بله | کانال دیوار نوشته‌های ماجده محمدی
عکس پروفایل دیوار نوشته‌های ماجده محمدید

دیوار نوشته‌های ماجده محمدی

۲.۳ هزار عضو
بازارسال شده از وقتی خانه ما بهشت می شود
thumbnail
حاکمانِ سنگدل
که سال‌های سال
مردمان جهان را
به بردگی کشیده‌اند
و افق‌های روشن را
با قساوت قلب‌های سردتر از سنگ
از چشم‌هایشان ربوده‌اند

حالا
از «عصر حجر» برای ما حرف می‌زنند...

عصر حجر؟!
ما که قرن‌ها از آن جلوتریم!
اما اگر بر فرض محال
به آن برگردیم
روز مرگ خودشان رسیده است!
چون ما
از تبار ابراهیم خلیل ایم
و منسک معروفمان #رمی_جمرات است
ما فقط «آخرین اماممان»
بیشتر از ۴ برابر تاریخ سیاه آنها از روز تاسیس
عمرِ روشن دارد!
یعنی
نیاکانِ ما
صدها برابرِ تاریخ ننگین آنها
هر سال
پرتاب سنگ را
به چشم شیطان تمرین کرده‌اند
خیال کن
چنین مردمی دستشان به «عصری پر از حجر» برسد!
خیال نه...
فرار کن!!

#یادداشت_های_یک_سرکنیز #برای_صاحب_زمان ۲۷#وقتی_خانه_ما_بهشت_میشود undefined @vaghtikhanemabeheshtmishavadundefined beheshterowze.ir

۱۶:۴۰

نهال‌ها را نزدیک غروب کاشتیم. تا مهمان‌ها بیایند و پذیرایی و ناهار و ...تازه کلی «پاشید پاشید» کردم که تا قبل از تاریک شدن هوا جمع باغبان‌ها در حیاط جمع بشود. یکی بیل می زد، یکی عکس می‌گرفت، یکی مهندسی می‌کرد برای عمق چاله و مدیریت کاشت صحیح، بچه ها هم شلنگ را کشیده بودند آورده بودند آماده آبیاری و هر بار که دور باغچه می‌دویدند و دنبال هم می‌کردند، پای یکی‌شان بهش گیر می‌کرد و نزدیک بود بخورد زمین.ریحانه کوچکمان یک دوست دارد که اسمش نهال است. تا می‌شد با همین سوژه شوخی کردیم.و نهایتا نهال‌ها توی باغچه جا گرفتند. یکی را عقابی و سارا برایم خریده بودند که نهال سیب بود. یکی را از پارک گرفتیم که هویتش معلوم نبود. اسم نهال سیب را گذاشتیم شهید خامنه‌ایو آن دیگری شد شهید نصرالله!
شب عقابی گفت اسم نهال خودش را گذاشته ایران. اسم نهالم را که گفتم، نوشت:درخت شهید خامنه ای، باید هم عطر سیب داشته باشه...
اسرائیل و آمریکا پل بی۱ را (که میانبر تهران به شمال و شاهکار مهندسی بود و قرار بود چند ماه دیگر افتتاح شود) امروز دوبار بمباران کردند. بعد به زدن آن افتخار کردند و اعلامش کردند. یک استاد دانشگاه عمانی توییت زده بود که من اصلا باورم نمی شود یک آدم عادی، به زدن یک پل در دست ساخت که نه مخفی است نه قابلیت مخفی شدن دارد افتخار کند. چه رسد به شخص اول یک مملکت!چند نفر از مردمی که برای ۱۳ به در آن حوالی بودند هم شهید و مجروح شدند متاسفانه. بعد کارشناس شبکه معاند می‌گفت کار جمهوری اسلامی است. مجری گفت خود ترامپ اعلام کرده ما زدیم. جواب داد ترامپ دروغ زیاد میگه!یعنی شاخم از این جماعت پست در می‌آید!کاش اندازه سگ‌هایشان وفا و حیا داشتند اقلاً...
شب، اول برنامه اشاره، سلامم‌ را تقدیم کردم به همه آنها که یک ماه است بابا هایشان را ندیده اند و حتما امروز که همه دوست داشتند توی طبیعت باشند دلتنگ‌تر از همیشه‌اند...آنقدر از صبح به این بچه ها فکر کرده بودم که موقع سلام کردن می‌خواستم زار بزنم...
پ.ن: کاشت نهال در روز ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ و در وسط جنگ، پیشنهاد رهبر عزیزمان بود. یکی از نوجوان‌های اطرافم می‌گفت به آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای احساس نزدیکی میکنم! چون وارد جزئیات می‌شود. تصویری حرف می‌زند. انگار با خودِ خودِ من است.برای نهال‌های کاشته شده آرزوی عمر طولانی و پربار می‌کنم. الهی که یاد و راه رهبر شهیدمان را زنده نگه‌ دارند.
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۱۷:۲۲

امروز روز عجیبی بودبه معنای واقعی کلمه #بزن_که_خوب_میزنی را دیدیم. هر بار کانال خبری را باز کردم یک چیزی را زده بودیماول جنگنده F15 خورد.دو تا هلی‌کوپتر آمدند خلبان را نجات بدهند هر دوشان خوردند.بعد خود آمریکا اعلام کرد یک جنگنده A10 خوردهو یک هلی‌کوپتر هم در حالیکه دود میکرده از مرز عراق رد شده. این وسط ۲ تا موشک کروزو دو تا پهپاد MQ9 و یک پهپاد هرمس هم شکار شدند!جمعه‌های سیاه‌ قبل از این همه سوء تفاهم بود! :))از همه این‌ها خفن‌تر آن بنده خدایی بود که لاشه جنگنده را پیدا کرده بود و عکس گرفته بود برای خبرگزاری فرستاده بود. پایش در عکس پیدا بود. با دمپایی بدون جوراب!! :)))
حالا کاش صدای ماجرا به گوش آنها که باید برسد. چطور ایرانی که از ۹ اسفند تا حالا ۳۷ بار به گفته ترامپ، جنگ را شکست خورده، دیگر نیروی هوایی ندارد، دو تا رژیم عوض کرده و الان رژیم سومش روی کار آمده و با التماس میخواهد مذاکره کند، تِپ و تِپ دارد این‌ها را سرنگون می‌کند؟!
امشب هم همه حضورمان خودرویی بود.دست مشت کرده و پرچم را از ماشین‌ داده بودیم بیرون و تلاش می‌کردیم برای بدخواب نشدن بچه، از ماشین‌های صوت فاصله بگیریم.
ایستگاه صلواتی ایستادیم که برای حسین چایی بردارم، وقتی چایی را برداشتم آقاهه گفت: «شیرینه!»تشکر کردیم. آن چایی را خورد و تمام‌.ایستگاه بعدی که آمدم دوباره چایی بردارم آقایی که تعارف می‌کرد گفت: «قنده!»تشکر کردم.تکرار کرد قنده قنده!متوجه شدم دارم لیوان قندان را بر می دارم.کلی خندیدیم.به من چه! دست آقاهه بالا بود و داخل لیوان‌ها را نمی‌دیدم.
اثرگذارترین صحنه امروز آن آقای تنهایی بود که سر ستارخان توحید، روی یک تکه جدول ایستاده بود و با جدیت پرچم می‌گرداند. آن زن و شوهری هم که مستقل از هر گروهی، وسط بلوار بودند و پرچم تکان می‌دادند، دلم را خیلی گرم کردند.
به امید پیروزی! undefined۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۲۲:۰۹

thumbnail
کلیپ منتخب امروز!هرجور حساب کردم دیدم حیفه این کلیپ رو فقط استوری کنم...یه خنده شیرینی روی لب میاره که این روزها بهش احتیاج داریم. فارغ از اینکه سرنوشت جنگ چی میشه و چقدر تا امروز زخمی شدیم یا به دشمن ضربه زدیم...کلا از هر تولیدی که نگاهی به آینده داره کیف میکنم. از هر شعاری که میگه فردا چطور خواهد بود. از هر چیزی که فردای بعد از جنگ رو ترسیم کنه. هرچی منطقی‌تر و دقیق‌تر بهتر.اما گاهی طنز هم جوابه. #رویا پردازی شروع ساختن #آرمان و #هدفه. طنز و جدی فرقی نداره. باید یه چیزی ترسیم کرد که کم کم منتشر بشه توی ذهن‌ها و به تدریج کمک کنه آینده رو بسازیم. یا بفهمیم که چطور باید بسازیم. یا دست کم بچه‌هامون بتونن تصور کنن که فردا چه شکلی میتونه باشه... و اصلا فردایی هم هست!!!نگذاریم بچه‌ها به این شک کنند!
#داداشمی_تا_صبح#از_سایه_برو#برو_ته_صف#فارسی_حرف_بزن
کاری از: هویج مدیا@ganjejangدیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۱۲:۰۵

شنبه ۱۵ فروردین، مثلا مدرسه‌ها دوباره باز شد.چه خوشحالم که امسال معلم هیچ کتاب درسی‌ای نیستم!زنگ زدم به دانش‌آموزهای اطرافم. بچه‌هایی که ازشان خبر گرفتم هیچ کدام کلاس برخطشان برگزار نشده بود. یا معلم قطع بوده یا آنها. یا صوت معلم نمی‌آمده یا فیلم آنها نمی‌رفته. یکی‌شان گفت: «خانوم‌مون اومد سر کلاس، ساعت برنامه‌های شبکه آموزش رو اعلام کرد و گفت از فلان ساعت مربوط به پایه شما می‌شه. حتما ببینید! و رفت!!!»پرسیدم: «حالا خودت خوبی؟ مامان و بابات خوبن؟!»گفت: «بابام؟!؟ بابام رو که خیلی وقته ندیدیم...»
◇●◇●◇●
دلم خنک نمی‌شود. غم این بچه‌های دور از پدر، این پدرهای دور از خانواده، این همسرهای تک و تنها با چندتا بچه دارد بیچاره‌ام می‌کند. مردهایی که از ۹ اسفند دیگر به خانه برنگشته‌اند.مامان‌هایی که تمام خریدها و کارهای منزل و بچه‌ها را این روزها تنهایی انجام می‌دهند و تازه هیچ کدام از اینها در برابر تصور اینکه «کی قرار است خبر شهادت شوهرم را بشنوم»، برایشان سخت نیست!هرچه ازشان می‌پرسم کاری چیزی هست بیایم انجام بدهم برایتان، می‌گویند نه همه چیز ردیف است. من که می‌دانم نیست!!اما آنها ذره‌ای از کسی توقع ندارند. انگار وظیفه خانوادگی‌شان فداکاری برای وطن است...به خدا که مسئولیت آنها که دقیقا سه ماه پیش، سرهایشان را از پنجره بیرون کردند و فریاد مرگ بر مقدسات وطن سر دادند، حالا حالاها ادامه دار و سنگین است. چه قتل‌ها و چه جنایت‌ها به پای آنهاست...
در حسرت ذره‌ای مفید بودن، همچنان با آنها که این روزها امتحانشان سخت‌تر از همه است صحبت می‌کنم. دوست دارم برای تک تک بچه‌هایشان تولد بگیرم. درس‌هایشان را پیگیری کنم. خریدهای خانه‌شان را انجام بدهم و دورشان بگردم. الهی خدا آغوش گرم بابا را به آنها ببخشد...
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۹:۱۲

کاش یک برنو داشتماین تفنگ‌های بادی که من دارم، فقط اسباب تفریح‌اند. باهاش هیچ ریزپرنده‌ای بزرگتر از کلاغ را نمی‌شود شکار کرد. باردار که بودم. وسط جنگ دوازده روزه. صدای پهپاد قشنگ از پنجره خانه می‌آمد. دور منطقه می‌گشت و وزوز می‌کرد. با همان حال ویاری و افتضاحم دوست داشتم بروم پشت بام با تفنگ بادی‌ام شکارش کنم. من امید داشتم به آن ساچمه‌ها و به تیرم که به ندرت خطا می‌رود.وقتی خدا تیرانداز باشد. چه فرقی بین تیر برنو و ساچمه اسلحه‌ی بادی با گلوله ضدهوایی است؟!الان به آن لحظه که هدف را می‌گذارم وسط دستگاه نشانه‌روی، روی نوک مگسک، و ماشه را می‌چکانم احتیاج دارم. حتی اگر نخورَد، حتی اگر نرسَد!
◇●◇●◇●
دیروز تقریبا از ۱۰ صبح بیدار شدم و کارها پشت هم ادامه داشت تا ۲ بامداد که بعد از شرکت در تجمع و رسیدگی به احوال یک عزیز باردار، دوباره به خانه برگشتیم. ۲ و نیم خوابیدم، ساعت ۳ آفاق بیدار شد. ۳ و نیم خوابیدم، ۵ بلند شدم برای نماز. ۵ و نیم خوابیدم، ۶ و نیم آفاق بیدار شد برای شیر. ۷ خوابیدم، ۸ و نیم شیر و تعویض، ۹ خوابیدم ۱۰ و نیم شیر و تعویض! دیدم خیلی خوابیدم... دیگر نخوابیدم! :))
کیف می‌کنم از این زندگی! undefinedبه نگاهِ خدا اگر باشد، ۹ ماه مداوم روزها روزه بوده‌ام و شب‌ها تا صبح در حال عبادت خدا!!! (حالا فقط یک باردار بدویار می‌فهمد نمازهای کله معلقی در بارداری که وسطش فقط فکر این هستی که کِی تمام می‌شود بیفتی غش کنی چقدر با این تعبیر که در احادیث آمده فاصله دارد!)الان هم که سه ماه است مجاهد در راه خدا هستم!!! 🥷 به به!و برایم تضمین شده هر طوری بمیرم شهید حساب می‌شوم. با گذشته‌ای پاک و کلی ثواب جانبی! undefinedوسط این روزهای نبرد، فقط بارداری و شیردهی می‌توانست اینقدر خوب دل من را خنک کند.وگرنه بدون تفنگ و دور از جنگ دلم خیلی تنگ می‌شد.صحنه را از بالا و ماورایی که تصور می‌کنم خیلی هیجان انگیز است!!یک مامان با کلاه خود و اسلحه و لباس جنگی و پوتین و قطار فشنگ دور کمرش، در حال عوض کردن پوشک بچه... (کاش یکی این را با هوش مصنوعی بسازد!)از آن خفن‌تر مامانی که نوزاد فسقلی‌اش را شیر داده و نوازش کرده تا آرام آرام خوابیده. خودش هم آنطرف بیهوش شده اما از بالا انگار وسط میدان جنگ است و دارد عرق ریزان مبارزه می‌کند.
باطن این دنیا خیلی عمیق و عجیب است. به شرطی که آدم بتواند ببیند! توی این باطن، اسم ما را از قبل برای حضور در جبهه‌های نبرد با شیطان بزرگ نوشته بوده‌اند. از چندین ماه قبل!!جنگ که شروع شده ما هر کدام سر سنگر خودمان بوده‌ایم. بیخود فکر می‌کنیم کارهای دنیا اتفاقی است. خدای مدیرِ پروژه تنظیمِ زمانِ افتادن برگ‌ها، مگر من و شما را یلخی و یهویی در یک نقطه قرار می‌دهد؟!... undefined اینطوری امیدم هر لحظه به فرجام این قصه بیشتر می‌شود. حتما آخرش خوش است. خیر است. شهادت است...چون او حواسش به خواهش دل همه ما هست!به امید روزی که پوشک‌های بالش+تیک ما مامان‌ها هم، موشک بالستیک بشود روی سر دشمنان جنایتکار بشریت!
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۹:۵۷

دیوار نوشته‌های ماجده محمدی
کاش یک برنو داشتم این تفنگ‌های بادی که من دارم، فقط اسباب تفریح‌اند. باهاش هیچ ریزپرنده‌ای بزرگتر از کلاغ را نمی‌شود شکار کرد. باردار که بودم. وسط جنگ دوازده روزه. صدای پهپاد قشنگ از پنجره خانه می‌آمد. دور منطقه می‌گشت و وزوز می‌کرد. با همان حال ویاری و افتضاحم دوست داشتم بروم پشت بام با تفنگ بادی‌ام شکارش کنم. من امید داشتم به آن ساچمه‌ها و به تیرم که به ندرت خطا می‌رود. وقتی خدا تیرانداز باشد. چه فرقی بین تیر برنو و ساچمه اسلحه‌ی بادی با گلوله ضدهوایی است؟! الان به آن لحظه که هدف را می‌گذارم وسط دستگاه نشانه‌روی، روی نوک مگسک، و ماشه را می‌چکانم احتیاج دارم. حتی اگر نخورَد، حتی اگر نرسَد! ◇●◇●◇● دیروز تقریبا از ۱۰ صبح بیدار شدم و کارها پشت هم ادامه داشت تا ۲ بامداد که بعد از شرکت در تجمع و رسیدگی به احوال یک عزیز باردار، دوباره به خانه برگشتیم. ۲ و نیم خوابیدم، ساعت ۳ آفاق بیدار شد. ۳ و نیم خوابیدم، ۵ بلند شدم برای نماز. ۵ و نیم خوابیدم، ۶ و نیم آفاق بیدار شد برای شیر. ۷ خوابیدم، ۸ و نیم شیر و تعویض، ۹ خوابیدم ۱۰ و نیم شیر و تعویض! دیدم خیلی خوابیدم... دیگر نخوابیدم! :)) کیف می‌کنم از این زندگی! undefined به نگاهِ خدا اگر باشد، ۹ ماه مداوم روزها روزه بوده‌ام و شب‌ها تا صبح در حال عبادت خدا!!! (حالا فقط یک باردار بدویار می‌فهمد نمازهای کله معلقی در بارداری که وسطش فقط فکر این هستی که کِی تمام می‌شود بیفتی غش کنی چقدر با این تعبیر که در احادیث آمده فاصله دارد!) الان هم که سه ماه است مجاهد در راه خدا هستم!!! 🥷 به به! و برایم تضمین شده هر طوری بمیرم شهید حساب می‌شوم. با گذشته‌ای پاک و کلی ثواب جانبی! undefined وسط این روزهای نبرد، فقط بارداری و شیردهی می‌توانست اینقدر خوب دل من را خنک کند. وگرنه بدون تفنگ و دور از جنگ دلم خیلی تنگ می‌شد. صحنه را از بالا و ماورایی که تصور می‌کنم خیلی هیجان انگیز است!! یک مامان با کلاه خود و اسلحه و لباس جنگی و پوتین و قطار فشنگ دور کمرش، در حال عوض کردن پوشک بچه... (کاش یکی این را با هوش مصنوعی بسازد!) از آن خفن‌تر مامانی که نوزاد فسقلی‌اش را شیر داده و نوازش کرده تا آرام آرام خوابیده. خودش هم آنطرف بیهوش شده اما از بالا انگار وسط میدان جنگ است و دارد عرق ریزان مبارزه می‌کند. باطن این دنیا خیلی عمیق و عجیب است. به شرطی که آدم بتواند ببیند! توی این باطن، اسم ما را از قبل برای حضور در جبهه‌های نبرد با شیطان بزرگ نوشته بوده‌اند. از چندین ماه قبل!! جنگ که شروع شده ما هر کدام سر سنگر خودمان بوده‌ایم. بیخود فکر می‌کنیم کارهای دنیا اتفاقی است. خدای مدیرِ پروژه تنظیمِ زمانِ افتادن برگ‌ها، مگر من و شما را یلخی و یهویی در یک نقطه قرار می‌دهد؟!... undefined اینطوری امیدم هر لحظه به فرجام این قصه بیشتر می‌شود. حتما آخرش خوش است. خیر است. شهادت است... چون او حواسش به خواهش دل همه ما هست! به امید روزی که پوشک‌های بالش+تیک ما مامان‌ها هم، موشک بالستیک بشود روی سر دشمنان جنایتکار بشریت! دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined @divararbaeen1401majedemohammadi
thumbnail
مثلا اینطوری!حالا یه کم اون وجه پوشک و موشکش در تصویر نیامده.ممنونم از نفیسه عزیزم! :)

۴:۰۰

«کافیه ۲۴ ساعت گوشی دست آدم نباشه!
یکهو می‌بینه چقدر پوستش بهتر شده!!»
:))

هفده فروردین خیلی سریعتر از چیزی که می‌شد گذشت. ساعت ۲ و ۴۵ دقیقه به خودم آمدم و دیدم جلسه رفقای اناری را از دست داده‌ام. نشسته بودم پشت میز و چشم‌هایم را روی هم فشار میدادم و هر از گاهی توی پیشانی‌ام می‌زدم و می‌گفتم: واااای... وااااای خیلی بد شد!زهرا می‌گفت از یک جایی به بعد که خيلی بد می‌شود آدم‌ها به جای وای می‌گویند فاااای. الان خاله در مرحله فای است!!من ولی به اینکه چطور ساعت ۳ شد و نفهمیدم و زمان از دستم در رفت و گوشی پیشم نبود و همه اینها فکر می‌کنم و اصلا متوجه تلفظ صحیح وای یا فای نیستم!این به گمانم اولین بار در ۱۲ سال اناری است که ساعت جلسه را فراموش کرده‌ام!بعضی‌ها صبح صدای انفجارهای دانشگاه شریف را به وضوح شنیده‌اند. من آن را هم نشنیده‌ام. گاز را چک می‌کنم که هست یا قطع شده. الحمدلله برقرار است. پخت و پز را شروع می‌کنم و تا شب ادامه دارد. دلم برای خیابان آزادی و دانشگاه شریف و آن حوالی بیقرار است. اما فرصت نمی‌شود حتی ببینم که چه اتفاقی افتاده. صبح علیمردانی برای تجمع ولیعصر زنگ می‌زند. نمی توانیم صحبت کنیم. می‌گوید که ویس می فرستد. غروب وقت می‌کنم ویس را گوش کنم. تازه بعد از دیدن تماس از دست رفته بعدی‌اش. متاسفانه شرایطم جوری است که نمی‌توانم به موقع در تجمع حاضر بشوم و صحبت کنم. دلم نمی‌آید این را بگویم ولی نگاهی به خانه و مهمان‌ها و کارها می‌کنم و عذر می‌خواهم. در اولین ۵ دقیقه‌ای که وقت می‌شود، کانال محسن فایضی را باز میکنم. او مهمترین خبرها را با منصفانه‌ترین روایت منتشر می‌کند. اگر اتفاق مهمی افتاده باشد به جای ۳۵۰ تا پیام خبرگزاری می‌توانم از ۲۴ تا پیام کانال او متوجه بشوم. مهمترین اتفاق، واکنش آدم‌های سراسر دنیا به یاوه گویی‌های رئیس جمهور آمریکاست. یک جنگ توئیتری و رسانه‌ای که متاسفانه تاثیر آنچنانی روی بازدارندگی در جهان واقعی ندارد.عکس‌های دانشگاه شریف را آخر شب می‌بینم. بعد از اینکه از تجمع برگشته‌ایم، آفاق خوابیده و تازه دست به گوشی رسیده است. دلم می‌سوزد!برای زخم‌های وطنم...چند دولت سازندگی بعد از این جنگ لازم داریم تا این تخریب‌ها، بازسازی و جبران شوند؟چقدر پوزه‌بند لازم داریم برای آنها که به عموی متجاوز و جنایتکارشان مجوز این دخالت خارجی را دادند؟وقاحت به جایی رسیده که بعد از تمام این فتنه‌ها خودشان در آن شبکه‌های ملعون تیتر می‌زنند، «همدستی پشت پرده ترامپ و سپاه برای نابود‌کردن ایران»پناه می‌برم به خدا از جهل جاهلان و آتشی که گرفتار آن شدیم! یعنی فقط می توانم بگویم «ای خاااعک بر سرتون!»
بهترین منظره امروز: موشک صورتی!الهی شخم خوردن تلاویو را هم ببینیم...
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۶:۳۴

آنقدری که من التماس مامان را کرده بودم که بیاید تهران...هر روز پیگیری کرده بودم که راضی‌اش کنم. با قطار سختش بود. هواپیما هم که نبود. حتی قرار شد خودمان یکی دو روزه برویم مشهد هم زیارت کنیم هم بیاریمشان. اما هواشناسی خبر از باران طولانی داد و چند ساعت قبل از حرکت منصرفمان کرد. آخر سر راضی شد. قرار شد با یکی از رفقا بیایند. برای فردا بلیط داشتند. ای گور به گور بشوی ترامپ که لذت این دیدار را داری مدام از من می‌گیری!(به خاطر تهدید دشمن برای حمله به قطارها، کلیه قطارهای تهران مشهد تا اطلاع ثانوی کنسل شدند)
حین شرکت در کاروان خودرویی به رادیو شهاب وصل شدیم برای قرائت جمعی سوره فتح و دعای ۱۴ صحیفه و حدیث کساء و دعای توسل. گشتِ کاروان که تمام شد دلم نیامد برگردیم خانه. خواستم برویم حضرت عبدالعظیم اما متوجه شدیم که تعطیل است. رفتیم همین امامزاده جعفر و حکیمه خاتون در باغ فیض. آنجا هم بسته بود.فرازهای آخر حدیث کساء را پشت درب بسته امامزاده در حالیکه به حیاط بزرگش خیره شده بودم و پرچم‌های با شکوه را که در کنار قبور شهدا در اهتزاز بود، تماشا می‌کردم، خواندم. به نیابت از هرکسی که آنجا نبود‌.
از چند تا برنامه زنگ زدند برای حضور. برای هرکدام کسی را به جای خودم معرفی کردم. یکیش دیدار با یک خانواده شهید بود. این دومین شهید جنگ رمضان است که بعد از اولین ملاقات، دیگر رهایم نمی‌کند. آنقدر دوست داشتم این یک برنامه‌ را باشم... اما هم ديگران لایق‌ترند، هم من گرفتارم هم آفاق امکان همراهی ندارد.پس بی خیال همه دنیا، هرجا تعارض منافعی هست، کنار او می‌مانم.
۱۸ فروردین ۱۴۰۵، تمام شب را گریه کردم. عاجزانه نبود. یک کمی تلاش کردم از سر توسل باشد. ترامپ توییت فرعونی زده بود که تمدن بزرگ ایران را نابود میکنم و چرت و پرت‌های دیگر. ته پیام هایش هم اخیرا به خدا تیکه می‌اندازد. هرکس نوشتن بلد است از رسیدن فرعون به آستانه‌ نیل گفت امشب...تصور این لحظه اشکم را در می آورد. همه چراغ‌های برج میلاد را خاموش کرده بودند. حتی همین هم اشکم را در می‌آورد.نام امام رضا وسط دعای توسلبنرهای رهبر شهید در شهراسم حضرت زهراهر کدام یک جور اشکم را در می‌آورد...
ساعت از ۲ گذشته، (۱۹ فروردین شروع شده) ادعای آتش بس توسط ترامپ مطرح می‌شود. گوش‌هایم داغ می‌شود. خدا خدا میکنم سپاه تکذیب کند یا چیزی بگوید که آرام بشوم. ساعت ۲ و نیم شورای عالی امنیت ملی بیانیه طولانی می‌دهد. پیشنهاد ده بندی ایران پذیرفته شده. یا باید بشود. این به معنی پیروزی خواهد بود. با دست روی ماشه، دو هفته صبر می‌کنیم و جشن‌های پیروزی ادامه دارد...پیشنهاد ده بندی چیز خفنی است اما طرف مقابل مکار و شرور و وحشی و غیرقابل اعتماد است.
ما دعایمان را کردیمچادر حضرت زهرا را گرفتیمبه امام زمان پناه بردیمطبق توصیه رهبر شهیدمان هر روز و هر شب توسل جمعی کردیم و خواندیم و خواندیم...حالا این تصمیم حتما بهترین خیر ممکن است. مسئولین ما قشنگ مبارزه کردندو خیلی مثال زدنی این ۴۰ روز را پیش آمدند‌‌‌...حتما این بخش ماجرا و ادامه آن هم درست و دقیق و مثال زدنی پیش خواهد رفت. خدا رهبر ما را حفظ کند!undefined پیروزی مبارک! undefined
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۲۳:۲۱

و اماحکایت روز چهلم! ....چهلمین روز را مگر از شب خاکسپاری محاسبه نمی‌کردند؟! undefinedآخ که چقدر داغمان تازه است هنوز...
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۱۱:۱۷

شیخ مهدی آن شب در بیروت خیلی قلیان کشید. از خاکسپاری سید حسن نصرالله برگشته بودیم. گرسنه و سرمازده. هوا یک جوری سرد بود که صورت هایمان سوخته بود. لب‌ها ترک ترک، نوک دماغ‌ها قرمز، گونه‌ها آتش گرفته و برافروخته. روی میز پر از ظرف‌های غذا و مقبّلات بود. رنگ و وارنگ. اما دل و دماغ... مافی!قیافه‌مان شبیه کسی بود که ساعت‌ها گریه کرده. پس می‌شد تا هرچقدر که می‌خواهیم این گریه را ادامه بدهیم. هیچ چیزی تابلو نبود.اما شیخ مهدی گریه نمی‌کرد. بغض می‌کرد و قلیان می‌کشید. گارسون مدام ذغال تازه می آورد. شیخ به لبنان فکر می‌کرد. برایمان از سید می‌گفت و از شرایط آن روز و پُک می زد و دود خوشبو را در هوای رستوران بزرگ و خالی در ضاحیه رها می‌کرد...
آدم وقتی جانش به جایی پیوند خورده باشد، در جزئیاتِ آن تصویر زندگی می‌کند. گیرم یک سال یا بیشتر بگذرد. هیچ چیز کمرنگ نمی‌شود... بوها، چهره‌ها، لحظه‌ها‌‌‌...لبنان برایم اینطور جایی است! با چنین پیوندی...
●□●□●□
صبح روز ۱۹ فروردین همه از هم می‌پرسیدند حالا چه می شود؟زده؟ می زنیم؟ زدیم؟ می زنه؟آتش بس دو هفته ای خیلی نیاز به توضیح داشت. دست ما فقط به کانال‌های خبری می‌رسید.واکنش‌های جهانی بیشتر اعتراف به پیروزی ایران بود. اما دشمن به سیری و لاوان دوباره تجاوز کرد. در تهران هم صدای پدافند می آمد و از همه این‌ها وحشتناک تر، حمله وحشیانه اسرائیل به لبنان بود. با بیش از ۲۰۰ شهید!۱۰۰ بمب در یک ساعت!سگ هار قلاده را پاره کرده بود... در عجبم از دولتمردان کشورهای جهان که دست به دست نمی‌دهند این جرثومه نجس را از صفحه روزگار محو کنند. الهی که ننگ و نحسش به انگلیس مکار که بنای تاسیس این غده سرطانی را گذاشت برگردد.اگر فقط یک دلیل وجود داشته باشد که نخواهم در این دنیا نفس بکشم و شوق مرگ داشته باشم، آن وجود نحس اسرائیل در این جهان است. هم جهان بودن با او برایم شرم آور و ناراحت کننده است.
●□●□●□
شب، کلی پرچم حزب الله در میدان انقلاب تکان می خورد. زرد روحبخشش کنار سه رنگ پرچم ما حقیقتا مکمل خوبی است. بغضم در شب چهلم چند برابر شده بود و باز نمی‌شد. بس که سر و صدای اضافه در میدان بود. جر و بحث سخنران با شعار دهندگان خیلی منظره بدی داشت:بچه ها برید خونه دعواهاتون رو بکنید! اینجا کلی مهمون داریم!!!هر شب یک بار فکر میکنم کار آن کسی که کنار خیابان پرچم تکان می‌دهد را خیلی خیلی بیشتر از ایستادن در میدان و کر شدن با صدای بلندگوها دوست دارم!برای اینکه به تجمع ساعت ۸ شب برسیم همه روز را بدو بدو کرده بودیم. جمعيت الحمدلله خیلی زیاد بود. اما در مسیر رفت و برگشت، دوباره تعداد زیاد خانم‌های بی حجاب با موهای کوتاه و بلند و لباس‌های تنگ و عجیب توجهم را جلب می‌کرد. در همه رستوران‌ها و شکم سراهای ستارخان نشسته بودند. تقریبا زیاد بودند. شبیه شب سال نو که همه ریخته بودند بیرون برای خرید از دستفروش‌ها... نمیفهمم چرا یک آدم با حجاب توی این همه رستوران به چشم نمی‌خورد؟!
●□●□●□
چند بار با التماس خبرگزاری را باز کردم، ببینم جوابی داده‌ایم یا نه؟!خبری نیست... کمی الفاظ رد و بدل شده اند اما موشک نه!دلم می‌گیرد. دلم برای رزمنده‌های موشکی که حالا احتمالا با سید مجید نقطه زن در تلاش‌اند و هنوز به تصمیم پرتاب نرسیده اند و برای مردم صبور و غیور لبنان که به خاطر ما دوباره وارد این جنگ شدند و برای جهانی که باید اسرائیل نجس را در خودش تحمل کند می‌سوزد‌...دلم بیروت است..‌.ضاحیه است...حالا شیخ مهدی کجاست؟ چقدر قلیان می‌کشد در غم لبنان؟ کسی کنارش هست بغض و غصه‌اش را همراهی‌ کند؟
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۷:۴۶

دیوار دیوار است دیگربتنی و آجری ندارد کهدیوار مگر گریه دارد؟آدم چرا باید از دیدن چندتا دیوار پیش ساخته‌ی بتنی، یکدفعه ضجه بزند؟چرا باید فرو بریزد؟چطوری یک دیوار می‌تواند کار چندین مداح را بکند و بغض چهل روزه‌ را باز کند و اشک محبوس شده را از آن زیر زیر‌ها بکشد بیرون؟چرا به آن دیوار‌ها اینطوری نگاه می‌کردم؟!وقتی به آنها رسیدم چه بلایی سرم آمد؟
همه‌ی این چهل روز یک طرفآن چند ثانیه یک طرفاین همان خیابانی نبود که راننده‌ی اسنپ ساعت ۷ صبح روز سه‌شنبه ۲۸ بهمن با اسم رمز «بچه کوچیک داره» من را از آن رد کرد؟آن برادر‌های نورانیِ بیسیم به دست، توی همین پیاده‌رو نایستاده بودند؟!این همان خیابانی نیست که پارسال دوبار سرخوش از زیارت روی ماهش، غذا به دست، آن را پیاده تا چهار راه ولیعصر گز کرده بودم؟این همان خیابانی نبود که شب‌های فاطمیه، بعد از هیئت با بچه‌ها، سرِ آن قرار می‌گذاشتیم؟
نمی‌دانممن نفهمیدم چطور شد که روز پنجشنبه ۲۰ فروردین ماه، نه وقتی ناهار را هول هولکی خوردیم و جمع کردیم، نه وقتی ماشین را خیلی دور پارک کردیم و کلی پیاده روی کردیم تا به میدان انقلاب رسیدیم، نه وقتی از موکب‌های سر خیابان کارگر جنوبی لقمه سوسیس بندری گرفتیم، نه حتی وقتی در سیل جمعیت خیابان جمهوری فشرده شدیم، نفهمیده بودم چقدر اشک با خودم آورده‌ام.یکهو جلوی آن دیوارهای بتنی، سر خیابان کشور دوست و قبل و بعدش بود که صدای ریختن یک عالمه آیینه و شمعدان توی دلم آمد. صدای شکستن... و تکه‌های تیزِ صدا، بغضم را پاره کرد و به خودم آمدم دیدم وسط خیابان جمهوری دارم کالسکه بچه‌ام را هل می دهم و شانه به شانه کسانی که نمی‌شناسمشان راه می‌روم و گوشم را سپرده‌ام به صدای کر کننده ماشین‌های صوت و بلند بلند زار می‌زنم!
آخ که چقدر به این گریهبه این اشک‌های گرم به این چرخیدن اطراف محل شهادت و زار زدناحتیاج داشتم.
ساعت ۲۱ و ۳۰، با کفش‌ و چادر خاکی، چشم‌های گود رفته و صورت آفتاب خورده‌ی خسته وارد استودیو برنامه‌ اشاره شدم. و فقط یک جمله می‌توانست حالم را عوض کند. «آقا مجتبی پیام داده»!با خودم فکر کردم احتمالا فقط ماییم که رهبر مملکتمان را با اسم کوچک صدا می‌کنیم و با زور و هندل، متن پیام را با یک ذره اینترنتی که از دست جَمِرهای آن محدوده جان سالم به در برده بود دانلود کردم.
روز چهلم یکی از سخت‌ترین روزهای جنگ بود!
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۲۲:۲۳

thumbnail
«تو کنار خیابان بزرگ شدی!»این را یک روزی در مکالمات مادر دختری‌مان، به تو خواهم گفت. نه با سرزنش و بدحالی، که عموم مردم وقت گفتن این جمله دارند. با افتخار و شعف... احتمالا وقت گفتن، کمی اشک، چشم‌هایم را براق می‌کند.تو شک میکنی که نکند دارم گریه می‌کنم و بیشتر چشم‌هایم را می پایی.و من که نمی‌خواهم قدر سوزنی نگرانی‌ات را ببینم می‌گویم: «روزهای عجیبی بود. هر بار بهش فکر میکنم میخوام از شدت شوق و دلتنگی گریه کنم!»
بله تو کنار خیابان بزرگ شدی!کمتر کسی این حرف را به دخترش می‌زند؛ اما واقعا وقتی هنوز دو ماهت تمام نشده بود، جنگ شروع شد و تمام ماه سوم و هفته‌های پس از آن، هرشب در خیابان بودی‌‌‌... تو در خیابان داشتی بزرگ می‌شدی، وقتی ما سال را تحویل می‌کردیم، پرچم می‌چرخاندیم، نماز استغاثه می‌خواندیم و با لبخند به سرنشین‌‌های ماشین‌های عبوری مشت دست چپمان را [به نشانه پیروزی] نشان می‌دادیم.
نه فقط توکه ما همو همشهری ها و هم میهنانمان هم کنار خیابان «بزرگ» شدند. ما قد کشیدیمو بزرگ شدنِ هم را در آن روزهای سخت، در حالیکه دلمان شور مذاکره و موشک را می‌زد، دیدیم...
تو کنار خیابان بزرگ شدی!و کمتر کسی این حرف را به دخترش می‌زند؛ اما من آن را به تو می‌گویمو اگر آن روزتو هم مثل منخاطرت از شکوهِ خاطراتِ تکرار نشدنی پر شده بود؛آن وقت با هم در مورد چیزهای دیگری حرف خواهیم زدکه کمتر کسی در مورد آنها با دخترش حرف می‌زند!
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۲۳:۱۱

ساعت گوشی زنگ می زند و به زنگ زدن اصرار می‌کند. دنبال راهی هستم برای اینکه زمان را متوقف کنم و شده یک ربع بیشتر بخوابم. اما آفتاب رحم ندارد! یکهو پهن می شود وسط آسمان و نماز را قضا می‌کند. نمی‌فهمم چطور دوباره صبح شد. همین چند ساعت پیش صبح بود و نماز صبح خواندیم. روزها دیگر ۲۴ ساعته نیستند انگار. به نظرم یک جاییشان سوراخ شده و دقیقه‌ها دارند نشت می‌کنند و باک زمان تند و تند خالی می‌شود.حجم دقیقه‌های روز به نسبت اخباری که در آن رد و بدل می‌شود و کارهایی که باید انجام بدهیم و اتفاقاتی که می‌افتد، خیلی کم است. انگار خیاطِ بی انصافی مدام دارد از زمان پیلی می‌گیرد و کوک می‌زند. یک تکه‌هایی از زمان یکهو نیست و نابود می‌شود آن پشت مشت‌ها.مثلا باور نمی‌کنی چرا تقویم گوشی امروز را زده دوشنبه؟ آخرین خاطره‌ای که از تقویم داری مربوط به شنبه می‌شود و هر چه فکر میکنی یادت نمی‌آید یکشنبه چطور گذشت و چه کسی آن را خورد؟!یکهو دیر می‌شود! مثلا می فهمی هزار سال است به یکی سر نزده‌ای یا چند هفته شده فلان کار را پی گرفته‌ای. هیچ کس هم مسئولیت این اتفاق را نمی‌پذیرد. «ببخشید دیر شد یا دیر دیدم» روی مخ ترین عبارت زندگی‌ام است اما... هنوز و هر روز تقریبا اول کلی از پیام‌ها می‌آید و زمانِ چموش و فراری، مدام ثابت می‌کند که ابر قدرت منطقه و جهان همچنان فقط و فقط خودش است!و مابا همه قلدری‌هایماناسیر دست او!
والعصر
ان الانسان لفی خسر

دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۳:۳۸

thumbnail
جلسه‌ی گفت‌وگو با موضوع مادری و انتظار ظهور 🧶در این هفته از گفت‌وگوی گروه اتاقِ نشیمن، سراغ موضوعی رفتیم که علاوه بر اینکه موضوع مهمیه، به شرایط احوال این روزها هم خیلی مرتبطهundefinedما توی این هفته درباره‌ی چطور انتظار‌کشیدن حرف‌زدیم و به دو مدل انتظار فعالانه و انتظار منفعلانه رسیدیم! undefinedبرای جمع‌بندی این هفته، با حضور یک مهمان عزیز، خانم ماجده محمدی قراره به این موضوع و این دو مدل انتظار بپردازیم. 🪴زمان: پنجشنبه، ۲۷ فروردین/ از ساعت ۱۵ تا ۱۶
حتما و حتما منتظرتون هستیم!undefined
لینک شرکت در جلسه:https://skyroom.online/ch/isu/keraamat
#مهمون #گفت‌و‌گو #اتاق_نشیمن «اتاقِ نشیمن باشگاه مامان‌های دختردار🧶»
undefined شناسه:https://ble.ir/otagh_neshiman_bashgah

۶:۳۵

دیوار نوشته‌های ماجده محمدی
undefined جلسه‌ی گفت‌وگو با موضوع مادری و انتظار ظهور 🧶 در این هفته از گفت‌وگوی گروه اتاقِ نشیمن، سراغ موضوعی رفتیم که علاوه بر اینکه موضوع مهمیه، به شرایط احوال این روزها هم خیلی مرتبطهundefined ما توی این هفته درباره‌ی چطور انتظار‌کشیدن حرف‌زدیم و به دو مدل انتظار فعالانه و انتظار منفعلانه رسیدیم! undefined برای جمع‌بندی این هفته، با حضور یک مهمان عزیز، خانم ماجده محمدی قراره به این موضوع و این دو مدل انتظار بپردازیم. 🪴 زمان: پنجشنبه، ۲۷ فروردین/ از ساعت ۱۵ تا ۱۶ حتما و حتما منتظرتون هستیم!undefined لینک شرکت در جلسه: https://skyroom.online/ch/isu/keraamat #مهمون #گفت‌و‌گو #اتاق_نشیمن «اتاقِ نشیمن باشگاه مامان‌های دختردار🧶» undefined شناسه: https://ble.ir/otagh_neshiman_bashgah
اصلا نمی‌دونم چی شده که یه مامانِ سه ماه و نیمه رو لایق دونستند در مورد چنین موضوع مهمی صحبت کنه!دو تا چیزی که توی هر دوش خیلی نابلدم:مادری
و انتظار ظهور!

اما چون جلسه گفتگو محوره امید دارم که شما بیایید و از هم کلی چیز جدید یاد بگیریم! 🫂اگر تونستید امروز ساعت ۳ آنلاین ملاقاتتون کنیم. undefined

۶:۴۱

از آن نیمه شبی که خبر آتش بس را خواندم و خوابیدم، دیگر زمان از دستم در رفت. نه مجال نوشتن درست و حسابی پیش آمد، نه تمرکزش. با اینکه ظاهرا آتش بس باید همه چیز را کمی آرامتر کند، انگار همه چیز شلوغ‌تر و پیچیده‌تر شد. حتی باباهای رزمنده هم به خانه‌ها برنگشتند یا همانقدر کوتاه که در جنگ سر می‌زدند توانستند بیایند و بروند. بچه‌ها یک دل سیر بغل نگرفتند از بابایشان... :(فقط اسمش آتش بس است؛در برابر چنین دشمن جنایتکار و بی‌شرمی قرار و مدار مگر معنی دارد؟!پیچیدگی شروع مذاکرات در پاکستان و اخبار ضد و نقیض آن، با اولین قهقهه‌های آفاق در بیداری همزمان شد. دیگر حواس می‌ماند برای آدم؟! :))باشگاه قرآنی نشست حضوری برگزار کرد و من امیدوار شدم که روضه را هم حضوری می شود برگزار کنیم.کل مذاکرات در پاکستان کمتر از ۱۰ دفعه شیر خوردنِ آفاق طول کشید!پرواز میناب ۱۶۸ (بمیرم برای نام و نامگذار) به تهران برگشت و شاید درست نباشد اما ته دلم خیلی ذوق کردم از شنیدن این جمله که: «مذاکرات بی نتیجه ماند!»ارادتم به جناب قالیباف چند چندان شده در این جنگ...●■●■●قبل از شهادت سردار تنگسیری، یکی از آرزوهایم این بود که ۲۴ ساعت همراه او باشم و زندگی یک شهید را در چند روز آخر خوب تماشا کنم. آدم آن موقع جرات نمی‌کند بگوید «چند روز آخر» ولی همه می‌دانند که شهادت چقدر نزدیک این آدم ها قدم زنان انتظارشان را می‌کشد.دوست داشتم بدانم چه می‌گوید؟ چطور کارهای روتین را انجام می‌دهد؟ برنامه بلند مدت می‌چیند یا نه؟ چقدر برای عبادت وقت می‌گذارد و هزار تا سوال دیگر...وای واقعا دوست داشتم این فرصت را خدا به من می‌داد. کنار یکی از اینها که در لیست ترور است چون خواب را به چشم حرامی‌ها حرام کرده...چقدر این ۲۴ ساعت‌های آخر تماشایی بوده و هست حتما!کاش اطرافیانشان فرصت کنند و برایمان بنویسند.
۲۱ تا ۲۵ فروردین به نگرانی برای لبنانرسیدگی به خواهر جانهیات و تجمع میدان خراسانو نهایتا خرید بلیط قطار مشهد گذشتو بعد از نزدیک یک سال فراقهدیه امام جواد را بردیم برای اولین زیارت و اولین سلام به آقا علی ابن موسی الرضا (علیهما السلام)
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۱۱:۴۸

ساعت ۱ و ۲۵ دقیقه بامداد ۲۶ فروردینچهارراه مقدم، مشهد مقدس، پر از پرچمداران است. این اولین مواجهه با شهری جز تهران، بعد از جنگ رمضان است. همان ماشین‌های پر پرچم که ثمین خیلی هنرمندانه در کانالش به آنها می‌گوید «ایران‌خودروundefined»، همان مردان و زنان سر چهار‌راه‌ها، همان شور و حالی که در تهران بود، اینجا هم هست. برایم این یکپارچگی جالب است‌. شیشه تاکسی را می‌دهم پایین و مشتم را از پنجره بیرون می‌گیرم. پرچمداران لبخند می‌زنند و با ماشاءالله جواب می‌دهند. درست مثل تهران! (خب این را چطوری با هم هماهنگ کرده‌ایم؟! :))می‌گویم: «تا این ساعت هستند... خلوت نشده!»راننده می‌گوید: «تا صبح هستند! تا خود صبح!»می‌پرسم: «فقط اینجا؟»می‌گوید: «در تمام شهر»
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۱۲:۱۳

خودت خوبی؟!
هم خودم غسل زیارت کرده‌ام هم آفاق. بعد از حمام بهش گفتم بخواب، چشم‌هایت را که باز کنی حرم امام رضایی!حالا خوابیده. مقابل حرم پیاده می‌شویم. حسین کالسکه را از صندوق عقب تاکسی پیاده و سرهم می‌کند. منتظر است بچه‌ را در آن بخوابانم.اما دوست ندارم او موقع اولین اذن دخول و سلام دراز کشیده باشد. برای همین توی بغلم نگهش می‌دارم و کمی راست میگیرمش.فعل‌های اذن دخول را یک بار متکلم وحده و یک بار مع الغیر می‌خوانم! مع «الغیر» که چه عرض کنم! غیری در کار نیست. تکه‌ای از جانم را که سر و شکل آدم جدیدی به خودش گرفته، توی بغلم دارم. خودِ من است انگار. اما هر چه باشد یک زائر تازه است. سلام خودش را می‌خواهد و اذن دخول خودش را. به گنبد نگاه‌ می‌کنم و اشکم جاری می‌شود:«این همه سال هر بار آمدم جز گناه و وبال چیزی با خودم نیاورده بودم. دست خالی و شانه‌های سنگین. این اولین باری است که دستم پر است و سبک‌بارم.»همه «أأدخُلُ» ها را یکبار «أندخُلُ» می‌گویم. اما آن استرسی که در «أأدخُلُ» هست، در شکل دیگر این فعل نیست. کنار هم نشستن آن دو همزهٔ مضارعه و استفهام، یک جور آوای لکنتی به این اجازه گرفتن داده؛ انگار کسی از گریه نفسش بند آمده باشد. یا از هیجان زبانش گرفته باشد...
«واوارد بشوم ای رسول خدا؟ واوارد بشوم ای حجت خدا؟!...»
تصور آن لکنتِ هیجان زده و غیرارادی را در اذن دخول دوست دارم...

بچه را توی کالسکه می‌خوابانم که همراه پدر از تفتیش مردان وارد شود. خودم هم از بازرسی عبور می‌کنم.تا اینجا همه‌ش حواسم به اوست. به اولین سلامش، حالش، حضورش و ...آن‌طرف پرده من هستم و حیاط امام رضا و گنبد!چند دقیقه‌‌ای صبر می‌کنیم. عبور حسین طولانی می‌شود. مامان می‌پرسد چرا نیامد پس؟ به وسایل بچه گیر داده‌اند؟!تا می‌آیم زنگ بزنم، خودش زنگ می‌زند. چاقوی جیبی‌ام در جیب او جا مانده. حالا باید تا امانات برود. برمی‌گردم سمت گنبد. می‌گويم پس پتو را بکش روی صورت آفاق باد سرد توی دماغش نرود.و تصور می‌کنم برای شروع زیارت باید منتظر آنها بمانیم.اما گوشی را قطع می‌کنم و یکدفعه توی مغزم سکووووت می‌شود. یک سکوت خیلی خیلی عجیب. شاید به اندازه چند ثانیه‌. خیلی کوتاه. دست خالی، بدون کیف و وسیله و بچه، ایستاده‌ام مقابل امام رضا. یکهو به قلبم خطور می‌کند چاقو بهانه بود! یکی اینجا می‌خواسته حال خودت را بپرسد!بچه‌ها را فرستاده پی کاری که تو بشنوی: «خب ماجده خانم! چه خبر؟ کجا بودی این یکسال؟ چه خوب که با آفاق آمدی اما، یک لحظه بی خيالِ همه دنیا... خودت خوبی؟!»می‌گویم خوبم! خوبم!! خیلی دلم تنگ شده بود!و صورتم از اشک داغ می‌شود...
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۱۲:۴۴

خدا یار عاشقونه!شهید سید یحیی را از روز خاکسپاری‌اش که با رفیق دیرین (پدر سعیده جان) همراه شده بود تازه شناختم.و شب که ایستادم به نماز لیلة‌الدفن از ترکیب نام او و پدرش میخکوب شدم!
اینجا، شهید #یحیی_ابن_زکریا به واسطه نرگس و سعیده عزیزم، از آخرین ۲۴ ساعتش پرده‌هایی نشان داده...

دوست دارم ۲۴ ساعت آخر همه شهدا را تماشا کنم با جزئيات...احتمالا این تماشایی‌ترین سوژه دنیاست برای آنها که امید به دیدار پروردگارشان دارند!
دیوار نوشته‌های ماجده محمدی undefined@divararbaeen1401majedemohammadi

۶:۴۶