عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۶ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهد undefined قسمت130 یک هفته ای از عهدی که بسته ام می گذرد، گاهی اوقات تا مرز زیر پا گذاشتن پیش می روم اما به خودم می آیم. سهیلا و مرجان خیلی خوب پیش رفته اند و مطمئن هستم از مدرسه هم جلو افتادند. در حال مرتب کردن کتاب ها هستم و گاهی لای شان را باز می کنم و سرکی بین شان می کشم. از صبح که همسایه‌ی پایینی برای اسباب کشی آمده اند تا الان سر و صدایشان نخوابیده. کتابی را بر می دارم که ناگهان از بین کتابی عکس آیت الله خمینی بیرون می پرد. عکس بین هوا رقصان پایین می آید، خم می شوم و عکس را برمی دارم. چشمان پر ابهت و گیرای آقا و با مو و محاسنی که به موی سپید زیبا شده، با آن ابروان بهم تَنیده مرا جذب قد و قامت شان می کند. دستی رویش می کشم و به کتاب نگاه می کنم. خوب که دقت می کنم می فهمم این همان کتابی است که مرتضی هر وقت به خانه می رسد برش می دارد و ساعت ها گیرش است. کتاب داستان های شاهنامه را به نثر درآورده، با این که میدانم رشته‌ی مرتضی ادبیات بوده و علاقه زیادی به شعر و کتاب دارد اما حس می کنم این کتاب مرتضی را ساعت ها به پای خود نگه نداشته. شاید یک حس تنها باشد شاید هم نه. بعد از رفتن بچه ها، ناهار درست می کنم که صدای ترمز و قیژ لاستیک ها را می شنوم. سریع پشت پنجره می روم که صدای قدم هایی را از راهرو می شنوم‌. بعد هم صدای تق زدن به در، چادرم را می پوشم و در را باز می کنم‌. مرتضی با چهره ای برآشفته نگاهم می کند، خوب که اجزای صورتش را از دید می گذارنم می فهمم این چهره چقدر برایم آشناست. این صورت همان صورتی بود که وقتی بدون دایی خودش را به حوزه رسانده بود، کف کوچه از شدت خونریزی بیهوش شد. هنوز برق آن چشمان آشفته از ذهنم خارج نشده. یا همان برقی که وقتی کندوان بودیم، ترس ساواک به خود گرفته بود. آری خودش است! همان برق، همان حس و همان وحشت... آب برایش می آورم که پس می زند و می گوید: _سریع جمع کن بریم. انگار بشکه آب یخ روی سرم ریخته اند. مطمئنم باز ساواک بوی مان را این ورها پیدا کرده. _باز چرا؟ کجا؟ _تو جمع کن تا بهت بگم. فقط بجنب، وسایل ضروری رو بردار. خودش هم سراغ موزائیک زیر فرش می رود و وسایلش را توی ساکی خالی می کند. دوباره طوفانی خودش را به خانه‌ی زندگی ام زده است. ساکی بر می دارم و چتد دست لباس برای خودم و مرتضی می چپانم. کتاب ها، نوارهای مرحوم کافی و آیت الله خمینی را هم برمی دارم. اعلامیه ها توی کیفم می ریزم. عکس آقای خمینی را هم از لایِ آن کتاب برمی دارم، به گلیم روی فرش خیره می شوم، یادگاری روزهای خوب کندوان که باید ازش بگذرم. مرتضی خودش را به من می رساند و می گوید: _چیکار میکنی؟ مگه نمیگم بجنب؟ از تن صدایش به خودم می آیم و بقیه وسایل ها را برمی دارم. تمام دار و ندارمان می شود دو ساک که در دستان مرتضی است و از خانه بیرون می آییم. مرتضی کلید را به بهانه ای به همسایه جدیدمان می دهد و سریع سوار ماشین می شویم و به راه می افتیم. نفس هایم خِس خِس کنان بیرون می آیند و قلبم تیر می کشد. انگار دنده هایم قلبم را محاصره کرده اند و می خواهند خفه اش کنند. دستم را به دستگیره‌ی سقف می گیرم و ناله ام به هوا می رود. نگاه های نگران مرتضی را روی خودم حس می کنم اما نمی توانم کاری کنم. تکان ریزی که می خورم انگار قلب آتش می گیرد و درد بدی می کند. حتی صدای ترمز و نگه داشتن مرتضی را دیر می فهمم، نوای وجودش را می شنوم که می گوید: _چت شده؟ خوبی؟ قرصات کو؟ هر چه فکر می کنم می بینم قرص هایم را برنداشته‌ام. به سختی به او می فهمانم که قرص هایم را جا گذاشتم. از ماشین پیاده می شود و دستی توی موهایش می کشد. وقتی درد کشیدنم را می بیند، طاقت نمی آورد و سوار می شود. سعی دارد با حرف هایش آرامم کند اما انگار قلبم این حرف ها را قبول ندارد و میفهمد اتفاقی عظیم در انتظار ماست. جلوی داروخانه می ایستد، رفتنش طول می کشد. از درد چادرم را توی مشتم مچاله می کنم. تا به حال این قدر قلبم درد نداشته. مرتضی وقتی برمی گردد سریع گاز می گیرد و می رود. نگاهش می کنم که قرص ها را به طرفم می گیرد. همان طور بدون آب قرصی را قورت می دهم. انگار فایده ندارد و توی خودم مچاله می شوم. خورشید به بالای آسمان رسیده و با گرمایش ما را آزار می دهد. گوشه ی خیابان، توی ماشین نشسته ایم و کم کم حالم خوب می شود. اما هنوز کامل درد برطرف نشده، با این حال از مرتضی می پرسم: _باز چیشده؟ این دفعه چطوری پیدامون کردن؟ _بزار بعدا حرف می زنیم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهد undefinedقسمت131
یکهو دل و روده ام بهم می پیچد و حالم بد می شود.مرتضی پاکت خوراکی را خالی می کند و به طرفم می گیرد.می دانستم این حالت تهوع اثرات دارو است که حالم را خوب می کند. از آوارگی مان کلافه است و گرد شرم بر چهره اش می نشیند.مدام تا کیوسک تلفن می رود و برمی گردد، هر بار هم کلافه تر و گرفته تر می شود.قلبم که آرام می گیرد کمی فکر می کنم تا شاید جایی را پیدا کنم؛ اما من جز خانه‌ی دایی جایی را نمی شناسم! یکهو فکری به ذهنم خطور می کند و با گذر این خیال غنچه لبانم می شکفد و به مرتضی می گویم:_من یه جایی رو میشناسم‌.
انگار که به غیرتش برخورده باشد، اخم می کند و می گوید:" خودم یه فکری میکنم."به بهانه گرفتن ناهار می رود اما من که میدانم رفتنش دلیل دیگری دارد.او نمی خواهد غرور له شده اش را من ببینم، از این که زنش را با دو ساک آواره می بیند زجر می کشد.وقتی می آید ساندویچی را به دستم می دهد و می گوید:_توفیق اجباری شد یه امروز از دستپخت شما محروم بشیم.
کمان خنده اش مرا به لبخند زدن وادار می کند.سعی می کنم طوری رفتار کنم که از این وضعیت ناراحت نیستم.با این که هنوز حالم دگرگون بود، کمی می خورم.نگاهش را مثل پروانه دورم می چرخاند و لب می زند:" خوشت نیومد؟"انگشتم را تکان می دهم و می گویم:_نه، هنوز حالم بده.
غم توی صورتش می پاشد اما دم نمی زند. انگار راه دیگری ندارد و می خواهد شرمنده تر نشود.بعد از ظهر وقتی که رشته های امیدش پنبه می شود. قیافه توهم رفته ای به خود می گیرد.دوری توی خیابان ها می زنیم و قصد دارد با تماشای مغازه سرگرمم کند.پلیس وسط چهارراه ایستاده و با سوت زدن به راننده ها می فهماند از چه سمتی حرکت کنند‌.به ناچار چند لحظه ای می ایستیم که چشمم به مغازه ترمه فروشی می افتد.انواع رومیزی و روتختی که با بته‌جقه تزئین شده. یادم می آید مادر عاشق این رومیزی ها بود؛ اما هیچ وقت نشد که از این ها داشته باشد.چون قیمتشان خیلی زیاد بود و وسعمان کم.
انگار مرتضی می‌فهمد که دلم به رومیزی ها گیر کرده، سکوت را به تلاطم می اندازد و می گوید:_دوست داری؟
با سوت زدن پلیس، ماشین حرکت می کند.سرم را تکان می دهم و می گویم:" آره، ولی مامانم بیشتر ازینا دوست داشت."انگار غم را توی صدایم می بیند برای همین سعی دارد بحث را عوض کند و می پرسد:_خب... گفتی کجا رو سراغ داری؟
نیم رخم را به طرفش می گردانم و چهره به شرم مزین شده اش را می بینم.دستی به موهای مشکی اش می کشد و با چشمانش که با برق اش همچون ستاره به آدم چشمک می زنند، نگاهم می کند.از این که با من راه آمده، خوشحال هستم و آدرس را تا جایی که بلدم می گویم اما بقیه اش را چشمی یاد دارم.صمیمیت گیرایش همه آن یک هفته را بر باد داد؛ نمی دانم چطور می شود که با دلم این طور رفتار می کند. انگار نه انگار که دلخوری داشته و داشته ام، زود گذشت می کند و صبر زیادی دارد.چکاچک عقیدتی در من برپا شده که یک سر می گوید سنگین رفتار کن و دیگری می گوید بگذر، او برمی گردد.
خودم هم دلم برایش تنگ شده، برای این که باری دیگر بی مهابا نگاهم را در صورتش بچرخانم و او برایم از حافظ و سعدی شعر بگوید.با صدای مرتضی، درونم آتش بس اعلام می شود‌.با تعجب دور و بر را می پایید و می پرسد:" خب کجاست؟ اینجا که نزدیکای خونه‌ی کمیله!"
به طول خیابان نگاه می کنم؛ خیلی وقت می شود رنگ و بوی این کوچه ها و خیابان ها را ندیده بودم.یادش بخیر، این چند ماه حکم چندین سال را برایم داشت از بس که مدام اتفاقات زیادی به سرم می آمد.کوچه‌ی نزدیک خیاطی را چراغان کرده بودند انگار که عروسی در پیش است.به مرتضی می گویم نگه دارد، در خیاطی منیره بسته است. یاد منیرخانم و دخترش، گلی می افتم.یاد حسین عاشق پیشه! یکهو یادم می آید و می گویم نکند...؟ماشین ربان بسته و گل زده ای را می بینم که حسین با کت کراوات زده بیرون می آید. موهایش با یک عالمه روغن بالا نگه داشته و زیر نور آفتاب برق می زند.
قیافه اش واقعا خنده دار است! باورم نمی شود همچین روزی من از این خیابان رد شوم!مرتضی با علامت سوال بالا سرش نگاهم می کند و می پرسد:_چیزی شده؟
_زمانی که این خیاطی کار می کردم این پسره طبقه بالا سلمونی داشت. دختر خیاط رو میخواست که نمی دادن بهش، فکر کنم عروسیشونه.
عطر نگاهش به مشام دیدگانم می رسد و با لبخند می گوید:_خب خداروشکر، ان شاالله خوشبخت بشن. من میفهمم پسره چه حالی داره._عه! چه حالی داره؟
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۱۰

۴۸۲

۱۵:۱۳