عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefined قسمت12 من با شنیدن حرف های زینب سرخ می شوم چون من یکی از آن اعلامیه ها را خوانده ام! من میدانم آیت الله خمینی از چه می گوید و برای چه می گوید. زینب چپ چپ نگاهم می کند و می پرسد: _حالت خوبه ریحانه؟ کمی مِن مِن می کنم و می گویم: _آ... آره! چطور؟ _صورتت قرمز شدها! چیزی شده؟ دستی به صورتم می کشم و می گویم: _نه چیزی نیست! دو دلم که بگویم یا نگویم. اصلا این حرف ها اگر به گوش مدیر و ناظم برسند اخراج که هیچ! ما را تحویل شهربانی می دهند! آب دهانم را قورت می دهم و با تردید و خیلی آرام می گویم: _من میدونم توی اعلامیه ها چی نوشته. چشمان زینب تا آخرین حد باز می شود و با صدای بلندی می پرسد: _واقعااا؟ با دستم، دهانش را می گیرم و با جدیت می گویم: _هیییس! چه خبرته؟ آره بابا یواش تر! زینب شوکه شده است و قبول میکند، سر تکان میدهد و دستانم را از روی دهانش برمی دارم. بعد آرام تر ادامه می دهم: _آره میدونم چیه. آیت الله خمینی از مردم میخواد آگاه باشن و ظلم های شاه رو بدونن. اون میخواد انقلاب کنه اونم از جنس اسلامیش. اون وقت منو تو دیگه از مدیر و معلما واسه حجابمون تو سری نمیخوریم. اون وقت دیگه بینمون فرق نمیزارن! تازه همه ی اینا چیزای پیش پا افتاده است. انقلاب که بشه، افراد عادل افسار حکومت رو میگیرن و نفت رو به ارزونی نمیدن به آمریکا. ما روی پای خودمون می ایستیم و پیشرفت میکنیم. زینب ذوق زده می شود و می پرسد: _راست میگی ریحانه؟ واقعا آیت الله خمینی اینا رو میگه؟ چقدر آدم روشنفکر و خوبیه پس. منم موافق انقلابم! اینطوری داره به همه ظلم میشه فقط امثال رحیمی تو رفاه ان. ما بدبختا هر روز بدبخت تر میشیم. _آره زینب. البته انقلاب به همین راحتی نیستا! شاه کلی سرباز و تفنگ داره و مل دستمون خالیه. خیلی از آدما باید از زندگیشون مایه بزارن و مبارزه کنن. میدونی ساواک اگه مبارزون رو بگیره چیکارشون میکنه؟ _نه! _کلی اذیتشون میکنه. دایی منو یه بار گرفتن و ازون بار تشنج میکنه و رو تنش کلی زخمه! یکهو یادم آمد که حرفی زدم! اصلا نمیدانم کار درستی کردم از دایی کمیل حرف زدم یا نه؟ زینب حرفم را می قاپد و می گوید: _داییت؟ زنگ به صدا در می آید و بچه ها به کلاس می آیند. وقت نمی شود گندی را که زدم پاک کنم. بعد از زنگ آخر همگی خوشحال وسایلشان را در کیف می گذارند و راهس خانه می شوند. زینب دم در مدرسه از من جدا می شود و به سمت خانه شان می رود. امروز محمد حتما زود تعطیل شده است که دنبال من نیامده. مجبورم تنهایی راهس خانه شوم. چند کوچه ای از مدرسه فاصله می گیریم و چادرم را سر میکنم. فرانک رحیمی که از بچه های مرفه کلاس است و کلی ناز دارد با ماشین پدرش با جلویم رد می شود و با نگاه تمسخرآمیزی مرا می بیند. من هم محلش نمی گذارم و به راهم ادامه می دهم. از خیابان پیروزی می گذرم که متوجه میشوم مردی تعقیبم می کند. دست و پایم را گم می کنم و ترس برم داشته است اما خیلی زود به خودم مسلط می شوم و تند تند راه می روم. یکهو مردی که در پشت سرم در حال حرکت است جلویم می آید و شال گردنش را کنار می زند. چشمان درشت و مشکی اش، ریش های نسبتا بلندش و لبخندش مرا یاد آقاجان می اندازد. ذهنم قفل کرده است تا اینکه هضم کند این مرد آقاجان است! از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم که با ایما و اشاره به من می فهماند بدون هیچ گونه تابلوبازی پشت سرش حرکت کنم. کمی با فاصله از او چندین خیابان را طی می کنم تا اینکه در کوچه ای میپیچد. انتهای کوچه یک بریدگی است که به داخل از عرض کوچه رفته. آقاجان می ایستد و من هم به او نزدیک می شوم. بغلش میکنم و می بوسم اش. آقاجان هم مرا در آغوش پرعطوفت غرق می کند. انگار هنوز در شوکم و لال شده ام. آقاجان از احوالات مادر و محمد می پرسد. نمیدانم چه بگویم. سکوتم را که میبیند نگران می شود و سوالش را تکرار می کند. سرم را پایین می اندازم و سعی دارم بحث را عوض کنم. می گویم: _محمد حالش خوبه و دست بوس شماست. خودتون چطورین؟ _مادرت چی ریحانه؟ نمی توانم دروغ بگویم. آقاجان هیچ وقت دروغ را یادم نداده است و تحت هیچ شرایطی دوست ندارد از من دروغ بشنود. _مادر هم خوبه ولی یکم... _یکم چی؟ _چیزی زیاد مهمی نیست. آقاجان نگران تر می شود و با لحن پر از اندوهش می پرسد: _چطور شده؟ چیزی رو داری مخفی میکنی ریحانه جان؟ دخترم راستشو بگو! بغضم می گیرد. میدانم جان آقاجان به مادر گره خورده است. اگر نگویم از فکر و خیال خدایی نکرده دق می کند اما نمیدانم چرا زبان حاضر به گفتن نیست. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefinedقسمت13
زبانم هم میداند که آقاجان حاضر نیست خاری در پای مادر شود زیرا او واقعا مادرانه و عشق خالصی به مادر دارد.آقاجان منتظر است حرفی بزنم و راستش را بگویم._ساواک ریخت تو خونه! همه مون ترسیدیم و مادر گفت شما رفتی نیشابور. آقایه تهدیدش کرد، منو محمد خیلی ترسیده بودیم آقاجون! من رفتم خونه ی لیلا چون کمک بیارم که مادر ...
دستم را جلوی دهانم می گذارم. _مادرت چی؟
_مامان حالش بد شد و بردنش بیمارستان. دیگه ام نتونستم خبری بگیرم.
آقاجان پشتش را به من می کند، انگار اشک می ریزد و نمی خواهد اشک هایش را ببینم.بعد رویش را به من می کند و می گوید:_خب ریحانه جان! برو خونه. خطرناکه دیگه بیشتر از این.
_شما کجا میرین؟
_منم یه جاییو دارم دیگه. به مادرت، محمد و لیلا و آقامحسن سلام برسون. دستش را داخل کاپشن اش می کند و نامه ای به دستم می دهد و می گوید:_اینم بده مادرت.بعد هم کمی پول به دستم می دهد و سفارش می کند به مادر برسانم .
_چشم.
لبخند مصنوعی به خاطر حالم می زند و می گوید:_ان شالله زود برمیگردم. شما برو منم پشت سرت میرم.
بغض جدایی از پدر در گلویم ته نشین می شود و بغلش می گیرم و خداحافظی می‌کنم. هر قدمی که می روم بر میگردم و آقاجان را می بینم که برایم دست تکان می دهد. از کوچه که بیرون می روم اشک هایم پایین می ریزند و سعی میکنم گریه ام را مهار کنم.
سعی دارم طبیعی رفتار کنم اما دلم همچون دریای طوفانی پر از تلاطمی و آشوب است. خیلی سخت است حالتی را بازی کنی در حالی که در آن حالت نیستی.بالاخره کوچه و خیابان ها تمام می شوند و به خانه می رسم. کلید را در قفل می چرخانم و وارد می شوم.
صدای لیلا می آید و دوان دوان خودم را به او می رسانم که مادر را در بستر می بینم.لبخندی می زنم و سلام می دهم. مادر چشمان به اشک نشسته اش را می گشاید و نگاهم می کند._سلام.
دست را می بوسم و روی چشمانم می گذارم. مدام خدا را شکر می کنم._حالت چطوره مامان؟ خوبی؟
سری تکان می دهد و لیلا می گوید:_تموم بیمارستانو شاکی کرده از بس حرص تو رو خورده!
بغلش می گیرم و می گویم:_برات خوب نیست عزیزم.
لیلا مرا به آشپزخانه می خواند تا قرص های مادر را ببرم. وقتی به آشپزخانه می روم من را کنار می کشد و می گوید:_مامان سکته کرده. خدا رو شکر رفع شده، دکترا میگن خیلی فشار عصبی روشه اگه زبونم لال تکرار بشه وضعیتش وخیمه.
مگر مادر من چند سال داشت که سکته کند؟ او هنوز چهل سالش نشده بود. برایش زود بود مو سپید کند و دستانش چروک شود._جدی میگی؟ وای خدا رو شکر. شکر که ازین بدتر نشد لیلا، خدا بهمون رحم کرد. من مراقبشم اصلا عین چشمام.
_میدونم عزیزم. آره خدا بخیر کرد. ببین من باید برم خونه، محسن میگه فاطمه بهونه میگیره ولی عصر میام باز.
_باشه. محمد کجاست؟
_با دایی رفتن بیرون.
قرص ها را برمی دارم و با او خداحافظی می کنم. لیلا پیش مادر میرود و بغلش می کند. بعد از سفارش کردن خداحافظی می کند و میرود.قرص های مادر را به دستش میدم و او قرصش را می خورد._الهی قربونت برم. چقدر جوش میزنی، آقاجون حالش خوبه.
رنگ چشمانش تغییر می کند و به سختی می گوید:_تُ... تو از کج.. آ میدونی؟
نامه را در می آورم و به دستش میدهم. _آقاجونو تو راه مدرسه دیدم. حالش خوبِ خوب بود. فقط نگران تو بود و حالتو پرسید، منم مجبور شدم بگم.
_چرا نگرا... نش کردی؟
دلسوزی مادر لبخندی تلخ روی لبانم می نشاند. پرده اشکی جلوی دیدگانم را می گیرد. تمام طول زندگی اش به نگرانی طی شد، نگرانی برای ما،آقاجان، دایی و خانم جان. اصلا ندیدم تنها خودش را در نظر بگیرد. همیشه مراعات ما را می کرد؛ میخواست ما راضی باشیم، ما شاد باشیم و اگر خودش غمگین بود نقاب شادی به چهره اش میزد.حالا هم حال خودش خوب نیست و نگران آقاجان است که او نگران نشود.
نمیدانم کلمه ی فرشته بودن برایش کافیست؟ خدا این فرشته را بی بال و پر کرد و برای ما فرستاد تا ما، مادر صدایش بزنیم._قربونت برم. شما نگران خودت باش. دیگه وقت خودته، باید مراقب خودت باشی بسه غصه ما رو خوردی!
مادر نامه را باز می کند. لبخندی میزند و می گوید:_منکه سَ...واد ندارم مادر! نامه را روی قلب و چشمانش می گذارد و به دست من میدهد تا بخوانم.با خواندن هر کلمه ای جان و روحمان به سوی آقاجان پر می کشد.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۱۲

۱.۷K

۶:۵۰