دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت112 سراغ دفترچه ام می روم و شماره ی خانم غلامی را پیدا می کنم و می گیرم. صدای بوق ممتد پرده ی گوشم را آزار می دهد که صدای بچه ای توی تلفن می پیچد. ذوق میکنم و می گویم:" سلام عطیه جان، خودتی؟" با تردید می گوید: _بله! شما؟ _من با مادرت کار دارم. میشه گوشی رو بهشون بدی؟ جوابی نمی دهد که صدای "مامان با تو کار دارن" رو می شنوم و بعد خداحافظی می کنیم. زود تر از خانم غلامی سلام می دهم و موج شوق در صدایش به حرکت در می آید و می گوید: _خودتی ریحانه؟ وای سلام! اشک در چشمانم می دود و مثل چشمه ای راه خودش را پیدا می کند و جاری می شود. _بله، خودمم! شما خوبین؟ _خداروشکر! کجا رفتی؟ بیمعرفت! گفتم عروس شدی ما رو یادت رفت! حالا من نه! حمیده خانم بیچاره که دق کرد! می خندم و می گویم:" این چه حرفیه! من همیشه مدیون شما هستم. دسترسی به تلفن نداشتم. حمیده؟ چرا؟ _بیچاره خیلی نگرانت بود. چند وقت پیش مامورای شهربانی برای بازجویی برده بودنشون. بعدشم نتونست ازت خبر بگیره و گفت شاید ردتو بزنن. _ای وای! حالش خوبه؟ _منم یه هفته ای میشه ازش بی خبرم. ولی... _ولی چی؟ _یه شماره داد گفت هر وقت تماس گرفتی بهت بدم. ازین شماره میتونی باهاش ارتباط برقرار کنی. _جدی؟ _آره صبر کن الان بهت میگم. چند دقیقه بعد خانم شماره را به من داد و خداحافظی کردیم. دلم به حال حمیده می سوزد! از کجا فهمیده اند من پیش او بوده ام؟ آخر اینقدر دقیق؟ در باز می شود و مرتضی با چهره ای دیگر وارد می شود. متعجب نگاهش می کنم که عینک و لونگ را از دور گردنش برمی دارد. لبخند می زند و می گوید: _این شکلی بهم میاد؟ اخم می کنم و می گویم: _سلام! اصلا! می خندد و می گوید: _چشم. می رود تا لباسش را عوض کند. قابلمه ماکارونی را از روی گاز برمی دارم و سفره را پهن می کنم. مرتضی را صدا می زنم اما جواب نمی دهد. کمی منتظر می شوم که باز هم نمی آید. از جایم بلند می شوم و که با دیدن صحنه ای آن هم از لایِ در شوکه می شوم. مرتضی کلت کمری را توی دکوردیواری جاساز می کند. دست و پایم را گم می کنم و سریع به طرف سفره می روم و می نشینم. دست هایم می لرزند و یخ کرده، نمی توانم حرفی بزنم. فکر نمی کردم مرتضی هم اسلحه داشته باشد چون بیشتر در کارهای نامه نگاری، چاپ و تکثیر اعلامیه های سازمان و... فعالیت داشت. کمی بعد با لبخند رو به رویم می نشیند و می گوید: _به به! عجب غذایی شده! نمی توانم عادی رفتار کنم. لبخند کمرنگی میزنم و برایش غذا می کشم. ته دیگ سیب زمینی را توی بشقابش می گذارم. کمی هم برای خودم می کشم، هر چند که چیزی مثل سنگ توی گلویم گیر کرده. سرم را پایین می اندازم تا با چهره اش مواجه نشوم. گوش هایم تعریف هایش را نمی شنود. سفره را جمع می کنیم و نمی گذارد دست به ظرفها بزنم. صدای شُرشُر شیرآب می آید که به طرف اتاق می روم. تقی به چوبش می زنم که صدای طبل مانند می دهد. کمی جا به جا می کنم که با تق ریزی چوب توی دستم می افتد و اسلحه نمایان... دستم را با تردید جلو می برم که با وحشت دستم را برمی گردانم. چوب را سرجایش برمی گردانم و برمی گردم که با چهره ی مرتضی رو به رو می شوم. هین می کشم و دستم را روی دهانم می گذارم. هیس می گوید و نگاهم می کند. به عمق نگاهش خیره می شوم. خبری از عصبانیت و خشم نیست... خیلی معمولی نگاهم می کند و می گوید: _دیدیش؟ زبانم مثل چوب خشکی به کامم چسبیده و نمی توانم چیزی بگویم، فقط سر تکان می دهم. _نمیخواستم ازت مخفی کنم؛ گفتم شاید... شاید نگران بشی. دوباره سر تکان می دهم. پاهایم توان ایستادن ندارند و روی زمین ولو می شوم. نفس عمیقی می کشم و می گویم: _کاش نمی دیدمش! _باور کن من کسی رو نمی کشم! چیزی نمی گویم. سعی دارم از تپش قلبم بکاهم. چشمانم را می بندم و تصویر اسلحه در ذهنم مجسم می شود. مرتضی قرص هایم را می آورد و دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید: _خوبی؟ با تکان دادن مژه هایم به او می فهمانم که حالم خوب است. دوباره می گوید: _من با اون کاری ندارم، چون سازمان اصرار داره فقط حملش می کنم. بعدشم ساواک ریخت اینجا نباید سلاح داشته باشم که ازت محافظت کنم؟ _مگه اون همه که ساواک میریزه خونشون، اسلحه دارن؟ _مگه هرکار اونا بکنن درسته؟ قرصم را می قورت می دهم و می گویم: _مگه هر چی که سازمان بگه درسته؟ _ولش کن اینارو! الان بگو خوبی؟ _خوبم. می رود و با آب پرتقال بر می گردد و می گوید: _اینو بخور تا حالت جا بیاد! دلم نمی کشد و می گویم: _نمیخوام. _جوون من بخور! چشم غره ای بهش می روم و لیوان را سر می کشم. می خواهم بلند شوم که می گوید: _استراحت کن ماهروی من. من میرم بیرون و شب میام که بریم یه شام دونفره بخوریم. چطوره؟
نویسنده_مبینار (آیة)












_کجا میری؟_هر جا برم قلبم پیش توعه!می دانم می خواهد بحث را عوض کند و مثلا دلبری کند ولی محلش نمی گذارم و حتی پا پیچ اش هم نمی شوم که باز چیزی از من مخفی کند.باشه می گویم و کتش را برمی دارد و می رود.خانه در دریای سکوت غرق شده و من تنها موجود این دریا هستم.چشمانم را می بندم اما افکار مزاحم راحتم نمی گذارند. به بالکن می روم و لباس ها برمی دارم و تا می کنم. خودم را با کار سرگرم می کنم تا کمتر فکر بکنم.سیاهی آسمان را در خود حل می کند و بانگ اذان در کوچه پس کوچه های دل می چید.وضو می گیرم و سجاده را به سوی قبله پهن می کنم.دستانم را بالا می گیرم و نیت می کنم.بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدالله رب العالمین و... السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.دستانم را روی پاهایم می کشم و الله اکبر الله اکبر می گویم.روایتی را از امام زمان (عج) شنیده ام که می فرمایند پس از نماز دو سجده شکر بجا بیاوردید. سجده ام طولانی می شود و خودم هیچ احساس نمی کنم. دست به دعا بلند می کنم و از خودش میخواهم مرتضی را قبل از این که در باتلاق عقاید سازمان غرق شود نجاتش بدهد
صدای در بلند می شود و به عقب برمی گردم.مرتضی سلام می دهد و قبول باشد می گوید. جعبه شیرینی را جلویم می گیرد و می گوید:_بردار.
از او می پرسم:_شیرینی؟ برای چی؟
_کار پیدا کردم.
_کجا؟
_چاپخونه. میرم و روزنامه چاپ میکنم.
آهانی می گویم و برایش آرزوی موفقیت می کنم.سجاده اش را جلو تر از من پهن می کند و دستانش را به گوشش می رساند. می خواهد نیت کند که به طرفم برمی گردد و می گوید:_نمازتو بخون که بریم.
_کجا؟
اخم مصنوعی می کند و می گوید:_گفتم که میبرمت یه شام مهمونِ من!
می خندم و باشه ای می گویم.وقتی نمازمان تمام می شود، لباس می پوشم و چادرم را سر می کنم.متوجه حضورش نمی شوم که دقیقه هاست از آیینه نگاهم می کند._چیه؟
به دیوار تکیه می دهد و می گوید:_نه!
دوباره سرگرم روسری و چادرم می شوم که پشت سرم ظاهر میشود. از این که چیزی متوجه نمی شوم، شوک می شوم و می گویم:_چیزی شده مرتضی؟ چرا همچین نگاهم میکنی؟
_راستش خیلی وقته یه چیزی میخوام بهت بگم.
_چی؟
_با چادر خیلی خوشگل میشی. یکی از فرقایی که با بقیه داری همینه که خواستنی ترت میکنه.تو این دوره و زمونه هر کسی سعی داره بیشتر خودشو به نمایونه ولی تو فرق داری.
_خوب منم میخوام خودمو به نمایونم!
اخم می کند و می گوید:_یعنی چی؟
از این که اینطور غیرتی می شود خوشم می آید و می گویم:_من دلم میخواد با این کارام خودمو به خدا به نمایونم. فرقش اینه برا کی خوشگل کنی!
گره اخم هایش را باز می کند و می خندد.باهم از خانه خارج می شویم و مرتضی به ماشین اشاره می کند و می گوید:_درست شد.
توی تاریکی کوچه در نگاه اول نمی توانم فلوکس را ببینم، ولی بعد که مرتضی می گوید میفهمم این فلوکس خودش است.جلویش را نگاه می کنم و می گویم:_خوب شده ها!
_آره.
سوار می شویم و به راه می افتد.سعی دارم صورتم را به پوشانم که مرتضی متوجه می شود و می گوید:_داری استتار میکنی؟
_خب برای اینکه تشخیص ندن دیگه!
می خندد و می گوید:_اینجوری که ضایع تره! تو میدونستی چجوری ساواک امسال تونست خیلی از کله گنده های سازمانو بگیره؟
_نه، چطوری؟
_یه روز که دیدن هیچ غلطی از دستشون برنمیاد، ریختن تو خیابون و مشکوکا رو دستگیر کردن. بین اونا افراد سازمانم بود.
_به همین راحتی؟
_به همین راحتی!
جلوی کبابی می ایستد و باهم وارد مغازه می شویم.منقل کباب به راه است و بوی گوشت همه جا پیچیده. معده ام التماس می کند تا زودتر چیزی بخورم.مرتضی سفارش چهار سیخ می دهد. فروشنده کباب را لای نان می پیچد و با جعفری و پیاز روی میز می گذارد.شروع می کنم به خوردن و آخرین لقمه را به زور نوشابه می خورم که مرتضی سفارش چهار سیخ دیگر می دهد.هر چه اصرار می کنم بسه! می گوید باید جوون بگیری، خیلی کم میخوری.خلاصه هم من و هم خودش را به زحمت می اندازد.وقتی می بیند نمی خورم خودش لقمه برایم می گیرد و مجبورم می کند بخورم.سومین لقمه را به دستم می دهد که نگاهی به اطرافم می اندازم و می بینم چند نفری ما را نگاه می کنند.به طرف مرتضی خم می شوم و می گویم:_میگم زشته! دارن نگاه می کنن.
_ما که کار بدی نمی کنیم! نگاه بکنن.
مرتضی پول کباب ها را حساب می کند و از پله ها پایین می آییم.خانم بی حجابی جلویم می ایستد و با لبخند رنگی اش نگاهم می کند و می گوید:_میشه باهاتون حرف بزنم.
من و مرتضی متعجب می شویم و زن می گوید:_تنها البته! زیاد وقتتونو نمی گیرم.
سری تکان می دهم و به مرتضی می گویم و برود و من هم می آیم.کمی که مرتضی از ما فاصله می گیرد، زن می گوید:_چیکار میکنی که اینقدر دوستت داره؟
۱.۱K
۷:۳۵