▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_تاوان_عشق
فردای همان روز،وقتی عقربههای ساعت، پایان وقت اداری را نشان میداد و شرکت تقریبا خالی شده بود، رعنا سیستم را خاموش کرد و کیفش را برداشت اما،همین که از اتاق بیرون آمد منشی که در حال خروج از شرکت بود با نگاه سرد و لحن کنایه آمیزی گفت:«آقای مهندس گفتن،قبل رفتن بری دفترشون ،کار مهمی دارن»
مهم را غلیظ و کشدار ادا کرد و با لبخندی معنادار بیرون رفت.
رعنا حس می کرد توانش برای تحمل نگاه های دیگران و رفتارهای شجاعی رو به پایان است،دلش میخواست همان جا می نشست و به حال خودش زار می زد،با این وجود نفس عمیقی کشید تا اضطراب و ناراحتی اش را مهار کند.به سمت اتاق شجاعی رفت در زد و وارد شد، اما عمدا، در را نیمهباز گذاشت تا احساس امنیت بیشتری داشته باشد. چند قدم جلو رفت و کیفش را محکم در دست گرفت:
ـ فرمایشی داشتید جناب مهندس؟
شجاعی با خونسردی به صندلی چرمیاش تکیه داد و با نگاهی موشکافانه رعنا را برانداز کرد:
ـ خسته نباشی خانم رستمی... شما کارمند دقیق و منظمی هستی، اما... اخلاقت زیادی خشکه! مخصوصاً با من.
رعنا سرش را پایین انداخت و با لحنی کاملاً رسمی پاسخ داد:
ـ عذر میخوام جناب شجاعی، فکر میکنم رفتار من کاملاً محترمانه و در چارچوب کاریه.
شجاعی پوزخندی زد، از پشت میزش بلند شد و با قدمهایی شمرده چند گام جلو آمد:
ـ خب مشکل همینه دیگه! همیشه نیاز نیست انقدر خشک و محترمانه باشه... ما اینجا مثل یه خانوادهایم.
حضور شجاعی در چند قدمی اش و لحن و نگاه معنی دارش ، تپش قلب رعنا را بالا برد،یک قدم عقب رفت:
ـ عذر میخوام، اگه فرمایش دیگه ای ندارید با اجازهتون من باید برم.
همین که رعنا خواست به سمت در برگردد، شجاعی صدایش را نرمتر کرد و گفت:
ـ تو دختر جوون و زیبایی هستی رعنا خانم... من نمیدونم چرا تو این سن کم متارکه کردی و اون زندگی رو باختی، ولی الان موقعیتشو داری که جبران کنی. میتونی پیشرفت کنی، جایگاهت خیلی بالاتر از یه حسابدار ساده باشه... فقط کافیه خودت بخوای و یکم منعطفتر باشی.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂**
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_تاوان_عشق
فردای همان روز،وقتی عقربههای ساعت، پایان وقت اداری را نشان میداد و شرکت تقریبا خالی شده بود، رعنا سیستم را خاموش کرد و کیفش را برداشت اما،همین که از اتاق بیرون آمد منشی که در حال خروج از شرکت بود با نگاه سرد و لحن کنایه آمیزی گفت:«آقای مهندس گفتن،قبل رفتن بری دفترشون ،کار مهمی دارن»
مهم را غلیظ و کشدار ادا کرد و با لبخندی معنادار بیرون رفت.
رعنا حس می کرد توانش برای تحمل نگاه های دیگران و رفتارهای شجاعی رو به پایان است،دلش میخواست همان جا می نشست و به حال خودش زار می زد،با این وجود نفس عمیقی کشید تا اضطراب و ناراحتی اش را مهار کند.به سمت اتاق شجاعی رفت در زد و وارد شد، اما عمدا، در را نیمهباز گذاشت تا احساس امنیت بیشتری داشته باشد. چند قدم جلو رفت و کیفش را محکم در دست گرفت:
ـ فرمایشی داشتید جناب مهندس؟
شجاعی با خونسردی به صندلی چرمیاش تکیه داد و با نگاهی موشکافانه رعنا را برانداز کرد:
ـ خسته نباشی خانم رستمی... شما کارمند دقیق و منظمی هستی، اما... اخلاقت زیادی خشکه! مخصوصاً با من.
رعنا سرش را پایین انداخت و با لحنی کاملاً رسمی پاسخ داد:
ـ عذر میخوام جناب شجاعی، فکر میکنم رفتار من کاملاً محترمانه و در چارچوب کاریه.
شجاعی پوزخندی زد، از پشت میزش بلند شد و با قدمهایی شمرده چند گام جلو آمد:
ـ خب مشکل همینه دیگه! همیشه نیاز نیست انقدر خشک و محترمانه باشه... ما اینجا مثل یه خانوادهایم.
حضور شجاعی در چند قدمی اش و لحن و نگاه معنی دارش ، تپش قلب رعنا را بالا برد،یک قدم عقب رفت:
ـ عذر میخوام، اگه فرمایش دیگه ای ندارید با اجازهتون من باید برم.
همین که رعنا خواست به سمت در برگردد، شجاعی صدایش را نرمتر کرد و گفت:
ـ تو دختر جوون و زیبایی هستی رعنا خانم... من نمیدونم چرا تو این سن کم متارکه کردی و اون زندگی رو باختی، ولی الان موقعیتشو داری که جبران کنی. میتونی پیشرفت کنی، جایگاهت خیلی بالاتر از یه حسابدار ساده باشه... فقط کافیه خودت بخوای و یکم منعطفتر باشی.
برگ قبل
#برگ_۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۵K
۶:۵۹