دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت104 روی پله ها می نشیند و می گوید: پس من همینجا میشینم تا یادت بیاد. لبانم به خنده وا می شود. _نمیخواد! برو تو! _نه دیگه! حرف خانومم مهمتره! کمی فکر می کنم و تازه یادم می آید چه میخواستم بگویم. چشمانم را ریز می کنم و می پرسم: _گلین یعنی چی؟ مردمکش را دور کاسه ی چشمش می چرخاند و می گوید: _گلین یعنی عروس. آهانی می گویم و با به یاد آوردن فکرهایی که کرده بودم، می خندم. مرتضی هم از خنده ی من می خندد و می پرسد: _به چی میخندی؟ _اگه بگم مسخرم نمی کنی؟ سوئیچ را دور انگشتش می چرخاند و می گوید: _اممم... قول نمیدم. _پس نمیگم! _باشه بابا! بگو. _سلین جان و حاج بابا منو همش گلین صدا می کردن، منم فکر کردم تو بهشون گفتی اسم من گلینه نه ریحانه! شدت خنده اش بیشتر می شود و بین خنده بریده بریده می گوید: _گلین؟ ریحانه؟ خنده اش که تمام می شود به طرف در می رود و فعلا می گوید. سریع بلند می شوم و از پنجره نگاهشان می کنم. مرتضی با پسربچه هایی که حدودا ۹ سال بیشتر نداشتند، مشغول بازی است. وقتی بچه ای زمین می خورد جلو می رود و می بوسدش. بعد از بازی بچه ها دورش را گرفته اند و نمی گذارد بیاید خانه، آن لحظه به بچه ها حسودی می کنم و دلم می خواهد جلویشان بایستم و بگذارند مرتضی بیاید. بالاخره سلین جان و حاج بابا می آیند و سفره را می اندازیم. کوفته ها واقعا خوشمزه شده! سلین جان می گوید: _اکبر و آیگین خانم، بچه شان به دنیا آمده. فردا مراسمی می گیرن و برای ناهار همگی مان را دعوت کرده اند. حاج بابا از سلین جان می پرسد: _بچه شان دختر است یا پسر؟ سلین با ذوق می گوید: _یه پسر توپول دارن! الله رو شکر سالمه. همگی خداراشکری زیر لب می گوییم. سلین جان بعد از ناهار به من و مرتضی می گوید: _شما نمی خوایین یه مهمانی ساده بگیرین؟ حداقل فامیل بدانن که عروس بردی دیگه! مرتضی نگاهم می کند و می گوید: _هر چی ریحانه میگه! با خودم می گویم اگر مهمانی بگیریم، اقوام مرتضی نمی پرسند فک و فامیل عروس کجا هستند؟ از طرفی هم چون کسی را ندارم دوست ندارم، مهمانی بگیریم. اصلا نمیدانم مرتضی چه به مادر و پدرش گفته درمورد خانواده ی من! سلین جان وقتی می بیند در فکر فرو رفته ام، می گوید فکرهای تان را بکنیم و بعدا تصمیم بگیرید. توی اتاق خودمان می روم و لباس های محلی که سلین جان به من داده را می پوشم. مرتضی در می زند و وارد می شود. با دیدن من لبخند می زند و می گوید: _چه خوشگل شدی! _جدی میگی؟ _آره! چقدر شال و تومان بهت میاد. تا حالا اینطوری ندیده بودمت. سرم را تکان می دهم و می گویم: دست سلین جان دردنکنه. تومان چیه؟ همین دامن بلنده که پوشیدی. دستش را دراز می کند و گوشه ی شالم را می بویید و می بوسد. از خوشحالی لب هایم را جمع می کنم و سرم را پایین می اندازم. زیر چشمی نگاهم می کند و می گوید: _برای مهمونی به سلین جان چی بگم؟ دوباره یاد افکاری می افتم که تا دقایقی پیش در ذهنم جولان می دادند. لب ورمی چینم و می گویم: _مرتضی! قبلش من یه سوال بپرسم؟ _بپرس! سوال نداره که! سرم را پایین می اندازم و دستانم را بهم گره می زنم و می گویم: _تو درباره ی خانواده ی من به حاج بابا و سلین جان چی گفتی؟ _چی میخواستی بگم؟ راستشو دیگه. _راستش چی بوده؟ _مادر و پدرت توی مشهد زندگی می کنن و تو برای دانشگاه اومدی تهران! _بعد کسی ازت نپرسید که الان خانواده من کجان؟ اصلا چرا سلین و حاج بابا نیومدن خواستگاری و عقد؟ می بینی که جاده ها چقدر خرابه! تازه همین جاده رو پریروز خود مردم روستا همت کردن و راه رو باز کردن. من به سلین و حاج بابا گفتم بیان ولی بخاطر وضعیت جاده ها خودشون نیومدن و گفتن یه مراسمی همینجا می گیرن. _نگفتی چرا مادر و پدر من نیومدن؟ اخه حتما اگه اسمی از مراسم برده شده، سلین جان از پدر و مادرمم حرف زدن؟ نه؟ سرش را می خاراند و می گوید: _سلین جان و حاج بابا چیزی از کارهای من و تو نمیدونن. اینکه تو خط چه کارهای خطرناکی افتادیم. مجبور شدم بگم مادر و پدرت نمیتونستن بیان دیگه! نفسم را بیرون می دهم و آهانی می گویم. هوا رو به تاریکی می رود و خورشید خودش را به پشت کوه ها می رساند و قایم می شود. فقط ردپای نارنجی خورشید توی آسمان دیده می شود. سلین جان تقی به در می زند و داخل می شود. گردسوزی در دستش دارد و روی میز چوبی می گذارد و دستانش را بهم قفل می کند و می گوید: _گردسوز آوردم تا اتاقتون تاریک نباشه. تشکر می کنیم و درحالی که این دست و آن دست می کند، می گوید: _اِمم... تصمیم گرفتین؟ چشمانم را به علامت تایید روی هم می گذارم و بله می گویم. سلین جان می خندد و می گوید: _پس من همه رو برای پس فردا شب دعوت می کنم. بیان عروس خوشگلمو ببینن.
نویسنده_مبینار (آیة)












هر سه تایی مان می خندیم و سلین جان هم با خوشحالی می رود.مرتضی نچ نچی می کند و می گوید:_آخه عروست خوشگله؟
چشمانم را ریز می کنم و دفتر توی دستم را به بازویش می زنم و غر میزنم._نه پس! پسر لجبازشون خوشگله!
_اوه اوه! هنوز هیچی نشده قصد بزنم داری؟ خانمه ما رو باش!
مثلا با او قهر می کنم و دفترم را برمیدارم و خودم را مشغول نشان می دهم.کنارم می نشیند اما محلش نمی گذارم. دفتر را از توی دستانم می قاپد و توی هوا می گیرد.هر چه سعی می کنم دفتر را بگیرم، نمی شود! با دیدن زخم بخیه اش دلم برایش می سوزد که بزنمش!از طرفی هم می ترسم صفحاتی را ببیند که درمورد انگشتر نقره نوشتم!دست از تقلا برمی دارم و چهره ام را عبوس می کنم.با دیدن چهره ام خودش را مظلوم نشان می دهد و می گوید:_باشه قهر نکن! بیا دفترتو بگیر!
دفتر را پس می گیرم اما یک کلام هم با او حرف نمی زنم. کمی سرش را می خاراند و می گوید:_خب ببخشید دیگه!
لام تا کام حرف نمیزنم که دوباره لب می زند:_در همچین مواقعی جناب سعدی اینطور دلجویی می کردن:«ای سروِ خوش بالای من ای دلبر رعنای منلعل لبت حلوای من، از من چرا رنجیده ای؟»
ناخودآگاه خنده ام می گیرد و محو لبانِ به خنده کشیده اش می شوم.حجم زیادی از مظلومیت را در چشمانش جا می دهد و زل می زند به من، می پرسد:_آشتی؟
سرم را به علامت تایید تکان می دهم که می گوید:_نخیر! قبول نیست، باید با زبون بگی.
_آشتی!
خوشحال می شود و به دفترم اشاره می کند و می پرسد:_این چیه؟ چی مینویسی؟
_اتفاقات زندگیمو.
_منم جزء شون هستم؟
_امم... بزار فکر کنم، نه!
یکهو مثل خمیری وا می رود و می گوید:_نمیخواد بنویسی! اصلا دفترو بده من!
_وا! معلومه توهم جزئی ازش هستی! مگه سوال داره.
انگار قانع نمی شود و می گوید:_نخیر! میخوام کلش باشم.
پقی میزنم زیر خنده و می گویم:_چه پروهم تشریف دارین آقای غیاثی!
_بله! زندگی خانومم، باید من باشم.
آب دهانم را قورت می دهم و چشمانم را باز و بسته می کنم. رو به مرتضی می گویم:_باشه!
_پس خوب بنویسا! هر چی آرایه و شعر هست باهاش قاطی کن که خوشگلتر بشه.
دوباره می خندم و باشه ای می گویم.سلین جان صدایم می زند و مجبور می شوم بروم. باهام سرگرم پخت و پز می شویم و یک آش جدید به من یاد می دهد.تا به حال اسم آش اوماج از کنار گوشم هم رد نشده بود چه برسد که بشنوم!سلین جان عدس ها را داخل آب و پیازی که روی اجاق جلیز و پلیز می کند می ریزد.بنظرم اوماج باید خمیرهای ریزی باشد که قبلا سلین جان درست کرده چون بعدا آنها را با بقیه مخلفات آش توی هم می ریزد.هیزم های اجاق رو به اتمام است و مجبورم چند تکه چوب دیگر بیاورم و درون آتش بریزم.
واقعا باعث شرم است که همچین روستای زیبایی از آب لوله کشی، برق و گاز بی بهره باشند.تازه راهشان را هم خودشان از برف پاک کنند درحالی که این وظیفه ی دولت و حکومت است اما انگار حکومت بیشتر به فکر زرق و برق کاخ های مجلل اش است تا خدایی نکرده روی مبلمان فرانسوی یا طلاکاری های سقف و دیوار اندکی خاک بنشیند!
تا آخرین مرحله در پختن آش با سلین جان همکاری می کنم و آش را توی کاسه می ریزم و سفره را پهن می کنم.مرتضی وحاج بابا از سلین جان و من تشکر می کنند.ظرف ها را با اصرار می شویم و به اتاق برمی گردم.مرتضی تشکش را کنار پنجره پهن کرده و به آسمان چشم دوخته است.کنارش می نشینم و می گویم:_به چی نگاه می کنی؟
نگاهش محو آسمان شب است و بدون این که نگاهم کند؛ می گوید:_به تو!
فکر می کنم حتما چیزی به سرش خورده! شاید هم خل و چل شده است!خنده ی ریزی توی دهانم می چرخد و می گویم:_من که تو آسمون نیستم.
_چرا هستی!
گردسوز را خاموش می کنم و جایم را پهن می کنم.مرتضی هنوز نگاهش به آسمان است و حالا دیگر مطمئنم کاری شده!اخم می کنم و با ناراحتی می گویم:_آسمونو نخوری اینقدر که زل زدی!
بالاخره نگاهش را از آسمان پس می گیرد و با چشمان خواب آلود نگاهم می کند و می گوید:_تو خیلی شبیه ماهی!
_ماه؟
_آره! گردی صورتت و درخشش چشمات منو یاد ماه میندازه. هر وقت ماهو می بینم یاد تو می افتم.اصلا زمانی که تو رو نداشتم به ماه نگاه می کردم، مثل همون شب قبل از عقد که گفتی منم بیدار بودم.
چشمانم را مالش می دهم و خمیازه ی ریزی می کشم.توی پتو می خزم و کم کم چشمانم گرم می شود.یکهو با صدای نسبتاً بلند مرتضی چشمانم را باز می کنم که می گوید:_فهمیدم! فهمیدم!
غرغر می کنم و می گویم:_زده به سرت؟ سلین جان و حاج بابا رو میخوای بیدار کنی؟
بی تفاوت به حرفم می گوید:_اسمتو به جای ریحانه باید ماهرو می بود!
_خیالاتی شدی؟
به طرفم خم می شود و می گوید:_نه! مجنون شدم.
۱.۳K
۱۴:۰۱