دنیای رمان








?
رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت57 ترجیح می دهم و با تاکسی برگردم تا فکر و خیال به سرم نزند. خیاطی ام نتوانستم بروم! به خانه که می رسم بدون توجه به سولات مرتضی به اتاق می روم و در را قفل می کنم. از گلدسته های مسجد محله نوای اذان پخش می شود و کوچه و خیابان عطر خدا می گیرند. صدای در زدن می آید و از حرف های نامفهوم مرتضی می فهمم او در را باز کرده. بعد مرا صدا می زند. _ریحانه خانم با شما کار دارن. چادر رنگی ام را سر می کنم و به طرف در می روم. خانم چادری پشت به من ایستاده و دور و برش را می پایید. سلام می دهم و برمی گردد. با دیدن چهره ی آشنایش در آغوشش غرق می شوم و عطر پر از صفایش را می بویم. مرضیه خانم نگاهم می کند و می گوید: _ماموریت داریم. تعجبی همراه کنجکاوی به سراغم می آید و می گوید: _چه ماموریتی؟ بیاین داخل حرف بزنیم. تشکر می کند و می گوید عجله دارد. از زیر چادرش چند کتابی را به دستم می دهد. با دیدن چند زن لبخندی مصنوعی میزند و می گوید: _آره خاله جان! گفتم اینا نیازت میشه، آخه برا دانشگاهت لازمه! من هم حساب کار دستم می دهد و با لبخند می گیرم و می گویم: _بله، ممنونم! آرام در گوشم زمزمه می کند که: _امشب یه محله برای پخش اعلامیه میریم. اگه خواستی بیا، از لایه اون کتابا اعلامیه ها رو در بیار و مخفی کن. اگه میای دور میدون ژاله وایستا تا بیام پیشت. خب؟ _حتما میام! دوباره بغلم می گیرد و خداحافظی می کنیم. تمام اعلامیه ها را از لایه برگه های کتاب جدا می کنم و توی یک پاکت می گذارم. با دیدن ساعت کیفم را برمی دارم و به طرف خیاطی می روم. مرتضی مثل من از اتاقش بیرون نمی آید؛ او هم تمام این مدت با دستگاه تایپش سرگرم بوده. حسین را مثل همیشه علاف دم در می بینم و با طعنه می گویم: _سلام حسین آقا! شما همین جوری میخواین به زودی سلمونی بزنین؟ من که همش شما رو دم در می بینم. منو بگو برای شما پا پیش گذاشتم. انگار ناراحت می شود و سرش را پایین می اندازد، می گوید: _سَ... سلام! نه الان مشتری نیس وگرنه میرفتم. _خب مشتری نباشه! چهار تا سوال که از صابکارتون میتونین که بپرسین. _بله، دُ... درست می گین. _پسری که یکم دیگه بخواد بره خواستگاری نباید علاف باشه. یکهو سرش را بالا می آورد و با چشمان ورقلمبیده اش که پرپر هم میزند می پرسد: _چی چی؟ مَ... من نَ...نه یعنی مُ... منیرخانم... حرفش را قطع می کنم و با خنده می گویم: _بله! منیرخانم اجازه دادن، فقط بگما سلمونی یادت نره! بعد هم بدون اینکه جواب چاکریم ها و تشکرهایش را بدهم به خیاطی می روم. منیرخانم ناراحت است و غر میزند که چرا صبح نیامدم. منم عذر میخواهم و تر و فرز تر کار می کنم. موقع رفتن هم غر میزند که چرا بیشتر نمی ایستم. به هر سختی است قانعش می کنم و به خانه می روم. تا ساعت ۱۱ در حال سرجمع کردن و مخفی کردن اعلامیه ها هستم. استرس کوچکی ته ته قلبم روشن شده و می خواهد تمام قلبم را به چنگ آورد! لقمه نانی در دهانم می گذارم و کیفم را برمی دارم. مرتضی از اتاق بیرون می آید و با چهره ی عبوسی به من می گوید: _کجا این وقت شب میرین؟ دایی تون نیست ولی اگه بود حتما اجازه نمی داد این وقت شب شما بیرون برید! دوست ندارم مرتضی پاپیچم شود و مرا از رفتن منصرف کند. اخم هایم را در هم می کشم و می گویم: _داییم اجازه میداد چون میدونست چیکار میخوام بکنم. _چیکار میخواین بکنین؟ _گفتم داییم! پس لطفا داخلت نکنین. اخمش را غلیظ تر می کند و به در اشاره می کند. _اون بیرون پر گرگه! اگه بلایی سرتون بیاد من جواب داییتونو چی بدم؟ _بگین خودسره! هرچی گفتم گوش نداد. داییم خودش میفهمه. کاملا مشخص است که کلافه شده، با دست به پیشانی اش می زند و می گوید: _خوب خودتونو میشناسین! ولی منو نه! پس بیاین خونه هر کاری هم هست برای بعدا! با بی اعتنایی در را می بندم و از پله پایین می روم. چند قدمی که دور می شوم صدای باز شدن در و سپس صدای مرتضی می آید. _ریحانه خانم! منو درک کنین! من تحت تقیبم! لطفا کاری نکنین که مجبور بشم همراه تون بیام و اونوقت گیر بیوفتیم. دستم را در هوا تکان می دهم و زیر نور تیر چراغ برق می گویم: _شما منو درک کنین و برین خونه! مجبورم نکنین ازتون فرار کنم و دستتون بهم نرسه. بعد هم گام هایم را سریع به خیابان نزدیک می کنم. در سیاهی شب دو چراغ به نظرم می آید و کمی بعد تاکسی جلویم ترمز می گیرد. سریع سوار می شوم و به مرتضی که چند قدمی با ماشین فاصله دارد نگاه می کنم. مرتضی دست تکان می دهد و از راننده می خواهد که بایستد. من هم با اضطراب به راننده می گویم حرف را گوش ندهد و راه بیوفتد. راننده ی بیچاره گیج شده که با صدایم که کمی بالا می رود گاز ماشین را می گیرد.
نویسنده_مبینار (آیة)












مرتضی سرعتش را بیشتر می کند اما به ماشین نمی رسد.مشتش را با خشم در هوا می چرخاند و به پشت سرش نگاه می کند و جز خیابان تاریک چیزی نمی بیند.
گوشه ی میدان ایستاده ام اما خبری از مرضیه خانم نمی شود.جمعیت خیلی کمی در گوشه و اطراف میدان پراکنده اند و رفتگری جارویش به تن خیابان می کشد و او را قلقلک می دهد.به مهتاب خیره شده ام و از خدا می خواهم مرا به خاطر کارهای بدم بعلاوه کاری که با مرتضی کردم ببخشد.یکهو دستی روی شانه ام می نشیند و دست و پایم را گم می کنم.مرضیه خانم سلام می دهد و مرا سوار ماشین می کند. مردی با ریش بلند راننده است و ما پشت نشسته ایم.مرضیه خانم از اعلامیه ها می پرسد و به او اطمینان خاطر می دهم. کمی بعد در کوچه ای می ایستیم و مرضیه خانم به مرد می گوید چند کوچه بالا تر بایستد.
بعد هم من را گوشه ای می کشد و می گوید:_این کوچه برای منو توعه! تو مراقب باش کسی نیاد تا من برم اعلامیه ها رو روی ماشینا و توی خونه ها بندازم.
ترسم بیشتر می شود و با دستان لرزان به او می گویم:_اگه کسی از داخل خونه ها بیاد چی؟
لبخندی می زند و می گوید:_خیلی طبیعی رفتار می کنیم. اگه من لو رفتم که فرار می کنم اگرم گیر افتادم تو نیای سمتم و برو چند کوچه بالاتر و سوار ماشین داداشم شو. خب؟
چشمانش برق گیرایی دارد و زیر نور ماه و در کنار او می درخشد.حرف هایش مرا بیشتر نگران میکند اما نمیتوانم بپذیرم. _نه! من نمیتونم!
_این فقط یه احتماله، بعدشم تو منو نمیتونی به تنهایی نجات بدی و فقط یه نیروی دیگه رو از دست میدیم.
بینمان سکوت می شود و مرضیه خانم با همان چشمان مصمم در چشمانم خیره می شود و می گوید:_قول بده که فرار کنی؟
_قول بده دیگه؟
پرده ی اشک جلوی دیدم را می گیرد و سری تکان می دهم. کیفش را در دست می گیرد و می گوید:_میدونستم رو سفیدم میکنی!
سریع کارش را شروع می کند و اعلامیه های تا شده را توی خانه ها و زیر برف پاکن ماشین ها می گذارد.من هم دور و بر را نگاه می کنم. نیم ساعتی را با استرس زیاد می گذرانم و یک چشمم به داخل کوچه و چشم دیگرم به کوچه های دیگر بود.مرضیه خانم رو به من اشاره می کند و به طرفش می روم.از من میخواهد خانه ها و ماشین های ته کوچه را اعلامیه بدهم و سریع دست به کار می شوم.
چیزی نمانده که تمام شود که نور آژیر ماشین شهربانی به داخل کوچه می تابد و ترسم را زیاد می کند.پشت یک درخت قایم می شوم و هر چه به مرضیه خانم علامت می دهم نگاهم نمی کند.هنوز مصمم به کارش است که ماشین داخل کوچه را می بیند و سریع یک نظامی رده بالا و چند سرباز پیاده می شوند.
میخواهم جلو بروم و با مرضیه خانم فرار کنم که یاد قولم می افتم.با نگاه لرزان و اشک آلود از پشت درخت به مرضیه خانم نگاه می کنم. انگار مرا انتهای کوچه می بیند و به این طرف فرار نمی کند تا متوجه من نشوند.به طرف دیگری فرار می کند که سربازها چادرش را می کشند و پخش زمین می شود.باتوم هایشان را بر سر و تن مرضیه خانم می زنند.با دست جلوی دهانم را می گیرم تا صدای هق هقم را کسی نفهمد.مرضیه خانم با لباس هایی خاک آلود و سری غرقِ به خون نگاهی تلخ به من می اندازد.چادرش را می گیرد و سوار ماشین می شود.ماشین به حرکت در می آید و زیر پایم از زمین خالی می شود و سرم را به زانو می گذارم. از پشت کوچه فرار می کنم و هر چند قدمی به عقب برمی گردم. اشک هایم گونه هایم را می سوزاند و باد سوزناک آبان لرزی به جانم می اندازد.
خودم را به همان ماشین می رسانم و تقی به شیشه اش می زنم.مرد سرش را از فرمون بر میدارد و با دیدن من به خیابان نگاه می کند. سریع پیاده می شود و با تشویش می پرسد:_مرضیه کو؟
گریه ام می گیرد و صدایم بلند می شود. به طرفم می آید و با ناله می گوید:_مرضیه... وااای نه! بچشو چیکار کنم؟ وااای جواب اونو چی بدم؟ سرم داد می کشد و با عصبانیت می پرسد:_مرضیه کجاست؟؟
در حالی که به نفس نفس می افتم، سعی دارم چیزی بگویم. روی زمین می نشینم و با بی جانی می گویم:_مرضیه... گرفتنش...
دستش را روی سرش می گذارد و صدای گریه اش بلند می شود.به آن سوی ماشین می رود و مثل من می نشیند. صدایش با گریه قاطی می شود و می گوید:_گفتم بیام! میگه تو مردی بهت شک می کنن ولی به ما نه... ای خدااا!
در خیابان تاریک و هوای سرد گریه می کنیم و به هیچ چیز اهمیت نمی دهم. حتی به چادر خاکی ام... به گونه های خیسم...آتشی درونم شعله ور شده که نمی گذارد مزه ی سردی را بچشم.برادر مرضیه خانم به طرفم می آید و با بغضی که سعی دارد مخفی کند، می گوید:_بلند شین! الان میریزن اینجا باید بریم.
۱.۲K
۱۹:۲۲