دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت22 با دیدن نامم شوکه می شوم. رتبه ۸۵ و قبول شده در دانشگاه های فرح،فردوسی و... از خوشحالی نزدیک است بال در بیاورم. صدایِ در مرا به خود می خواند، نمی دانم چطور در را باز می کنم و لیلا و مادر را بغل می گیرم و می بوسم. مادر و لیلا هاج و واج نگاهم می کنند. با دیدن فاطمه سر از پا نمی شناسم و بغلش می گیرم و دور تا دور خونه با او می دوم. لیلا می گوید: مامان این چشه؟ من روز عروسیم اینقدر خوشحال نبودما. خبریه؟؟ مادر هم که گیج شده، میگوید: نمیدونم والا، من سر از کار این در نمیارم. نبابا این ازین چیزا خوشحال نمیشه! به نفس نفس می افتدم و وارد خانه می شوم. محتوایات زنبیل مادر را خالی می کنم و سر جایش می گذارم. روزنامه را به دست لیلا می دهم. لیلا به دنبال اسمم می گردد، با دیدن نامم نگاهش را دور خانه می چرخاند و پقی زیر خنده می زند. این تویی ریحانه؟ رتبه ۸۵؟؟ دانشگاه تهران؟ با خوشحالی سر تکان می دهم و می گویم: آره! باورم نمیشه لیلا. بغلم می کند و در گوشم می گوید: پس یه شام باید به من بدی. شیرینیش محفوظه! مادر هم که انگار چیزهایی شنیده، می پرسد: _قبول شده؟ کجا؟ _آره مامان قبول شده! دانشگاه های تهرانم تازه قبول شده. _تهران؟ دست های مادر را می گیرم و شروع می کنم به شستن برنج ها. _امروز ناهار با منه. مادر هنوز گیج است و بی اختیار کنار می رود. مشغول درست کردن قیمه می شوم و پیاز ها را خرد می کنم. مادر و لیلا در حال سبزی پاک کردن هستند. فاطمه هم برایم شعر می خواند. ظهر سر و کله آقامحسن،آقاجان و محمد پیدا می شود. هنوز هم در پوست خود نمیگنجم. چادر را بر می دارم تا برای احوال پرسی بروم. لیلا با دیدن من به پدر و آقامحسن می گوید: _ریحانه دانشگاه قبول شده! رتبه اش شده ۸۵! رنگ خوشحالی را در چشمان آقاجان احساس نکردم اما هر دویشان به من تبریک گفتند. سالار و سبزی را در ظرف ها جا می کنم و سفره را با کمک هم پهن می کنیم. بعد از ناهار هم آنقدر انرژی داشتم که ظرف ها را هم شستم. دستانم را می شویم و در کنارشان میوه می خورم. پرتقالی به دست فاطمه می دهم و فاطمه با شادی از من قبول می کند. دست و پاشکسته می خواهد در مورد مهمانی که دیشب رفته اند صحبت کند. اذان مغرب را که می دهند لیلا و آقامحسن هم می روند. جانماز را پهن می کنم و مشتاق تر از هر گاه سر به مُهر می گذارم. بعد از نماز آقاجان وارد اتاق می شود و کنارم می نشیند. _قبول باشه. به طرفش بر می گردم و با لبخند می گویم: _قبول حق. _ریحانه تصمیمت برای رفتن به دانشگاه چیه؟ نمیدانم چرا آقاجان همچین سوال از من می پرسد ولی می گویم: _من میخوام برم دانشگاه فرح و رشته ی جامعه شناسی رو بخونم. _پس میخوای بری دانشگاه! _بله. مشکلی داره بنظرتون؟ آقاجان نفس عمیقی می کشد و می گوید: _راستش تو دیگه بزرگ شدی من نباید بهت دستور بدم ولی وظیفم اینه راهنماییت کنم. _میشونم آقاجون! _راستش وضعیت دانشگاه ها زیاد مطلوب نیست. برای اینکه اختلاط بین دخترا و پسرا در دانشگاه ها بیشتر بشه اونا برای ورود دانشجوهای دختر به دانشگاهها امتیازات خاصی قائل شدن. مثلا نمره دانشجوهای دختر که در 2/1 و 3/1 ضرب میکنن. خدا میدونه چقدر فساد انداختن به جون این جوونا! من با شنیدن این حرفها ناراحت شدم و گفتم: _پس بگو چرا بیشتر دانشجو دختر می گیرن. دخترای بیچاره هم فکر میکنن شاه به نفعشون کار میکنه و رگ فمینیسمی۱ شون باد میکنه! در حالی فقط یه وسیله اند تا برن دانشگاه و ترگل و وَرگل کنن برای پسرا و هم خودشون و پسرا رو از رشد علمی نگه دارن. _آفرین! دقیقا همینطوره. چقدر قدرت تحلیلت بالا رفته. _دست پرورده شمام آقاجون! _میری دانشگاه؟ به شک می افتم. نمیدانم چه باید بگویم که آقاجان خودش می گوید: _من بهت اعتماد دارم دخترم. ولی به بقیه دانشجوها اعتماد ندارم. میدونم تو تربیت شده ای و میتونی جلوی گناه بایستی اما باید ازین دوره و زمونه ترسید! _نمیدونم آقاجون! من همیشه دلم میخواسته دانشگاه برم و تحصیل کرده باشم. _تو میدونی توی جامعه شناسی به چیزایی که میخوای نمیرسی؟ _مثلا چی؟ چرا؟ ۱.گسترهای از جنبشهای سیاسی، ایدئولوژیها و جنبشهای اجتماعی است که هدف آنها برابری حقوق زن و مرد می باشد البته فمینیسم ها فاقد اعتدال هستند و عقایدشان زن سالار می شود. آنها کارهایی که در شان یک بانو نیست را روا می دانند و عواطف انسانی را گاهاً زیر پا می گذارند.
|نویسنده_مبینار (آیة)|












من میدونم تو چرا میخوای بری جامعه شناسی ولی جامعه های امروزی اونطور که تو میخوای تعریفش نمیکنن.
ما زیر سلطه ی غربیم و این غرب یعنی بلوک غرب و بلوک غرب هم یعنی لیبرالیسم۱!
اگه بتونم غلطو از درست تشخیص بدم و غلط برعکس درست باشه چی؟
من اینطور جامعه شناسی رو میخونم.
اینم هست ولی مطمئنی بتونی غلطو از درست تشخیص بدی؟
مطمئن نیستم اما سعی میکنم.
_اینم ممکنه! پس خوب فکراتو بکن تا شنبه بریم برای ثبت نام.
_تهران؟
_آره، دانشگاه فرح. اگه قسمت شد پیش داییت بمون.
با خودم فکر می کردم از این بهتر نمی شود و قبول کردم.
مادر از وقتی فهمیده بود میخواهم در تهران درس بخوانم دَمَق بود.
آقاجان خیلی با او صحبت کرد تا به قول خودش دلش رضا دهد.
جمعه شب به حرم می روم و گوشه ای می نشینم و درد و دل می کنم تا آقا راه درست را نشانم دهد و دچار زیان نشوم.
مادر چمدانم را پر کرده تا اگر برنگشته ام وسایلم کم نباشد.
دایی هم هزار بار زنگ زده است و او را خاطرجمع کرده اما او مادر است دیگر...
آقاجان شوخی اش گل می کند و به مادر می گوید:
_حاج خانم داره حسودیم میشه! چیزی کمو کسر نداشته باشم.
مادر که درس آقاجان را خوانده است، می گوید:
_حاجی شما حسودی نمیکنی، مزاح می فرمایید. برای شما هم گذاشتم ولی میگم شاید دیگه این دختر رو نبینم.
بغضم می گیرد و می گوید:
_این چه حرفیه؟ من برمیگردم مامان!
_اونو که حتما ولی شاید تا دانشگاه ها باز شه بمونی. این همه راه با این اتوبوسای قراضه سخته رفت و آمد کرد.
صبح لیلا و آقامحسن هم آمدند.
اشک امانم را بریده بود. فکر نمی کردم با رفتن از خانه و برگشتنم به خانه تفاوت کنم.
مادر مرا محکم در آغوش می گیرد و ده ها بار گونه هایم را می بوسد.
من هم ریه هایم را از عطرش پر می کنم هر چند که افسوسش به دلم می ماند.
محمد خودش را قایم کرده است تا اشک هایش را نبینم.
بعد هم با اکراه جلو می آید و دست می دهد، دستش را میکشم و بغلش می گیرم ؛ او انگار عصبانی می شود و می گوید:
_ولم کن ریحانه! زشته تو کوچه!
رهایش می کنم و فاطمه و لیلا را بغل می گیرم و با "عجله کنید" های آقامحسن مجبور می شوم از خانه و اهلش دل بکنم.
سوار ماشین که می شوم گریه ام شدت می گیرد و همه اش به عقب بر می گردم .
به خانه و درخت چنارش نگاه می کنم. به کوچه مان و سنگ فرش هایش...
به مادر، به خواهر و به برادر...
آقامحسن که به خیابان می پیچد، خانه هم گم می شود.
عکس مادر را از کیفم بیرون می آوردم و به آن خیره می شوم.
با صدای آقاجان از ماشین پیاده می شوم و با آقامحسن هم خداحافظی می کنیم.
آقاجان به سمت اتوبوس ها می رود و سوار اتوبوس تهران می شویم.
صدای شوفرها برایم محو می شود و در عکس مادر غرق می شوم.
آقاجان نگاهم می کند و با تردید می گوید:
_شک داری؟
_نه ولی امیدوارم ارزششو داشته باشه.
_ان شالله که خیره. اونجا رفتی خیلی چیزا رو میفهمی.
_مثلا چیا آقاجون؟
_خیلی خبرا که خودت باید کشفش کنی.
_من از ناشناخته ها می ترسم آقاجون!
_تو نترس تر ازین حرفایی ریحانه سادات، دختر گلم...
راه تهران خیلی طولانی بود، چند جایی هم اتوبوس خراب شد و معطل شدیم.
سپیده دم صبح فردا تهران بودیم.
تهران خیلی بزرگ تر از آن چیزی بود که در ذهنم جای گرفته بود.
دایی در ترمینال دنبال ما می گشت و بالاخره بعد از کلی چرخ زدن، هم را پیدا کردیم.
تاکسی گرفتیم و به خانه اش رفتیم. دایی تبریک می گفت و از برنامه هایم می پرسید.
نگاهم را که به خیابان ها می دادم، دیوانه می شدم! وضعیت حجاب در تهران واقعا اسفناک بود.
مغازه های غیر اسلامی هم فراوان! اصلا به شهری از ایران نمی خورد.
بالاخره نجات پیدا کردیم و به خانه دایی رسیدیم.
دایی چمدانم را بر می دارد و در خانه را باز می کند.
وارد خانه می شوم و با نگاهم خانه را می گردم.
از راه روی در که وارد می شدی یک نشمینی کوچک است که سمت چپ یک آشپزخانه است که تقریبا چیزی ندارد!
دوتا اتاق هم دارد یکی کنار آشپزخانه و دیگری کنار دستشویی.
یک در هم به حیاط می خورد. حیاط کوچکی است که وسطش حوض آبی با ماهی های قرمز دارد.
۱.لیبرالیسم به معنای آزادی خواهی ست. در لیبرالیسم هر چیز که انسان بخواهد قابل تعریف است و قوانین الهی در این عقیده جای ندارد.(تعریف کلی است و جای تحقیق برای افراد مشتاق دارد )
۱.۷K
۸:۱۵