جلسهی گفتوگو با موضوع مادری و انتظار ظهور 🧶در این هفته از گفتوگوی گروه اتاقِ نشیمن، سراغ موضوعی رفتیم که علاوه بر اینکه موضوع مهمیه، به شرایط احوال این روزها هم خیلی مرتبطه
ما توی این هفته دربارهی چطور انتظارکشیدن حرفزدیم و به دو مدل انتظار فعالانه و انتظار منفعلانه رسیدیم!
برای جمعبندی این هفته، با حضور یک مهمان عزیز، خانم ماجده محمدی قراره به این موضوع و این دو مدل انتظار بپردازیم. 🪴زمان: پنجشنبه، ۲۷ فروردین/ از ساعت ۱۵ تا ۱۶
حتما و حتما منتظرتون هستیم!
لینک شرکت در جلسه:https://skyroom.online/ch/isu/keraamat
#مهمون #گفتوگو #اتاق_نشیمن «اتاقِ نشیمن باشگاه مامانهای دختردار🧶»
شناسه:https://ble.ir/otagh_neshiman_bashgah
حتما و حتما منتظرتون هستیم!
لینک شرکت در جلسه:https://skyroom.online/ch/isu/keraamat
#مهمون #گفتوگو #اتاق_نشیمن «اتاقِ نشیمن باشگاه مامانهای دختردار🧶»
۶:۳۵
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
جلسهی گفتوگو با موضوع مادری و انتظار ظهور 🧶 در این هفته از گفتوگوی گروه اتاقِ نشیمن، سراغ موضوعی رفتیم که علاوه بر اینکه موضوع مهمیه، به شرایط احوال این روزها هم خیلی مرتبطه
ما توی این هفته دربارهی چطور انتظارکشیدن حرفزدیم و به دو مدل انتظار فعالانه و انتظار منفعلانه رسیدیم!
برای جمعبندی این هفته، با حضور یک مهمان عزیز، خانم ماجده محمدی قراره به این موضوع و این دو مدل انتظار بپردازیم. 🪴 زمان: پنجشنبه، ۲۷ فروردین/ از ساعت ۱۵ تا ۱۶ حتما و حتما منتظرتون هستیم!
لینک شرکت در جلسه: https://skyroom.online/ch/isu/keraamat #مهمون #گفتوگو #اتاق_نشیمن «اتاقِ نشیمن باشگاه مامانهای دختردار🧶»
شناسه: https://ble.ir/otagh_neshiman_bashgah
اصلا نمیدونم چی شده که یه مامانِ سه ماه و نیمه رو لایق دونستند در مورد چنین موضوع مهمی صحبت کنه!دو تا چیزی که توی هر دوش خیلی نابلدم:مادری
و انتظار ظهور!
اما چون جلسه گفتگو محوره امید دارم که شما بیایید و از هم کلی چیز جدید یاد بگیریم! 🫂اگر تونستید امروز ساعت ۳ آنلاین ملاقاتتون کنیم.
و انتظار ظهور!
اما چون جلسه گفتگو محوره امید دارم که شما بیایید و از هم کلی چیز جدید یاد بگیریم! 🫂اگر تونستید امروز ساعت ۳ آنلاین ملاقاتتون کنیم.
۶:۴۱
از آن نیمه شبی که خبر آتش بس را خواندم و خوابیدم، دیگر زمان از دستم در رفت. نه مجال نوشتن درست و حسابی پیش آمد، نه تمرکزش. با اینکه ظاهرا آتش بس باید همه چیز را کمی آرامتر کند، انگار همه چیز شلوغتر و پیچیدهتر شد. حتی باباهای رزمنده هم به خانهها برنگشتند یا همانقدر کوتاه که در جنگ سر میزدند توانستند بیایند و بروند. بچهها یک دل سیر بغل نگرفتند از بابایشان... :(فقط اسمش آتش بس است؛در برابر چنین دشمن جنایتکار و بیشرمی قرار و مدار مگر معنی دارد؟!پیچیدگی شروع مذاکرات در پاکستان و اخبار ضد و نقیض آن، با اولین قهقهههای آفاق در بیداری همزمان شد. دیگر حواس میماند برای آدم؟! :))باشگاه قرآنی نشست حضوری برگزار کرد و من امیدوار شدم که روضه را هم حضوری می شود برگزار کنیم.کل مذاکرات در پاکستان کمتر از ۱۰ دفعه شیر خوردنِ آفاق طول کشید!پرواز میناب ۱۶۸ (بمیرم برای نام و نامگذار) به تهران برگشت و شاید درست نباشد اما ته دلم خیلی ذوق کردم از شنیدن این جمله که: «مذاکرات بی نتیجه ماند!»ارادتم به جناب قالیباف چند چندان شده در این جنگ...●■●■●قبل از شهادت سردار تنگسیری، یکی از آرزوهایم این بود که ۲۴ ساعت همراه او باشم و زندگی یک شهید را در چند روز آخر خوب تماشا کنم. آدم آن موقع جرات نمیکند بگوید «چند روز آخر» ولی همه میدانند که شهادت چقدر نزدیک این آدم ها قدم زنان انتظارشان را میکشد.دوست داشتم بدانم چه میگوید؟ چطور کارهای روتین را انجام میدهد؟ برنامه بلند مدت میچیند یا نه؟ چقدر برای عبادت وقت میگذارد و هزار تا سوال دیگر...وای واقعا دوست داشتم این فرصت را خدا به من میداد. کنار یکی از اینها که در لیست ترور است چون خواب را به چشم حرامیها حرام کرده...چقدر این ۲۴ ساعتهای آخر تماشایی بوده و هست حتما!کاش اطرافیانشان فرصت کنند و برایمان بنویسند.
۲۱ تا ۲۵ فروردین به نگرانی برای لبنانرسیدگی به خواهر جانهیات و تجمع میدان خراسانو نهایتا خرید بلیط قطار مشهد گذشتو بعد از نزدیک یک سال فراقهدیه امام جواد را بردیم برای اولین زیارت و اولین سلام به آقا علی ابن موسی الرضا (علیهما السلام)
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
۲۱ تا ۲۵ فروردین به نگرانی برای لبنانرسیدگی به خواهر جانهیات و تجمع میدان خراسانو نهایتا خرید بلیط قطار مشهد گذشتو بعد از نزدیک یک سال فراقهدیه امام جواد را بردیم برای اولین زیارت و اولین سلام به آقا علی ابن موسی الرضا (علیهما السلام)
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱۱:۴۸
ساعت ۱ و ۲۵ دقیقه بامداد ۲۶ فروردینچهارراه مقدم، مشهد مقدس، پر از پرچمداران است. این اولین مواجهه با شهری جز تهران، بعد از جنگ رمضان است. همان ماشینهای پر پرچم که ثمین خیلی هنرمندانه در کانالش به آنها میگوید «ایرانخودرو
»، همان مردان و زنان سر چهارراهها، همان شور و حالی که در تهران بود، اینجا هم هست. برایم این یکپارچگی جالب است. شیشه تاکسی را میدهم پایین و مشتم را از پنجره بیرون میگیرم. پرچمداران لبخند میزنند و با ماشاءالله جواب میدهند. درست مثل تهران! (خب این را چطوری با هم هماهنگ کردهایم؟! :))میگویم: «تا این ساعت هستند... خلوت نشده!»راننده میگوید: «تا صبح هستند! تا خود صبح!»میپرسم: «فقط اینجا؟»میگوید: «در تمام شهر»
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱۲:۱۳
خودت خوبی؟!
هم خودم غسل زیارت کردهام هم آفاق. بعد از حمام بهش گفتم بخواب، چشمهایت را که باز کنی حرم امام رضایی!حالا خوابیده. مقابل حرم پیاده میشویم. حسین کالسکه را از صندوق عقب تاکسی پیاده و سرهم میکند. منتظر است بچه را در آن بخوابانم.اما دوست ندارم او موقع اولین اذن دخول و سلام دراز کشیده باشد. برای همین توی بغلم نگهش میدارم و کمی راست میگیرمش.فعلهای اذن دخول را یک بار متکلم وحده و یک بار مع الغیر میخوانم! مع «الغیر» که چه عرض کنم! غیری در کار نیست. تکهای از جانم را که سر و شکل آدم جدیدی به خودش گرفته، توی بغلم دارم. خودِ من است انگار. اما هر چه باشد یک زائر تازه است. سلام خودش را میخواهد و اذن دخول خودش را. به گنبد نگاه میکنم و اشکم جاری میشود:«این همه سال هر بار آمدم جز گناه و وبال چیزی با خودم نیاورده بودم. دست خالی و شانههای سنگین. این اولین باری است که دستم پر است و سبکبارم.»همه «أأدخُلُ» ها را یکبار «أندخُلُ» میگویم. اما آن استرسی که در «أأدخُلُ» هست، در شکل دیگر این فعل نیست. کنار هم نشستن آن دو همزهٔ مضارعه و استفهام، یک جور آوای لکنتی به این اجازه گرفتن داده؛ انگار کسی از گریه نفسش بند آمده باشد. یا از هیجان زبانش گرفته باشد...
«واوارد بشوم ای رسول خدا؟ واوارد بشوم ای حجت خدا؟!...»
تصور آن لکنتِ هیجان زده و غیرارادی را در اذن دخول دوست دارم...
بچه را توی کالسکه میخوابانم که همراه پدر از تفتیش مردان وارد شود. خودم هم از بازرسی عبور میکنم.تا اینجا همهش حواسم به اوست. به اولین سلامش، حالش، حضورش و ...آنطرف پرده من هستم و حیاط امام رضا و گنبد!چند دقیقهای صبر میکنیم. عبور حسین طولانی میشود. مامان میپرسد چرا نیامد پس؟ به وسایل بچه گیر دادهاند؟!تا میآیم زنگ بزنم، خودش زنگ میزند. چاقوی جیبیام در جیب او جا مانده. حالا باید تا امانات برود. برمیگردم سمت گنبد. میگويم پس پتو را بکش روی صورت آفاق باد سرد توی دماغش نرود.و تصور میکنم برای شروع زیارت باید منتظر آنها بمانیم.اما گوشی را قطع میکنم و یکدفعه توی مغزم سکووووت میشود. یک سکوت خیلی خیلی عجیب. شاید به اندازه چند ثانیه. خیلی کوتاه. دست خالی، بدون کیف و وسیله و بچه، ایستادهام مقابل امام رضا. یکهو به قلبم خطور میکند چاقو بهانه بود! یکی اینجا میخواسته حال خودت را بپرسد!بچهها را فرستاده پی کاری که تو بشنوی: «خب ماجده خانم! چه خبر؟ کجا بودی این یکسال؟ چه خوب که با آفاق آمدی اما، یک لحظه بی خيالِ همه دنیا... خودت خوبی؟!»میگویم خوبم! خوبم!! خیلی دلم تنگ شده بود!و صورتم از اشک داغ میشود...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
هم خودم غسل زیارت کردهام هم آفاق. بعد از حمام بهش گفتم بخواب، چشمهایت را که باز کنی حرم امام رضایی!حالا خوابیده. مقابل حرم پیاده میشویم. حسین کالسکه را از صندوق عقب تاکسی پیاده و سرهم میکند. منتظر است بچه را در آن بخوابانم.اما دوست ندارم او موقع اولین اذن دخول و سلام دراز کشیده باشد. برای همین توی بغلم نگهش میدارم و کمی راست میگیرمش.فعلهای اذن دخول را یک بار متکلم وحده و یک بار مع الغیر میخوانم! مع «الغیر» که چه عرض کنم! غیری در کار نیست. تکهای از جانم را که سر و شکل آدم جدیدی به خودش گرفته، توی بغلم دارم. خودِ من است انگار. اما هر چه باشد یک زائر تازه است. سلام خودش را میخواهد و اذن دخول خودش را. به گنبد نگاه میکنم و اشکم جاری میشود:«این همه سال هر بار آمدم جز گناه و وبال چیزی با خودم نیاورده بودم. دست خالی و شانههای سنگین. این اولین باری است که دستم پر است و سبکبارم.»همه «أأدخُلُ» ها را یکبار «أندخُلُ» میگویم. اما آن استرسی که در «أأدخُلُ» هست، در شکل دیگر این فعل نیست. کنار هم نشستن آن دو همزهٔ مضارعه و استفهام، یک جور آوای لکنتی به این اجازه گرفتن داده؛ انگار کسی از گریه نفسش بند آمده باشد. یا از هیجان زبانش گرفته باشد...
«واوارد بشوم ای رسول خدا؟ واوارد بشوم ای حجت خدا؟!...»
تصور آن لکنتِ هیجان زده و غیرارادی را در اذن دخول دوست دارم...
بچه را توی کالسکه میخوابانم که همراه پدر از تفتیش مردان وارد شود. خودم هم از بازرسی عبور میکنم.تا اینجا همهش حواسم به اوست. به اولین سلامش، حالش، حضورش و ...آنطرف پرده من هستم و حیاط امام رضا و گنبد!چند دقیقهای صبر میکنیم. عبور حسین طولانی میشود. مامان میپرسد چرا نیامد پس؟ به وسایل بچه گیر دادهاند؟!تا میآیم زنگ بزنم، خودش زنگ میزند. چاقوی جیبیام در جیب او جا مانده. حالا باید تا امانات برود. برمیگردم سمت گنبد. میگويم پس پتو را بکش روی صورت آفاق باد سرد توی دماغش نرود.و تصور میکنم برای شروع زیارت باید منتظر آنها بمانیم.اما گوشی را قطع میکنم و یکدفعه توی مغزم سکووووت میشود. یک سکوت خیلی خیلی عجیب. شاید به اندازه چند ثانیه. خیلی کوتاه. دست خالی، بدون کیف و وسیله و بچه، ایستادهام مقابل امام رضا. یکهو به قلبم خطور میکند چاقو بهانه بود! یکی اینجا میخواسته حال خودت را بپرسد!بچهها را فرستاده پی کاری که تو بشنوی: «خب ماجده خانم! چه خبر؟ کجا بودی این یکسال؟ چه خوب که با آفاق آمدی اما، یک لحظه بی خيالِ همه دنیا... خودت خوبی؟!»میگویم خوبم! خوبم!! خیلی دلم تنگ شده بود!و صورتم از اشک داغ میشود...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱۲:۴۴
خدا یار عاشقونه!شهید سید یحیی را از روز خاکسپاریاش که با رفیق دیرین (پدر سعیده جان) همراه شده بود تازه شناختم.و شب که ایستادم به نماز لیلةالدفن از ترکیب نام او و پدرش میخکوب شدم!
اینجا، شهید #یحیی_ابن_زکریا به واسطه نرگس و سعیده عزیزم، از آخرین ۲۴ ساعتش پردههایی نشان داده...
دوست دارم ۲۴ ساعت آخر همه شهدا را تماشا کنم با جزئيات...احتمالا این تماشاییترین سوژه دنیاست برای آنها که امید به دیدار پروردگارشان دارند!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
اینجا، شهید #یحیی_ابن_زکریا به واسطه نرگس و سعیده عزیزم، از آخرین ۲۴ ساعتش پردههایی نشان داده...
دوست دارم ۲۴ ساعت آخر همه شهدا را تماشا کنم با جزئيات...احتمالا این تماشاییترین سوژه دنیاست برای آنها که امید به دیدار پروردگارشان دارند!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۶:۴۶
دلم برای نوشتن تنگ میشود!این تنها چیزی است که بابتش به روزهای قبل از مادر شدن حسودیام میشود...همان چند دقیقهای که فرصت نشستن پیدا میشود، دوست دارم کتاب بخوانم (کتاب واقعی، نه توی گوشی)، قرآن بخوانم، چیزی بنویسم، از اخبار مطلع بشوم یا پیامی را پاسخ بدهم... اما به جای همه آنها... فقط به او نگاه میکنم. نگاه میکنم و به همه چیزهای دیگر فقط کمی «فکر» میکنم.حس میکنم خدا یک جوری در بعضی آیاتش متجلی است که همان یک آیه هر ترس و اندوهی را میتواند بشورد و ببرد. هیچ چیزی، بزرگتر از خدا نیست و آن مهربانِ مقتدر، هرگز بندههایش را رها نمیکند...عضله پشت گردنم گرفته است. معلوم است که هر کس چندین ساعت در روز به معجزه خدا توی آغوشش نگاه کند، گردنش خشک میشود!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۲۰:۲۷
همان اول خیابان شهید نواب صفوی راننده دستش را به نشانه سلام می گیرد بالابعد روی سینه اش می گذارد و سرش را به سمت فرمان خم میکند و سلام میدهد.ما که در مورد «عقول ملت» در حال صحبت بودیم یکهو متوجه امام می شویم و پشت سر او تقریبا همین کار را میکنیم.یکی از علایق اصلیام در مشهد، مشهدیهایی هستند که در محضرِ امام بودن را فراموش نمیکنند و برایشان تکراری و عادی نمیشود، بچه مدرسهایها، کارمندها، کسبه و کلا آدمهایی که قبل از سوار شدن به بیآرتی و تاکسی یا عبور از خیابان به سمت گنبد طلایی تعظیم کوتاهی میکنند، آخ که با قلب آدم بازی میکنند.عصر ۲۹ فروردین است. ادامه میدهم: «تنگه را در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره بستند! این خفت و ذلت را کی میتوانست اینطور به آمریکا تحمیل کند؟ خوشحال نیستی؟»حسین اما توی فکر ملت است: «نه جنبهٔ بُرد داریم نه باخت! چه کار باید بکنیم؟!»حق دارد. توی همین چند ساعتی که از توییت آقای عراقچی در مورد باز شدن تنگه گذشته، بعضیها هر گروه با ربط و بیربطی را به خاک و خون کشیدهاند. حرفهایشان از خیانت و بی اثر شدن خون شهدا و هزار چیز دیگر تمامی ندارد. حالا دارم فکر میکنم وقتی تنگه دوباره بسته بشود چه حرفهای عجیبی میتوانند از آستینشان در بیاورند. نمیشود بی خیال مردم شد. نمیشود هم با مردم کم صبر به پیروزی نهایی فکر کرد.موقعیت بغرنجی است!دیشب در تجمع پل فجر مشهد، روحانی جوانی که حرفهای خیلی خوبی هم داشت میزد، آنقدر به خاطر شعارها و بی توجهی مردم مجبور شد صدایش را بالا ببرد که گلویش گرفت و اواخر صحبتش دیگر جیغ جیغ میکرد.همین اتفاق در تجمع میدان انقلاب و وداع با شهید خادمی افتاد.یک عده جمع شده بودند آن جلو و لعن و نفرین میفرستادند به مذاکره و مذاکره کننده!هرقدر هم بهشان میگویی صبور باش، توهین نکن، اعتماد کن، فایدهای ندارد!اما با همه اینها حس میکنم ملت در حال رشدی هستیم. کم صبریمان هم خوب میشود یک روز. جنبه برد و باخت هم پیدا میکنیم. یاد میگیریم خدا را در همه جا ببینیم و از خودمان در نیاییم با هر ضربهای. به قول شخصیت اول کتاب ناتوردشت بالأخره ما هم یک روز عقل درمیآوریم!میگویم تا وقتی همه مصادیق جهل را از زندگیهای فردیمان نریزیم دور، نمیشود انتظار داشته باشیم در موضوعات مهم ملی، بالغانه رفتار کنیم.تا وقتی یک عالمه موقعیت هست که وقتی به طرف میگویی چرا این کار را میکنی با اینکه میدانی اشتباه است؟ میگوید: «به خاطر حرف مردم! یا نمیشود که نکنیم!»نمیشود انتظار داشت قومی بشویم که توئیتهای ترامپ دروغگو تاثیری روی ذهن و عملمان نداشته باشد. خیلی از این مثالها هست...اما اگر خدا مردم ما را تا اینجا مبعوث کرده، امیدوارم باقی مسیر هم به تربیت الهی تن بدهیم و برای رسیدن به هدف نهایی آماده بشویم. راننده موقع پیاده شدن، شبیه کسی که مدتهاست در شهر دوری گیر افتاده و خیلی دلش مشهد میخواهد، چند بار با لهجه مشهدی شیرینش میگوید برای من هم دعا کنید! ما رو هم دعا کنید!بعضی از مردم یک جوری خوبند که این قابلیت را دارند خدا به خوبی آنها همه ملت را ببخشد و رستگار کند.
پ.ن: ۳۱ فروردین در تجمع میدان صادقیه، خانمی با یک پوستر توی دستش آمد و ازمان خواهش کرد برویم جلوی سن، علیه مذاکره و مذاکره کنندگان شعار بدهیم. روی پوسترش یک عکس آقا بود و بالای آن با فونت تیتر درشت نوشته بود: السلام علیک یا قتیل المذاکراتبلاغت جمله عربی از یک طرف و جسارت نویسنده از طرف دیگر کمی برافروختهام میکند. بهش میگویم بس کنید! این چه کاری است که در این موقعیت میکنید؟! طرف جانش را گرفته کف دستش و دارد برای مملکت قدمی برميدارد و کاری میکند...وسط ابروهایش را میدهد بالا و با لحن مظلومانهای میگوید خب نکنهههه! نمیخواهیم بکنه!هم حرص میخورم و هم دلم میسوزد. خب همینقدر از جنگ و سیاست دستگیرش شده... ما چه بگوییم؟!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
پ.ن: ۳۱ فروردین در تجمع میدان صادقیه، خانمی با یک پوستر توی دستش آمد و ازمان خواهش کرد برویم جلوی سن، علیه مذاکره و مذاکره کنندگان شعار بدهیم. روی پوسترش یک عکس آقا بود و بالای آن با فونت تیتر درشت نوشته بود: السلام علیک یا قتیل المذاکراتبلاغت جمله عربی از یک طرف و جسارت نویسنده از طرف دیگر کمی برافروختهام میکند. بهش میگویم بس کنید! این چه کاری است که در این موقعیت میکنید؟! طرف جانش را گرفته کف دستش و دارد برای مملکت قدمی برميدارد و کاری میکند...وسط ابروهایش را میدهد بالا و با لحن مظلومانهای میگوید خب نکنهههه! نمیخواهیم بکنه!هم حرص میخورم و هم دلم میسوزد. خب همینقدر از جنگ و سیاست دستگیرش شده... ما چه بگوییم؟!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱۸:۳۵
آداب اَبَوی!پدرم آدابی دارد که هر بار از خانه تا میدان محل تجمع پیاده میرویم، یکی یکی اجرا میکند.کوچک که بودم غروبها پیاده با هم تا مسجد محل میرفتیم. همان وقت هم آدابی داشت. از همه پر تکرارتر، ادبِ سلام بود. از دم در خانه به بقال و چقال سلام میداد و پیر و جوان هم به او سلام میکردند. حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی میکردیم با زیر صدای مداومِ - سلام علیکم!- علیکم السلام!حالا بعد از سی سال هنوز هم پیادهروی با او شکل خاص خودش را دارد. سر کوچه، بعد از ایستگاه اتوبوس، اول از همه میایستد به سمت دیوار بلندی که عکس ۵ شهید روی آن نقاشی شده و به آن شهدا سلام میدهد.بعد توی پیادهرو جوری زیگزاگ حرکت میکند که همه پرچم های اسرائیل نقاشی شده روی موزائیکها را حتما لگد کند. روی هر کدام چند بار پای اضافه هم میزند.این بین حواسش به پرچمهای آویخته شده هم هست. اگر کج یا جمع شده باشند، صافشان میکند...آداب او را دوست دارم. توجه مداوم به هر چیز ریز و کمتر مورد توجهی برایم شیرین است. هر چند شاید از بیرون این توجه کمی غیرعادی به نظر برسد!به قول خطبه جناب امیرالمومنین خطاب به همام:يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى، وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ؛ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا، وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ؛
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱۹:۲۳
سهشنبه اول اردیبهشت ماه جلالی (خُل میشوم اگر ۱ اردیبهشت را اینطور اعلام نکنم... ممنون از سعدی در دیباچه گلستان) شب، مهمان از قزوین داشتیم.بعد از شام خواستم چایی دم کنم، گفتند نه نه ما باید سریع برویم!! ممکن است ترامپ حمله کند!تازه به صرافت افتادم که زمان آتش بس دو هفتهای رو به اتمام است. گفتم بابا بی خیااااال!چایی را دم کردیم و واقعا مهمانها عجله داشتند برای رفتن و داشتند جمع و جور میکردند. چایی را ریختیم. سرپایی نوشیدند و رفتند!گفتند هر قدر از تهران دور شده باشیم بهتر است. یک کیلومتر هم یک کیلومتر است!ظاهرا عروس میهمان به شدت از جنگ و صدای انفجار میترسید.با خنده گفتیم خون شما که از ما رنگینتر نيست!خیلی نخندیدند!شاید واقعا فکر میکردند ترامپ حمله میکند.یا واقعا خیلی خیلی میترسیدند.یا ...نمیدانم.خدا را شکر کردم یک ترسی را خدا از روی دل ما برداشته. زندگی با ترس خیلی سخت است.اینکه هرکس برای نترسیدن چه کار میکند فقط یک بخشی اش قابل بیان است. نمیشود به دیگران نسخهای در موردش داد. چون فکر میکنم بخش زیادیش کار خداست که آیه لاخوف علیهم و لا یحزنون را شامل حال آدم بکند. ربطی هم به لیاقت ندارد. مثل رزق میماند. هر رزقی چه مادی و چه معنوی به لطف خدا میرسد و البته تلاش ما لازمهی بهرهمندی از آن است. یک تلاشی برای نترسیدن لازم است. اما خیلی ها علیرغم تلاش فراوان باز هم میترسند. و خیلیها همینطوری از اول نمیترسند و باکشان نیست!این واقعا جای شکر دارد اگر از دستهی افرادی هستیم که میتوانیم علیرغم ترور و تهدید و موشکباران به زندگی ادامه بدهیم و از ترس فلج نشویم.و این حتما و حتما «هنرِ ما نیست»؛ «لطف خداست»!خدا این لطف را شامل حال تکتک عزیزان ما بکند که طاقت دیدن اضطرابشان را نداریم. حتی یک ذره...
پ.ن: شب ترامپه توییت زد که باز هم تمدید میکنیم آتش بس را! هیچ کس نرفت پاکستان.همه چیز همینطوری ماند...شرایط نه جنگ نه صلح میتواند از خود جنگ خطرناکتر باشد. خدا به کسب و کارها و برنامههای آموزشی و علمی و ... و برنامهریزان تمامی حوزهها در این شرایط کمک کند. خودم هم مشمول همین دعا انشاءالله
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
پ.ن: شب ترامپه توییت زد که باز هم تمدید میکنیم آتش بس را! هیچ کس نرفت پاکستان.همه چیز همینطوری ماند...شرایط نه جنگ نه صلح میتواند از خود جنگ خطرناکتر باشد. خدا به کسب و کارها و برنامههای آموزشی و علمی و ... و برنامهریزان تمامی حوزهها در این شرایط کمک کند. خودم هم مشمول همین دعا انشاءالله
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۹:۵۴
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
سهشنبه اول اردیبهشت ماه جلالی (خُل میشوم اگر ۱ اردیبهشت را اینطور اعلام نکنم... ممنون از سعدی در دیباچه گلستان) شب، مهمان از قزوین داشتیم. بعد از شام خواستم چایی دم کنم، گفتند نه نه ما باید سریع برویم!! ممکن است ترامپ حمله کند! تازه به صرافت افتادم که زمان آتش بس دو هفتهای رو به اتمام است. گفتم بابا بی خیااااال! چایی را دم کردیم و واقعا مهمانها عجله داشتند برای رفتن و داشتند جمع و جور میکردند. چایی را ریختیم. سرپایی نوشیدند و رفتند! گفتند هر قدر از تهران دور شده باشیم بهتر است. یک کیلومتر هم یک کیلومتر است! ظاهرا عروس میهمان به شدت از جنگ و صدای انفجار میترسید. با خنده گفتیم خون شما که از ما رنگینتر نيست! خیلی نخندیدند! شاید واقعا فکر میکردند ترامپ حمله میکند. یا واقعا خیلی خیلی میترسیدند. یا ... نمیدانم. خدا را شکر کردم یک ترسی را خدا از روی دل ما برداشته. زندگی با ترس خیلی سخت است. اینکه هرکس برای نترسیدن چه کار میکند فقط یک بخشی اش قابل بیان است. نمیشود به دیگران نسخهای در موردش داد. چون فکر میکنم بخش زیادیش کار خداست که آیه لاخوف علیهم و لا یحزنون را شامل حال آدم بکند. ربطی هم به لیاقت ندارد. مثل رزق میماند. هر رزقی چه مادی و چه معنوی به لطف خدا میرسد و البته تلاش ما لازمهی بهرهمندی از آن است. یک تلاشی برای نترسیدن لازم است. اما خیلی ها علیرغم تلاش فراوان باز هم میترسند. و خیلیها همینطوری از اول نمیترسند و باکشان نیست! این واقعا جای شکر دارد اگر از دستهی افرادی هستیم که میتوانیم علیرغم ترور و تهدید و موشکباران به زندگی ادامه بدهیم و از ترس فلج نشویم. و این حتما و حتما «هنرِ ما نیست»؛ «لطف خداست»! خدا این لطف را شامل حال تکتک عزیزان ما بکند که طاقت دیدن اضطرابشان را نداریم. حتی یک ذره... پ.ن: شب ترامپه توییت زد که باز هم تمدید میکنیم آتش بس را! هیچ کس نرفت پاکستان. همه چیز همینطوری ماند... شرایط نه جنگ نه صلح میتواند از خود جنگ خطرناکتر باشد. خدا به کسب و کارها و برنامههای آموزشی و علمی و ... و برنامهریزان تمامی حوزهها در این شرایط کمک کند. خودم هم مشمول همین دعا انشاءالله دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
از باب ثبت سبک زندگی این روزهایمان:ما از ۹ اسفند به بعد خیلی به ندرت هیچ مهمانی شامی را قبول یا برگزار کردیم. به جز آنها که مجبور بودیم یا افطاری بود یا زمان دیگری ممکن نمیشد. آنها را هم یک جوری میخوردیم که سریع سفره را جمع کنیم و ساعت ۸ یا نهایتا ۹ شب به تجمع برسیم.اما باز هم شبهایی پیش آمد که از حضور در خیابان جا ماندیم و توفیقش را نداشتیم. تلفیق سبک زندگی عادی با رزم دوران جنگ، سخت، جذاب و دوست داشتنی است و البته ناکامی در رسیدن به «همه چیز» نباید باعث افسردگی ما بشود.چون خودم قشنگ خیلی شبها در معرض این حسرت تمام نشدنی هستم میگویم!
۱۰:۳۱
چندین نفر از دوستانش شهید شده بودند.ازش پرسید ۲۴ ساعتِ آخرِ هیچ کدامشان را در کنارشان بوده؟خیلی فکر کرد. احتمالا توی این فکر کردن خیلی هم دلتنگ شد. برای همین سوال کننده از سوالش شرمنده شد.جواب داد: «نه!» چند روز قبلتر پیششان بوده ولی ۲۴ ساعت قبل... نه!میدانست سوال کننده دنبال چی است و ادامه داد: «همون چند روز قبل از شهادت، کسانی که مطمئن بودند به زودی شهید خواهند شد، حالا امروز یا فردا... هیچ تغییر خاصی در سبک زندگیشون وجود نداشت. همون کارها... همون شوخیها، همون برنامههای همیشگی!»- خب نباید چیزی رو به کسی بسپاره؟ یا کاری رو تقسیم یا محول کنه؟- همه چیز از خیلی وقت قبل هماهنگ میشه... همه در یک گروه هستند و گروه برای هر اتفاقی آماده است!سکوت خوبی شکل گرفت. #گروه، کلید واژهای بود که خیلی بهش فکر نکرده بود. شرط چنین آرامشی واقعا همان تشکیلاتی است که فرد در طول حیات میسازد و در آن نفس میکشد.رزمنده حرفش را کامل کرد: «ما در مورد خیلی از شهدا که از دوستانمون بودند، وقتی میخواهیم صحبت کنیم میگیم شهید، خاطرهٔ قابل عرضی نداشت!
چون اصلا نمیشه زندگی این آدم رو با جزئيات به کسی نشون داد. انقدر عادی و خودمونی و بعضا شوخی شوخی و منشوریه...بویژه در جنگی که داریم توش نفس میکشیم، از حاج همتها و باکریها و زینالدینها حرف نمیزنیم. خیلی از شهدا واقعا فقط و فقط به خاطر یک عمل خاص انگار این مدال شهادت رو دریافت کردند. خدا به خاطر یک نقطه روشن، اینقدر قشنگ اینها رو خریده. این خیلی آدم رو امیدوار میکنه. این که انتخاب کنی و انتخاب بشی... با همه سادگیات... همون که هستی!
پروردگارا ما را به شهدا ملحق کن و شهادت را روزی ما بگردان
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
پروردگارا ما را به شهدا ملحق کن و شهادت را روزی ما بگردان
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱۱:۰۶
اون وقت این کلیپ رو میشه آدم ضمیمه این حرفها نکنه...ببینید و بخندید و کیف کنید و برای هم تعریف کنید و فراموش نکنید که همه چیز دنیا سر جاش خیلی خوبه!


۱۱:۲۱
بازارسال شده از خبرگزاری فارس
۱۱:۲۱
شنبه ۵ اردیبهشت، همسایه قدیممان زنگ زد.همسایه قدیممان، همسایهی جدیدمان هم هست و این از آن شوخیهای خداست که مطلقا ازش سر در نمیآورم اما خیلی خیلی مرا به خنده میاندازد.در پاورقی داستانش را مینویسم.سلام و علیک و ... گفت امروز هفتم ماه است و سفره حضرت موسی بن جعفر داریم. چند ماهی برگزار نکردیم به خاطر جنگ. امروز یکهویی خواستیم برگزار کنیم. شما میتوانید بیایید؟من دلم برای سفره حضرت موسی بن جعفر لک میزند. از همان دی ماه که سر تولد امام جواد، آقای غضنفری در مورد این پروژه بهم گفت. از همان وقتی که چند بار دورخیز کردم برای اجرای پروژه و نشد. از حرف های شهرزاد روی تخت بیمارستان، از عکسهای آقای غضنفری از کاظمین و از آن جملهای که یک بار بهم گفت:«میدانی گره کار کجاست؟ خودت باید یک بار سفره بیاندازی!»و من که چند بار سعی کردم و هر بار نشد که نشد. با خودم گفتم بین تولد دو فرزندشان، مهمان پدر شدن خیلی ویژه است. هرطور شده این سفره را می روم و آنجا از خود حضرت به حرمت نان و نمک سفره رزق خودم و روضه را میگیرم.گفتم میآیم حتما!ساعت ۳ بود. تا ۵ مثل چی میدویدم. از حمام بردن بچه تا جمع و جور کردن سایر کارها...۵ از خانه زدم بیرون و ۵ و چند دقیقه هن و هن کنان با کریر بچه که بدبارترین چیز دنیاست از پلهها رفتم بالا و وارد خانه روضه شدم. برنامه با حدود یک ساعت تاخیر شروع شد. :(((۳ تا خانم بودیم و ۳ تا آقاکه البته تا اذان بیشتر شدیم.سخنران از امیرالمومنین و کسی که به ایشان گفته بود «دوستت دارم» داستان خیلی عجیبی نقل کرد. آفاق تمام مدت صدا در آورد و با سخنران همنوایی کرد. مداح از یک جایی به بعد گفت صدای طفل شیرخوار میآید و روضه علی اصغر خواند و حسابی اشکمان را در آورد...یک قاشق آش رشته خوردم و از همان معدود مهمانها خواستم دعا کنند برای حاجتم...همه آمین گفتند و دلم گرم شد. رسیدم خانه و روی ابرها بودم. بالاخره سفره آقا قسمتم شد!! بالاخره هفتم ماه مهمان حضرت موسی بن جعفر شدم!! در عین حال توی سرم مدام صدای روضه حضرت علی اصغر می آمد. صدای گریه بچه ۲۲ روزه قبل از شهادت... پیکری که روی درخت ماند، نوزاد ۳ ماهه... بچه ۲ ساله.. بچههای میناب... وای امان از چشمهای بچههای میناب که در همه بزرگراههای تهران به ما دوخته شده... چطور نمیمیرم از این غم؟!یا موسی بن جعفر...
پ.ن: در منزل قبلیمان که ۹ سال آنجا ساکن بودیم، چند سالی با خانواده مذهبی و مهربانی همسایه بودیم. ما واحد ۲ بودیم. آنها واحد ۳. بالای سر ما. کلی از کارهای روضه را با هم می کردیم. مثلا بستههای اربعین را یادم هست با خانم همسایه نشستیم تا پاسی از شب آماده کردیم. بعد از مدتی آنها از آنجا رفتند. بینمان فاصله افتاد و فقط کانال روضه نخ اتصال بود. سال قبل که ما از آن خانه اثاث کشی کردیم به منزل جدید، در اولین برنامه که مراسم خطبه فدک بود ایشان را دیدم. گفت شما کجا اینجا کجا! کاشف به عمل آمد ما دوباره با هم همسایه شدهایم. اینبار ما پلاک ۱۰ و آنها ۱۱ ...یعنی توی کل تهران دراندشت، چند درصد ممکن است دو نفر به فاصله چند سال از یک خانهای بلند شوند و بدون هماهنگی بروند یک محله دیگر و دوباره کنار هم خانه بگیرند؟؟!خدایا قبول کن که کارهایت خیلی خیلی عجیب است!!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
پ.ن: در منزل قبلیمان که ۹ سال آنجا ساکن بودیم، چند سالی با خانواده مذهبی و مهربانی همسایه بودیم. ما واحد ۲ بودیم. آنها واحد ۳. بالای سر ما. کلی از کارهای روضه را با هم می کردیم. مثلا بستههای اربعین را یادم هست با خانم همسایه نشستیم تا پاسی از شب آماده کردیم. بعد از مدتی آنها از آنجا رفتند. بینمان فاصله افتاد و فقط کانال روضه نخ اتصال بود. سال قبل که ما از آن خانه اثاث کشی کردیم به منزل جدید، در اولین برنامه که مراسم خطبه فدک بود ایشان را دیدم. گفت شما کجا اینجا کجا! کاشف به عمل آمد ما دوباره با هم همسایه شدهایم. اینبار ما پلاک ۱۰ و آنها ۱۱ ...یعنی توی کل تهران دراندشت، چند درصد ممکن است دو نفر به فاصله چند سال از یک خانهای بلند شوند و بدون هماهنگی بروند یک محله دیگر و دوباره کنار هم خانه بگیرند؟؟!خدایا قبول کن که کارهایت خیلی خیلی عجیب است!!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۲۱:۴۳
دوشنبه ۷ اردیبهشت، قراری برای ملاقات با خانواده شهید امامی تنظیم کرده بودیم.برنامه خیلی یکهویی جور شد. بعد از اینکه میخواستم در مراسم چهلم او شرکت کنم و نشد. حسرت آن نشدن، من را کشید به تنظیم قرار دیگری با همسر شهید. حالا من نه شهید را میشناختم و نه همسرش را. فقط میدانستم یکی از مخاطبان روضه و مهمانان پایگاه سیدخندان، همسرش شهید شده. واسطه آشنایی هم فاطمهمان بود.اما نام شهید تنم را میلرزاند. شهیدی که بچه کنکوری دارد و دخترهای کوچک... حتما وظیفهام بود بروم برای تسلیت و همراهی. توی این چند وقت از زیارت خانواده شهدا محروم بودم کلا و همهش دیگران را به جای خودم فرستاده بودم. اما این یکی به طرز آسانی جور شد. همه کارها انجام شد. با بعضی بچههای سمعی بصری روضه هم هماهنگ شدیم. حدود ۱۰ نفری شدیم. باید میرفتیم شرق تهران و همیشه به نظرم شرق تهران دورترین جای دنیاست. جایی که هیچ وقت یاد نمیگیرم. خیلی شلوغ و بزرگ است و یک عالمه خیابان و میدان عجیب دارد. میدان ۴۸، میدان ۱۰۰... توی راه به شوخی به سحر میگفتم به جای اینکه بزرگراه رسالت و همت و آزادگان را چند قسمت کنند و بین شهدا پخش کنند، یکی از این عدد مدد ها را بزنند به نام شهدای جدید!اگرچه که با حرف خودم موافق هم نبودم و یک جورهایی داشتم به آن نامگذاریها اعتراض میکردم. یعنی چه که هر چه مقام شهید بالاتر، خیابانش پهنتر و میدانش بزرگتر؟!
ما مهمان شهید امامی شدیم. رسیدیم خدمت همسر شهیدی که همه وجودش محبت بود. پر از آرامش. البته غصهدار و خیلی خیلی دلتنگ...شروع کردیم از او حرف کشیدن. بالاخره شهید باید رزق ما را میگذاشت توی دهان همسرش که به ما برساند.توی خاطرات، پاسکاری خوبی بین شهید مرتضی امامی و شهید سعید حُسنان (۱۷ ساله و از شهدای دفاع مقدس) شکل گرفت. هر کدام انگار تبلیغ آن یکی را میکردند. میدانید آخر سر گل نهایی را کی زد؟!وای خدا هنوز هم باورم نمیشود.گل نهایی را در این دیدار منظر السادات زرآبادی زد.اصلا او این وسط چی کار میکرد؟خدا میداند از کجا و چطور کلا پای خاطراتش به حرفها باز شد و یکی از رفقایش از او گفت و گفت... همینطوری که داشتم با خودم فکر میکردم دوباره نقشه منظر خانم برای غافلگیریام چیست یکی گفت امروز روز چهلم شهید زرآبادی است!!ای کلکپس شما جور کردی من بتوانم امروز اینجا باشم؟که چهلم شما را گرامی بداریم؟همان کاری که فرزانه با خیلیها بعد از وفاتش کرد، منظر السادات دارد با من میکند.رشتهای بر گردنم افکنده دوست
میکشد هرجا که خاطر خواه اوست...
یک رشته خیلی خیلی کلفت!گفتم «دوست»! یعنی میشود با هم دوست شده باشیم؟ حتماشده دیگر وگرنه چرا اینهمه به هم نزدیک ایستادهایم. چرا هر طرفی من میروم با او برخورد میکنم. چرا و از کجا این پیوند شروع شده و چه کسی آن را شروع کرده؟من که روحم هم از وجود او خبر نداشت...
موقع خداحافظی دلم یک آتشی گرفته بود. آتشی که بدجور زبانه میکشید و وجودم را میسوزاند. نکند نکند نکند همه این شهدا را ببینیم، این همه امید داشته باشیم، این همه شوق نسبت به آنها در قلبمان حس کنیم، بعد، مثل میوه گندیدهای پلاسیده و چروک بمیریم و خدا ما را نخرد!
● امشب از یک رزمنده خبری شنیدم و خیلی خیلی نگرانش شدم. دلم آشوب شد. کاش همه برای سلامتیاش دعا کنید.
● پرچم به دست، کنار خیابان ستارخان، جهاد امشب را با چند تسبیح صلوات برای شهدای امروز همراه کردم. چه ضیافتی به پا کردند امروز... چه دلی آب کردند از ما...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
ما مهمان شهید امامی شدیم. رسیدیم خدمت همسر شهیدی که همه وجودش محبت بود. پر از آرامش. البته غصهدار و خیلی خیلی دلتنگ...شروع کردیم از او حرف کشیدن. بالاخره شهید باید رزق ما را میگذاشت توی دهان همسرش که به ما برساند.توی خاطرات، پاسکاری خوبی بین شهید مرتضی امامی و شهید سعید حُسنان (۱۷ ساله و از شهدای دفاع مقدس) شکل گرفت. هر کدام انگار تبلیغ آن یکی را میکردند. میدانید آخر سر گل نهایی را کی زد؟!وای خدا هنوز هم باورم نمیشود.گل نهایی را در این دیدار منظر السادات زرآبادی زد.اصلا او این وسط چی کار میکرد؟خدا میداند از کجا و چطور کلا پای خاطراتش به حرفها باز شد و یکی از رفقایش از او گفت و گفت... همینطوری که داشتم با خودم فکر میکردم دوباره نقشه منظر خانم برای غافلگیریام چیست یکی گفت امروز روز چهلم شهید زرآبادی است!!ای کلکپس شما جور کردی من بتوانم امروز اینجا باشم؟که چهلم شما را گرامی بداریم؟همان کاری که فرزانه با خیلیها بعد از وفاتش کرد، منظر السادات دارد با من میکند.رشتهای بر گردنم افکنده دوست
میکشد هرجا که خاطر خواه اوست...
یک رشته خیلی خیلی کلفت!گفتم «دوست»! یعنی میشود با هم دوست شده باشیم؟ حتماشده دیگر وگرنه چرا اینهمه به هم نزدیک ایستادهایم. چرا هر طرفی من میروم با او برخورد میکنم. چرا و از کجا این پیوند شروع شده و چه کسی آن را شروع کرده؟من که روحم هم از وجود او خبر نداشت...
موقع خداحافظی دلم یک آتشی گرفته بود. آتشی که بدجور زبانه میکشید و وجودم را میسوزاند. نکند نکند نکند همه این شهدا را ببینیم، این همه امید داشته باشیم، این همه شوق نسبت به آنها در قلبمان حس کنیم، بعد، مثل میوه گندیدهای پلاسیده و چروک بمیریم و خدا ما را نخرد!
● امشب از یک رزمنده خبری شنیدم و خیلی خیلی نگرانش شدم. دلم آشوب شد. کاش همه برای سلامتیاش دعا کنید.
● پرچم به دست، کنار خیابان ستارخان، جهاد امشب را با چند تسبیح صلوات برای شهدای امروز همراه کردم. چه ضیافتی به پا کردند امروز... چه دلی آب کردند از ما...
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۲۲:۳۱
لگن لگن پیت پیت
شما وقتی دستهایتان را با آب خالی و بدون کف میشویید، یا چیزی را زیر شیر آشپزخانه فقط آب میزنید، یا برنج و سبزی را که شستوشو میدهید، یا وقتی برای شستن بچه آب گرم میخواهید و باید آب را باز بگذارید تا آب سرد لولهها رد بشود و برود... آن آبِ رفته را چکار میکنید؟!میگذارید آبِ آشامیدنیِ سالم که آرزوی همه مردم جهان است و فقط درصدی از خلق خدا به آن دسترسی دارند، صاف صاف برود در فاضلاب؟ما را همیشه عذاب وجدان در این مواقع بیچاره میکرد. بطری بطری این آبها را جمع میکردم برای آبیاری گلدانهای خانه و خب باز هم کلی به هدر میرفت.از وقتی اثاث کشی کردیم به منزل جدید، یک موقعیت جدید برای خدمت به بندگان خدا برایمان پیش آمد.خانهی جدید حیاط دارد. حیاطی که در طول چندین ماه خالی بودنِ خانه کاملا خشک و بی برگ شده بود. دلمان هم نمیآمد آب آشامیدنی را وسط خشکسالی ول بدهیم پای درختهایش. یک لگن برداشتیم و با همسرم پروژه را شروع کردیم. آبهای کفی را میریختیم بیرون لگن و آبهای بدون کف را در لگن جمع میکردیم. درختها یکی یکی با لگنهای آبِ زایدِ آشپزخانه سیراب میشدند و پروژه ادامه داشت...لگن همیشه دم دستمان بود. در سرویس و آشپزخانه. هر جا که آبی داشت به فنا میرفت.کار راحتی هم نبود. باید هربار حجاب میکردم و لگن سنگین را چندین پله پایین میبردم تا پای درخت بریزد. اما بعد از آن یک مرحله جدیتر شدیم.حالا که درختهامان حسابی سبز شدهاند و حالشان خیلی خوب شدهو با گرمتر شدنِ هوادیروز یک کار دیگر کردیم که خیلی بابتش خوشحالم...
هیچ میدانستید چرا شیر دستگاههای تصفیه آب معمولا اینقدر لاغر و کوچک است؟حتما میدانستید!چون همانقدر آب که از آن بیرون میآید از شلنگ دیگرش وارد چاه میشود.تصور کنید شیر آشپزخانه را باز کنید و نصف آبی که باید بریزد روی دست و ظرف شما اصلا استفاده نشود و صاف برود توی چاه.دلم خیلی هلاکِ آن آبِ تصفیه شده بود.دیروز که عموی دستگاه آمد، فیلترهایش را عوض کرد، یک شلنگ بلند برایمان کشید از خروجی تصفیه مستقیم به حیاطحالا یک بخش دیگر از آبِ رفته را هم به جوی برگرداندیم...
در حالیکه فکر میکردیم اولین کسی هستیم که این کار به ذهنش رسیده، عموی تصفیه آب گفت این کار را برای خانه خودشان و چند نفر دیگر هم کرده.تازه گفت ما در آپارتمان زندگی میکنیم و اصلا حياط و گلدان هم نداریم. یک گالن گذاشتهام بالای کابینت، این آب آنجا جمع میشود و برای شستن میوه و سبزی و غیره از آن استفاده میکنیم.
مطمئنم هر وقت که اراده کنیم، میتوانیم قدمی برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از اسراف برداریم... فقط هم کمی سخت استهم باید «بخواهیم»!اگر بخواهیم، سختیاش هم شیرین میشود!
#محیط_زیست
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
شما وقتی دستهایتان را با آب خالی و بدون کف میشویید، یا چیزی را زیر شیر آشپزخانه فقط آب میزنید، یا برنج و سبزی را که شستوشو میدهید، یا وقتی برای شستن بچه آب گرم میخواهید و باید آب را باز بگذارید تا آب سرد لولهها رد بشود و برود... آن آبِ رفته را چکار میکنید؟!میگذارید آبِ آشامیدنیِ سالم که آرزوی همه مردم جهان است و فقط درصدی از خلق خدا به آن دسترسی دارند، صاف صاف برود در فاضلاب؟ما را همیشه عذاب وجدان در این مواقع بیچاره میکرد. بطری بطری این آبها را جمع میکردم برای آبیاری گلدانهای خانه و خب باز هم کلی به هدر میرفت.از وقتی اثاث کشی کردیم به منزل جدید، یک موقعیت جدید برای خدمت به بندگان خدا برایمان پیش آمد.خانهی جدید حیاط دارد. حیاطی که در طول چندین ماه خالی بودنِ خانه کاملا خشک و بی برگ شده بود. دلمان هم نمیآمد آب آشامیدنی را وسط خشکسالی ول بدهیم پای درختهایش. یک لگن برداشتیم و با همسرم پروژه را شروع کردیم. آبهای کفی را میریختیم بیرون لگن و آبهای بدون کف را در لگن جمع میکردیم. درختها یکی یکی با لگنهای آبِ زایدِ آشپزخانه سیراب میشدند و پروژه ادامه داشت...لگن همیشه دم دستمان بود. در سرویس و آشپزخانه. هر جا که آبی داشت به فنا میرفت.کار راحتی هم نبود. باید هربار حجاب میکردم و لگن سنگین را چندین پله پایین میبردم تا پای درخت بریزد. اما بعد از آن یک مرحله جدیتر شدیم.حالا که درختهامان حسابی سبز شدهاند و حالشان خیلی خوب شدهو با گرمتر شدنِ هوادیروز یک کار دیگر کردیم که خیلی بابتش خوشحالم...
در حالیکه فکر میکردیم اولین کسی هستیم که این کار به ذهنش رسیده، عموی تصفیه آب گفت این کار را برای خانه خودشان و چند نفر دیگر هم کرده.تازه گفت ما در آپارتمان زندگی میکنیم و اصلا حياط و گلدان هم نداریم. یک گالن گذاشتهام بالای کابینت، این آب آنجا جمع میشود و برای شستن میوه و سبزی و غیره از آن استفاده میکنیم.
مطمئنم هر وقت که اراده کنیم، میتوانیم قدمی برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از اسراف برداریم... فقط هم کمی سخت استهم باید «بخواهیم»!اگر بخواهیم، سختیاش هم شیرین میشود!
#محیط_زیست
۱۳:۰۶
پنجشنبه ۱۰ اردیبهشترفیق عزیزمکه عازم حج استآمد و با هم وصیتنامهاش را نوشتیم. سختش بود تنهاییتمام این روزها داشت به حساب و کتاب مالی کسب و کارش رسیدگی میکرد و چقدر هم کار سختی بود. قبل از این که برسد یک قالب کیک برای رزمندهها پختم و به عقابی رساندم.تا کیک دوم را برای مامان همسر ردیف کنم، نشست ته مانده حسابهایش با آدمها را صاف کرد.بعضیها به خاطر تعارف شماره کارت و حساب نمیفرستادند و کارش را طولانی و سخت میکردند. ناراحت بود. [من هم خیلی کلافه میشوم وقتی باید چند بار پرداخت پول به یک کسی را پیگیری کنم چون تعارف میکند و فقط بار روانی ماجرا را بیشتر میکند. کاش اگر کسی طلبی دارد تا زندهام فوری ازم بگیرد.]قرار بود برای باباجون امروز غذای مخصوصش را بپزم. او عاشق ماکارونی است. البته یک جور ماکارونی مخصوص که فقط سیب زمینی دارد با سس گوجهفرنگی تازه یا رب خانگی و بدون رب و سس کارخانهای.واقعا هم چیز خوشمزهای میشود. برای همین میتواند هر سه وعده آن را بخورد و خسته هم نشود. یک بار روز پدر همین مدل ماکارونی را برگرداندم در دیس و رویش شمع گذاشتم به عنوان کیک. خیلی کیف کرد! تا سیب زمینیها را خرد کنم و سس ماکارونی آماده بشود او از داراییها، توصیهها و وصیتهایش نوشت. وصی تعیین کرد. نماز و روزه قضایش را محاسبه کرد و وقتی ماکارونیها داشتند توی آب قل قل میجوشیدند، حتی تعیین کرد چه کسی تلقینش را بگوید و اگر او نبود چه کسی؟غروب بود که کارمان تمام شد...حقیقتا پروژه سختی بود!مرگ... برایم با شکوهترین واژه در کنار زندگی است. برای همین این گشت و گذار یک روزه در دنیای آن مثل همیشه خوب تلنگری بود. اما خیلی سخت است به کسی که با همه وجود میخواهی برای همیشه زنده بماند، بنشینی و بگویی که بعد از مرگش چه خواهد شد...همین تضادش با شکوه و زیباست!او که رفت نماز را خواندیم و بعد از شام مختصری عازم تجمع شدیم. این بار رفتیم زیر پل سیدخندان. تجمع جالب و متفاوتی بود. سردرد ریزی که از غروب شروع شده بود با سرعت زیادی میگرن را وحشی کرد. وقتی رسیدیم خانه دیگر هیچ رمقی نداشتم. همان یک قلم داروی مجاز در شیردهی را مصرف کردم (درحالیکه میدانم جواب نمیدهد اما چارهای نیست) تا دخترجان بخوابد چندین بار خوابیدم و بیدار شدم و ناگهان دیدم که خیلی بهتر شده ام. الحمدلله... میگرن معمولا به یادم میآورد چه چیزی بدون اینکه بفهمم خیلی اذیتم کرده...معمولا یک فشار روانی جدی پشت آن است. حالا من هی قپی بیایم که مرگ حق است و وصیتنامه نوشتن تکلیف است و هر کاری از دستم بر بیاید برای رفیقم میکنم. اما تهش یک چیزی دارد آن تو مدام فشرده و فشرده تر می شود. یکی چیزی که اسمش دل است. و تصور از دست دادن رفیق هزار تکه اش میکند...
پن: ساعت ۲ بامداد، یک دور خوابیدهام، بلند شدهام، بهتر شدهام و نمیخواهم تجربه امروز (دیروز
) ثبت نشده فراموش بشود. صدای پدافند میآید. از خدا میخواهم کمکم کند از دو چیز بنویسم. شاید کمی و فقط کمی قلبم سبک بشود:یکی از شهید زهرا حداد عادلو دومی از حج!
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
پن: ساعت ۲ بامداد، یک دور خوابیدهام، بلند شدهام، بهتر شدهام و نمیخواهم تجربه امروز (دیروز
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۲۳:۳۳
۱۲ اردیبهشت، آفاق ۴ ماهه شد. حدود چهل و چند مرتبه در کمتر از ۱۰ ساعت به سوال: «آخی...چند وقتشه؟» پاسخ دادم. اولیش در برنامه روز معلم در مدرسه بود و آخریش پاسی از شب گذشته کنار خیابان و در حال تکان دادن پرچم. دعاهای بعد از گرفتنِ جواب و البته رُندیِ جواب حالم را خوب میکرد:- دقیقا شد ۴ ماه!چهار ماه عدد ناچیزی است. خیلی کم است برای در این دنیا بودن و این همه دوست و رفیق پیدا کردن و این قدر شخصیت داشتن. اما لطف خدا کنتور نمیاندازد. وقتی شامل حال کسی بشود یک طوری همه چیز را زیر و رو میکند که آدم به سجده بیفتد.من دست کم ۱۶ سال برای این لطف بزرگ خدا انتظار کشیدم. صبری که با احتمال همهی جوانب همراه بود: اگر هیچ وقت شامل حالم نشود... یا اگر همین فردا باشد... تمرین شکرگزاری در هر دو حال... تمرینی که خودش ناشی از لطف خدا بود. همان صبر هم لطف خدا بود. همه چیز مال خودش بود و در مسیر خودش و در دایره محبتش...توی این سالها سنگ صبور خیلیها شده بودم که دردِ دلشان را با این عبارت شروع میکردند: «شما که خودتون تجربهش رو دارید...»و از خسته شدن در مسیر رسیدن به خواستهای میگفتند که اتفاق نمیافتاد. صبرهای یک ساله و دوساله و ۵ ساله... کارکردم توی این سالها این بود که بگویم: «هروقت زمانش باشد اتفاق میافتد. تو فقط ادامه بده!...»این جمله خیلی عبارت سادهای است. اما بستگی دارد چه کسی آن را بگوید. از قول آدمی که درد مشترکی را چندین برابر بیشتر تحمل کرده است، به نظر میرسید کارکرد و اثری چند برابر داشت. پس دلخوش بودم به همین یک فایده ام!صبور کردنِ دیگران برای ادامه دادن...
صبح، انسیه مثل هر سه ماه گذشته پیام داد و ماهگرد را کوتاه و ساده تبریک گفت. عصر، دیدم که نرگس گوش دردِ آیدا را چند ساعت مُصرانه پیگیری کرد. ما وسطش حرفهای دیگری میزدیم و او یادش نمیرفت. گوشی را بر میداشت و به دکتر بعدی زنگ میزد. هر بار به پیام انسیه و پیگیری نرگس فکر میکردم، شعف عجیبی وجودم را پر میکرد. اول ربطشان را نفهمیدم و این حالت برایم عجیب بود. خوب که دقت کردم دیدم من دیوانهی استمرارم!انگار بلندترین قلهی زندگی من یک خصلت است که آن را همیشه خواستهام و معمولا نداشتهام:دوامِ توجه!اینکه یک کسی حواسش به یک چیز باشد و همیشه باشد. این که پای چیزی مدت طولانی بایستد و فراموش نکند و خسته نشود و دست برندارد.آن اسمهای خدا هست که «یا مَنْ لا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ، یا مَنْ لا یَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَنْ فِعْلٍ، یا مَنْ لا یُلْهیهِ قَوْلٌ عَنْ قَوْلٍ...» این دقیقا نقطه ضعف من در زندگی است. اینکه گوش دادن به چیزی حواسم را از شنیدنِ دیگری پرت نکند. انجام کاری، مانع انجام کار دیگرم نشود و خیلی چیزهای دیگر از همین سنخ.در یک کلام میشود گفت: چشم دوختن به قله و متمرکز ماندن با حواسی که پرت نمیشود.الان که نگاه میکنم میبینم دقیقا همه زندگیام دنبال چنین چیزی بودهام و آدمهایی که این ویژگی را داشتند من را به شگفتی آوردهاند.الان یادم میآید چرا کنکوریهای سال کرونا و جنگ را این قدر بیشتر از بقیه دوست دارم. این را توی پیامی که برایشان ضبط کرده بودم هم بهشان گفتم. اینکه چقدر فوق العاده است جهان از هم بپاشد و هر روتینی تعطیل بشود اما آنها همچنان به کنکورشان فکر کنند و دوامِ توجهشان را از دست ندهند...اصلا شاید خدا گذاشته بود آفاق چهار ماهش بشود تا به من دلیل امتحانهای بزرگ زندگیام را نشان بدهد. هرکس دقیقا با همان چیزی امتحان میشود که باید در آن قویتر باشد!حالا بعد از یک ماراتُنِ ۱۶۰ روزه در استمرار توجه، چند تا اتفاق دست به دست هم میدهند که موضع ابتلای من را بهم نشان بدهند.و موضع ابتلا همان چیزی است که آدم استغفارها و استغاثههای زیادی سر سجاده به آن بدهکار است.
حالا آفاق ۴ ماهه استو سالهای سال، #مسیر پیش روی ماست.مسیری که در آن هر روز باید چک کنیم چه چیزهایی دیدیم و از چه چیزهایی غافل شدیم و دوامِ توجهِ ما به چه سرنوشتی دچار شد؟
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
@divararbaeen1401majedemohammadi
صبح، انسیه مثل هر سه ماه گذشته پیام داد و ماهگرد را کوتاه و ساده تبریک گفت. عصر، دیدم که نرگس گوش دردِ آیدا را چند ساعت مُصرانه پیگیری کرد. ما وسطش حرفهای دیگری میزدیم و او یادش نمیرفت. گوشی را بر میداشت و به دکتر بعدی زنگ میزد. هر بار به پیام انسیه و پیگیری نرگس فکر میکردم، شعف عجیبی وجودم را پر میکرد. اول ربطشان را نفهمیدم و این حالت برایم عجیب بود. خوب که دقت کردم دیدم من دیوانهی استمرارم!انگار بلندترین قلهی زندگی من یک خصلت است که آن را همیشه خواستهام و معمولا نداشتهام:دوامِ توجه!اینکه یک کسی حواسش به یک چیز باشد و همیشه باشد. این که پای چیزی مدت طولانی بایستد و فراموش نکند و خسته نشود و دست برندارد.آن اسمهای خدا هست که «یا مَنْ لا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ، یا مَنْ لا یَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَنْ فِعْلٍ، یا مَنْ لا یُلْهیهِ قَوْلٌ عَنْ قَوْلٍ...» این دقیقا نقطه ضعف من در زندگی است. اینکه گوش دادن به چیزی حواسم را از شنیدنِ دیگری پرت نکند. انجام کاری، مانع انجام کار دیگرم نشود و خیلی چیزهای دیگر از همین سنخ.در یک کلام میشود گفت: چشم دوختن به قله و متمرکز ماندن با حواسی که پرت نمیشود.الان که نگاه میکنم میبینم دقیقا همه زندگیام دنبال چنین چیزی بودهام و آدمهایی که این ویژگی را داشتند من را به شگفتی آوردهاند.الان یادم میآید چرا کنکوریهای سال کرونا و جنگ را این قدر بیشتر از بقیه دوست دارم. این را توی پیامی که برایشان ضبط کرده بودم هم بهشان گفتم. اینکه چقدر فوق العاده است جهان از هم بپاشد و هر روتینی تعطیل بشود اما آنها همچنان به کنکورشان فکر کنند و دوامِ توجهشان را از دست ندهند...اصلا شاید خدا گذاشته بود آفاق چهار ماهش بشود تا به من دلیل امتحانهای بزرگ زندگیام را نشان بدهد. هرکس دقیقا با همان چیزی امتحان میشود که باید در آن قویتر باشد!حالا بعد از یک ماراتُنِ ۱۶۰ روزه در استمرار توجه، چند تا اتفاق دست به دست هم میدهند که موضع ابتلای من را بهم نشان بدهند.و موضع ابتلا همان چیزی است که آدم استغفارها و استغاثههای زیادی سر سجاده به آن بدهکار است.
حالا آفاق ۴ ماهه استو سالهای سال، #مسیر پیش روی ماست.مسیری که در آن هر روز باید چک کنیم چه چیزهایی دیدیم و از چه چیزهایی غافل شدیم و دوامِ توجهِ ما به چه سرنوشتی دچار شد؟
دیوار نوشتههای ماجده محمدی
۱۴:۰۶