عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» ، «تاوان عشق»،«زخم عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

بعد از رفتن مهمان‌ها، مرضیه با ذوق رعنا را در آغوش گرفت و گفت:
ـ قربونت برم من! چقدر این پسره و خانواده‌اش مشتاق بودن!
بعد با افتخار نگاهی به آقا محسن انداخت و خنده‌کنان ادامه داد:
ـ پسر بنده خدا اگه می‌تونست، همین الان رعنا رو می‌زد زیر بغلش و می‌برد!
آقا محسن ابرو را در هم کشید و با چشمانی که می خندید گفت:
ـ بیخود کرده! مگه من دخترمو همین‌جوری الکی دست کسی می‌دم؟
مرضیه خنده‌ای کرد و رعنا که از شنیدن حرف‌هایشان گونه‌هایش گل انداخته بود، سرش را پایین انداخت.
آن شب، رعنا برای اولین بار پس از تمام آن حوادث تلخ و خاطرات دردناک، حس کرد شاید سهم او هم از این دنیا، چشیدن طعم عشق واقعی باشد؛ هرچند دیر، هرچند سخت
شاید هنوز هم می‌شد به زندگی فرصت داد...
فردای آن روز، رعنا با حالی بهتر از روزهای گذشته از خواب بیدار شد. مقابل آینه ایستاد و مشغول مرتب کردن مقنعه‌اش شد، اما ذهنش مدام به شب گذشته برمی‌گشت.
چهره مرتضی، لبخندهای مردانه‌اش و آن نگاه‌های مشتاق و پرمهر، یکی پس از دیگری در ذهنش جان می‌گرفتند و بی‌اختیار لبخند روی لب‌هایش می‌نشاندند.
هنوز هم وقتی به یاد لحظه‌ای می‌افتاد که مرتضی از علاقه‌اش گفته بود، گرمای دلنشینی در وجودش می‌دوید.
آقا محسن همان دیشب نظرش را پرسیده بود و رعنا هم با سری پایین‌افتاده و محجوب گفته بود:
ـ هرچی شما بگید، آقاجون!
مرضیه هم از خوشحالی دست زده و با ذوق کل کشیده بود؛ انگار نه انگار که تا همین چند ساعت پیش، همه نگران بودند،شاید اشتیاق نگاه و رفتارهای مرتضی آن ها را امیدوار کرده بود.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۴۰
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۴
undefined۸
undefined۲
undefined۲

۳.۷K

۱۳:۳۹