عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

احمد با اخم نگاهش کرد.
ـ صبر کن! مگه نمی‌بینی وسط اتوبانیم؟ چجوری نگه دارم؟!
رعنا سکوت کرد، اما دستش همچنان روی قفل در ماند. احمد با چهره‌ای گرفته و صدایی خش‌دار گفت:
ـ دستتو از روی قفل بردار... هر جا بشه نگه می‌دارم.
رعنا با حرص دستش را عقب کشید. چند قطره اشک روی گونه‌هایش چکید. احمد خم شد، جعبه‌ی دستمال کاغذی را از روی داشبورد برداشت و به سمتش گرفت.
رعنا دستش را پس زد و با پشت دست، اشک‌هایش را از روی گونه پاک کرد.
احمد لبخند زد.
ـ هنوزم بچه‌ای...
رعنا برگشت و نگاه تندی به او انداخت.
ـ اگه بچه نبودم، با یک اشتباه زندگیمو نمی باختم!
احمد سر تکان داد.
ـ پس قبول داری همش تقصیر من نبود؟
رعنا نگاهش را از او گرفت و به شیشه‌ی بخارگرفته‌ی ماشین چشم دوخت. لب‌های رنگ‌پریده‌اش را به هم فشرد و بعد از مکثی کوتاه گفت:
ـ آره، من شروع کردم... ولی تو ادامه دادی! تو مجبورم کردی تا تهش برم، یادت نیست؟!
لبخند احمد محو شد. نگاهش روی جاده ثابت ماند.
ـ الان وقت این حرفا نیست... ولی اگه تو بخوای در موردش حرف بزنی...
رعنا عصبی میان حرفش پرید. صدایش می‌لرزید.
ـ من حتی نمی‌خوام ببینمت! چه برسه بخوام در مورد گذشته باهات حرف بزنم!
احمد خنده‌ی کوتاهی کرد،رعنا قبلا عاشقانه او را دوست داشت و نمیتوانست باور کند از آن همه احساس چیزی نمانده باشد
ـ مطمئنی؟
رعنا با حرص نگاهش کرد.
ـ شک داری؟
احمد دنده را عوض کرد و نگاهی گذرا به او انداخت.
ـ عوض شدی... لباس پوشیدنت، سر و وضعت... دیگه مثل قبل نیستی.
رعنا سر تکان داد و حرفش را قطع کرد.
ـ اخلاقم و احساساتم، اونا هم دیگه مثل قبل نیستن!
احمد با خنده تأیید کرد.
ـ آره... این ورژنتو بیشتر دوست دارم!
رعنا برای لحظه‌ای به صورتش خیره ماند. همان لحن، همان لبخند و همان حرف‌هایی که زمانی دلش را لرزانده بود. خاطره‌ی روزهایی در ذهنش جان گرفت که احمد با وعده‌های عاشقانه به او امید داده بود، اما همین که به خواسته‌اش رسیده بود، انگار تمام آن حرف‌ها هیچ معنایی نداشتند.
رعنا لب‌هایش را محکم به هم فشرد. هنوز هم می‌خواست با همان بازی کثیف فریبش بدهد؟
با خشم به او خیره شد و کیفش را محکم چنگ زد.
ـ داری باهام بازی می‌کنی؟ فکر می‌کنی من همون دختر احمقم که با چند تا حرف دوباره خامت بشم؟!
صدایش را بالا برد و با بغضی که سعی می‌کرد پنهانش کند، گفت:
ـ ازت متنفرم! نگه دار، می‌خوام پیاده شم!
احمد ابروهایش را در هم کشید.
ـ باشه، صبر کن! بهت گفتم هر جا بشه نگه می‌دارم...
رعنا که دیگر تحملش تمام شده بود، دستگیره را کشید و در را باز کرد. باد سرد به صورتش خورد و صدای لاستیک ماشین‌های در حال عبور در گوشش پیچید.
ـ می‌خوام پیاده شم! نگه دار!


برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۸۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۳۵
undefined۳۱
undefined۱۰
undefined۳

۱.۶K

۱۴:۳۵