عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت63 دستم را بالا می آورم و تکان می دهم. لبخند کمرنگی بر لبانم نقش می بندد و می گویم: _ان شالله هر چی خیره، خیلی مراقب خودتون باشین. نگاهی به مرتضی می اندازم و می گویم: _شما هم همینطور.... منتظرتونم، دیر نکنین لطفا. دایی دستش را رو روی چشمش می گذارد و با لبخند"حتما" می گوید. با رفتنشان دلم می گیرد و قرآن را برمی دارم. هر آیه را که میخوانم دوست دارم ادامه اش را هم بخوانم و حتی اگر از عربی هایش سر در نیاورم. حس جالبیست، انگار این کلمات روح دارند و مرا به خودشان جذب می کنند. به همین ترتیب جز ۱۸ را می خوانم. پایم خواب رفته است و نمی توانم جُم بخورم. کمی صبر میکنم تا گیز گیز کردن اش بخوابد. چند قدمی راه می روم که صدای در بلند می شود. چادرم را برمیدارم و با باز کردن در، حاج آقا را می بینم. _سلام علیکم، آقا کمیل هستن؟ _سلام حاج آقا، نه نیستن! به پشت دستش می زند و با تعجب می پرسد: _اِ! کجا رفتن؟ مگه تحت تعقیب نیستن؟ خطرناکه! به داخل اشاره می کنم و می گویم: _بفرمایین داخل. در حالی که تسبیحش را می چرخاند، دستش را بالا می آورد و می گوید: _نه مزاحم نمیشم. فقط بگین کجا رفتن این دوتا جوون؟ _دایی گفتن یه کتاب مهمی رو جا گذاشتن که اگه بمونه پای خیلیا گیره، با آقامرتضی مجبور شدن برن خونه تا کتابو بردارن. _ای وای! چرا به من نگفتن؟ سرم را پایین می اندازم و می گویم: _دایی گفتن که اگه به شما بگیم و کاری ازتون برنیاد، شرمنده میشین و ایشون اینو نمیخواستن. _خیلی خب من میرم دنبالشون تا یه کاری بکنیم. شما نگران نشید. خداحافظ. خداحافظی می کنم و دوباره کنج حجره می نشینم. دفترم را برمی دارم و با خودکار شروع می کنم به نقاشی کردن. از یک جایی به بعد نقاشی خیلی شبیه دایی می شود. ته ریشش، ابرویش و حتی برق نگاهش... هر دقیقه و ساعتی که می گذرد دلشوره ام عجیب می شود. کم کم آفتاب در آسمان شب محو می شود و قرص ماه نمایان می شود. با آبی که در پارچ است، وضو می گیرم و نماز مغرب را در هول و ولای سختی می خوانم. هر دعایی که یاد دارم و توی مفاتیح است میخوانم اما هنوز ته دلم احساس بدی دارم. از حاج آقا هم خبری نمی شود و مجبور می شوم خودم یک کاری بکنم. چادرم را برمیدارم و از بین نگاه های متعجب خودم را به کوچه و خیابان می رسانم. هیچ خبری نیست... مردم در رفت و آمد هستند و هیچ کدامشان مثل من گمشده ای ندارند. برمیگردم تا کیفم را بردارم که می بینم از انتهای کوچه مردی لنگان لنگان و تلو تلو خوران به طرفم می آید. چشمانم را که ریز می کنم و چند قدمی که برمی دارم میفهمم مرتضی است! یکهو می ایستد و به آسمان شب نگاه می کند و پخش زمین می شود. به طرفش می دوم و وقتی بالای سرش می رسیم می بینم دستش را زیر کتش برده و به خود میلرزد. وارد حوزه می شوم و چند مردی را به کمک می خوانم. دو مرد دستان مرتضی را می گیرند و به داخل می برند. بازویش غرق خون شده و درد می کشد. دوباره به کوچه برمیگردم تا شاید خبری از دایی شود اما تمام کوچه را هم گشتم چیزی نیافتم. مرتضی گاه بیهوش می شود و گاه به هوش می آید. هر لحظه دردش بیشتر می شود و مثل ماری زخم خورده به خود می پیچد. نمی دانم باید چه کنم، حاج آقا هم نیست... این طلبه ها هم مثل من چیزی نمی دانند و به معنای کامل توی بد مخمصه‌ای افتاده ام. به خیابان می روم و به ژاله زنگ می زنم. ژاله با خنده سلام می دهد و من مضطرب از او میخواهم بگوید که چه کار کنم؟ ژاله دوره ی اولیه پزشکی را دیده و سریعا می گوید: _ببین سریع باید جلوی خونریزی رو بگیری. گاز استریل و بتادین رو بعد از اینکه فشنگو درآوردی رو زخمش بریزی. اگه خیلی درد داره مسکن و فورمین بهش بدی و اگرم خون زیادی از دست داده باید خون بهش بدی. تشکر می کنم و ژاله با خنده می پرسد: _حالا داری باهام شوخی میکنی یا راسته؟ _تو توی صدام شوخی میبینی! _خب کیه که تیر خورده؟ مگه چیکار می کرده؟ ژاله دختر خوب و خوش قلبی بود اما نمی توانستم به او اعتماد کنم و برای همین می گویم: _هیچی، یکی از آشناهامون رفته شکار. یاد نداشته و به خودش تیر زده اونم تو دستش. از بیمارستان هم میترسه و میگیم شاید سکته کنه. چاره ای نیست، باید دروغی سرِ هم کنم تا دست از سرم بردارد. اگر چه هم خودم می دانم خوب ماست مالی نکردم. با عجله خداحافظی میکنم و اجازه ی نمیدهم بقیه سوالاتش را بپرسد. وارد حجره می شود و به طلبه ای می گویم: _من گاز استریل و بتادین میخوام، اینجا هست؟ متعجب نگاهم می کند و سریع سرش را پایین می اندازد و می گوید: _اینجا حوزه است خواهر، ولی میرم براتون از داروخانه می گیرم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined?undefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت64
تشکر می کنم و با روسری که آورده ام، بالای زخم را می بندم. خونریزی کمتر می شود و دست های و دور زخم را با پارچه تمیز می کنم.مرتضی که به هوش می آید؛ صورتش را مچاله می کند و می گوید:_گلوله دربیار! خیلی میسوزه!
نمی توانم درد کشیدن کسی را جلویم ببینم، من خودم را به زور کنترل می کنم که با دیدن زخمش حالم بد نشود.نمی توانم گلوله را بیرون بکشم!رنگ نگاهش فرق دارد و به سختی می گوید:_خواهش می کنم گلوله رو دربیارین!
_مَ... من نمیتونم.
آرام و یواش دوباره خواهش می کند. نمیتوانم بیشتر از این مقاومت کنم و مجبور می شوم با دو سیم داغ شده گلوله را خارج کنم.مرتضی دردش را در خودش می ریزد و دم نمی زند.دستش می لرزد و دانه های عرق روی صورتش حکایت کننده ی رنجی است که تحمل می کند.به سختی گلوله را خارج می کنم و با پارچه ی تمیز دور اش را می بندم.حاج آقا سراسیمه وارد حجره می شود و کنار مرتضی می نشیند.اشک در چشمانش جمع می شود و با دستمالی قطرات اشک اش را پاک می کند. نمی دانم اشک حاج آقا دلیلش مرتضی است یا چیز دیگر...
بالاخره آن طلبه می آید و بتادین را روی زخمش می ریزم.باز هم چیزی نمی گوید و فقط لب ورمیچیند. با گاز استریل باندپیچی می کنم و به مرتضی می گویم:_من نمیدونم درست انجام دادم یا نه پس بیاین بریم بیمارستان.
به جای مرتضی حاج آقا می گوید:_نمیشه، اگه ببریمش میگیرنش و تحویل ساواک میدن. باید دعا کنیم همین قدر معالجه کافی باشه.
_آخه حاج آقا، جوونش که شوخی نیست.
_منم نمیگم شوخیه دخترم، اصلا بخاطر جوونشه که میگم نریم.
مرتضی درخواست آب می کند که حاج آقا با خوشرویی می گوید:_مرتضی جان به یاد شهدای کربلا بیوفت که تشنگی و گشنگی رو با توکل به خدا تحمل می کردن. من شنیدم واسه همچین مریضیایی نباید آب خورد.
از روی ترحم به مرتضی نگاه می کنم که لب های را با آب دهانش تر می کند._حاج آقا! تشنه اس خب بیچاره!
_یه دستمال رو تر کنین و روی لباش بزارین.
دستمالِ تر را به حاج آقا می دهم و حاج آقا روی لب های مرتضی می کشد.دیگر نمیتوانم نگرانی ام را نسبت به دایی پنهان کنم و مرتضی را صدا می کنم._آقا مرتضی؟ صدامو می شنوین؟
چشمانش را آهسته آهسته باز می کند و ابروهایش از درد درهم می روند.نگاهی به من می اندازد که سرم را پایین می اندازم و می پرسم:_داییم کو؟ با شما نیومد که.
سرش را حرکت می دهد و چشمانش را باز و بسته می کند.چشمانش پر از اشک می شوند و یکی یکی روی گونه هایش می ریزند.نفس های صدا دارش در گوشم می پیچد و منتظر جواب هستم که حاج آقا می گوید:_بزارین استراحت کنن.
به تمام معنا وا می روم. با دلخوری نگاهم را به مرتضی می سپارم و چیزی نمی گویم.با اینکه صبح چیزی نخوردم و ناهار درست و درمانی هم نداشتیم، احساس گرسنگی نمی کنم.اشکم در می آید و دلم شور دایی را می زند، فکر های ناجور به سرم می زند و طاقتم را طاق می کنند.قرآن را کنار می گذارم و به حاج آقا می گویم:_حاج آقا داییم کجاست؟ چرا با ایشون نیومده؟
حاج آقا سرش را از قرآن بالا نمی آورد و می گوید:_لابد رفتن دنبال کاری، این کارا واسش نمیشه ساعت و زمان تنظیم کرد.
_ولی آخه... مگه نگفتین که خطرناکه؟
_والا دایی شما سر نترسی داره ازین چیزا نمی ترسه.خنده ی حاج آقا مرا خوشحال نمی کند.حاج آقا می رود و می گوید با شام برمی گردد.مرتضی در حالی که خیس عرق شده است، احساس سرما می کند. به چند طلبه ای که وسط حیاط ایستاده اند اشاره می کنم تا بیایند.از آنها می خواهم چند پتو بیاورند و آنها میروند و با پتو برمی گردند.پتو را روی مرتضی می اندازم که انگار بیدار می شود.از هذیان و ناله های در خوابش معلوم است کابوس دیده.با دیدن من لبخند کمرنگی می زند که سریع رویش را از من می گیرد.کنارش می نشینم و آهسته می گویم:" آقا مرتضی؟"رویش را به من می کند اما نگاهم نمی کند._میشه بگین چه اتفاقی افتاده؟ من میدونم یه کاری شده اما شما چیزی نمی گین. چرا؟
چشمانش را می بندد و احساس می کنم خوابش برده.حرف هایم را برمی دارم و کنج دلم مخفی می کنم.حاج آقا با سفره و قابلمه وارد می شود و لبخندزنان می گوید:_بسم الله دخترم... من یه خورده شکمو هستم برای همین دست پخت حاج خانوم بَدَک نیست. بفرما جلو!
استامبولیِ خوش بو و رنگیست اما فکر دایی اشتهایم را کور کرده. چند قاشقی می خورم و تشکر می کنم. حاج آقا نگاهم می کند و چیزی نمی گوید. غم در دلم چنبره زده و بغض را خواب و خوراکم کرده. حاج آقا به سوپ رقیقی را به مرتضی می دهد و شب کنارمان می ماند.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۹

۱.۳K

۱۹:۲۳