دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت108 هر دو بله می گوییم و وارد می شود. روی زمین می نشیند و برایش بالشت می برم تا تکیه دهد. خیر ببینی، والله پاهام دیگه امونمو بریدن. رو به روی سلین جان می نشینم و می گویم: چرا دکتری نمیرین؟ میخواین مرتضی فردا شما رو ببره؟ دست را بالا می آورد و دستار دور سرش را برمی دارد. نفسش را بیرون می دهد و می گوید: نه، فردا خیلی کار داریم. امروز رفتم فک و فامیلمان رو دعوت گرفتم. به یاد مهمانی فردا می افتم و دست و پایم را گم می کنم. با گرمای دستان سلین جان که روی دستم می نشیند، سر برمی آورم. چشمان همیشه پر فروغش را جلوی دیدگانم می بینم. نگران نباش، من فردا کنارت هستم. مهمانی ست دیگه! از اطمینان سلین جان، احساس خوشایندی پیدا می کنم و لبخند می زنم. دوباره می گوید:" فردا صبح باید دو تشت خمیر، نان بپزم!" کمکتون میکنم. مرتضی کنار من و مادرش می نشیند و می گوید: خیلی دارم به عروس و مادرشوهری بودنتون حسودی میکنم! اینجوری می کنین دلم میخواهد زن می بودم! ذلیل اولمیاسان.۱ ماه تابان در چشم من و مرتضی معنی دیگری پیدا می کند. ماه ما را به یاد هم می اندازد، این که اگر هم در کنار هم نباشیم خودمان را به بودن ماه دلخوش کنیم. صبح با صدای آواز خروس و بوی نان بیدار می شوم. دودی که از دودکش مطبخ بیرون می رود همچون ستون سیاه رنگی است که به سوی آسمان می خزد. دست و رویم را می شویم و لقمه ای در دهانم می گذارم و به مطبخ می روم. خمیر های چانه شده را روی سینی پهن می کنم و به دست سلین جان می دهم. سلین جان هم به تنور می چسباند و با چوبش اگر لازم باشد جا به جا یا از تنور بیرون می کشد. نرسیده به اذان ظهر سر و کله ی دوتا از خاله های مرتضی پیدا می شود. یکی شان خاله تنی اش است و دیگری ناتنی. خاله ی ناتنی اش فارسی نمی تواند صحبت کند و تمام مکالمه مان احوال پرسی است که دست و پاشکسته به او می فهمانم. خاله تنی مرتضی، واقعا مهربان است و در همین مدت کوتاه خیلی هوایم را دارد. با دیدنم با ذوق کلی دعا به جان مرتضی کرد و در غیابش تبریک گفت. کمی بعد گوسفند را می آورند توی خانه تا آبش بدهند و برای غذا سرش را ببرند. با دیدن گوسفند بیچاره یک جوری می شوم و به خانه می روم. وقتی که آن را می برند از خانه بیرون می آیم و مرتضی بخاطر همین کلی سربه سرم می گذارد. سلین جان چادر به کمرش بسته و کارها را مدیریت می کند. به حاج بابا می گوید گوشت ها را چگونه خورد کند، به خاله ها می سپرد که برنج ها را خیس کنند و به من هم یک گونه لپه داده تا پاک کنم. از بس روی زمین نشسته ام، کمرم خشک شده و نمی توانم جم بخورم. لپه های پاک شده را به مرتضی می دهم تا به سلین جان بدهد. مرتضی بعد می آید و کنارم می نشیند و می گوید: _نمیتونم از اونجا نگاهت کنم، دلم برات تنگ میشه! از دل نازکی مرتضی و این که می تواند به راحتی احساسش را بگوید خوشم می آید. کمی که می گذرد به او می گویم: _مرتضی برو پیش مردا! زشته اینجا کنارم نشستی! _وا اینجا که همه محرمن! _آره ولی میگم خوبیت نداره. لب و لوچه اش آویزان می شود و می گوید: _ای کاش می تونستی بیای کنارم و تو کمکم کنی! حیف... دستش را به کمک می گیرم تا بلند شوم و می گویم: _تو بیا سر بزن. حالام برو که صدای حاج بابا درمیاد! مرتضی می رود و من هم حس او را پیدا می کنم. واقعا که اغراق نمی کند و کار دل است! ناهار ظهر، با همان گوشت های استخوانی گوسفند، آبگوشتی بار می گذارم و سرگرم کار می شوم. کم کم سر و کله های چندتا از عمه و عموهایش پیدا می شود. احوال پرسی می کنم و آنها گوشه ای از کار را بدست می گیرند و سلین جان با آمدن آنها نمی گذارد من کاری بکنم. توی اتاق مرا می نشاند و یک دست لباس زیبا به دستم می دهد و می رود. این لباس زرق و برقش از آن دست لباسم بیشتر و مشخص است که لباس مهمانی و ویژه ست. دامن پر چین لباس پر از شکوفه های زیبای است و رنگ بهار را دارد. توی آیینه به خودم زل می زنم و دستی به گونه ام می کشم. چقدر دلم میخواهد مادر بیاید و بوسه ای به گونه ام هدیه دهد. شب که می شود تمامی مهمان ها می آیند و من هم مدام می ایستاده و احوال پرسی و دیده بوسی می کنم. همگی به زبان ترکی حرف می زنند و یکی از عمه ها دف برمی دارد و شعری به ترکی می خواند. مردها در خانه ی همسایه هستند تا خانم ها راحت باشند. یکی از خاله های مرتضی کنارم می نشیند و می پرسد: _مادر و پدرتون رو ندیدم! تشریف نیاوردن؟ یکهو غم عالم توی گلویم می ریزد و بغض می کنم. ۱. ذلیل نشی.
نویسنده مبینار (آیة)












سعی دارم چیزی بگویم اما نمی شود که سلین جان به دادم می رسد و می گوید:_گلین جانم از دیار شاه خراسانه! توی تهران مراسم شان بوده، همان هفته ای که راه پر از برف شده بود. مجبور شدین یه مراسم اونجا بگیرن و یه مراسم اینجا.اینطور شد که گفتیم راهشون رو دور نکنن و به آمدن عروس رضایت دادیم.
خاله آهانی می گوید و سر جایش می نشیند. تا آخر مهمانی مثل مجسمه نشسته ام، من در میان جمع و دلم جای دیگرست...برای شام مرتضی می آید و باز اشتها ندارم.چند لقمه ای برمی دارم و بعد به بهانه ی اینکه مهمان ها برای خداحافظی می آیند و می گویم نمی شود خورد!وقتی همگی می روند، صدای قیل و قال هم می خوابد و سلین جان سرش را به بالشت نگذاشته که خوابش می برد.توی اتاق می روم و خودم را با دیدن مناظر شب سرگرم می کنم اما کسی که از این دل وامانده ام خبر ندارد!
امواج طوفانی خودشان را به قلبم می زنند و قلبم از دلتنگی مچاله می شود.مرتضی اهم اهمی می کند و می پرسد:_چیزی شده؟
نه ای می گویم و دوباره خودم را با نگاه به پنجره سرگرم می کنم تا غم را از چهره ام نخواند.انگار دست بردار نیست، جلوی پنجره می ایستد و می گوید:_پس فکر کنم هر وقت تو رو به عنوان عروس پای سفره ای می نشونن کلا اشتهات کور میشه، نه؟
پورخندی می زنم و ادعایش را رد می کنم.با نگاهش به عمق چشمانم نفوذ پیدا می کند و می گوید:_دلتنگی؟
با باز و بسته کردن چشمانم جواب را می دهم که بی اختیار شکوفه های اشک از چشمانم بیرون می پرند و روی گونه قل می خورند.با دستان داغش اشک هایم را پاک می کند و با لحن مهربانانه ای می گوید:_منم دلتنگم، حالتو میفهمم.
آهی از ته جان می کشد که می فهمم او هم آتشی در دل محبوس کرده است.کلمات بغض آلود از دهانم بیرون می آیند و می گویم:_تو چرا؟ دلتنگ چی؟ دلتنگ کی؟
به سختی لب می زند و می گوید:_دلتنگ مادرم...
او راست می گفت؛ هیچ دستی مثل دستان مادر نمی تواند بچه اش را نوازش کند حالا میخواهد هرچقدر هم مهربان باشد.دلتنگی او مربوط به ده ها سال است و دلتنگی در عمق دلش ریشه دوانده.لرزی به جانم می افتد و روی زمین می نشینم. دستی به موهایم می کشم و می گویم:_چقدر دلم میخواد یه بار دیگه موهامو نوازش کنه. کاش فقط یک بار دیگه صورت ماهشو ببینم.اصلا سرم داد بزنه وغرغر کنه!
بغضم را قورت می دهم و به سختی ادامه می دهم._فقط یه بار دیگه صداشو بشنوم.
مرتضی کنارم می نشیند و با چشمان اشک آلود نگاهم می کند و می گوید:_باز خوبه مامانت هرجا باشه، میدونی تو همین دنیا نفس می کشه.
نگاهش می کنم، خیلی سعی می کند اشک هایش نریزند.آب دهانش را با صدا قورت می دهد و می گوید:_مادر من خیلی سختی دید تو زندگیش... خیلی!
بعد مکث طولانی می گوید:_تو... منو یاد مادرم میندازی!
_چرا؟
_اونم خیلی روی عقایدش مصمم بود. اونقدر که حاضر شد از منم بگذره. خودش می گفت دلیل نفس کشیدنش منم، اون از دلیل نفس کشیدنش هم گذشت...
اشک هایم بدون اجازه سر می خورند و از چشمه ی چشمانم می جوشند._مطمئنم خیلی سختش بوده. گذشتن سخته! من از خیلی چیزا گذشتم که میفهمم. ولی مادرتو همیشه کنارت هست؛ فقط تو نمی بینیش. تازه خیلی کارا ازش برمیاد.
سرش را تکان می دهد و می گوید:_آره... ولی دلتنگیه دیگه! بنظر من دلتنگی مرگ تدریجیه.
آن شب خیلی باهم درد و دل کردیم. مرتضی و من زخم های دلمان را بهم نشان می دادیم و برایش مرهم پیدا می کردیم.
دفترم را برمی دارم و می نویسم:" الان یک ماهی می شود که در این روستا زندگی می کنم..کمی نچ نچ می کنم و کاغذ را می کنم و فکر می کنم. جمله ای به ذهنم می آید و مداد را روی کاغذ به حرکت در می آورم. " روزها و هفته ها دست به دست هم می دهند تا یک ماه از بودنم در این روستا بگذرد.در این یک ماه خیلی چیزها یاد گرفته ام، یک گلیم تمام کرده ام و از سلین جان غذاها یاد گرفته ام.در این روزها که فکر می کنم آرامش قبل از طوفان است، من دلتنگ تر هستم.دلتنگ آرامش، دلتنگ خانواده ام... و دلتنگ دایی...گاهی اوقات بی صدا زیر لحافم اشک می ریزم و گاهی بغضم را در گلو خفه می کنم. این درد ناعلاج است!مثل شمعی شده ام که آتش دلتنگی ذره ذره وجودم را کم می کند و تبدیل به اشک می شوند.تنها مرهم این روزهایم ساعت ملکوتی ست که بر سجاده نشستم و یا در کنار مرتضی نفس می کشم. فقط همین ها مرا آرام می کند."
هنوز یک صفحه ای تمام نکرده ام که صدای اگزوز ماشین تمام نشده، صدای مرتضی بلند می شود.هراسان وارد اتاق می شود و از سر و رویش عرق می بارد.ضربان قلبم از چهره ی مشوش اش اوج می گیرد و جلویش می ایستم و می پرسم:_چیزی شده؟ چی شده؟
۱.۴K
۱۴:۰۱