دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت69 _بعدش حکومت می کنیم دیگه، نفت رو عادلانه تقسیم می کنیم و نمیزاریم مردم توی فقر باشن. _بینید افراد رده بالای سازمان شما همه شون فاقد مشروعیت و مقبولیت هستن. کسی باید رهبری حکومت رو بگیره که تقوا داشته باشه و پول ملتو بالا نکشه. شما یه سال، دوسال یا اصلا ده سال میتونی چشمتو به روی ثروت وسوسه کننده ببندی اما بعدش چی؟ تا تقوا اونم الهیش نباشه و خدا رو ناظر ندونی، نمیتونی حکومت سالم داشته باشی. _کی گفته مشروعیت و مقبولیت ندارن؟ _فرض کنیم دارن اما مشروعیت و مقبولیت شون به آیت الله خمینی نمیرسه! خیابونها و تظاهرات به عشق ایشون و به پیروی از مکتبشون پر میشه. _خودتونم میدونین من مارکسیسم و اینا رو قبول ندارم. منم مسلمونم! با خودم عهد کردم دست از عقاید اسلامیم بر ندارم و با عقاید و بعضی کاراشون مخالفم. اینکه شما کس دیگه ای رو دوست دارین، برای نه گفتن دلیل خوب تریه! چقدر بی پروا! اصلا این حرفش را از کجا می گوید؟ _من همچین حسی به هیچ کس ندارم. فعلا میخوام مبارزه کنم، شما هم مصمم هستین. چرا میخواین این ازدواج صورت بگیره؟ من بار اضافی ام براتون و جلوی دستو پاتونو برای مبارزه می گیرم. _کی همچین حرفی زده؟ جلوی دستو پا چیه؟ شما میدونین این حرفاتون دقیقا مثل سازمانه؟ مگه نمیشه دو نفری مبارزه کرد؟ اصلا اینطور من خیلی چیزا از شما یاد میگیرم. _من فراریم، شاید... شاید که نه! اصلا امکان زندگی اونم تو آرامش نداریم اونوقت. _خب منم اعدامیم! به جرم کار توی یک تشکیلات مسلحانه علیه حکومت و رژیم. جرم من کمتره یا شما؟ خودش را به آب و آتش میزند تا نظرم را جلب کند. پسر بدی نیست و همین عضویت در سازمان دلم را راضی نمی کند. با لبخند خاصی میگوید: _دیگه چی؟ بازم دلیل هست؟ _من اینطور نمیخوام ازدواج کنم... پدر و مادر من تهران نیستن و نظرشونو نمی دونم. این بار سکوت می کند و کمی در جایش تکان می خورد. _فکر میکنم خودتون هنوز نفهمیدین تو چه شرایطی هستین. شما فراری هستین و ساواک در به در دنبالتون میگرده! این وضعیت تا وقتی که شاه و دولتش باشن همینه! پس عملا نمی دونین کی شرایط عادی میشه. پس توقع یک جشن عروسی در هیچ جای ایران نداشته باشین! فکر نمی کردم حرفم را اینطور برداشت کند! واقعا برایم خنده دار بود! او مرا نمیشناخت چون اگر می شناخت باید می دانست که جشن عقد و عروسی برایم بی اهمیت است و ساده زیستن خصلت زندگی انبیا و معصومین است. _دیدین گفتم! منو شما فکرمونم شبیه هم نیست. شما عقیده ی منو نمی دونین و با یک سایه ای که از دور خوشگله و از نزدیک نمیدونین دقیقا چطوره، چطور میتونین برنامه ی زندگی بریزین؟ من منظورم رضایت پدر و مادرم بود در حالی که مراسمات و تشریفات برام مهم نیست. از بچگی توی یک خانواده ی ساده بودم و به ساده زیستن افتخار میکنم. بیچاره وا می رود. با ناراحتی می گوید: _راستش حاج آقا رو فقط به همون دلیل نفرستادم. دلم نمیخواست جواب نه رو از زبون خودتون بشنوم. ولی خب چاره چیه؟ رویش را از من مخفی می کند و به آرامی می گوید: _ان شاالله خوشبخت بشین... ته دلم برایش می سوزد. کاش عقایدمان نزدیک بهم بود و دلش را نمی شکستم! نمی دانم اگر در آن شرایط بودم از سر دلسوزی رضایت می دادم یا از ته دل! نمی دانم... از حاج آقا خواهش میکنم پیش مرتضی بماند و من بروم جایِ دیگری. حالا که جواب منفی را داده ام بهتر است جلویش ظاهر نشوم و دردش را بیشتر نکنم. حاج آقا مرا به خانه ی سرایدار می فرستد. آنجا که هستم صبح ها دو ساعت بیرون می روم و اعلامیه ها را در تاکسی و اتوبوس ها پخش می کنم. زن سرایدار، آدم خوبیست. از آن مادرهای همیشه دلواپس است! لواشک هایش حرف ندارد و از وقتی فهمیده دوست دارم برایم جدا کرده است. بیچاره مرد سرایدار چون من راحت باشم کمتر به خانه اش می آید. چند روزی می شود که مرتضی را ندیده ام او هم از حجره بیرون نمی آید. نمیدانم چه کسی پانسمانش را عوض می کند اما امیدوارم مراقب خودش باشد. گاهی کنار پنجره می ایستم و پرده را کنار می زنم و به حجره اش خیره می شوم. گاهی آنقدر آنجا می مانم که اشرف خانم، همان زن سرایدار می آید و می گوید که چند بار مرا صدا زده و من حواسم نیست. بارها از من خواسته تا چیزی بگویم و من طفره می روم که خودش می فهمد و می گوید من هم دلباخته اش شدم. من که باور نمی کنم، این حس فقط یک دلسوزی است و بس... یک روز که از بیرون می آیم حاج آقا مرا صدا می زند و می گوید: _یه جا براتون پیدا کردم. امن و مطمئنه! _کجاست؟ _یه خانومه که شوهرشو از دست داده. لطفا وسایل تونو جمع کنین.
نویسنده_مبینار (آیة)












آهانی می گویم و همانطور که به سمت سرایداری می روم نگاهم به حجره ی مرتضی است.دلم میخواهد یک بار دیگر بنای حرف زدن بگذارد. استغفرلله ای می گوید. چشمم به حجره است که مرتضی بیرون می آید و نگاهمان باهم مخلوط می شود. تا به خودم می آیم گام هایم را سریعتر به طرف سرایداری برمی دارم. وسایلم را توی ساک کوچکم می گذارم و از اشرف خانم خداحافظی می کنم. بیرون که می آیم، مرتضی و حاج آقا را می بینم که باهم حرف می زنند. مرتضی با دیدن ساکی که در دستم است اخم می کند و به حاج آقا چیزی میگوید. حاج آقا هم لبخند می زند و چیزی در گوش مرتضی می گوید.
دلم میخواهد یک بارِ دیگر همکلامش شوم اما وقتی به این فکر می کنم که قصد ازدواج با او را ندارم پشیمان می شوم.بهشان که میرسم سلام می دهم و جوابم را می دهند.مرتضی سرش را پایین می اندازد و می گوید:_بهتون هر از گاهی سر می زنم.
در لحن اش کینه و دلخوری نمی بینم اما از شنیدن "هر از گاهی" خوشحال نمی شوم. به خودم نهیب میزنم که انتخاب خودم بوده پس دندم نرم و چشمم کور باید بکشم..._زحمتتون میشه.
_کمیل بیشتر از اینا به گردنم حق داره.
تمام گفت و گومان همین قدر بود و حاج آقا به ماشین دم در اشاره می کند و می گوید:" منتظر ماست."دلم میخواهد بدانم او جایی را دارد؟ ولی توان همچین پرسشی را ندارم و اگر بپرسم و آن وقت جواب بدهد که به ربطی به من ندارد چه؟مطمئنم همچین آدمی نیست ولی این زبانم است که زیر بار همچین حرفی نمی رود.پشت سر حاج آقا به راه می افتم و صندلی عقب می نشینم. نگاهم به مرتضی است و مرتضی هم بعد از کمی نگاه کردن سرش را پایین می اندازد و می رود.دلم از این کارش می گیرد اما به او حق می دهم.
ماشین جلوی خانه ای می ایستد. حاج آقا تشکر می کند و به راننده می گوید بایستد تا بیاید.مرد که انگار حاج آقا را می شناسد چشمی می گوید و گوشه ای پارک می کند.پنج پله ای میخورد تا به در کوچکی می رسد. حاج آقا زنگ را فشار می دهد.دو پسر بچه در را باز می کنند و حاج آقا با خوشحالی آنها را در آغوش می کشد.از زیر عبایش دو کیک و آبمیوه در می آورد و به بچه ها می دهد. بچه ها خیلی خوشحال می شوند و تشکر کنان مادرشان را صدا می زنند.با تعارف حاج آقا کفش هایم را در می آورم و پا جای قدم های حاج آقا می گذارم.
صدای زنی می آید و با کنار رفتن پرده ها خانمی با چادر رنگی مقابلمان ظاهر می شود. حاج آقا به زن دست می دهد و زن می گوید:_داداش باز زحمت کشیدی؟
حاج آقا کمی می خندد و پاکت هایی را به دست خواهرش می دهد._زحمتی نیست!
بعد دستی به سر پسر ها می کشد و جویای درسشان می شود.حاج آقا مرا به خواهرش معرفی می کند و بهم دست می دهیم. حاج آقا می گوید:_حمیده، خواهرم هستش و محمدرضا و علیرضا پسرای خوبِ دایی هستن!
حاج آقا عبایش را در می آورد و با بچه ها بازی می کند. مچ می اندازند و حاج آقا آنها را می گیرد و تاب می دهد.گوشه ای می نشینم که حمیده خانم می آید و سینی چای را مقابلم می گیرد و با لبخند تعارف می کند تا چای بردارم.تشکر می کنم و استکان را روی نبلکی می گذارم و قند را هم کنارش.حمیده خانم برای حاج آقا هم کنار می گذارد و حمیده خانم کنارم می نشیند. دست را روی پایم می گذارد و با لبخندی که شباهت بسیاری به لبخند حاج آقا دارد، می گوید:_راستش حسن آقا همه چیزو بهم گفت. منم از خدامه یه همدم و همزبون کنارم باشه برای همین فوری قبول کردم. از طرفی هم مادرتون رو میشناسم و مشهد یک باری دیدمشون.ماشاالله! چه خانمی! چه شیرزنی! یک بار دیدمشون اما انگاری سالهاست می شناسمشون.راستش قدیمترها خانواده ها باهم رفت وآمد داشتن. به گمونم نباید یادتون باشه چون خیلی کوچیک بودین. درسته؟
از این که اینقدر بهم نزدیک بودیم تعجب می کنم و می گویم:_نه، من یادم نمیاد.
حمیده خانم آهانی می گوید و سکوت می کند. چند دقیقه ای که می گذرد با خنده می گوید:_چایی سرد شدا! داداش شما هم چایی تونو بخورین این پسرا تا فردا صبح هم باهاشون بازی کنین، آماده ان!
حاج آقا چایش را می نوشد و بنا بر رفتن می گذارد؛ از حاج آقا تشکر می کنم و همراه حمیده خانم به بدرقه شان می روم.نوای اذان ظهر بلند می شود و حمیده خانم ساکم را برمیدارد و به اتاقی می برد.پسرها مودب گوشه ای نشسته اند و گاهی پچ پچ می کنند انگار نه انگار همین چند دقیقه ی پیش باهم کشتی می گرفتند.حمیده خانم سجاده ای برایم پهن می کند و بعد از وضو گرفتن نمازم را می خوانم.بوی قرمه سبزی خانه را برداشته و دلم ضعف میرود.بعد از نماز عصر، سجاده را تا می کنم و روی طاقچه می گذارم.
لباس بلندی و همراه با روسری می پوشم و به آشپزخانه می روم و تقی به درش می زنم و می پرسم:"اجازه هست؟"
۱.۴K
۱۹:۲۵