرتضی پا پس نکشید؛ ماشین را آرام و همقدم با او حرکت داد و با لحنی نرمتر گفت:
ـ اصلاً در مورد اون موضوع حرف نمیزنم... قول میدم! فکر کنید تاکسی گرفتید. فقط میخوام مطمئن بشم سالم میرسید، همین.
رعنا سر چرخاند.
ـ ممنونم، نیازی نیست. با اتوبوس میرم.
مرتضی ماشین را کنار خیابان پارک کرد، پیاده شد و با چند قدم بلند خودش را به رعنا رساند.
ـ رعنا خانم، من بهتون حق میدم... ولی...
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای ترمز ناگهانی ماشینی از پشت سرشان بلند شد. خودرویی درست چند قدم آنطرفتر ایستاد و مردی با قامت کشیده از آن پیاده شد. نگاه خشمگینش مستقیم روی مرتضی نشست.
ـ برای چی مزاحمش شدی؟! چیکارش داری؟!
با شنیدن صدا، تپش قلب رعنا شدت گرفت؛ آنقدر که ضربانش را در گوشهایش حس میکرد. این صدا را خوب میشناخت؛ آنقدر خوب که جرئت نمیکرد سرش را به سمت صاحبش بچرخاند. سرمایی ناگهانی تا مغز استخوانش دوید.
مرتضی سعی کرد آرام بماند. دستش را کمی بالا آورد و گفت:
ـ آقا، بفرمایید... مسئله مزاحمت نیست، سوءتفاهم شده.
مرد یک قدم جلو آمد. نور زرد چراغ خودرو روی نیمی از صورتش افتاد.
ـ وقتی نمیخواد سوار شه، حق نداری اصرار کنی! هر مسئلهای هم که باشه،حالا بفرما برو پی کارت!
مرتضی از لحن تحکمآمیز مرد عصبی شد.
ـ به تو چه ربطی داره؟! فضولی مگه؟ خودت برو پی کارت!
رعنا بهسختی سر چرخاند. نگاهش روی چهرهی مرد روبهرو قفل شد. با دیدن احمد، رنگ از صورتش پرید و پاهایش سست شد؛ طوری که بهزحمت خودش را سر پا نگه داشت.
احمد با دیدن چهرهی رنگپریدهی رعنا، لحنش را نرمتر کرد.
ـ رعنا... بیا، سوار شو.
چشمان مرتضی از تعجب گرد شد. نگاهش با بهت میان آن دو چرخید و روی صورت مضطرب رعنا ثابت ماند.
ـ رعنا خانم... شما ایشونو میشناسید؟!
رعنا پلک زد. بغض راه گلویش را بسته بود. میشناخت؟ بله، البته که میشناخت... او همان اشتباهی بود که تاوانش هنوز مثل سایهای سیاه روی زندگیاش افتاده بود؛ همان کسی که آرزو میکرد دیگر هرگز روبهرویش قرار نگیرد.
آب دهانش را بهسختی قورت داد و با صدایی گرفته زمزمه کرد:
ـ بله... از اقواممون هستن.
آخرین چیزی که در آن وضعیت میخواست، این بود که مرتضی از نسبت واقعی احمد با او چیزی بفهمد.
احمد بار دیگر با همان لحن آرام و محکم که جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت صدا زد:
ـ رعنا، بیا سوار شو.
رعنا دلش میخواست از آنجا دور شود؛ دلش میخواست فریاد بزند و از احمد بخواهد از زندگیاش بیرون برود. اما حضور مرتضی و نگاه پرسشگرش، دستوپایش را بسته بود.
با قدمهایی سنگین به سمت پراید نقرهایرنگ رفت و سوار شد.
احمد نگاه کوتاهی به مرتضی انداخت، پشت فرمان نشست و در را محکم بست. لحظهای بعد، ماشین با سرعت دور شد.
مرتضی مات و مبهوت همانجا ایستاد و رفتن آنها را تماشا کرد.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۸۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت. سوز سرمای غروب روی صورت داغکردهاش مینشست، اما التهاب درونش خاموش نمیشد. صدای موتور ماشینی که آرام پشت سرش حرکت میکرد، باعث شد لحظهای سر برگرداند.
با دیدن مرتضی، کلافه پوفی کشید و پلکهایش را برای لحظهای روی هم فشرد. مرتضی شیشه را تا نیمه پایین کشید و سرش را کمی خم کرد:
ـ رعنا خانم! شبه، هوا تاریکه... اجازه بدید برسونمتون.
رعنا عصبی و پر از حرص گفت:
ـ آقا مرتضی! خواهش میکنم بس کنید. با کی لجبازی میکنید آخه؟ جواب من منفیه! این قضیه رو تمومش کنید.
و بیآنکه منتظر پاسخی بماند، به راهش ادامه داد. اما مرتضی پا پس نکشید؛ ماشین را آرام و همقدم با او حرکت داد و با لحنی نرمتر گفت:
ـ اصلاً در مورد اون موضوع حرف نمیزنم... قول میدم! فکر کنید تاکسی گرفتید. فقط میخوام مطمئن بشم سالم میرسید، همین.
رعنا سر چرخاند.
ـ ممنونم، نیازی نیست. با اتوبوس میرم.
مرتضی ماشین را کنار خیابان پارک کرد، پیاده شد و با چند قدم بلند خودش را به رعنا رساند.
ـ رعنا خانم، من بهتون حق میدم... ولی...
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای ترمز ناگهانی ماشینی از پشت سرشان بلند شد. خودرویی درست چند قدم آنطرفتر ایستاد و مردی با قامت کشیده از آن پیاده شد. نگاه خشمگینش مستقیم روی مرتضی نشست.
ـ برای چی مزاحمش شدی؟! چیکارش داری؟!
با شنیدن صدا، تپش قلب رعنا شدت گرفت؛ آنقدر که ضربانش را در گوشهایش حس میکرد. این صدا را خوب میشناخت؛ آنقدر خوب که جرئت نمیکرد سرش را به سمت صاحبش بچرخاند. سرمایی ناگهانی تا مغز استخوانش دوید.
مرتضی سعی کرد آرام بماند. دستش را کمی بالا آورد و گفت:
ـ آقا، بفرمایید... مسئله مزاحمت نیست، سوءتفاهم شده.
مرد یک قدم جلو آمد. نور زرد چراغ خودرو روی نیمی از صورتش افتاد.
ـ وقتی نمیخواد سوار شه، حق نداری اصرار کنی! هر مسئلهای هم که باشه،حالا بفرما برو پی کارت!
مرتضی از لحن تحکمآمیز مرد عصبی شد.
ـ به تو چه ربطی داره؟! فضولی مگه؟ خودت برو پی کارت!
رعنا بهسختی سر چرخاند. نگاهش روی چهرهی مرد روبهرو قفل شد. با دیدن احمد، رنگ از صورتش پرید و پاهایش سست شد؛ طوری که بهزحمت خودش را سر پا نگه داشت.
احمد با دیدن چهرهی رنگپریدهی رعنا، لحنش را نرمتر کرد.
ـ رعنا... بیا، سوار شو.
چشمان مرتضی از تعجب گرد شد. نگاهش با بهت میان آن دو چرخید و روی صورت مضطرب رعنا ثابت ماند.
ـ رعنا خانم... شما ایشونو میشناسید؟!
رعنا پلک زد. بغض راه گلویش را بسته بود. میشناخت؟ بله، البته که میشناخت... او همان اشتباهی بود که تاوانش هنوز مثل سایهای سیاه روی زندگیاش افتاده بود؛ همان کسی که آرزو میکرد دیگر هرگز روبهرویش قرار نگیرد.
آب دهانش را بهسختی قورت داد و با صدایی گرفته زمزمه کرد:
ـ بله... از اقواممون هستن.
آخرین چیزی که در آن وضعیت میخواست، این بود که مرتضی از نسبت واقعی احمد با او چیزی بفهمد.
احمد بار دیگر با همان لحن آرام و محکم که جایی برای مخالفت باقی نمیگذاشت صدا زد:
ـ رعنا، بیا سوار شو.
رعنا دلش میخواست از آنجا دور شود؛ دلش میخواست فریاد بزند و از احمد بخواهد از زندگیاش بیرون برود. اما حضور مرتضی و نگاه پرسشگرش، دستوپایش را بسته بود.
با قدمهایی سنگین به سمت پراید نقرهایرنگ رفت و سوار شد.
احمد نگاه کوتاهی به مرتضی انداخت، پشت فرمان نشست و در را محکم بست. لحظهای بعد، ماشین با سرعت دور شد.
مرتضی مات و مبهوت همانجا ایستاد و رفتن آنها را تماشا کرد.
برگ قبل
#برگ_۸۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
🥺۱
۲.۲K
۱۸:۰۲