دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت86 من هم هدفم همین است، مطمئن هستم چیزهایی مرتضی دارد که من یاد بگیرم و چیز هایی من دارم که مرتضی یاد بگیرد. منصرف کردن مرتضی و نجات عقیدتی او در کنار تمام این مسائل حاصل می شود. من نباید او را مجبور کنم و او خودش باید به این نتیجه برسد. من نباید علاقه ای که در قلبم پنهان کردم را هم نادیده بگیرم. اشکم را پاک می کند و چادرم را روی سرم می کشم. در اتاق را که باز می کنم نگاه ها به من می افتد. پاکت در یک دستم و کاغذ در دست دیگرم است و حمیده بهت زده نگاهش را به من می دوزد و می گوید: _چیشده ریحانه؟ آقاجونت اجازه ندادن؟ جوابی نمی دهم و خیلی ساکت کنارش می نشینم. حاج آقا هم نگاه می کند و می پرسد: _چیشد دخترم؟ نامه را به حاج آقا می دهم و زیر لب می گویم، خودتان بخوانید. حاج آقا کاغذ را می گیرد و شروع به خواندن می کند. حمیده دستم را می گیرد و با اشاره به من می خواهد بفهماند که چه شده. می گویم صبر کند، حاج آقا نامه را از جلوی چشمانش پایین می آورد و لبخندی می زند. او از من می پرسد: _خودت چی میگی؟ میخوایش؟ سرم را با خنده پایین می اندازم و چیزی نمی گویم. فضای سنگین بین مان را نمی توانم تحمل کنم و به آشپزخانه می روم. حمیده پشت سرم وارد می شود و با نگرانی خاصی می پرسد: _خودت چی میگی؟ ظاهراً پدرت که راضیه. خجالت می کشم و احساس می کنم گونه هایم گر می گیرد. حمیده با دستش چانه ام را می گیرد و سرم را بالا می آورد. توی چشمانم زل می زند و می پرسد: _نگاش کن لپاش گل انداخته! حاج حسن منتظرِ جوابه! چی بگم بهش؟ بغضم می گیرد و لحظاتی که در کنار مرتضی بودم مثل فیلمی از پیش چشمانم می رود. همین که می گویم:" خب... من جوابم مثبته." اشک هایم جاری می شود. حمیده مرا در آغوش پر مهرش غرق می کند و می گوید: _خوشبخت بشی آبجی کوچیکه! سرم را که از روی شانه اش برمی دارم با چشمان گریانش مواجه می شوم. بین گریه، می خندد و می گوید: _چیه؟ فکر کردی فقط خودت دیوونه ای؟ فکر کردی من نمیتونم تو اوج خوشحالیم گریه کنم؟ دوباره محکم تر بغلش می گیرم. اشک هایش دلم را می لرزاند، دلم می گیرد از این که بخواهم تنهایش بگذارم. اشک هایم را پاک می کند و می گوید: _خوبیت نداره عروس گریه کنه! شیر آب را باز می کند و دستور می دهد دست و صورتم را بشویم. خودش می رود بیرون و کمی بعد صدای یاعلی گفتن حاج آقا بلند می شود. چادرم را سر می کنم و وقتی می رسم که حاج آقا دم در است. مرا می بیند و با لبخند خداحافظی می کند. متقابلاً لبخند می زنم و خدانگهداری می گویم. حمیده در را می بندد و با ذوق توی آشپزخانه می آید و می گوید: _وای ریحانه! از لحنش می ترسم و فکر می کنم اتفاق بدی افتاده است. با وحشت نگاهش می کنم و می گویم: _چی شده؟ مرا که می بیند حرفش را ادامه نمی دهد و تنها نگاهم می کند. _چرا این شکلی شدی؟ چشمات ورغلمیده! _چون یه طوری صدام زدی! از خنده اش می فهمم سرکاری بوده! با غیض می گویم: _مسخرم داری؟ خنده اش را قطع می کند و می گوید: _نه، حاج حسن مون گفت پس فرداشب میان برای خواستگاری! هینی می کشم و با تعجب می پرسم: _پس فرداشب؟ _آره دیگه! _وای من هیچی لباس ندارم! فقط چهار تیکه برداشتم و از خونه ی دایی فرار کردیم. فکر می کند و می گوید: _دنبال من بیا! دنبالش راه می افتم و به اتاقش می روم. حمیده به شیشه ی حیاط می زند و بچه ها می گوید که بیایند داخل. بعد به من نگاه می کند و می گوید: _یکم صبر کن. سراغ کمد چوبی اش می رود و کلید را توی قفلش می چرخاند. بین لباس هایش انگار دنبال چیزی می گردد. چند دقیقه ی بعد روی فرش پر از لباس می شود و حمیده با ذوق می گوید: _پیداش کردم! من که تا آن لحظه فقط نگاهش می کردم کمی جلو می روم و لباس ها را از روی زمین برمی دارم. حمیده دستم را می کشد و می گوید: _ولش کن بیا اینو ببین. نگاهی به لباسِ توی دستش می کنم و می گویم: _این چیه؟ با خنده به طرفم برمی گردد و می گوید: _لباس عقدمه! بیا بپوشش! _ولی برای شماست... اخم مصنوعی می کند و می گوید: _بیا بگیر بپوشش! مگه من گفتم کلا ببرش! لباس را از دست می گیرم. یک پیراهن بلند است از حریر و ساتن که نگین رویش کار شده. سر شانه هایش هم چین چین است و واقعا زیباست. حمیده را بغل می گیرم و در گوشش زمزمه می کنم:" خیلی دوست دارم!" توی اتاق می روم و لباس را می پوشم. توی آینه قدی خودم را نگاه می کنم و متوجه حمیده نیستم. حمیده مرا از پشت بغل می کند و حسابی غافل گیر می شوم. توی آیینه نگاهش می کنم و او هم به لباسِ تنم نگاه می کند و می گوید: _وای چقدر به تنت نشسته! _ممنونم! آهی می کشد و می گوید: _یادش بخیر! با شلوارش می پوشیدم. حیف که شلوارش گم شده!
نویسنده_مبینار (آیة)












کمی تو ذوقم می خورد اما با لبخند به حمیده می گویم:_اشکال نداره، با شلوار خودم می پوشم!
اخم هایش را در هم می کند و می گوید:_یعنی چی؟ من پارچه دارم به میل خودت یه شلوار می دوزم.
_آخه... به زحمت میوفتی!
دست را روی شانه ام می گذارد و فشار می دهد._یه لباس دوختن که از من برمیاد!
لبخندی می زنم و می بوسمش.فردای آن روز پارچه را در می آورد و باهم طرحش را با صابون می کشیم.گاهی اوقات او می رود به غذا سر بزند و گاهی من سر می زنم.چرخ خیاطی را بیرون می کشد و قرقره را بالایش می گذارد. پارچه را زیر سوزن می گذارد و خِر خِر چرخ توی گوش هایمان می پیچید. چیزی نمی گذرد که صدای در بلند می شود، بلند می شوم که حمیده دستم را می گیرد و می گوید خودش می رود.چادر قهوه ای اش را با خال های زرد برمی دارد و سرش می کند. چند باری می پرسد کیه، اما جوابی نمی رسد.
با استرس هم را نگاه می کنیم و حمیده پیشم برمی گردد و می گوید بروم در زیر زمینی.قبول می کنم و به طرف طبقه ی زیر زمین می روم و از پله ها پایین می روم.در را باز می کنم و همه جا تاریک است. ترس وارد وجودم می شود و هرچه دنبال کلید برق می گردم پیدا نمی کنم.آخر پشت یک کمد قدیمی کلید را پیدا می کنم و روی کلید تار عنکبوت بسته و چندشم میشود. تار عنکبوت را از دستم جدا می کنم و کلید را میزنم. همه جا با نور زردی روشن می شود.
کلی وسایل قدیمی اینجا چیده شده از سماور و اجاق خوراک پزی تا چلوسافی و...روی تخت درب و داغان می نشینم که لامپ پر پر می زند و خاموش و روشن می شود، اعتنایی نمی کنم.دندان هایم از اضطراب بهم می خورند و هر لحظه فکر می کنم ساواکی ها توی حیاط بریزند و گلدان ها را بشکنند.یاد آن شبی می افتم که ساواک به خانه مان ریخته بود، چه شب وحشتناکی و طولانی بود...
هر چه گوش هایم را تیز می کنم تا خبری و صدایی شود، نمی شود. اما همه جا سکوت است.روی پنجه پایم می ایستم و از پنجره بیرون را نگاه می کنم اما خبری نیست.یکهو صدای مهیبی بلند می شود و جیغ بلندی می کشم و همه جا تاریک می شود.تعادلم را از دست می دهم و می خواهم زمین بخورم که خودم را به گوشه ی دیوار می گیرم و سرم به دیوار کشیده می شود.به هر جان کندنی است دوباره می ایستم و رویم را برمی گردانم و تکه های لامپ شکسته را روی زمین می بینم.
دستم را روی دهنم می گذارم و با خودم می گویم من چیکار کردم؟روی زمین می نشینم و شیشه خورده ها جمع می کنم.صدای حمیده بلند می شود و نام مرا می گوید. چند ثانیه بعد از پله ها پایین می آید و من را می بیند.دستش را روی سینه اش می گذارد و نفس راحتی می کشد.مرا بلند می کند و مدام می گوید:" اشکال نداره، لامپه قدیمی بود."از پله ها بالا می رویم و می بینم دامن و پیراهنم چقدر خاکی شده اند! حمیده کمک می کند و خاک را از دامنم پاک می کنم.
حالم کمی جا آمده است اما قلبم آرام نگرفته._کی بود حمیده؟
دستش را تکان می دهد و با دلخوری می گوید:_یه مشتری بود. اومده بود لباساشو بگیره، سر بحثی رو باز کرد و فقط یه ریز حرف می زد. صدای جیغتو که شنیدم اومدم ببینم چی شده و اونم رفت.
آهانی می گویم و توی نشیمن گوشه ای می نشینم.حمیده آب قندی را هم می زند و به طرفم می آید و می گوید:_وای نگا صورتش کن! رنگ به روت نمونده! عه، صورتت چرا زخمی شده؟
لبخند کوتاهی می زنم و آب قند را سر می کشم. با دستمال زخم سرم را پاک می کند و می گوید که خراشیده شده.
به نقطه ی نامعلومی خیره می شوم و می گویم:_چقدر سخته!
_چی؟
_همین که همش احساس کنی یکی دنبالته! کابوس هر شبت ساواک باشه، همش یه کابوسه تکراری ببینی.
زانو هایم را بغل می گیرم و می گویم:_باور کن قلبم نمیکشه دیگه! هر بار استرس می گیرم تا یک ساعت باید درد بکشم.
حمیده با تعجب نگاهم می کند و به آرامی می پرسد:_قلبت؟ بیماری قلبی داری؟
سری تکان می دهم و اشکم پایین می ریزد.مرا در بغل می کشد و با نگرانی که در نگاه و صدایش هویدا است، می پرسد:_از کی؟ نکنه جدیه؟
_از بچگی... یادمه یه بار که با بچه ها بازی می کردم با شکم روی زمین افتادم.تنگی نفس و تپش قلب گرفتم و وقتی دکتر رفتیم گفت الان عمل براش خطر داره و بزرگتر که شد عملش می کنیم.خرج عملم خیلی زیاد بود برای همین بزرگترم که شدم، برای اینکه آقام شرمنده نشه میگفتم حالم خوبه و هر وقت که قلبم درد میگرفت خودمو قایم می کردم. با یه قرص دردشو کم می کنم.
_فقط یه قرص؟
چشمانم را برای تایید باز و بسته می کنم و می گویم:_آره...
حمیده فقط نگاهم می کند و بعد از چند دقیقه نگاهش را از من برمی دارد و فین فینی می کند.بلند که می شود لبخندی هم می زند و می گوید:_تو بشین استراحت کن، منم برم ادامه ی خیاطی رو انجام بدم.
۱.۳K
۱۹:۱۰