عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefined قسمت42 ژاله لبخند رضایت بخشی می زند و می گوید: _آره من دوست دارم خودم باشم. دوست دارم بقیه به پول و ثروت بابام نگاه نکن، خودمو ببینن! راستش وقتی چند سال پیشا بابام ورشکست شد وضعمون بهم ریخت. خیلی از دوستام تا فهمیدن ولم کردن‌. از اون وقت سعی کردم کم از ثروت بابام استفاده کنم؛ من حتی از ماشینمم استفاده نمیکنم! در همین حین گارسون غذاها را روی میز می چیند. ژاله و من تشکر می کنیم و گارسون می رود. ژاله لبخند می زند و کباب ها را به من تعارف می کند. شروع می کنیم به خوردن، از حق نگذرم خیلی به من چسبید. ژاله می خواست از کباب برگ برایم جدا کند که دستش را گرفتم و گفتم: _ژاله منو تو که همین کبابا رو هم نمیخوریم‌. اینو دست نزن تا به یه فقیر بدیم. انگار از ایده ام خوشش می آید و می گوید: _دیدی گفتم تو با بقیه فرق داری! غذایمان که تمام می شود. ژاله ظرفی برای غذا میگیرد و بعد خارج می شویم‌. چند خیابانی را باهم قدم می زنیم و او بیشتر از خودش، دوست هایش و من می گوید. توی خیابان پسر بچه ای را می بینم که کفش های دیگران را واکس می زند و دست و صورتش سیاه شده. غذا را از ژاله می گیرم و به سمت پسر بچه می روم. با مهربانی به او می گویم: _غذا خوردی پسرجون؟ پسرک همانطور که با دستش های کوچولواش کفش بزرگِ مردی را واکس می زند؛ می گوید: _نه. غذا را جلویش می گیرم و می گویم: _گرسنت نیست؟ چشمانش برق می زند و با شادی می گوید: _چرا گشنمه! ظرف را به دستش می دهم و می گویم: _پس قبلش دستو صورتتو بشور. خب؟ با خوشحالی که در حرکاتش دارد، می گوید: _چشم! نمیخواین کفشتونو مجانی واکس بزنم؟ دستی به سرش می کشم و می گویم: _نه عزیزم لازم نیست. نوش جونت. ژاله از دور نگاهش را به ما می دوزد و اشک چشمانش را پاک می کند. از پسر خداحافظی می کنم و به سمت ژاله می روم. ژاله با صدای گرفته می گوید: _تا حالا از خوشحالی یه نفر اینقدر حس خوبی نداشتم‌. مجبورم همان جا از ژاله خداحافظی کنم چون به موقع به مسجد سپهسالار بروم. می بوسمش و قول میدهم با او در تماس باشم. قدری توی ایستگاه اتوبوس معطل می شوم. تا اتوبوس می آید، سوار می شوم و کنار زنی می نشینم. زن بچه کوچکش را سعی دارد آرام کند. با شرمندگی به من می گوید: _ببخشید، نمیدونم چرا گریه می کنه. _خواهش میکنم، بچه اس دیگه! دختر کوچولو با چشمان بارانی اش انگار چیزی از مادرش می خواهد. خوب که دقت می کنم می فهمم او به شکلاتی اشاره می کند که پسر بچه ای در صندلی جلویمان در دست دارد. تمام کیفم را برای پیدا کردن شکلات زیر و رو می کنم و یک دانه پیدا می شود. شکلات را به دختر می دهم و ساکت می شود. مادر دختر تا ایستگاهی که میخواست پیاده شود از من تشکر می کرد! کمی بعد به مسجد میرسم. کمی در باز است و داخل می شوم. پیرمردی در حال جارو زدن است و با دیدن من می گوید: _کاری دارید؟ سلام می دهم و می گویم با حاج آقا امامی کار دارم. پیرمرد دستی به ریش سفیدش می کشد و می گوید: _علیک سلام. حاج آقا توی شبستان مسجد هستن. تشکر می کنم و به طرف شبستان می روم. یا الله گویان وارد می شود و حاج آقا جوابم را می دهد. کمی دور تر از حاج آقا می نشینم و بعد از احوال پرسی، حاج آقا از کارهای فرهنگی شان می گوید. کمی از صحبت هایمان به آشنایی حاج آقا با خانم غلامی برمی گردد. من هم تمام این مدت مثل حاج آقا سرم پایین است و حرف هایشان را با تکان دادن سر و "بله، بله" گفتن تایید می کنم. حاج آقا از خودم می پرسد و می گوید آن شب وقت نشد تا حرف بزنیم. من هم از پدرم می گویم. حاج آقا می گوید: _آ سد مجتبی! چقدر اسمشون آشناس برام. _بله، شاید توی حوزه ی مشهد دیدین شون. _شاید... بعد هم از کارهای پدر و اعلامیه ها و کتاب ها، همچنین از یک ماه بی خبری که به زندان ختم شد برایشان گفتم. حاج آقا خیلی خوشش آمد و کلی من و آقاجان را دعا کرد. کم کم صدای قرآن پخش شد و حرف هایمان تمان شد. به حاج آقا گفتم که صبح ها می تونم بیام و مجبور شدم ماجرای اخراجم را هم بگویم. حاج آقا با گفتن "خیر است." بلند شد. _خب کم کم بریم برای نماز آماده بشیم. تشکر می کنم و از شبستان خارج می شوم تا وضو بگیرم. نماز را در مسجد سپهسالار می خوانم و به خانه برمی گردم‌. دایی در خانه است! نمی دانم چطور از ماجرای اخراج شدنم به او گفتم اما بعد از تمام گفته هایم تنها دست لرزان دایی را دیدم که از خشم بدجور می لرزید. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت43
دست دایی را با گرمی دستانم نوازش می کنم و می گویم:_من نمیخوام برم دانشگاه.
دایی نفس داغش را بیرون می دهد و با لحنی که چاشنی اش افسوس است، می گوید:_چی بگم، تصمیم پایِ خودته.
_من تصمیمو گرفتم. اگه اجازه بدین میخوام اینجا بمونم.
_ولی مجبور نیستی!
_من تازه یک نفر رو پیدا کردم که امید زندگی رو توی دلم انداخت، نه فقط امید به زندگی خودم بلکه امید به زندگی بقیه. شاید اگه اینو بگم تناقض باشه اما واقعیت همینه، این امید اینقدر زیاده که اگر توی راه به خطرهای فراوان برسه یا حتی مرگ تهش باشه ما باز امید داریم به زندگی بقیه.میفهمی چی میگم دایی؟ شایدم دیوونه شدم!تکه آخر حرفم را با خنده می گویم‌.
دایی چشمانش پر از اشک می شود. با لبی که به خنده باز می شود، می گوید:_تو هم؟ منم این حسو هر روز لمس میکنم. خیلی خوب میفهمم چی میگی!تو هم وارد مبارزه شدی ریحانه! تو روح و جانتو اول وارد این قضیه کردی.
نمی دانم چرا آن شوق جایش را به نگرانی و پریشانی می دهد. چشمان دایی مانند آیینه ای بود که هر چه در سرش می چرخید به نمایش می گذاشت.در حالی که از جا برخیزید، می گفت:_امروزی یکی از دوستامو از دست دادم.
سعی دارد چهره اش را از من مخفی کند. من هم سعی نمی کنم تا ببینم این بار چشمانش چه نمایشی دارند.دلم نمیخواهد ناراحت تر اش کنم برای همین سوالاتم را در ذهن خفه می کنم.خودش ادامه می دهد:" از بچه های زندان شنیدم. انگار اعدامشون کردن و بعدم سر به نیست شون..."رویش را به من برمی گرداند. چشمانش بارانی و طوفانی است‌؛ تلفیقی از خشم و غم...کم کم چشمان من هم تر می شود و با صدای گرفته ای می گویم:_اون جاش خوبه. این ما هستیم که وظیفمون سنگین تر شده؛ ما باید قوی تر از پیش راهش رو ادامه بدیم و نزاریم خونش پایمال بشه!این جنگ نابرابر باید به نفع اسلام پیروز بشه. اون وقت یک بار دیگه پیروزی خون بر شمشیر به همه ی جهان اثبات میشه‌.
دایی نگاهم می کند، نمی دانم لبخندش جنس تلخی دارد یا نه، هر چه هست از روی آرامش و متانت است._راست میگی ریحانه. قبل از اینکه چیزی بگی میخواستم بدون هیچ حرفی تو رو برگردونم مشهد، ولی وقتی اراده تو دیدم و با حرفات آروم شدم نتونستم...حق با توعه! امثال تو باید جای افرادی رو پر کنن که پرپر میشن وگرنه انقلابمون به ثمر نمیشینه.
از اینکه توانسته بودم دایی را متقاعد کنم بسیار خوشحال بودم. انگار دنیا را به من داده بودن!اینکه دایی بپذیرد که من هم وارد مبارزه شوم خیلی برایم غرورآفرین بود.تا آخر شب با دایی حرف می زدم. او هم دقیقا به من گفت که چه کار می کند.از تایپ و تکثیر و چاپ اعلامیه بگیر تا توزیع آن در بقالی و کفاشی و نجاری و‌.‌..شب رضایت بخشی است. وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کنم انگار ماه هم خوشحال است و ستاره ها به من چشمک می زنند.خواب راحتی سراغم می آید و با خیالی آسوده می خوابم.
چند روزی می شود که صبح ها بعد از خوردن صبحانه همراه با دایی از خانه بیرون می زنم و به سمت مسجد سپهسالار می روم.یک روز نزدیک های ظهر وقتی از مسجد برمی گشتم با جمعیت نسبتا زیادی برخورد کردم.جلوی آن ها وانتی بود که عکس قاب شده ی بزرگی از شاه را حمل می کرد. یکی میکروفن داشت و از تولد شاه اظهار شادی می کرد و با وعده شیرینی مردم را جمع می کرد.یکهو از میان جمعیت سنگی به سمت عکس پرت شد و شیشه ی عکس پایین ریخت و وسط پیشانی شاه هم سوراخ شد!همگی خنده شان گرفته بود و مرد کت و شلواری با میکروفن فحش می داد و می خواست دیگران آن فرد را لو بدهند.جمعیتی که به شوق شیرینی آمده بودند پراکنده شدند و جز چند مرد کت و شلواری هیچ کس دنبال وانت نبود.من هم سریع دور شدم و به خانه برگشتم.
غذای خوشمزه ای روی بار می گذارم و نوار کاستک هایی که حاج آقا امامی به من داده است را توی ضبط می گذارم.صدای آیت الله خمینی پخش می شود و سخنرانی شان را به دقت گوش می دهم. زنگ خانه به صدا در می آید و سریع ضبط صوت را خاموش می کنم.چادرم را سر میکنم و از پشت در می پرسم:_کیه؟
صدای مردی می آید که می گوید:_پستچی! بسته دارید.
در را باز می کنم. مردی با لباس پستچی و سوار بر موتور ایژ جلو می آید و می پرسد:_خانم ریحانه حسینی؟_خودم هستم‌بسته ای به دستم می دهد، بعد هم یک پاکت را می گذارد رویش و دفترش را نشانم می دهد و می گوید:_اینجا رو امضا کنید.
در حالی که دود موتور مشامم را اذیت می کند و احساس خفگی دارم، خودکار را سریع می گیرم و امضای کج و کوله ای می زنم.کوچه چون تنگ و باریک است هم صدا در آن اکو دارد و هم اگر موتور چند دقیقه ای بماند، کوچه دود می کند.توی حیاط می روم و نفس می کشم. بسته را از روی پله برمی دارم و روی پایم می گذارم.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۹

۱.۱K

۱۹:۲۰