دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت60 حرفم را به حرفش قطع می کند و می گوید: _شما اصلا میدونین ساواک با خرابکارا چیکار میکنه؟ کار هر کسی نیست که جلوی اون همه شکنجه حرف نزنه. شاید دوست شما بتونه حرف نزنه اما اگه شما نمی تونستین چی؟ ابرو هایم را در هم می کشم و می گویم: _در مورد من چه فکری کردین؟ _من منظور بدی نداشتم فقط گفتم همچین احتمالایی هست. همان طور که ایستاده می گوید: _من میرم تا استراحت کنین. در را که می بندد نفسی می کشم و چادرم را آویز می کنم. روی تخت دراز می کشم و کلی طول می کشد تا خوابم ببرد. توی خواب کابوس می بینم و دوباره همان صحنه ها برایم تداعی می شود. با جیغ از خواب بیدار می شوم که دایی هراسان وارد می شود و می گوید: _چیشده؟ خواب بد دیدی؟ دست دایی را می گیرم و باز گریه می کنم. دایی دلداری ام می دهد؛ انگار مرتضی همه چیز را به او گفته است. دایی هم انگار مشوش است. تمام بند بند بدنم درد دارند و روحم خسته است. دایی شروع می کند به حرف زدن و آرام آرام می گوید: _باید یه چیزی رو قبل اینکه دیر بشه بهت بگم هر چند که وقتش نیست. _چیشده؟ _باید از اینجا فرار کنیم. جایی که اعلامیه ها چاپ می کردیمو گرفتن و دنبالمن. اگه یکی از بچه ها جامونو بگه بدبختیم. استرس بیشتری به من وارد می شود و با دست پاچگی می گویم: _چیکار باید بکنم؟ _تموم اعلامیه ها و کتاباتو بردار. چند دست لباسم بردار که بریم. سریع کارهایی که دایی می گوید را انجام می دهم و یک ربع بعد با دایی و مرتضی از خانه خارج می شوم. سپیده ی صبح بالا آمده و دایی با ماشینی ما را به جایی می برد. می گوید ماشین مال دوستش است. جلوی یک ساختمان قدیمی و بزرگ می ایستد و می گوید که پیاده شویم. سردر ساختمان نوشته حوزه ی علمیه برادران. من که وارد می شوم همه ی نگاه ها به من می افتد و یک نفر به دایب می گوید که خانم نباید بیاد. دایی به جایی اشاره می کند و مرد سر تکان می دهد. سرم را پایین می اندازم و به دنبال دایی وارد حجره ای می شویم. مرد مسنی و عبا به دوش پشت میز کوچکی نشسته و با دیدن ما بلند می شود. رو به دایی می گوید: _به به دلیر مرد کوچک! راه گم کردی برادر؟ دایی سرش را پایین می اندازد و می گوید: _نه حاجی این چه حرفیه. حاج آقا دست را به طرف دایی دراز می کند و با خنده می گوید: _پس سلام علیکم! دست بده برادر. محکم دست دایی را می گیرد بعد هم با مرتضی سلام و علیک می کند. بعد هم من را میبیند و من سلام می دهم. سرش را پایین می اندازد و جوابم را می دهد. حاج آقا می گوید: _نکنه آتیش سوزونی دلاور؟ اگه آتیشه که من آتیش نشان نیستم ولی از بچه ها یاد گرفتم شبای چارشنبه سوری چطو از رو اتیش بپرم. به نظر شوخ طبع می رسید و می خواست حال و هوایمان را عوض کند.
نویسنده_مبینار (آیه)












دایی شروع می کند به حرف زدن و ماجرا را می گوید حتی قضیه ی دیشب و کار من را هم!در همین حین چشمم به مرتضی می افتد و با دلخوری نگاهش می کنم.بیچاره سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید.حاج آقا سری تکان می دهد و می گوید:_خیره ان شاالله، خب یه چند صباحی تو همینجا بمونین تا جایی براتون پیدا کنم.دیگه ببخشید که حجره ها همه کوچیکه وگرنه خودت که میدونی یکی از خونه هام تو زعفرونیه رو بهت می دادم.
دایی کمیل و حاج آقا می خندند. حاج آقا نگاهی به مرتضی می اندازد و به من اشاره می کند که:_اینا باهم ازدواج کردن؟
دایی سرش را پایین می اندازد و مرتضی پوزخند بر لب دارد._نه حاجی، اون دوستمه ایشونم خواهر زادمه که گفتم دیشب چیکار کردن.
حاج آقا می خندد و می گوید:_ماشالله! چه دختر شیرزنی! پس این سر نترس توی خونواده تون ارثیه. دختر آ سد مجتبی باید اینجوری برازنده ی پدرش باشه.
تعجب می کنم که حاج آقا، آقاجانم را می شناسد و می پرسم:_شما آقاجانم رو میشناسین؟
حاج آقا به طرف در می رود و می گوید چایی بیاورند. بعد دوباره پشت میز کوچکش می نشیند و می گوید:_آ سد مجتبی رو که همه میشناسن، من آشناییتم مال زمان طلبگیه. این آقا کمیل هم که اومد تهران موندگار شد، آسدمجتبی دستشو تو دستم گذاشت و فهمیدم این جوونم مثل خودشه. نترس و جسور در عین حال رُحَماءُ بَینَهم هستش.
دایی دست را روی سینه می گذارد و با "اختیارین" و "خوبی از شماست" واکنش نشان می دهد. بعد از اینکه چای می خوریم به طرف یک حجره می رویم و حاج آقا می گوید:_این حجره مال شماست. آقا مرتضی هم چون معذب نباشن میتونن بیان حجره ی من شبو صبح کنیم. خوبه؟
در این در به دری داشتن آرامش مهم بود اینکه آشپزخانه نباشد و حجره تنگ و تاریک هم باشد اهمیتی نداشت.تشکر می کنیم و حاج آقا می رود. دایی و مرتضی وسایلشان را گوشه ای میگذارند و بیرون می روند.
۱.۴K
۱۹:۲۳