دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت48 پشیمان می شوم که جواب دادم. غول استرس به جانم می افتد و هر لحظه می خواهد خفه ام کند! ضربان قلبم بالا و بالاتر می رود آنقدر که میخواهد سینه ام را بشکافد و بیرون بپرد! بی تابی قلبم امانم را می برد و با قرص آرامش می کنم. کمی که می گذرد صدای در زدن قطع می شود و به دنبالش آسوده می شوم. سنگ ریزی به شیشه ی نشیمن می خورد و ترسم بیشتر می شود. به حیاط می روم و چوب دستی که دایی برای تکاندن برگ های درخت استفاده می کند را برمی دارم. چشمم به ماه وسط حوض می افتد انگار دارد آب تنی می کند. کنار پنجره می ایستم تا سرکی بکشم که صدای نفس نفس زدن می آید؛ دقیقه ای بعد دو دست روی پنجره ی نیمه باز می نشیند و آن را هل می دهد. پنجره باز می شود و مردی خودش را بالا می کشد و از پنجره داخل می آید. پشت کتابخانه می ایستم تا مرا نبیند. چوب دستی را در دستم محکم می گیرم. وقتی قامتش از پنجره رد می شود پشت به من می ایستد. فرصت خوبی است تا کارش را تمام کنم برای همین چوب را بالا می برم و به پشت گردنش می زنم. بیچاره روی زمین پخش می شود و با کله روی فرش می افتد. دست هایم شروع می کنند به لرزیدن، دلم میخواهد از عمق جان داد و فریاد راه بیاندازم و تا میتوانم فرار کنم اما به کجا؟ بعد هم اگر داد بزنم و کسی بیاید مرا به جرم قتل اعدام می کنند! افکار صدمن یه غاز را کنار می گذارم و به فکر چاره می شوم. باید ببینم زنده است یا مرده؟ دلم نمیخواهد به او دست بزنم برای همین با چوب صورتش را هل می دهم و بدن اش را راست می کنم. با دیدن چهره اش در عالمی دیگر فرو می روم و روی زمین می افتم. چشمان مشکی و ابروهای کشیده اش هنوز در خاطرم مانده! عصبانی می شوم که چرا به اینجا آمده؟ اصلا دایی را از کجا می شناسد؟ خیال میکنم مرا تعقیب کرده و سر از زندگی ام درآورده! هر چه باشد در تعقیب و گریز مهارت دارد. دستم را به بینی اش نزدیک می کنم، نفس های نامنظم و کوتاهی دارد اما زنده است! طنابی که لباس ها را به آن آویز می کنیم را از دیوار حیاط می کَنَم و با چاقو می بُرم. خیلی با احتیاط دست و پایش را با می بندم و مراقبم دستم به او نخورد. بالای سرش می ایستم و نگهبانی می دهم. با خودم می گویم اگر به هوش بیاید و دست و پایش را بسته ببیند حتما برای رهایی تقلا می کند. شاید داد بزن و قیل و قال راه بیاندازد! شاید هم مرا تهدید کند و بترساند! با خود می گویم این طور نمی شود و با چسب دهانش را هم می بندم. دستم به موهایش که میخورد چندشم می شود و ده باری با آب می شویم اما احساس میکنم باز هم خوب نشده! حوله ای که دستم را با آن خشک کرده ام را هم چند بار میشویم! به کل عقلم را باخته ام و نمی دانم چه می کنم. روی پله های حیاط می نشینم و سعی میکنم به کسی که داخل خانه است فکر نکنم، اما غیر ممکن است! ضربان قلبم هم دست بردار نیست! آنقدر کلافه ام که دوست دارم از سینه بیرون بکشمش و زیر پا له کنم! گاهی با نگاهم ماه را در نظر می گیرم که روی دیوار نشسته و در شب پرسه می زند. خدا خدا میکنم دایی زودتر برگردد و شر این مرد را از سرم کم کند. یک ساعتی در عالم خودم سرگردانم و با اضطرابی که در وجودم است فکر می کنم. ناگهان صدای خش خشی از خانه به گوشم می خورد. مثل فنری از جا می پرم و به داخل سرک می کشم. ظاهرا به هوش آمده و سعی دارد به پشتی تکیه دهد. چشمانش دو دو می زند و مثل کاسه ی خون است، نمیدانم نزدیک بروم یا خودم را مخفی کنم. دوراهی سختی است اما اگر بتواند دست هایش را باز کند و من نفهمم چه؟ اگر قایم شوم می آید و حسابم را می رسد! اخم غلیظی بین پیشانی ام می نشانم و چوب به دست وارد خانه می شوم. تا من را می بیند چشمانش را مثل توپی باز می کند. نمیدانم الکی تعجب کرده یا واقعی است؟ حدس میزنم میخواهد طبیعی رفتار کند و بگوید چیزی از بودن من در این خانه نمیدانسته. لرزش دستانم را مخفی میکنم و با صدایی که هم می لرزد و هم عصبی است داد می زنم: _تو اینجا چیکار می کنی؟ مرتضی دستانش را بالا می آورد و چیزهایی میگوید که نامفهوم است. چشمانم را ریز می کنم و می گویم:"درست حرف بزن!" با دستانش به دهان بسته اش اشاره می کند و باز چیزهایی می گوید. عصبی می شوم و می گویم: _فکر کردی خیلی زرنگی؟ یا چون با یه دختر طرفی خودتو بالا میگیری؟ دهنتو باز کنم که جار و جنجال به پا کنی؟ نخیر! اگه میخوای همین طوری حرف بزن وگرنه مهم نیست برام حرفات. بیچاره سعی دارد شمرده شمرده چیزی بگوید اما چسب مزاحم است. این را خودم میفهمم ولی چون ابهت لکه دار نشود آن را انکار می کنم. توی اتاق میروم و در را قفل می کنم. گوشه ی تخت مچاله می شوم و سرم را روی زانوهایم می گذارم.
نویسنده_مبینار (آیة)

باز هم صداهای نامفهومی از نشیمن به گوشم می خورد اما واکنشی نشان نمی دهم.خوابم می برد و خیلی زود بیدار می شوم. صدای اذان صبح بلند می شود و میروم تا وضو بگیرم.نمازم که تمام می شود به فکر نماز او می افتم. نمیدانم چطور اجازه نماز به او بدهم!با خودم فکر می کنم اما منکه شمر نیستم که نگذارم کسی حتی به دروغ هم که شده نماز نخواند.
با همان چادر به سمتش می روم و می گویم:_ببین من بهت اعتماد ندارم! نمیتونم دستو پاتو باز کنم اما فقط دهنتو باز می کنم. عاقل باش و صدایی ازت در نیاد.
سرش را مدام تکان می دهد و حرفم را تایید می کند.چشمانم را می بندم تا نبینم دستم را به طرفش می برم. یکهو صدایی میکند که باعث می شود چشمانم را باز کنم.فکر کنم می گوید با چشمان باز میشود بهتر می شود دستم به او نخورد.چسبش را باز می کنم که صدای آخش به هوا می رود و می گوید:_یواشتر! کچلم کردی!
کمی گوشه فرش را بالا می گیرم و می گویم:_تیمم کن!
متعجب نگاهم می کند و می گوید:_بابا من آدم بدی نیستم به خدا! اینجوری با من رفتار نکنین!
_هیسس! فعلا حوصله قصه بافتیتو ندارم. تیمم کن!
با تردید نگاهم می کند و زیر لب می گوید:_حالا نمازم درسته؟
_برای حفظ جوونم بله! اینکار واجبه.
دوباره می خواهد خودش را توجیح کند و می گوید:_ای بابا! مگه من قاتلو جانیم که اینطوری میگید؟
مثلا عصبی میشوم و سرش داد می زنم:_ساکت! دهنتو میبیندما!
ساکت می شود و تیمم می گیرد. مهر ای برایش می آورم و می گوید:_باید پاهامو هم باز کنین چون این طوری نمیتونم بایستم.
فکری می کنم و می گویم:_زرنگ بازی درنیار! نشسته بخون!
_ای بابا آخه نمازم درست نیست! این چه نمازیه دیگه؟
_اصلا معلوم نیست نماز میخونی یا نه بعد احکام شناس شدی؟
بدبخت با ناله می گوید:_من نماز میخونم خانم! مگه تو دانشگاه ندیدین؟
نمیدانم چرا این حرف را زدم، یعنی از دهنم پرید و گفتم:_شمر هم نماز میخوند!
چشمانش گرد می شود و با غیض می گوید:_دستم دردنکنه! منو با شمر مقایسه میکنین؟ پشیمون میشید با این کاراتون!
به اتاق می روم تا دیگر حرفی با او نزنم.کم کم خورشید بالا می آید و نورش خانه را روشن می کند. رو به رویش نشسته ام و حرفی نمی زنیم. هر موقع میخواهد چیزی بگوید یا "هیس" می گویم یا "ساکت".چند باری که با او صحبت کردم فهمیدم دروغ و راست را قاطی می کند و تحویلت می دهد، آن وقت می مانی که باور کنی یا نه!صدای در بلند می شود و می پرسم:"کیه؟"با شنیدن صدای دایی خوشحال می شوم و سریع در را باز میکنم.به دایی می گویم:_یه آقای غریبه ای اومده! من فکر میکنم آدم درستی نیستو گرفتمش!دایی میخندد و انگار باور نمی کند. تا وارد خانه می شود چشمانش گرد می ماند و سریع به طرف مرتضی می رود و دستانش را باز می کند.به طرفش می روم و می گویم:_دایی این آدم خوبی نیست! دستشو باز نکنین!
دایی می خندد و گیج است. مرتضی به من پوزخندی می زند و به دایی می گوید:_خوب شد اومدی کمیل! از دیشب دستو پامو بسته، انگار دزد گرفته!دایی مدام عذرخواهی می کند و نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد.اخرین گره هم که باز می شود، مرتضی سریع به طرف دستشویی می رود. گیجه گیج هستم! نمیدانم دور و برم چه می گذرد._دایی اینو میشناسین؟دایی سر تکان می دهد و می گوید:_مرتضی رو میگی؟ آره! خیلی پسر خوبیه! چرا اینجوری بستیش؟
_از پنجره اومد تو خونه! منم گفتم آدم بدیه.مرتضی که دارد دست هایش را می شوید، داد می زند:_خیلی در زدم ولی کسی درو باز نکرد. مجبور شدم از پنجره بیام.
من هم کم نمی آورم و می گویم:_شما خودتون معرفی نکردین که بفهمم کی هستین! فکر کردم بازم...نمی گذارد حرفم را کامل کنم و طلبکارانه می گوید:_مگه شما گذاشتین؟ همون اول چماغ زدین بهم!_توقع نباید داشته باشین که وقتی کسی از پنجره میاد با چایی ازش پذیرایی کنم!دایی میان صحبت هایمان می آید و می خندد:_بس کنین! هردوتاتون مقصر هستین. مرتضی از دستشویی بیرون می آید و قیافه ی مظلومی به خود میگیرد و می گوید:_خواهر زادتون نزاشت یه نماز بخونم!دایی با تعجب رو به من می کند و می گوید:_آره ریحانه سادات؟
اخم میکنم و با پرویی می گویم:_گذاشتم! ولی چون شک داشتم بهش تیمم کرد و نشسته خوند.
دایی باز می خندد و برای اینکه بحث را عوض کند، می گوید:_بریم صبحونه بخوریم، شام نخوردم.میروم تا چای دم کنم. دایی و مرتضی پچ پچ می کنند؛ گوش هایم را تیز میکنم تا سر از صحبت هایشان درآورم.مرتضی می گوید خانه تیمی شان را لو دادن و بچه ها گم و گور شدن. او هم جایی نداشته و به اینجا آمده. دایی نچ نچی می کند و می گوید:_امان از خیانت! تا هر وقت خواستی بمون تا آبا از آسیاب بیوفته.
۱.۱K
۱۹:۲۱