دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت94 قبول می کنم و او می رود. با نگاهم بدرقه اش می کنم تا وقتی که میان مردم گم می شود. هوای ماشین خفه است و شیشه را پایین می کشم. نگاهم به لباس عروسم است، همان پیراهن و دامن ساده که توی کاغذ پیچیده شده. کاغذ را روی پایم می گذارم و دستم را روی نگین های پیراهنم می کشم. لبخندی روی لبم می آید و سر بلند می کنم. چشمانم تقلا می کنند تا او را بیابند اما پیداش نمی کنم. حدود یک ربع بعد تقی به شیشه می زند که چون حواسم نیست، کمی می ترسم. در را باز می کند و می نشیند. لبخند دندان نمایی می زند که ردیف دندان های سفیدش به نمایش در می آید. پاکتی را به طرفم می گیرد و می گوید: _بفرمایین! نگاهم به درون پاکت می رود و یک ساندویچی برمی دارم. از آیینه نگاهم می کند و می گوید: _ببخشید نمیدونستم چی میخورین، همون سوسیس گرفتم. تشکر می کنم و می گویم: _همین خوبه. توی ماشین ساندویچ مان را می خوریم و به طرف خانه ی حاج آقا به راه می افتیم. توی راه یک لحظه نگاهم را به آیینه می دهم که او هم سریع نگاهم را روی هوا می قاپد. از پیوند نگاهمان چیزی نمی گذرد و با لبخند چشمانم را به جایی دیگر مشغول می کنم. به کوچه شان که می رسیدیم شروع می کند به بوق زدن و ظهیر، محمدرضا و علیرضا از خانه بیرون می دوند و دور ماشین می چرخند. خنده هر دومان بلند می شود و بچه ها هم شادمان دنبالم می آیند. مرتضی می ایستد و پیاده می شویم. علیرضا و محمدرضا را در آغوش می گیرم و اما ظهیر هنوز از من خجالت می کشد. مرتضی با سنگ ریزه به در می زند و یاالله می گوید. در را هل می دهد و با دست اشاره می کند. _بفرمایین، شما اول برین. از خجالت سرم را پایین می اندازد و چشم می گویم. توی حیاط، حاج آقا به استقبالمان می آید و به داخل راهنمایی مان می کند. وارد خانه که می شوم، زهرا و زهره دورم را می گیرند و حاج خانم و حمیده کِل می کشند. دیگر خنده ام را نمی توانم پنهان کنم و مدام با همان خنده هیس هیس می کنم. حمیده گوشش بدهکار نیست و با کِل مرا وارد اتاق می کند. بساط چای و میوه را جلویم می گذارد و حمیده می گوید: _سریع بخور که مونس خانم میاد. با تعجب می پرسم: _مونس خانم کیه؟ چشمکی می زند و می گوید: _عروسیته دختر! یه آرایشگر نباید باشه، یه دستی به صورتت بکشه؟ امان از دست حمیده! کلی نقشه برایم کشیده است و من خبر ندارم. مرتضی وارد نمی شود و فقط از پنجره می بینم با حاج آقا بیرون می روند. چایم را که می خورم مونس خانم هم از راه می رسد، تبریکی به من می گوید و چایش را می خورد. بهش می خورد سی و خورده ای باشد، خال وسط پیشانی اش اولین چیزی است که توجه ام را جلب می کند. حمیده با ایما و اشاره به من می فهماند چادرم را در بیاورم. چادرم را به دستش می دهم که مونس خانم چشمانش را ریز می کند و همچین توی صورتم زل می زند که انگار چیزی در من گم کرده! نگاه سنگینش را نمی توانم تحمل کنم و جایی دیگر را نگاه می کنم. مونس خانم رو به من می گوید: _بی زحمت روسری تو هم دربیار که کارمو شروع کنم. حمیده با گذاشتن چشمانش روی هم کارش را تایید می کند و با اکراه روسری ام را در می آورم. موهای پر پشت و خرمایی ام را که می بیند، لبخندی می زند و می گوید: _یه بافت قشنگ برات درس می کنم. می خواهد موهایم را شانه بزند که خودم پیش قدم می شوم و بعد شروع می کند به بافتن. یک بار از سمت چپ شروع می کند، یک بار از سمت راست و از کارهایش گیج می شوم با خودم می گویم یعنی آخرش چه می شود؟! به زهرا که عصای دستش است می گوید که آب قند بیاورد تا مو پیچ بخورد. اخم می کنم و می گویم: _آب قند که موهامو کثیف میکنه! هیسی به من می گوید و ادامه می دهد: _نگران نباش خیلی نمیزنم. زهرا می آید و کارش کمی بعد تمام می شود. دوست دارم خودم را نگاه کنم که مونس خانم می گوید بعد از اتمام کار خودم را ببینم. بعد از آن که صورتم را تر و تمیز می کند می خواهد آرایش کند که می گویم: _من از آرایش زیاد خوشم نمیاد! لبخندی می زند و می گوید: _منم زیاد آرایشت نمی کنم، این صورت بدون آرایشم خوشگله! تشکر می کنم و سرگرم کارش می شود. از بس سرم را نگه داشته ام، گردنم درد می گیرد. حمیده لباس هایم را از کاغذ در می آورد و آویز می کند. حاج خانم از سلیقه ام تعریف می کند و با پایین رفتن خورشید، خونابه ای آسمان را فرا می گیرد. با غرغرهای من، مونس خانم بساطش را جمع می کند و آیینه را به دستم می دهد. آیینه را جلوی صورتم می گیرم و با دیدن چهره ام لبخند رضایت بخشی می زنم و تشکر می کنم. حمیده لباس هایم را می آورد و می گوید تا مرتضی نرسیده بپوشم. لباس ها را می گیرم و در اتاق انباری میپوشم.
نویسنده_مبینار (آیة)












جلوی آیینه می ایستم، زهرا با دیدنم دست می زند و از سلیقه ام تعریف می کند. با صدای زهرا کم کم همگی جمع می شوند و ماشاالله گویان نگاهم می کنند.یکهو دلم هوای مادر را می کند، کاش اینجا بود و مرا در این رخت و لباس می دید.
چقدر آرزو داشت که عروسیم را ببیند و اکنون در کنارم نیست که با دیدنم با همان لهجه مشهدی اش، ماشاالله و هزار الله اکبر بگوید.لیلایی در کنارم نیست که از دیدن چهره ام به وجد بیاید و بگوید چقدر شبیه مادر شده ام.با دیدن خودم در دل آیینه، بیشتر به این پی می برم که چقدر شبیه مادر بودم.دوست دارم یک دل سیر توی آیینه خودم را نگاه کنم و به یاد مادر بیوفتم.
حمیده جلو می آید و می گوید:_خوشگلی شدی عروس جان، لازم نیس به این آیینه اینقدر زل بزنی!
لبخند تلخی به حرف حمیده می زنم.کسی در آن لحظه درد دلم را نمی داند، دوست دارم از همین جا تا مشهد به عشق مادر پیاده قدم بردارم تا یک بار دیگر، فقط و فقط یک بار دیگر بر دستان رنج کشیده اش بوسه ای از جنس عشق بزنم.در آن لحظه تمام سعی ام این است که گریه نکنم که صدای اذان هوش از سرم می پراند.انگار خدا فهمیده است در دلم چه می گذرد و می خواهد با حرف زدنِ با او، دردم را تسکین دهد.همزمان صدای یا الله های چند مرد بلند می شود و سریع خودم را به اتاقی می اندازم. زن ها هم چادر های رنگی شان را سر می کنند و پرده های نشیمن را می اندازند.حمیده صدایم می زند و عاقبت پیدایم می کند و با خنده می گوید:_قایم شدی مثلا؟از خنده اش من هم خنده ام می گیرد و می گویم:_نه! وقتی صدای مردا اومد هول شدم و خودم توی این اتاق انداختم.آهانی زیر لب می گوید و بین مان سکوت میشود.یکهو با هم شروع به حرف زدن می کنیم و بلافاصله ساکت می شویم.خنده مان می گیرد و حمیده می گوید:_خب بگو._نه تو بگو!_نه دیگه امشب، شبه توعه پس تو بگو.فهمیدم اگر بخواهم تعارف تکه پاره کنم باید تا فردا ادامه دهم.پس تعارف را کنار می گذارم و خودم می گویم:_میشه یه جا نماز بیاری تا نماز بخونم؟حمیده لبخندی می زند و می گوید:_اتفاقا میخواستم در مورد نماز باهات حرف بزنم._خب؟_هیچی، حاج آقا گفتن یه نماز جماعت بخونیم.با شنیدن حرف حمیده، خوشحال می شوم و فوراً باهم از اتاق خارج می شویم.بین مردها و زنها پرده ای بود و همگی توی یک صف جا شدیم.بعد از نماز مونس خانم با من دست می دهد و می گوید:_تا حالا عقدی نرفته بودم که توش نمازِ جماعت بخونن. ان شاالله که خوشبخت بشی دختر!لبخندی می زنم و شاد می شوم از این که زندگی ام را با بندگی خدا می خواهم شروع کنم.حمیده هم چشمک می زند و می گوید:_آره واقعا! منم تو همین فکر بودم.برای این که راحت باشیم به اتاق گوشه می رویم و مردها در اتاق مشرف به حیاط می نشینند.چند دقیقه بعد زهرا وارد اتاق می شود و می گوید:_یه خانم اومدن! میگن فامیلشون غلامیه!لبخندی به پهنای صورتم می زنم و به زهرا می گویم راهنمایی شان کنند.خانم غلامی با عطیه وارد می شوند؛ تا می خواهم بلند شوم خانم دستم را می گیرد و نمی گذارد.به ناچار نشسته، دیدهبوسی می کنیم و خانم با چشمان خندان می گوید:_ان شاالله خوشبخت بشی عزیزدلم.مونس خانم دف اش را برمی دارد و شروع می کند به زدن. همگی دست می زنند و گاهی کل می کشند.حاضران خیلی زیاد نیستند و تنها کسی که من دعوتش کرده ام فقط خانم غلامی است.کمی که می گذرد زهره وارد می شود در گوش مادرش چیزی می گوید.حاج خانم لبخندی میزند و می گوید:_خب میگن عروس خانم بیان که خطبه رو بخونن.قلبم شروع می کند به تالاپ تلوپ کردن!آنقدر استرس گرفته ام که احساس میکنم اتاق تنور است!گونه هایم گُر می گیرد انگار که دو کفگیر داغ به آن چسباندن.خانم غلامی و حمیده دورم را می گیرند و با سلام و صلوات به طرف نشیمن می رویم.مرتضی روی صندلی نشسته است و کنارش هم صندلی دیگر گذاشته اند. چادر را آنقدر روی صورتم کشیده ام که برای دیدن مجبورم گاهی گوشه ی چادر را بالا بگیرم.وقتی روی صندلی می نشینم احساس می کنم تمام بدنم می لرزد و چیزی نمانده سکته کنم!کمی خودم را دلداری می دهم و می گویم ناسلامتی عروس هستم. نمی خواهند که دارم بزنند! یک "بله" می گویم و خلاص!بله گفتن که اینقدر های و هوی ندارد!
وقتی همه جا ساکت می شود، حاج آقا خودش شروع می کند به خطبه خواندن.حدیث پیامبر را که می خواند، شروع می کند به گفتنِ:_خانم سیده ریحانه حسینی فرزند مجتبی! آیا وکیلم شما را با یک جلد کلام الله مجید و مبلغ دوهزار تومان پول به عقد آقای مرتضی غیاثی فرزند یدالله در بیاورم؟دلم بدجور شور می زند، حال دیگری دارم.
۱.۲K
۱۳:۵۱