دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت133 هنوز گرد رسیدنمان توی خانه پخش نشده بود که مرتضی قصد رفتن می کند. هنوز هیچی به من نگفته بود، ولی میدانستم خطری تهدیدش می کند. بی توجه به نگاه های بیصفا دنبالش می روم و صدایش می زنم. انگار ندای قلبم را می شنود که می ایستد، با نگاهش در چشمانم قدم می زند و آشوب نگاهم را می فهمد. عطر لبخندش در رگ های خشکیده از امیدم می پیچد و با آرامش می گوید: چیزی شده ماهرو خانم؟ چقدر دل تنگ همین یک کلمه بودم. ماهرو خانم... لبخند تلخی روی لبانم جا خشک می می کند و لب می زنم: _کجا میری؟ تو رو خدا مراقب خودت باش! انگار از حرف هایم تعجب می کند، او هم نمی داند در دلم چه می گذرد. از این که نگرانش هستم و بیانش کردم در حیرت به سر می برد که ادامه می دهم: _مگه نمیگی خطرناکه؟ پس نرو. سفیدی پوستش به قرمزی می زند و گلِ لپ هایش رنگ لاله به خود می گیرند. چشمانش جای دیگری را می بیند که بلند تر می گویم:" مگه نمیگی خطرناکه؟" یکهو سرش را پایین می آورد و با نگاهش دلم را زیر و رو می کند. نیم نگاهی به پنجره می اندازد و می گوید: _بیصفا داره نگاه میکنه. _خب؟ _خب که هیچی، ولی فکر نمیکنی خیلی اومدی... توی صورتم؟ مغزم هنگ می کند و به فاصله مان دقت می کنم که به اندازهی یک انگشت هم نیست! سریع فاصله می گیرم و به پشت سرم نیم نگاهی می اندازم، بیصفا لب پنجره است و خودش را با گلهایش سرگرم می کند. آب دهانم را قورت می دهم و سرم را به طرف مرتضی برمی گردانم و می گویم: _هنوزم داره نگاه میکنه؟ وای خدا اونکه نمیدونه من دارم چی میگم. مرتضی خنده اش گرفته و دندان های سفیدش به بیرون سرک می کشند. حسابی از دور و برم کلافه می شوم و با تشر می پرسم:" به چی میخندی؟" میان خنده اش لب می زند:" به قیافه ات، خیلی جدی بودی بعد که به پشت سرت نگاه کردی کلا وا رفتی!" اخم غلیظی میان ابروهایم می نشانم و می گویم: _کجاش خنده داره؟ دستش را زیر چانه اش می برد و سعی دارد نخندد. لب هایش را ورچیند: _هیچی... خب کاری نداری؟ _کجا میری؟ اینو که میتونی بگی. در حالی که قدم هایش بین من و او فاصله می اندازند، می گوید: _وقتی برگشتم همه چیزو میگم برات. همان جا توی حیاط می ایستم که صدای در، پرده گوشم را اذیت می کند. رویم نمی شود برود داخل و روی تخت گوشهی حیاط می نشینم. توی خودم فرو می روم که دستی گرم روی شانه هایم لانه می کند. سرم را بالا می آورم و با چشمان ریزی که در چین و چروک هایش فرو رفته است، مواجه می شوم. چشمانش دریاست و امواج مهربانی اش به سوی ساحل چشمانم، روی هم می غلتند. کنارم می نشیند و با صدای گرفته ای می گوید: _کوجایی مادر؟ می خَی سِرما بوخوری؟ وَخی بیریم تو خونه، یه چای بِشِت بیدم. بلند می شوم و دنبالش به راه می افتم. پیرزن با آن سن و سال از من تر و فرز تر است و عقب می مانم. وقتی می بیند عقب افتاده ام می گوید: چی فِس فِس می کنی ننه، جل باش۱! خودم را جمع می کنم و سریع هم گامش می شوم. دو تا پله امانش را بریده است. صدای زانوهایش بلند می شود که سریع دستانش را می گیرم ؛ یک یاعلی می گوییم و می رویم داخل. صدای قُل قُل کردن سمارو مرا به سمتش می کشاند. استکان را روی نعلبکی میگذارم و چای را به داخلش سرازیر می کنم. استکان ها را روی سینی می گذارم و به نشمین می روم و جلوی بیصفا می گذارم. ایشالا از جِوونیت خِیر بیبینی آ ننه. برای شام میرزا قاسمی درست می کنم، ساعت از نه گذشته بود و چشمم به در و دستم به ماهیتابه و گاز است. دیگر کاسه صبرم در حال سریز شدن است. بیصفا حالم را درک می کند و کنارم می نشیند و می گوید: غوصه نخور مادِر، شوهِرِت هر کوجا باشِد برمیگِرده. همان موقع صدای در بلند می شود و با کنار رفتن پرده نفس راحتی می کشم. بیصفا زیر گوشم می گوید:" دیدی بِشِت چی چی گوفتم. الِکی خودتو نیگران میکونی وا." بعد هم بلند می شود و می رود. غذایش را برمی دارد و می گوید: مَنا پیرزن، همین قَز غِذا بَسِمِس. شوما باهم بوخوریدش. نگاه خجالت زده ام را به پایین سُر می دهم. مرتضی یالله گویان وارد می شود. در سردی هوا دانه های عرق روی پیشانی اش نم زده است. دوباره آشوب دلم را به آتش می کشد و جلویش می ایستم و می گویم: تو که منو کشتی، کجا بودی؟ انگار حرفم را نمی شنود و می پرسد:" سلام. بیصفا کجاست؟" خیلی آرام می گویم:" رفت تا راحت باشیم." به طرف اتاق مان می رود و من هم می روم شام را بکشم. سینی گرد را روی دستانم می گذارم و به اتاق می روم. مرتضی خسته و کوفته گوشه ای نشسته تا غذا را می آورم لبخند می زند و جلو می آید. بشقابش را پر می کنم و سبزی را کنارش می گذارم. مشغول می شود و من به غذا خوردن نگاه می کنم. _ ۱. عجله کن.
نویسنده مبینار (آیة)












کمی که سرش را بالا می آورد متوجه نگاه هایم می شود و می پرسد:چرا چیزی نمیخوری؟
لقمه ام را از غذا پر می کنم و به طرف دهانم می برم.
چیزی از گلویم پایین نمی رفت اما بخاطر او چند لقمه ای می خورم.
شام که تمام می شود ظرف ها را می برم و می شویم. وقتی برمی گردم می بینم کتاب شاهنامه را برداشته و زیر و رو می کند.
نگرانم کتاب دل و روده اش بریزد بیرون که می پرسم:
_چیزی شده؟ کتابو کَندی!
دست از سر کتاب بیچاره برمی دارد و لب می زند:" یه چیزی لای این کتاب بوده که الان نیست. تو نمیدونی کجاست؟"
_چی بوده؟
_یه عکس.
لب برمی چینم و زیر چشمی نگاهش می کنم.
خیلی مصمم به نظر می رسد و از اجزای صورت می بارد که قصد جدی برای پیگیری دارد.
فکر نمی کردم برای به دست آوردن عکس آیت الله خمینی اینقدر خودش را به آب و آتش بزند.
دیگر نتوانستم بروز ندهم و می گویم:
_عکس آیت الله خمینی رو میگی؟
سرش را بلند می کند و با تعجبی که تمام چهره اش را پر کرده، می پرسد:" تو از کجا میدونی؟"
_میدونم دیگه!
به طرف کیفم می روم و عکس را مقابلش می گذارم و می گویم:" همین بود دیگه؟"
سرش را مدام تکان می دهد و با لبخند می گوید:
آره خودشه!
دستش را روی عکس می کشد و با حسرتی عمیق به آن خیره می شود.تا به حال ندیده بودم مرتضی همچین حس و حالی داشته باشد. اشک هایش به دشت گونه هایش می ریزند و زیر لب چیزهایی زمزمه می کند.دستم را روی دست لرزانش می گذارم و می گویم:_چیزی شده؟ چرا هیچی بهم نمیگی؟
نگاهش را به عمق دریای طوفانی چشمانم می دهد و به سختی لب می زند:_تو هیچی نمیدونی ریحانه.
_چی رو؟ خب بگو تا بدونم.
از جا بلند می شود، انگار هوای گرفته اتاق راه تنفسش را بسته.پنجره را باز می کند و همان جا می نشیند و می گوید:_نمیدونم خوشحالی میشی از حرفام یا نه.
جان به لبم می رسد و نق می زنم:" خب حرف بزن!"خیره به آسمان شب، برایم حرف می زند._حدودا یک هفته پیش مادرمو خواب دیدم. با چهرهی پر از نورش نگاهم کرد و با حالت قهر صورتش رو از من برگردوند و گفت ناامیدم کردی مرتضی. بعد عکسی رو نشونم داد که دقیقا مثل همین عکس بود.
عکس آیت الله خمینی را بالا می آورد و نشانم می دهد، در ادامه اش می گوید:_مادرم گفت میخوای ازت ناامید نشم ببین این آقا کیه. خواستم برایش حرف بزنم و بگویم اشتباه می کند که دور شد و ندیدمش.همون شب، سحر از خونه زدم بیرون. خیلی دمق بودم حوصلهی رفتن به خونهی تیمی رو هم نداشتم.رفتم سراغ حاج حسن و خوابمو براش گفتم.خیلی امیدم داد و این عکس رو همونجا به دستم داد. از دیدن عکس نزدیک بود شاخ دربیارم! خودش بود، همون عکسی که مادرم نشونم داده بود.ازون بعد خیلی کم می رفتم چاپخونه و خونه تیمی، بیشتر می رفتم پیش حاج حسن و حرف هایش را درمورد آقا شنیدم.باورم نمی شد که این مرد اینقدر روشنفکر باشه! کسی که توی روستا بزرگ شده و نه درس جامعه شناسی و... خونده اما از استادهای این رشته به قضیه مشرف تره! حالا واقعا می فهمم چرا مادرم ارادت ویژه ای به این آقا داشت.
آه ای می کشد. دستی روی شمدانی ها لب پنجره می کشد و نوازششان می دهد.دلم می خواهد سیلی به صورتم بزنم تا ببینم خوابم یا نه! واقعا مرتضی بود که اینگونه برایم نجوا می کرد و زار زار اشک می ریخت؟هر چه بود و هر چه می گفت، دوست داشتم بیشتر بدانم و گوش هایم تشنه شنیدن بودن._خب؟ بعدش؟_هیچی، من واقعا شرم دارم که این همه سنگ سازمان و عقاید به اصطلاح روشنفکرانه اش شون رو سینه میزدم.من اشتباه کردم! من راه رو عوضی رفتم! اصلا همش تقصیر اون موسی بود. چند لحظه بعد با حالت سرزنش به خودش می گوید:" نه! چرا موسی؟ من مقصرم، جوون بودم درست اما عقل که داشتم با طناب پوسیده موسی توی چاه سازمان نرم."دیگر از حرف هایش سر در نمی آورم که می پرسم:_موسی کیه؟
۴۶۶
۱۵:۱۴