عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت26 دایی می رود و در را باز می کند. صدای چند مرد در خانه پخش می شود که یکی شان می گوید: _به به! تمیزکاری هم بلدی تو؟ دیگری در جوابش می گوید: _نبابا این ازین کارا یاد نداره، فکر کنم خبرایی هست! به حرف هایشان در دلم میخندم و خود را با کتاب هایم مشغول می کنم. کم کم صدایی ازشان در نمی آید و حس کنجکاوی در وجودم جولان می دهد. دلم می گوید:"برو ببین" وجدانم نهیب می زند و می گوید:"نخیر!تو حق نداری فضولی کنی!" بالاخره وجدان پیروز میدان می شود و حس کنجکاوی ام را سرکوب میکنم. به بهانه ی چای خوردن وجدانم را توجیح می کنم و به آشپزخانه می روم. نمیدانم کار درستی است تا برایشان چای بریزم یا نه؟ بیخیال می شوم و سعی میکنم بفهمم چه می گویند. جز صداهای نامفهوم چیزی به گوشم نمی رسد. با صدای یاعلی از در فاصله میگیرم و پاورچین پاورچین به اتاقم می روم. دایی خوش آمد گویان بدرقه شان می کند و یکی دونفر می گویند: _آبجی ببخشید زحمت دادیم. کمیل جان دیر گفت شما تشریف دارین، بخاطر رفتارمون معذرت میخوایم. چادرم را جلوی صورتم می گیرم و می گویم: _خواهش میکنم خوش آمدید. این چ حرفیه! بعد هم می روند، به دایی می گویم: _دایی پذیرایی نکردین که! زشت نشد؟ باز هم می خندد و می گوید: _نه دایی اینا واسه خوردن و پذیرایی نمیان. وقتمون کم بود! _آها. با اینکه شاخک های کنجکاویم فعال شده بود اما چیزی نگفتم و شب را با چاشنی فکر و خیال خوابیدم. صبح دایی تقی به در میزند و برای نماز صدایم می زند. بلند می شوم و وضو می گیرم. بعد از نماز با نوای دعای عهد دایی دل و جانم رهسپار دیار معشوق غایب می شود. دایی نان سنگک می گیرد و صبحانه را من آماده می کنم. دایی می گوید: _ریحانه سادات! کاش تا دکترا اینجا درس بخونی وگرنه من هر روز گرسنه ازین در بیرون میرم. با صدایی که مملو از خنده است، می گویم: _خواهش میکنم دایی. اینقدر از من تعریف نکنین وگرنه تا پروفسورا اینجا میمونم، گفته باشما! بعد صبحانه دایی بیرون می رود و می گوید ظهر نمیاید. جای مواد غذایی را نشانم می دهد تا بدانم هر چیزی کجاست و از کجا وسیله بردارم. دایی میرود و در تنهایی غرق می شوم. سکوت از در و دیوار خانه می بارد و من نظارگر این سکوت هستم. خودم را با کتاب مشغول می کنم اما حوصله ام سر می رود. رادیو را از روی طاقچه برمی دارم و کمی با آن ور می روم‌؛ نواری که در نزدیکی رادیو افتاده را برمیدارم و داخلش می گذارم. صدای مردی پخش می شود که سخنانش بی شباهت به سخنان آیت الله خمینی نیست! ضبط را خاموش می کنم و با دیدن نوار دیگر روشن اش میکنم. این بار موسیقی پخش می شود. گنجشگکِ اشی مشی لبِ بومِ ما، مشین بارون میاد؛ خیس میشی… برف میاد؛ گوله میشی… میُفتی توو حوضِ نقاشی خیس میشی… گوله میشی… میُفتی توو حوضِ نقاشی... کی می گیره؟ فراش باشی... ضبط را خاموش می کنم و حاضر می شوم تا دوری در خیابان اطراف بزنم، کلید را توی کیفم می گذارم. چادرم را می پوشم و از خانه بیرون می زنم. با دیدن زنی که زنبیل در دست دارد و پسری که به دنبال توپش می دود جان می گیرم و احساس میکنم زندگی هنوز جریان دارد. چند قلم خوراکی که در خانه نیست را می خرم و قصد برگشت می کنم. با دیدن کیوسک تلفن یاد مادر می افتم و دلم برایش پر می کشد. کمی معطل می شوم تا مردی که در کیوسک است، تلفنش تمام شود بعد هم من داخل میروم. سکه را داخل می اندازم و شماره را می گیرم. کمی بوق میخورد و صدای محمد در گوشم می پیچد. _الو؟ اشک بر گونه ام جاری می شود و با اشتیاق می گویم: _سلام. _سلام! تویی ریحانه؟ _آره، خودمم. کمی مکث می کند و می گوید: _بد میگذره بهت؟ چرا صدات گرفته؟ یکهو صدای مادر می آید و می شنوم که می گوید: _چطور شده محمد؟ گوشیو بده من! بعد هم گوشی را به دست می گیرد و می گوید: _سلام عزیز مادر! خوبی؟ خوش میگذره؟ دانشگاه چیشد؟ در میان اشک و خنده می گویم: _سلام خوبم مامان! شما خوبین؟ آقاجون رسید؟ _دورت بگردم، همه خوبن. نه هنوز نرسیده. نگفتی دانشگاه چیشد؟ _دانشگاه... منو قبول کرد. از اول مهر میرم سر کلاس. _خب خداروشکر! نذر کردم اگه قبول شدی آش نذری بدم به همسایه ها. _تو زحمت میوفتی مامان جان! _چه زحمتی! رحمته همش. با صدای زدن خانمی به شیشه کیوسک مجبورم مکالمه را قطع کنم و به مادر می گویم: _مامان من باید برم. سلام برسون به همه، خداحافظت. _خداحافظ مادر! به داییت سلام برسون. تلفن را به سر جایش بر می گردانم و از کیوسک خارج می شوم. پاکت در دست، کلید را به سختی از کیف بیرون می کشم و در را باز می کنم. برای ناهار خودم را تحویل نمی گیرم و نیمرو میپزم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefinedقسمت27
سری به حیاط میزنم و برگهای خشک را جمع می کنم و حیاط را آبپاشی میکنم.تا شب خودم را با همین کار ها سرگرم می کنم، دلم میخواهد بدانم دایی چه کار می کند.میدانم او در حال مبارزه است، من هم میخواهم وارد این مبارزه شوم.شب دایی برمی گردد و شام را برایش گرم می کنم.دایی عذرخواهی می کند. دلم را به دریا میزنم و می گویم:_دایی! شما دارین چیکار میکنین؟دایی لقمه ی در دهانش را قورت می دهد و می گوید:_چطور؟_کنجکاو شدم ببینم چه خبره دور و برم._جهاد می کنیم!_مجاهدین؟_مجاهد هستیم ولی نه از نوع مجاهدین مسلح!_منم میخوام مثل شما بشم.دایی جدی می شود و می گوید:_ریحانه سادات، اینکار خیلی خطرناکه. نمیشه!_چرا نمیشه؟ چون یه دخترم؟ اتفاقا دخترا زرنگ ترن. آقاجون بهم گفت اگه بتونم سطح دانشمو ببرم بالا میتونم مبارز خوبی بشم._آفرین خیلی خوبه!همین که خودتو از هجوم افکار متفاوت نگه داری خیلی خوبه!_ولی من میخوام به دیگران هم کمک کنم‌._منو پدرت هستیم.اگه ما مردیم شما وارد گود شو!_هر کسی جای خودش!دایی غذایش را تمام می کند و ظرفش را هم می شوید.از آشپزخانه خارج می شود. دلم رضایت نمیدهد که کار بدی کرده ام! سفره را جمع می کنم و باقی غذاها را داخل یخچال می گذارم.تا به حال هیچ وقت با دایی بحث نکرده بودم! آخر من هم حق تصمیم دارم!به اتاق می روم و روی تخت می نشینم.دایی به در می زند و اجازه ی ورود می خواهد.با لبخندی مصنوعی وارد می شود. صندلی را جلو می کشد._ببخشید ریحانه سادات!ولی تو نمیدونی این کارا چه عاقبتی داره._عاقبتش مگه شهادت نبود؟خودتون گفتین!_خوب حرفام یادت میمونه! _آره! دیدن نمیتونین منو گول بزنین._گولت نمیزنم عزیز دایی!من به مادرت فکر میکنم وقتی تو رو میبینم. تو میدونی ساواک چیه؟میدونی زندان چیه؟ میدونی اخراج از دانشگاه یعنی چی؟_بله میدونم. هیچ کس مثل من نمیتونه بفهمه دوری و بی خبری از پدر اون هم یک ماه یعنی چی!دایی من بزرگ شدم، میتونم صلاحمو خودم تشخیص بدم._تو تازه دانشگاه قبول شدی!بعد میخوای وارد این کار بشی که دانشگاهت بره تو هوا؟_اگه دانشگاه مانع مبارزه و جهاد میشه من نمیخوامش!هیچ کس در آن لحظه نمی توانست بفهمد دل کندن از دانشگاه برایم چقدر سخت است جز خودم!منی که جلوی اصرار های مادر ایستادم، مدیر و معلم و زخم زبان هایشان را به دل نگرفتم و رنج درس خواندن تا سحر را تحمل کردم. این مَن است که می گوید دانشگاه را به عنوان مانع جهاد و مبارزه کنار می گذارم.دایی سکوت معناداری می کند و با کمی مکث می گوید:_پدرت باید اجازه بده!به نظر من فعلا درستو بخون بعد اگه دیدی ارزششو نداشت کنارش بزار تا حداقل جلوی وجدانت شرمنده نشی._آقاجون حرفی نداره. بله! من همین الان دانشگاه رو کنار نمیزارم چون خود جو دانشگاه هم میتونه برای مبارزه ام فرصت باشه.کلی جوون توی دانشگاه هست که تشنه شنیدن هستن!_خب پس این چند روز که مونده تا دانشگاه، دندون رو جیگر بزار.با بی میلی می گویم:_قبوله!دایی شب بخیر می گوید و در را می بندد. من می مانم و افکار نصفه و نیمه از مبارزه ی پیش روی...کم کم خواب مهمان چشمانم می شود.چند روزی در بی خبری و به قول دایی خوش خبری می گذارنم.صبح اول مهر با شوق بسیار بلند می شوم؛ دایی نان تازه خریده است.صبحانه را نیمه رها می کنم و کیفم را آماده می کنم. روسری ام را جلوی آینه مرتب میکنم و دایی برایم تاکسی میگیرد.تاکسی جلوی دانشگاه می ایستد و کرایه اش را می دهم. سر در دانشگاه نوشته است:"دانشگاه فرح پهلوی" چادرم را تا می کنم و دستی به روسری ام می کشم‌.
undefinedنویسنده_مبینار (آیه)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۹

۱.۸K

۷:۲۱