عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۶ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهد undefined قسمت139 لااله‌الا‌الله را با دلخوری می آمیزد و با دستش به شبستان اشاره می کند. _اونجاست، والا من دیگه کار به کار شما ندارم. هر کار دوست دارین بکنین. دلم برایش می سوزد اما به مرتضی قول داده ام که امروز آسدرضا رو ببینیم. به شبستان اشاره می کنم و باهم، هم قدم می شویم. آسدرضا در حال مرتب کردن بسته های کاغذی است که روی زمین جمع شده. با دیدن من بلند می شود، زودتر از ما سلام می دهد و در یک قدمی اش می ایستیم و جوابش را می دهیم. بلا فاصله او را با مرتضی آشنا می کنم و همدیگر را در آغوش می کشند. آسدرضا از من می پرسد: _چه کاری از من برمیاد؟ مرتضی اظهار ناراحتی می کند و ماجرای دیدار خودش را با حاج‌آقا امامی توضیح می دهد. آ سدرضا هم با لبخند به غم نشسته ای حرفش را تایید می کند و می گوید: _آره، بابا اهل تلاش هستن و هیچی جلوشونو نمیگیره. خدا بهتون خیر بده که خبر دادین ولی خب چه میشه کرد. ان شاالله هرچی خود خدا میدونه و ما هم تسلیمش هستیم. بحث را عوض می کنم و می گویم: _راستش آقامرتضی میخوان توی کاری پخش اعلامیه همکاری کنن. آسدرضا با لبخند تحسین برانگیزی نگاهمان می کند و می گوید: _خدا خیرتون بده، احسنت. مرتضی هم سرخ و سفید می شود و لب می زند:" اگه خدا قبول کنه منم میخوام گوشه‌ی کارو بگیرم. من کار تایپ و چاپ هم بلندم، دست به قلمم هم خوبه. خلاصه کاری هس روی جفت چشمام. آسدرضا به حالت تفکر، مکث می کند و همانطور که تسبیحش را توی دست می چرخاند. آرام می گوید: _راستش چند وقته‌ی نفری که برامون اعلامیه میاره، میگه بنده خدا دست تنهاست. با اینکه کار زیاد میکنه اما نمیتونه اعلامیه زیادی چاپ کنه. میگم اگه میتونین برین با ایشون باشین. _البته! خیلیم عالی. شما سفارش بکنین و آدرس بدین. آسدرضا شماره تلفنی می دهد و می گوید: _اینو بگیرین. دو یا سه روز دیگه به این شماره زنگ بزنین. ان شاالله که خیره. کاغذ سفید را که چند عدد روی آن نقش بسته اند را می‌گیریم و از شبستان بیرون می رویم. مش مراد با دیدن ما دستش را تکان می دهد و ما فکر میکنیم می گوید پیشش برویم اما چند قدمی برنداشته ایم که جارواش را توی هوا تکان می دهد و با نگاه غضب آلودش ما را تکه‌پاره می کند! دست مرتضی را می کشم و می گویم: _فکر کنم میگه اون طرفی نریم. به طرف شبستان می رویم که مش مراد هم خودش را می رساند و می گوید: _دستمو تکون میدم که نیاین! همین حالا دیدم یه مامور ساواک دم در مسجد کشیک می کشد. چنگی به صورتم می اندازم. کاسه‌ی دلم از ترس و دلهوره لبریز می شود و لب می زنم: _مامور ساواک؟ چیکار کنیم؟ مرتضی که ترس را در وجودم می بیند با نگاهش دلداری ام می دهد و می پرسد:" این مسجد راه خروجی دیگه ای نداره؟" مش مراد جارو اش را روی زمین ولو می کند و می گوید: _داره اما اون دره رو هم میشناسن. آسدرضا هم که صدایمان را می شنود، نزدیک می شود و می گوید: _مش مراد میشه یه نگاه به اون در بندازین؟ مش مراد جلیقه تنش را صاف می کند و جارویش را برمی دارد. بعد هم با چشمی به طرف در راه می افتد. کمی دم در را جارو می کند و برمی گردد. در حالی که عرقچین اش را از سر برداشته، خودش را باد می زند. از سر و صورتش اضطراب می بارد و می گوید: _سید! اونجا رو هم یکی میپاییه! آسدرضا به طرف کاغذها می رود و می گوید: _پس باید اینا رو قایم کنیم. با مرتضی در جمع کردن بسته ها کمک می کنیم و آسدرضا آن ها را می بارد سمت منبر تا توی اتاقکش قایم کند. مرتضی بسته های را از زمین می گیرد و می گوید:" میخواین اونجا بزارین؟" _بله. _خب اونجا رو اول از همه میگردن! یه جای دیگه باید بیارمشون. همگی سکوت می کنیم و خودمان را با این مسئله رو به رو می کنیم. مرتضی سکوت را می شکند و می پرسد:" آقامش‌مراد باغچه رو به روی دره؟" _یکیش آره، یکیش نه. بسته ها را توی دستانش جا به جا می کند و می گوید:" بهترین جا باغچه است! باید توی نایلون بپیچیم تا خراب نشه. نایلون هست؟" این بار مش‌مراد سری تکان می دهد و با بله، به طرفی می رود. بسته ها را توی نایلون ها می پیچیم و گوشه گوشه‌ی باغچه مخفی می کنیم. وقتی کارمان تمام می شود آسدرضا تشکر می کند و مش‌مراد می گوید: _بیاین از راه پشت بوم برین. پشت بوم به خونه‌ی همسایه راه داره. مرتضی با لبخند نگاهم می کند و پشت سر مش مراد، بعد از خداحافظی با آسید به راه می افتیم. از پله های نردبان بالا می رویم و مش مراد طول مشت بام را نشانمان می دهد و می گوید: _از گوشه‌ی برین شما رو نمیبینن. اون طرفو میبینی؟ از اون پله ها برین پایین و در بزنین. سری تکان می دهیم و تشکر می کنیم. مرتضی جلو می رود و هر چند ثانیه نگاهش را برمی گرداند. undefinedنویسنده_مبینار (آیه)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان خاطرات یک مجاهد undefinedقسمت140
سعی می کنم لبخند بزنم و انرژی بهش بدهم.از پله ها پایین می رویم و مرتضی در را می کوبد.مردی عبا به دوش در را باز می کند و می پرسد:" بفرمایین؟"
مرتضی کمی این دست و آن دست می کند و در آخر فقط می گوید:" ما باید ازین در بریم."مرد با حالتی که انگار همراه با شک است به ما نگاه می کند، همین که میخواهد چیزی بگوید صدایی از پشت سرمان بلند می شود.
_حاج حیدر بزار برن، مامورا پشت درن.
به عقب برمی گردیم و مش مراد را می بینم.پیرمرد بیچاره دنبالمان آمده تا مطمئم شود که خارج شدیم. حاج حیدر از جلوی در کنار می رود و با احترام ما را به طرف در راهنمایی می کند.حتی اصرار می کند چای بخوریم و گلویی تازه کنیم اما اینجا بوی خطر می دهد و باید سریع از این وضع خلاص شویم.
از حاج حیدر تشکر می کنیم و به کوچه‌ی دیگر وارد می شویم.مرتضی تاکسی میگیرد و به خانه‌ی بی‌صفا می رسیم. مرا می رساند و خودش می رود وقتی ازش می پرسم کجا میروی؟ با لبخند می گوید:_باید مقدمات حکومت اسلامی رو بچنیم یا نه؟
تمام انرژی ام را در لبخندی خلاصه می کنم و عاشقانه ترین جمله را به گوش هایش می رسانم:" مراقب خودت باش!"از هم جدا می شویم. هر چه بی‌صفا را صدا میزنم جوابی نمی شنوم.توی خانه می روم و همه جا را زیر و رو می کنم اما خبری از او نیست.می ترسم بلایی سرش آمده باشد! سن و سالش به خانم جان می خورد و با او مثل خانم جان رفتار می کنم.روی تختِ گوشه‌ی می نشینم. شاخه های درخت خودشان را سپر تخت کرده اند و سقفی از جنس شکوفه بر سرش گذاشته اند.
دست نوازشم را به سر شکوفه ها می کشم. چشمم به رخت چرک های گوشه‌ی حیاط می افتد.چند چارقد و لباس گلگلی است که فاب را رویش خالی می کنم. به دل لباس ها چنگ می زنم و بعد آب شان می کشم.خوب آب شان را می گیرم و بعد از چند تکان محکم پهن شان می کنم.صدای در بلند می شود و دستان بی‌صفا پرده را کنار می زنند.خیالم راحت می شود و می پرسم:_بی‌صفا کجا بودین؟
_علیک سلام دختر.
به دستور شرم سرم را پایین می اندازم و جواب سلامش را می دهم، بعد هم زنبیل توی دستش را می گیرم و می پرسم:_نگفتین کجا بودین؟
_میخواستی کوجا باشم ننه؟ یه توک پا رفتم مُغازه و اِزین فابا اِستِدم بعدِشِم وا همساده ها نشستیم به تعریف. پاک از شوماها غافل شودم.
_آره آخراش بود.
یکهو می ایستد و به لباس های پهن شده‌ی روی بند اشاره می کند و می گوید:_چی چی میگوی؟ نکنه تو ای لیباسا رو شُشتی؟
_بله، حالا شما بیاین داخل. داخل می رویم و برایش میوه می چینم.کمی به میوه ها نگاه می سپارد و دهنش را مزه مزه می کند._آ ننه! مَنا پیرزن که نمتونم اینا رِ بوخورم. دندونم کوجا بود.
پرتقالی برایش پوست می گیرم و می گویم:" اینو بخورین. کمتر اِذییِت میشیدا!"چشمانش را ریز می کند و می پرسد:" اِدا منا دِراوردی؟ چش سیفید؟"طولی نمی کشد که می خندد و من هم با خنده اش به خنده می افتم.شب به اصرار بی‌صفا آبگوشت می گذارم.مرتضی با دستی پر از خرید وارد می شود و با سفارش من دست هایش را می شوید.سفره را پهن می کنم و تا او سر سفره بشیند برایش نان ریز می کنم.بی‌صفا گوشت ها را له می کند و توی بشقاب می ریزد.
تا مرتضی بیاید خودم را با نان سرگرم می کند.با دیدن من که دست به غذا نبرده ام لبخند می زند اما چیزی نمی گوید. فکر میکنم از حضور بی‌صفا شرم دارد.شام را می خوریم و می روم ظرف ها را بشویم که بی‌صفا می گوید:_ظرفا رو بیده به من، تو برو پی شوهِرِت.
_نه! میشورم.
_نمخواد مادر. برو پیش شوهِرِت بیشین که صب تا شب بیرونس. برو گله ای نیس اِزِت.
قبول می کنم و به اتاق می روم. مرتضی رادیو را دم گوشش گرفته و با دقت گوش می دهد. من هم به سراغ دفترم می روم که با صدای نسبتا بلندی به عقب برمی گردم. مرتضی با حالت عصبانی به پشتی تکیه زده و رادیو چند متر آن طرف تر افتاده.به سمتش می روم و می پرسم:_چی شده؟
سعی دارد عصبانیتش را مهار کند و همان حین که تن صدایش بالا و پایین می شود. می گوید:" دیگه چی میخواستی بشه؟ پدرش حجابو گذاشت کنار اینم تقویم عوض میکنه!"
درست منظورش را نمی فهمم و می پرسم:" چی؟ کی؟ تقویم چی؟"
رادیو را به دستم می دهد و می گوید:_بیا گوش کن ببین چه نسخه ای برامون پیچیدن.
undefinedنویسنده مبینار (آیه)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۹

۴۷۱

۱۵:۱۵