عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۶ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهد undefined قسمت126 مرتضی هم کم نمی آورد و دوتا رویش می گذارد و تحویل حمیده می دهد. _اختیار دارین، من؟ منو التماس؟ شما التماس می کردین بیام با ریحانه ازدواج کنم. حمیده لب می گزد و همان طور ایستاده باهم حرف می زنند. طولی نمی کشد که حمیده باز قصد رفتن می کند، به مرتضی می گویم حمیده را برساند اما او تعارف تکه پاره می کند . می گوید خانه نمی رود و اگر مرتضی به مسیر شلوغ بازار بیاید به زحمت می افتد، خلاصه بعد کلی کش و قوص دادن تعارفات. می پذیرد و مرتضی می رود تا او را برساند. وقتی که می روند ترس خودش را به جانم می اندازد که نکند مرتضی جلوی حمیده چیزی نگفته، الان که نباشم کلی گله کند و... بعد نچ نچی می کنم و می گویم مرتضی هر چه باشد این قدرها هم بد نیست. برای این که افکار بد به ذهنم هجوم نیاورند دفترم را باز می کنم و قلم را روی کاغذ به رقص در می آورم. اسفند کوله بارش را بسته و تنها چند قدم مانده تا زمستان به یغما برود... بـه قاصدک گوش بسـپار که آرام نجوا میکند: با امید فهرست تمام آرزو هایت را بنویس بـرای چاشـنی اش کمـی بـه آن تلاش و پشتکار اضافه کن و به دست مرغ آمین بسپار... مطمئن باش به تک‌تکشان خواهی رسید در کنار رود زلال بنشین و هرچه هست و نیست به دستِ آب روان بسپار... با لبی خندان و دلی شاد به پیشواز بهار برو. نمی دانم چطور با این روحیه چنین جملات انگیزشی روی کاغذ یادداشت می کنم. حالم که بهتر می شود چهارپایه را برمی دارم تا پرده ها را باز کنم و بشوییم. از چهارپایه بالا می روم که در به صدا در می آید. مرتضی با دیدن من به طرفم می آید و اصرار دارم پایین بیایم. من هم لجم می گیرد و به حرفش گوش نمی دهم. پرده توی یک حلقه گیر کرده و بیرون نمی آید. مرتضی باز هم اصرار دارد اما آنقدر این ور و آن ورش می کنم تا در می آید. بعد هم تمام پرده را جدا می کنم و از چهارپایه پایین می آییم. صدایم می زند که بی اختیار می ایستم و می گوید: _میزاشتی من انجام بدم خب! دیگر تحمل این همه رفتار عادی را ندارم و با پرخاشگری می گویم: _لازم نکرده تو این دو روز از این سخت ترشم انجام دادم. تو خجالت نکش که منو تنها گذاشتی و معلوم نیست کجا رفتی! با خونسردی تمام نگاهم می کند و در حالی که شرمنده است می گوید: _اشتباه نکن، من کار بدی کردم درست ولی دلیل دارم. _بهتره بگی بهونه دارم. _نخیر! اون شب رفتم بخاطر این بود که حرف دیگه ای بهت نزنم و تو ناراحت تر نشی. بعدشم روم نشد بیام. صاف می ایستم و توی چشمانی که کلی دلم برایشان پر می کشید، زل می زنم و می گویم: _پس چجوری روت میشه تو روز قیامت جواب خدا و اون مردم بیچاره رو بدی؟ _من کاره ای نبودم! فقط یه اسلحه دستم بود. _تو اصلا میدونی اون روز بهم چی گفتن؟ _چی گفتن؟ _گفتن از شما هم چیزی دزدیدن، اونا فکر میکنن شما دزدین. این واسه سازمانتون خوبه؟ اصلا مردم شما رو نمیشناسن، میفهمی؟ _مردم خیلی چیزا میگن. بیخیالش می شوم و پرده را توی تشک حمام می گذارم و شیر آب را داخلش باز می کنم. فاب برمی دارم و داخلش می ریزم. دم در حمام می ایستد و می گوید: _اصلا میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. محلش نمی گذارم، تا کی به این حرف ها دل خوش کنم در حالی که فردا و پس فردا شاید عشقش ته بکشد؟ از کجا معلوم سازمان را انتخاب نکند؟ من از هر دری وارد شدم او آن در را بست. هر حرفی زدم از آن گوشش به در کرد. از منطق و احساس سخن گفتم اهمیتی نداد. چه کار باید می کردم که نکردم؟ حالا باید صبر کنم و روی خوش نشانش دهم تا بداند من روی چه اینقدر حساسم. بله! حق الناس شوخی نیست! من دلم نمی خواهد آه مردم دنبال زندگی من باشد و به خاک سیاه بنشینم. در حمام را می بندم و بعد پرده ها را خوب می شویم و می چلانم. توی بالکن پرده را پهن می کنم و وارد خانه می شوم. مرتضی آرام و به حالت پچ پچ دارد با تلفن حرف می زند، رفتارهای مشکوکش هم مرا دیوانه می کند! محلش نمی گذارم و به اتاق می روم. می خواهم با قلم و دفتر خودم را سرگرم کنم اما خبری از آن خونسردی نیست و هر کاغذی که زیر دستم می آید مچاله می کنم. دلم میخواهد جیغ بکشم و مویه کنم. دلم می خواهد چشمانم را ببندم و وقتی باز کنم که مرتضی دست از این کارها برداشته باشد اما زهی خیال باطل... من باید خودم یک فکری بردارم تا زندگی ام از هم نپاشد. جدالی در من بر پا شده بود که یک سرش ایمان و دیگری عواطفم بود، اما همیشه پدر به ما یاد داده بود ایمان را به احساسات ترجیح دهیم. همیشه به ما می گفت اگر کسی جلوی شما ایستاده و می خواهد عقایدتان را از شما بدزدد راحت و قاطع نه بگویید. امروز احساسم و عشق به مرتضی نباید ایمانم را بدزدد. من این بت را خواهم شکست! از آن روز با خودم عهد می بندم با او سرسنگین رفتار کنم تا بتواند با حرف هایش خامم کند. درست و منطقی بپذیرد undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان خاطرات یک مجاهد undefined قسمت127
از آن روز با خودم عهد می بندم با او سرسنگین رفتار کنم تا بتواند با حرف هایش خامم کند. درست و منطقی بپذیرد که کارش درست نیست و به هر طریقی نباید به آزادی رسید.این کار مثل این است که خودت پول نداشته باشی و به دزدی بروی، پول دزدی را بین فقیر و فقرا تقسیم کنی!آن وقت یک عده را هم به خاک سیاه نشانده ای، آخر این چه منطقی است دیگر؟
برای ناهار ماکارونی می گذارم و سفره پهن می کنم. مرتضی تشکر می کند و فقط سر تکان می دهم.ناهار را در سکوتی متلاطم می خوریم در حالی که قبلا موقع ناهار یا شام که فرصت کوتاهی برای جمع شدنمان بود کلی باهم خوش و بش داشتیم‌.اگر او ظرف ها را می شست من کنار می کشیدم تا فرصت نکند باز خودش را توجیح کند.روزهای سختی است، حرف دلت با کارت نمیخواند اما مجبوری هم وجدانت را آرام کنی و هم دلت را.نگاه ها و حرف های طرف مقابلت که اصلا تحمل دیدنش را نداری مثل نمک روی زخم است، ولی جبر روزگار است و چه میشود کرد؟
عصر صدای آیفون و در بلند می شود، مرتضی گارد می گیرد و با احتیاط پرده را کنار می زند تا ببیند کیست.بعد مرا صدا می زند و می گوید چند زن هستند. کنار پنجره می ایستم که مرتضی با خشم می غرد:_نه اونطوری نه! درست وایستا.
کمی خودم را خم می کنم و با دیدن خانم فروزنده می خندم.چادرم را سر می کنم که مرتضی جلویم را می گیرد و می گوید:_کی بود؟
_یکی از خانمهای همسایه. همین پهلویی!
_میخوای درو باز کنی؟
زیر چشمی نگاهش می کنم و با غیظ می گویم:" معلومه، اومدن به بچه هاشون درس بدم."
_مگه نگفتم رفت و آمد ممنوع!
هوفی می کشم و مردمک چشمم را دور کاسه اش می چرخانم. می گویم:_اومدن درس یاد بگیرن نه جنایت! این چه رفتاریه؟ من که نمی تونم با عالم و آدم قطع ارتباط کنم.چند ماهی میشه که تو جلسات می بینمش و خانم خوبیه، بچه هاشونم بخاطر حجاب و مسائل دیگه نمی تونن برن مدرسه. البته این چیزا برای شما که پسر بودی فکر نکنم ملموس باشه.من خودم هم همچین بلایی سرم اومد، منی که تشنه درس و تحصیل بودم. پس تو این مورد هم حساسم و کوتاه نمیام، دلم نمیخواد این دردو بقیه هم بکشن. خب؟
خب را آن چنان می کشم که مرتضی حرفی برای گفتن ندارد، شاید هم نمی زند.پایین می روم و در را باز می کنم.خانم فروزنده در حال رفتن است که صدایش می زنم. برمی گردد و با لبخند می گوید:_فکر کردم نیستین!
لبخندی تحویلش می دهم و می گویم:" دستم بند بود، ببخشید دیگه."به دو دختر چادری نگاه می کنم. یکی چشمان بادامی و مشکی دارد و ابروهای بهم پیوسته اش میان آسمان چهره اش مثل کمانِ رنگین کمان می باشد. دیگری صورتی پر و سفید دارد و از قد کوتاه ترش میفهمم کوچک تر است.بعد از احوال پرسی، خانم فروزنده می رود و بچه ها را با مهربانی به بالا هدایت می کنم.چشم می چرخانم و مرتضی را نمی بینم. به اتاق می رویم و می گویم دفتر و کتاب هایشان را در بیاورند.
تا مشغول شوند می روم و زیر کتری را روشن می کنم.مرتضی توی بالکن ایستاده و توی خودش فرو رفته است. زیاد نمی ایستم و به اتاق می روم، هر دوتایشان توی ریاضی مشکل دارند. اول باهم ریاضی کار می کنیم و بعد درس های دیگران را تا جایی درس می دهم و می گویم ادامه اش را بخوانند تا بعدا بپرسم.چیز دیگری تا امتحانات نمانده، فقط یک ماه دیگر می توانند خوب درس بخوانند و برای خرداد آماده شوند.بعد درس ازشان پذیرایی می کنم و کمی باهم گپ می زنیم‌.
من هم از زمان مدرسه ام می گویم، برلیشان از سالی که جهشی خواندم می گویم، با تعجب نگاهم می کنند و تحسینم می کنند. بعد هم از یک سالی که به مدرسه نرفتم می گویم و به آنها امید می دهم که دچار وضعیت من نمی شوند.معلوم می شود بچه های زرنگ و علم دوستی هستند.یکی از ظلم هایی که شاه به ملت می کند همین است، انگیزه و تلاش را از کسانی که واقعا طالب علم هستند میگیرد و واقعا بد است. دم دمای غروب که خورشید هم خسته از یک روز کاری شده، آنها قصد رفتن می کنند.تا دم در همراهی شان می کنم و بقیه راه را خودشان می روند.
خانه را در جست و جوی مرتضی زیر و رو می کنم اما کاشف به عمل می آید که خیلی وقت است که رفته.برای شام سوپ درست می کنم.توی اتاق می روم و توی ظبط نوارهای مرحوم کافی را می گذارم.این ها را هم جوان کتاب فروش به من داده است، نوای روضه هایشان مرا یاد آقاجان می اندازد. او هم از بس ارادت زیادی به آقای کافی داشت و نوارهای روضه هایشان را گوش می کرد، نحوه روضه خواندنش مثل ایشان شده بود.همینطور که اشک می ریزم، صدایی را می شنوم.صدای مردی غریبه است که دارد با کسی حرف می زند. هول و ولایی توی دلم می افتد و می ترسم.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۱۰

۵۱۴

۱۵:۱۲