عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

مادر مرتضی دستش را به گونه‌اش کوبید و لب گزید.
ـ خدا مرگم بده! چه بی‌حیا شدی تو پسر! صداتو بیار پایین! می‌خوای آبرومونو تو محل ببری؟!
رعنا نگاهی به صورت برافروخته و مستأصل مرتضی انداخت. هنوز از اتفاقی که افتاده بود ناراحت بود و حرف‌های مادر مرتضی، روی دلش سنگینی می‌کرد؛ بااین‌حال، دیدن حال آشفته‌ مرتضی برای لحظه‌ای دلش را به درد آورد. لبش را روی هم فشرد و بی‌آنکه حرفی بزند، قدمی عقب گذاشت و چرخید تا هرچه زودتر از آن فضای سنگین دور شود.
مادر مرتضی، همان‌طور که رفتن رعنا را نگاه می‌کرد، دستش را جلو برد و گفت:
ـ بیا، کیف پولتو جا گذاشته بودی.
مرتضی با عصبانیت کیف پول را از دست مادرش چنگ زد و با تلخی گفت:
ـ همینو می‌خواستی، مگه نه؟!
بعد با کلافگی به سمت ماشینش که مقابل در پارک شده بود، رفت.
مادرش هم چند قدم دنبال او رفت. وقتی مرتضی در ماشین را باز کرد، با لحنی قاطع گفت:
ـ نری دنبال این دختره، مرتضی! تو حتی اگه تا آخر عمرت ازدواج نکنی، من نمی‌ذارم با یه زن بیوه ازدواج کنی! شنیدی چی گفتم؟ این دختر به درد تو نمی‌خوره!
مرتضی دستش را روی سقف ماشین گذاشت و با عصبانیت سر تکان داد.
ـ بس کن مامان! بس کن!
سپس سوار ماشین شد، آن را روشن کرد و به سمت خیابان اصلی به راه افتاد.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۸۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۵۷
undefined۱۱
undefined۳
undefined۲
undefined۱

۲.۳K

۱۳:۴۴