عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت98 به این طرف و آن طرف سرک می کشم تا شاید ماشینی رد شود و حتی چندین متری از ماشین فاصله می گیرم. صدای سگ به زوزه ی گرگ ها اضافه می شود و مثل کودکی به پناه به خود می لرزم. وقتی که فکر می کنم درهای امید به رویم بسته شده به طرف مرتضی برمی گردم و التماسش می کنم تا چشمانش را باز کند. _چشماتو باز کن مرتضی! بخدا داره نفسم بند میاد توی این بیغوله که نه سر داره و نه ته! همین طوری میخواستی خوشبختم کنی؟ تازه تو شده بودی همه ی کسو کارم. سرش را به دامن می گیرم و گوشه ای از روسری حریرم را می کنم و روی زخمش می گذارم. خدا خدا می کنم چشمانش را باز کند و دوباره از آن لبخندهای همیشگی اش روی لبانش بنشاند. از بی کسی و غریبی ام می نالم که هر کس به من می رسد، نیامده می رود. سرم را به سوی آسمان پر ستاره بالا می گیرم و داد می زنم: _خدایا! من تنهام... فقط تو موندی برام! بغلم کن و منو با خودت ببر! نمیخوام تو این دنیا بمونم دیگه... به سرفه می افتم و گلویم سوز عجیبی می گیرد. دوباره آب سرد می کنم و روی صورتش می پاشم ولی باز هم هیچی به هیچی! ضربان و نبضش را چک می کنم، از زنده بودنش خوشحال می شوم و برای به هوش آوردنش تلاش می کنم. دستم را بالا می برم و سیلی محکمی به گونه اش می زنم که دستم به گیز گیز می افتد! نگاهم را به چشمانش گره می زنم و منتظر اتفاقی می مانم اما دریغ از تکان خورد پلکی! خودم را به ماشین می رسانم و به لاستیک اش تکیه می دهم. شروع می کنم به حرف زدن با خدا و بازگو کردن درد. _خدایا از وقتی چشم باز کردم گفتن تو هستی، گفتن تو مراقبمی و تو زندگی رو به من بخشیدی. یکم که بزرگتر که شدم گفتن وقت تشکر و باید از خدا تشکر کنی بخاطر تموم چیزایی که بهت داده. منم گفتم چشم... از همون نه سالگی که آقام یه سجاده و چادر از مغازه های دور و اطراف حرم خرید و جلوم پهن کرد، یادم میاد نماز می خونم. روز گرفتم، چادر سر کردم و شدم عزادار اهل بیتت. همه ی اینا رو با جون و دلم قبول کردم و گفتم چشم... بزرگتر که شدم گفتن سعادت و خوشبختی دست خداست پس گله نکن. موفقیتی که به دست میاوردم، آقام می گفت برو سجده کن و از خدا تشکر کن، منم گفتم چشم... وقتی حق رو از باطل تشخیص دادم فهمیدم باید برم طرف حق و بازم گفتم چشم... بخاطر تموم عقایدم چه از حجاب و چه از مبارزه با طاغوت، کلی ضربه خوردم ولی چون میدونستم یه امتحانه بازم گله نکردم و گفتم چشم... صدایم را بلند تر می کنم و می گویم: _خدایا من همش گفتم چشم اما میشه فقط یه بار، یه بار هم تو بگی چشم؟ من میگم خدایا این یکیو دیگه ازم نگیر و تو بگو چشم... دیگر نایی برای حرف زدن و داد کشیدن ندارم. به پهنای صورت اشک می ریزم و با دستم قطره اشکی که به چانه ام رسیده را پاک می کنم. سرم را روی دو زانوام می گذارم و از ته دل زجه می زنم. اول صدای خش خشی را می شنوم ولی فکر می کنم باد است و بهایی نمی دهم. اما هر چه می گذرد، صدای خش خش بیشتر می شود تا این که سر بلند می کنم و با دیدن منظره ی پیش رویم زبانم بند می آید. مرتضی سرش را گرفته و نگاهم می کند. چهار دست و پا خودم را به او می رسانم و غرق در چهره اش می شوم. گونه اش را مالش می دهد و زل می زند به چشمانم. یکهو پقی می زند زیر خنده و می گوید: _عجب دست سنگینی داری! فکر کنم نصف صورتم رفته. من هم خنده ام می گیرد اما نه بخاطر حرف او بلکه بخاطر لطف خدا. به یاد آقاجان، همان جا سجده شکر بجا می آورم و بلند می گویم: _خدایا! قربون چشم گفتنت بشم من! مرتضی هاج و واج نگاهم می کند و چیزی نمی گوید. تکه پارچه ی روی سرش کاملا قرمز شده و از توی ساکم پارچه ای دیگر درمی آورم و روی زخمش می گذارم. تمام این مدت مثل پسر بچه ای آرام و متین نشسته و فقط چشمانم را نگاه می کند. _سرتون درد میکنه؟ بریم بخیه بزنیم؟ _آخرش میدونستم زخم قدیمی سر باز می کنه! ولش کن، خوب میشه! _چی چی خوب میشه؟ پاشین بریم! دستش را به ماشین می گیرد و به جلوی فلوکس نگاه می کند که تو رفته! باد سردی می وزد که باعث می شود مثل بیدی به خود بلرزم. مرتضی می گوید داخل ماشین بروم و من هم قبول می کنم. کاپوت را بالا می دهد که دود ازش بلند می شود و به آسمان می رود. نچی نچی می کند و خودش را سرگرم می کند و درد کشیدنش از نگاهم دور نمی ماند. نیم ساعتی درگیر است که با عصبانیت در کاپوت را می کوبد و خم می شود و از پنجره نگاهم می کند و می گوید: _این درست بشو نیست! باید برم کمک بیارم تا خوراک گرگ و شغال نشدیم! _اینجا که چیزی نیست! _یکم جاده رو پایین میرم، قول میدم که زود برگردم. _اما تو سرتون... نگاهی از جنس محبت به من می اندازد و می گوید: _من خوبم تو مراقب خودت باش. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت99
حرفی نمی ماند و لنگان لنگان می رود.تا پیچ جاده هنوز دیده می شود اما بعدش دیگر مرتضی ای نیست!هم خوابم می آید و هم از بس تحرک داشته ام گرسنه شده ام اما شب مخوف و ترسناک جاده نمی گذارد کمی پلک روی پلک بگذارم.کمی این سو و آن سو را نگاه می‌کنم اما خبری از مرتضی نیست.
اشکم را پاک می کنم و با خودم می گویم:" آخه مثلا شب عروسیمه!"با مزه مزه کردن حرفم استغفار می‌کنم و می گویم چقدر ناسپاس هستم!صد مرتبه ذکر استغفرالله را با خودم تکرار می کنم و می گویم حتما حکمتی هست!یک ساعتی می شود که زل زده ام به پیچ جاده که خبری شود اما نه!هر چه می گذرد، دلشوره ام بیشتر می شود و دیگر کاسه صبرم لبریز می شود. پایم را که بیرون می گذارم یکهو نور توی صورتم می پاشد.پلکی می زنم و چشمانم را ریز می کنم.کمی بعد ماشینی کنارمان می ایستد و مرتضی تشکر کنان پیاده می شود.
مردی درشت اندام با دستمال گردنی پیاده می شود و با دیدن من سرش را پایین می اندازد و می گوید:_سلام آبجی!
سلامی می دهم و پیاده می شوم. مرتضی و آن مرد فلوکس را به تویوتایش بکسل می کنند.تمام این مدت به مرتضی زل می زنم و شکر خدا را بجا می آورم.کارشان که تمام می شود، مرد درشت اندام می گوید:_خب بپرین بالا که تا یه جاهایی برسونمتون.
تشکر می کنم و سوار ماشین مان می شویم.اولش بدقلقی می کند اما بعد راه می افتد. فضای سنگینی بینمان حاکم شده و هیچ کدام مان حرفی نمی زنیم.سرم را به پنجره تکیه داده ام و در تاریکی شب، آسمان پر ستاره را نگاه می کنم.خمیازه ای می کشم که مرتضی می گوید:_بخواب اگه خسته ای!دهانم را مزه می کنم و چشمانم را مالش می دهم. با لحن خواب آلودی می گویم:_آره، خیلی خوابم میاد، دیشب تا صبح بیدار بودم.ناگهان مرتضی با سرعت به طرفم برمی گردد و متعجب نگاهش می کنم.چیزی نمی گوید انگار بهت زده شده است._چیزی شده؟ آقا مرتضی؟_دیشب بیدار بودی؟اخم هایم را بهم گره می زنم و می گویم:_بله! تعجب نداره که!
_آخه منم دیشب کلا بیدار بودم!
خنده ی ریزی می کنم و می گویم:_خب اینم تعجب نداره.
رویش را به طرف دیگری می کند و می گوید:_تا صبح داشتم به ماه نگاه می کردم و فکر می کردم فردا یه اتفاقی میوفته که نمیشه بهم برسیم. خیلی شب تلخی بود...
باورم نمی شود، یعنی او هم مثل من سراپای ماه را به نظاره نشسته؟مگر می شود وصالمان ماه باشد! آن هنگامی که نگاه هامان در تاریکی شب، در نقطه ای فروزان بهم می رسند.
_منم به ماه نگاه می کردم و توی آسمون دنبال بخت و اقبال مون بودم.
لبخند زیبایی به لب می نشیند و می گوید:_بخت و اقبال ما که بدجور به زمین گره خورده، تو چرا توی آسمون دنبالش می گشتی؟
_آسمون بی شباهت به زندگی ما نیست! اطرافمون پر از تاریکی و سیاهه اما خودمون پر نوریم. از کجا معلوم بعدها توی آسمون تاریخ دنبالمون نگردن؟
_لابد میخوای بگی من دب اکبرم تو دب اصغر!
خنده هایمان باهم قاطی می‌شود. نگاهی به چشمان مشکی اش می اندازم و می گویم:_آقا مرتضی؟
اخم مصنوعی می کند و با تشر می گوید:_آقا مرتضی کیه! ناسلامتی باهم محرمیم ها! اینطوری میگی احساس می کنم هفت پشت غریبه ایم باهم.
_خب آقا مرتضی خشک و خالی توی دهنم نمی چرخه. بعدشم فقط چند ساعته محرمیم!
_آقا مرتضی یا مرتضی ی خالی؟ حاج خانم جان، مهم محرمیته! من کاری به دقیقه و ساعتش ندارم! بعدشم من یک نفرم چرا منو جمع می بندی؟
_من کی جمع بستم شما رو؟
_دیدی؟ همین حالاش گفتی شما! مگه چند نفرم؟
خنده ی ریزی توی دهانم می چرخد و با شرم می گویم:_خب چیکار کنم؟
_خب، جوونم براتون بگه که، کار خاصی نمیخواد انجام بدی فقط صدام بزن مرتضی.
بعد دستانش را از هم باز می کند و می گوید:" فقط همین!"آب دهانم را قورت می دهم و می گویم:_همین خودش خیلیه!.... اصلا ببینم، چرا خودتون اول نمیگین؟
سرش را می خاراند و لب هایش را آویزان می کند بعد هم شروع می کند به گفتن._خب من اول میگم! ری... حانه جان!
از شنیدن جان کش دارش پقی میزنم زیر خنده، از خنده من او هم می خندد و بعد می گوید:_حالا نوبت توعه! بگو دیگه.
دست دست می‌کنم اما باز هم نمی توانم و می گویم:" من نمیتونم!"
_نخیر! من گفتم تو هم باید بگی!
به ناچار کمی با خودم ور می روم و آهسته می گویم:" آ... نه نه! مُر... تضی."برایم دست می زند و می گوید:_دیدی سخت نبود؟ ولی یه جان ازت طلبکارم ها!
با همین خنده ها و حرف ها، راه را برای خودمان کوتاه می کنیم.کم کم به شهر می رسیم و وقتی به کیوسک تلفن می رسیم، مرتضی به مرد می فهماند که بایستد.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۶
undefined۱

۱.۳K

۱۳:۵۳