عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت72 آخرین بار با مرتضی اینجا بودم، لعنتی به خودم می فرستم که یادش را در ذهنم زنده کرده ام. احساس گناه می کنم، نمیدانم این حس چیست که وقتی اسمش می آید قلبم بالا و پایین می پرد. خودم را قانع می کنم که به خاطر عقاید از او دست کشیدم. ولی نمیدانم چرا مثل ترک دانشگاه به خودم افتخار نمی کنم؟ من دانشگاه را هم بخاطر عقایدم رها کردم درست مثل او، اما چرا؟ خدایا چرا؟ وارد پارک می شوم و روی نیمکتی می نشینم، از اینجا بساط نوشابه و ساندویچی دیده می شود. اتفاقات آن روز و آن دقایق برایم تداعی می شود. سریع از جایم بلند می شوم و تا سایه مرتضی از افکارم دور شود. تاکسی می گیرم و یک راست به خانه ی حمیده می روم. کرایه را می دهم و پیاده می شوم. به پیکان دولوکسی که از جلویم رد می شود ناخودآگاه چند لحظه ای خیره می شوم و وقتی محو می شود؛ پله ها را بالا می روم و در می زنم. علیرضا با لبخند در را باز می کند و بفرما می گوید. لپش را آرام می کشم و سلام می دهم. _مامانت کجاست؟ به موهای فرفری اش دست می کشد و می گوید: _تو حیاطه! محمدرضا توی نشیمن نشسته و دفتر و کتاب هایش را کنارش چیده و درس می نویسد. با دیدنم بلند می شود و سلام می دهد. در دلم به مادرش تبریک می گویم که با اینکه دست تنها پسرانش را بزرگ می کند و آن ها این چنین با ادب هستند. به حیاط می روم و حمیده را در حال شستن لباس می بینم. کوهی لباس گوشه ی حیاط جمع شده و من متعجب به آنها خیره هستم‌. حمیده خانم گره ی روسری اش را سفت می کند و کمرش را دولا راست می کند، گویی خیلی خسته است اما با لبخند به من می گوید: _سلام! کی اومدی ریحانه جان؟ کیفم را پایین می گیرم و می گویم: _سلام، همین الان. _چایی برات بریزم؟ خسته شدی حتما. _نه! نه! خودم میریزم. _قربون دستت، من اینا رو بشورم میام پیشتون. لبخندی همراه با "باشه" می زنم و به اتاق می روم. چادرم را روی چوب لباسی چوبی میگذارم و سارافن بلندی می پوشم و از اتاق بیرون می روم. محمدرضا دارد به علیرضا دیکته می گوید و صدای بابا آب داد اش در می پیچد. علیرضا با شیرین زبانی از محمد رضا می پرسد: _داداشی، بابا چه شکلیه؟ محمدرضا که ظاهراً کلافه است می گوید: _ب رو بنویس بعد آ. بابا دیگه! _نه، بابای خودمونو میگم. همون که عکسش اونجاست. صدای شان را در حالی که در آشپزخانه هستم، می شنوم. دلم برای علیرضا می سوزد که از بابا فقط یک عکس به یادگار دارد. اشکم را پاک می کنم و سینی چای را به حیاط می برم. حمیده با دیدنم لبخند می زند و می گوید: _چرا خودتو به زحمت انداختی؟ میامدم دیگه. _گفتم یه چایی توی این هوا بخورم. آخه میگن تو هوای سرد چایی میچسبه! _آخ گفتی! کمرم تیر میکشه از بس دولا بودم. روی تخت چوبی می نشیند و من هم کنارش. قندی برمی دارد و چایش را می نوشد. به کوه لباس ها اشاره می کنم و می گویم: _این لباسای شماست؟ می خندد و می گوید: _این همه لباسو اگه داشتم وضعم این نبود! اینا مال بقیه اس. _چرا شما میشورین؟ آهی می کشد و با صدای غصه داری می گوید: _زندگی خرج داره دختر! این لباسا مال کسایی که حال ندارن از دستاشون کار بکشن. چای مان را که می خوریم، سینی را به آشپزخانه می برم و به بچه ها می گویم: _براتون چای بریزم؟ محمدرضا در کمال ادب تشکر می کند و بله را می گوید. دو استکان را روی کابینت می گذارم و به غذا سری می زنم. بوی آبگوش توی دماغم می پیچد و معده ام را گرسنه می کند. با ملاقه غذا را هم می زنم و سر قابلمه را رویش می گذارم. دلم میخواهد به حمیده کمک کنم و به طرف حیاط می روم. هنوز سفارش خیاطی هایش را از یاد نبرده بودم بعلاوه ی عینکش که می گفت بخاطر کوک ها و گلدوزی هایش مجبور است بزند. زن سخت کوش و عاشقیست‌... عشق خصلتی است که به آدم قدرت عمل می دهد، عاشق وقتی عشق معشوق را به دل بگیرد برایش هر کاری می کند. مطمئنم عشق آقا جواد و حمیده آن قدر زیاد بوده که بخاطرش حمیده تن به زندگی داده که فردایش مشخص نیست و بخاطر عشق اش است که بعد از سالها هنوز برق خاصی در نگاهش موج میزند و یا با دیدن عکس یا شنیدن نامش چشمانش بارانی می شود. لبخند تلخی می زنم و با خودم می گویم عشق چه خانمان سوز است! نه آمدنش دست خودت است نه رفتنش... درست مثل مهمانی ناخوانده، اما مهمانی که دوست داری همیشه میزبانش باشی. به حیاط که می رسم، پله ها را دوتا دوتا پایین می آیم و به حمیده می گویم: _میخوام کمکتون کنم. _نمیخواد! الان تموم میشه. هنوز چیز زیادی از کوه لباس کم نشده بود. اخم مصنوعی را روی پیشانی ام می نشانم و می گویم: _هنوز که خیلی مونده! _همه شو نمیشورم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت73
بدون حرف دیگری چند لباسی را برمی دارم و تشتِ گوشه ی حیاط را پر از آب می کنم و قوطی فاب را برمی دارم و پودرش را روی لباس ها می ریزم.حمیده دست هایم را می گیرد و اصرار دارد کمک نکنم.
از دیشب می گوید که تا دیر وقت با اوکمک کرده ام و میخواهد بیشتر از این خجالتش ندهم.اخم می کنم و می گویم:_حمیده جان، میشه اینقدر تعارف نکنین! بزارین کارمو بکنم. مگه نمیگین خونه ی منم هست خب پس، میخوام تو خونه ام لباس بشورم.
حمیده ساکت می شود و دستان را شل می کند. کنارم می نشیند و به تشت لباسش چنگ می زند.آب سرد پوست دستم را می سوزاند و دستم سرخ می شود. با خودم می گویم عجب دلی دارد که در هوایِ به این سردی دارد این همه لباس می شوید.لباس ها را آب می کشم و توی هوا تکان می دهم. روی بند پهن می کنم و سراغ لباس های دیگر می روم.در حین کار با هم صحبت می کنیم و کم کم دستانم به سردی آب عادت می کنند.هر وقت بادی می وزد، خودمان را مچاله می کنیم و سوز دستانم ده برابر می شود!تا وقتی ناهار آمده شود چند تشتی می شورم.
بعد از ظهر سراغ خیاطی ها می رویم و بعد از چند ساعت کار کردن چشمان حمیده خانم سوز می گیرد و قرمز می شود.با وحشت به حال و روزش نگاه می کنم و می گویم:_بریم بیمارستان!
خنده را چاشنی گفت و گویمان می کند و می گوید:_یه آب به دستو صورتم بزنم خوب میشم. فکر کنم چشمام از شماره عینکم ضعیف تر شده.
آبی به صورتش می زند و قرصی می خورد.هر چه اصرار می کنم بقیه اش را من انجام بدهم قبول نمی کند آخر هم دست به دامن محمد رضا می شوم و به بهانه ی درس او را از خیاطی دور می کنم.در همین روزها تصمیم می گیرم که خاطراتم را بنویسم تا بعدا یادم نرود چه کارهایی کرده ام.از همان شب شروع می کنم تا ساعت سه نیمه شب، از بچگی ام می گویم تا دبیرستانم.کم کم خوابم می گیرد و قبلش دو رکعتی نماز می خوانم.
صبح با صدای علیرضا برای صبحانه بیدار می شوم و در کنار هم صبحانه می خوریم.بعد از صبحانه، حمیده قصد خرید می کند و بچه ها هم به مدرسه می روند.سراغ دفترم می روم و ادامه ی زندگی ام را روی کاغذ روایت می کنم.صدای زینگ زینگ در را که می شنوم، در را باز می کنم و سبد حمیده را از دستش می گیرم.هیچ وقت لبخندش را از دست نمی دهد، حتی در لحظاتی که عصبانی است باز هم می خندد.در حالی که از کاسب ها و قیمت ها گله می کند، باز می خندد. چایی برایش می ریزم و در کنار هم سبزی پاک می کنیم.
بعد هم سراغ مرغ ها می رود و آنها را ریز ریز می کند.به من می گوید:" امشب حاج حسن و خونواده اش میان. گفتم تدارک ببینم، زشت نباشه."مثل همیشه گرم گفت و گو می شویم. دلم میخواهد از عشق برایم بگوید و بدانم آیا من هم عاشق شده ام؟_حمیده جان؟
_جانم عزیزم؟
_اگه یه سوال بپرسم مسخره ام نمی کنین؟
با خنده می گوید:_تا چی باشه!
خنده اش را که می بینم نظرم عوض می شود و برای اذیت کردن هم که شده، می گویم:_عه! پس نمیگم.
_خب چشم. تو بگو منم اگه بتونم جوابتو می دهم.
تمام قوایم را جمع می کنم و سریع می پرسم:_عشق چجوریه؟
نگاهش به عکسِ آقا جواد می افتد و در حالی که به آن خیره است، می گوید:_عشق یک جور نیست. گاهی یه لبخنده، یه نگاهه شایدم یک اسم...
دوباره همان برق در چشمانش طنین انداز می شود. چهره اش را از من مخفی می کند اما از فین فین کردنش می فهمم، گریه اش گرفته.دستم را روی شانه اش می گذارم و با شرمساری می گویم:_ببخشید من...
دستش را بالا می آورد و رویش را به من می کند.با چشمان پر از اشکش به من خیره می شود و می گوید:_تقصیر تو نیست، عشقه دیگه!
لبخندش را پر رنگ می کند و ادامه می دهد:_عاشق شدی؟
پوزخندی میزنم و می گویم:_نه، همین طوری پرسیدم.
_ولی چشمات اینو نمیگن!
_چشمام چی میگن مگه؟
به چشمانم زل می زند و می گوید:_چشم... مات... میگن که... تو عاشق شدی!
دستم را در هوا تکان می دهم و با کنایه می گویم:_من که به چشمام دروغ یاد ندادم.
_پس من دروغ میگم؟
سکوت می کنم و دوری می زند، پشت چشمی نازک می کند و می گوید:_اسمش مرتضی نیست؟ آقای غیاثی؟
با تعجب نگاهش می کنم. دستانم می لرزد و دنیا روی سرم خراب می شود، انگار نمی توانم حتی از اسمش فرار کنم!سکوتم که طولانی می شود حمیده می خندد.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۱۳
undefined۲
undefined۱

۱.۶K

۱۹:۲۵