عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت83 نفس عمیقی می کشد و می گوید: _خب من مرتضی غیاثی، ۲۴ ساله دانشجوی رشته ادبیات فارسی و مسلط به زبان انگلیسی... حرفش را قطع می کنم و می گویم: _برای استخدام کار که نیومدین! _خب چطوری بگم دیگه؟ گفتین تحصیلاتو اینا رو هم بگم. نفسم را بیرون می دهم و در دل می گویم:" خدا آخر و عاقبت منو باهاش ختم به خیر کنه." _خب هرطور دوست دارین بگین! _من متولد تهرانم اما الان مادر و پدرم توی یه روستا اونم آذربایجان خاوری۱ زندگی می کنن. راستش من مادرمو وقتی ۱۲ سالم بود از دست دادم. _شما که گفتین... _نه! اون نامادریمه اما کمتر از مادر برام نزاشته. مادرم توی تظاهرات ۱۵ خرداد شهید شد. بغض فروخفته ای که در صدای مرتضی وجود دارد حکایتی است از درد و رنجی که متحمل شده. فکر نمی کردم او پسر یک شهید باشد! هر چه می گذرد بیشتر به این پی می برم که نباید زود قضاوت کرد. _متاسفم اگه ناراحتتون کردم. _نبود مادر ناراحت کننده اس اما شهادتش نه! من مادرمو خیلی خوب یادمه اون خیلی تو زندگیش سختی کشید. من آیت الله خمینی رو قبول دارم چون مادرم هم قبولشون داشت و این مادرم بود که مبارزه رو بهم نشون داد. یکی از دلایلی که من اسلحه دستم می گیرم به خاطر مادرمه! اونا با اسلحه مادره منو کشتن. من دیدمش که از دهنش خون بیرون می ریخت و پهلوش رو می گرفت تا من زخمشو نبینم! مادرم جلوی چشمای خودم پرپر شد و خونش مثل بقیه توی جوب های شهر ریخت. من از اه اه کردن مردمی که اون خونا رو میدین متنفر شدم، از اون موقع تصمیم گرفتن دیگه خودمو قاطی اون تظاهرات ها نکنم و عشقی که به آقای خمینی داشتمو دارمو توی قلبم پنهون کنم. _اولا من بهتون غبطه می خورم بخاطر همچین مادری که واسه ی عقایدش جونش رو فدا کرده اما مطمئن هستین اونایی که اه اه می کردن مردم بودن؟ توی تظاهرات ها خیلی از طرفداری شاه میان تا فکر من و شما رو نسبت به همین تظاهرات ها عوض کنن. بنظرتون مردم اونایی نبودن که واسه ی تشییع جنازه های همین شهدا حتی با اینکه مامورای شهربانی کشیک می دادن تا هیاهویی نباشه و فقط چند نفری شهدا رو به خاک بسپرن، کولاک کردن و تموم خطرات رو به جون خریدن و عزاداری کردن؟ _شاید شما راست بگین اما تا وقتی که اونا اسلحه دست بگیرن و توی تظاهرات به مردم بزنن همینه اوضاع! _از شما بعیده! مگه یارای پیامبر همون اول بعثت شمشیر گرفتن تو دستشون؟ نخیر اونا با مراسمات و جلسات با اسلام آشنا شدن و بعدا که دستور اومدن که باید دعوت به اسلام علنی بشه. باهم یکی شدن و عقایدشون رو با یک تظاهرات به سمت کعبه آغاز کردن و حرف شون رو به مردم می زدن. _اون زمانه پیامبر بوده! چند سال پیش؟ _حرفاتون وحشتناکه! یعنی چی؟ مگه شما نمیدونین اسلام دینی برای تمام زمان هاست؟ پس دستورات قرآن قدیمیه! _ببخشید من منظورم این نبود. منم حرفاتون رو قبول دارم، شما راست میگین. نمیدونم چرا اون حرفو زدم. _من میدونم، چون تو سازمان بهتون میگن با عقاید هزار و اندی ساله نمیشه مبارزه مسلحانه کرد! _من با عقایدشون مخالفم! _پس چرا تو سازمان هستین؟ سرش را پایین می اندازد و می گوید: _فقط بخاطر مادرم و هزاران آدمی که بی گناه جلوی اسلحه های شاه جون دادن. نگاهی به ساعت می کنم و می گویم: _این بحث ها طولانیه! شما نمیخواین چیزی از من بدونین؟ _چرا خب، یه سوال دارم که باید جواب بدین! _اگه بدونم چرا که نه.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت84
_پس تا وقتی که هنوز نمیدونین بهتره خودتونو کنار بکشین.
_ولی اونا برای هر روز من برنامه میدن، نمی تونم کار نکنم.
_کار نشد نداره!
_ببینید! من همین الانشم توی سازمان کسی آن چنان روی من حساب باز نمیکنه.خیلی از اطلاعات رو که به من نمیدن هیچ، گاهی تهدید به تصفیه هم میشم!
_تصفیه؟
سری تکان می دهد و می گوید:_کسی که بهش شک کنن میخواد خیانت کنه رو یا شکنجه میدن یا میکشن که اسمشم گذاشتن تصفیه!
دستم را جلوی دهانم می گیرم و با صدای لرزان می گویم:_میخوان بکشنتون؟
_فعلا که تهدیده، چون من به روش خودم کار می کنم اونا دوست ندارن.اونا میدونن که شاید با شما ازدواج کنم برای همین مخالفن و کلی پیشنهاد ازدواج تشکیلاتی بهم میدن!
ای وای را زیر لب می گویم و نیم نگاهی به صورتش می اندازم و می گویم:_واقعا ارزششو داره؟
_چی؟
_سازمان!
سکوت می کند و کمی بعد می گوید:_تا انتقام خون مادرمو نگرفتم توی سازمان می مونم!
نگاهی به ساعت می کنم و بلند می شوم.او هم آرام بلند می شود و به بالای سرش نگاه می کند و بعد سر به زیر می شود._من رو میرسونین خونه ی حمیده خانم؟
_چرا که نه!
سوار ماشین می شوم و به سوالات مرتضی خیلی کوتاه پاسخ می دهم. جلوی در می ایستد و به طرفم برمی گردد و می گوید:_پس فکراتونو بکنین.
با باز و بسته کردن چشمم حرفش را قبول می کنم و با خداحافظی از هم جدا می شویم.حمیده در را باز می کند و با شوق سوال پیچم می کند._کجا رفتین؟ چه حرفی زدی؟ اون چی گفت؟ و...
_نمیدونم یه پارک رفتیم. نظرم در موردش عوض شده، بنظرم اگه دستشو نگیرم سیل ایدئولوژی سازمان اونم با خودش میبره!
_پس جوابت مثبته؟
_اول باید جواب آقاجونمو بدونم تا بعد نظرمو بگم، اینو به خودشم گفتم.
_خب منتظر چی هستی؟ یه نامه بنویس تا بدم به حاج حسن.
دلم هری می ریزد. کارِ من نیست! بعد از سه ماه دوری برایشان بنویسم میخواهم ازدواج کنم؟ آن هم با پسری که نمی شناسند؟_من نمیتونم!
_عه چرا؟
_چون زشته! بعد سه ماه براشون بنویسم میخوام در غیابتون ازدواج کنم؟ اصلا چطور شرایطتو براشون توضیح بدم؟ چطور بگم دایی کجاست؟ چطور بگم من فراری ام؟ مامانم سکته میکنه! نه.... نه... من نمیتونم.... کارِ من نیست!
_میخوای بگم خودِ حاج حسن بنویسه؟
کمی فکر می کنم و می گویم:_یعنی آقاجونم با یه نامه حاج حسن رو یادش میاد؟
_اوو! اولین نامه شون که نیس تازه اگرم نامه ی اول بود بازم میشناختن.
_یعنی هنوز هم باهم ارتباط دارن؟
حمیده چادرش را در می آورد و همان طور که به طرف آشپزخانه می رود، می گوید:_آره! حاج حسن خیلی وقتا به آقاجونت نامه میده و برعکس.
_پس شاید حاج آقا بتونه اوضاع رو بگه! حمیده جان پس خودت زحمتشو بکش.
دستش را روی چشمش می گذارد و می گوید:_چشم حالا تو بیا یه لقمه ناهار بخور.
از اضطراب اشتها ندارم و تشکر می کنم.حمیده چند دقیقه بعد غذا رو برایم به اتاق می آورد و می گوید:_بیا دختر! آشِ نذریه!
عطر آش توی بینی ام می پیچید و با دیدن پیازداغ نمی توانم دست رد به سینه اش بزنم.کاسه ی آش را می گیرم و چند قاشقی می خورم. حمیده نگاهم می کند و می گوید:_خوشبخت بشی ان‌شاالله. منکه زود تنها شدم خدا کنه تو هیچ وقت طعم این تنهایی رو نچشی.
لبخند تلخی بهش تحویل می دهم و شانه هایش را می گیرم._الهی فدای قلب مهربونت بشم آبجی بزرگه! ان شاالله به هر چی که خدا میخواد منم راضی باشم همیشه.
_ان شالله...
فردا شب حمیده تنها به خانه ی حاج آقا می رود و درخواستم را می گوید.حمیده از در وارد می شود و در حالی که سر تا پایش خیس شده، به طرفش می روم.چادرش را می گیرم و روی بخاری نفتی می گذارم. بیچاره می لرزد و رفته تا لباس هایش را عوض کند.پتویی رویش می اندازم و چای برایش می ریزم.حمیده با لبخند نگاهم می کند و می گوید:_اگه تو بری من چیکار کنم؟
سعی می کنم ناراحتش نکنم برای همین می خندم و می گویم:_همین که پامو از خونه بزارم بیرون تو میگی آخیش رفت!
دست را به علامت منفی تکان می دهد و می گوید:_نه!
چایش را با قند می خورد و من منتظر می مانم تا حرفم را به او بزنم.حمیده خودش حس و حالم را فهمیده و می پرسد:_چی میخوای بدونی؟
خنده ام می گیرد و می گویم:_یعنی اینقدر ضایع بودم؟
_آره! یه فکری به حال خودت بردار که همین اول زندگی آقا مرتضی به روت نگاه کنه نفهمه تو دلت چه خبره!
باز هم می خندم و صدای خنده ام توی خانه پخش می شود.یکهو برق می رود و در تاریکی مطلق غرق می شویم.حمیده سینی را روی کابینت می گذارد و می گوید:_باز بارون اومد و فیوزا پرید!
چندتا شمع می آورد و باهم روشن می کنیم.نور زرد رنگ شمع ها چهره اش را غرق درخشش می کند.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۸

۱.۳K

۱۹:۰۹