عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۶ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهد undefined قسمت121 کاغذ را می سوزانم و آن روز را با فکر به تکه کاغذی سپری می کنم. مرتضی صبح زود بیرون می رود و شک دارم که بروم یا نه! هنوز تمام خانه را تمیز نکرده بودم و از طرفی ترس دارم به آن آدرس بروم. ناهار می گذارم و به ساعت نگاه می کنم. تا ساعت دو، سه ساعتی مانده است. غذایم را که درست می کنم، شعله غذا را خاموش می کنم. نمازم را می خوانم و کابینت های آشپزخانه را مرتب می کنم، چشمانم به ساعت خشک می شود اما نمی دانم چه کنم. عقربه خودش را به یک می رساند و چیزی در وجودم می گوید بروم و یکی دیگر میگوید نه. در آخر حاضر می شوم و با خودم می گویم آن محلی که آدرس داده، نمی روم و اطراف آن حوالی ظاهر می‌شوم. تاکسی می گیرم و به خیابان نزدیک آن آدرس می روم. خوب صورتم را می پوشانم و با اجناس مغازه ها خودم را سرگرم می کنم. منتظر هستم تا صدایی از شهناز توی گوشم بپیچد که صدای تیر و اسلحه بلند می شود. همگی به سمتی فرار می کنند و من به طرف صدا می روم. انگار هیچ چیز دست خودم نیست و یک چیزی مرا به سمت خودش می کشد. صدا از داخل یک بانک می آید. چند نفری با اسلحه و یک ساک از بانک بیرون می زنند. یک زن هم بیرون می آید و سوار شورلت می شود. یکی از مردها دستمال روی صورتش می افتد. خودم را کنار دیوار مغازه ای می کشم و سرک می کشم. با دیدن چهره ی آن مرد بدنم سست می شود و روی زمین می افتم‌‌. مرتضی با اسلحه از بانک بیرون می آید و سوار موتور می شوند و می روند. وقتی آنها می روند تازه مردم جرئت می کنند نزدیک شوند. تمام شیشه ها خورد شده و کف خیابان ریخته. چند زن به من نزدیک می شوند و می پرسند:" خانم خوبی؟ چیزی ازتون دزدیدن؟" همه چیز دور سرم می چرخد و در سیاهی مطلق فرو می روم. با نشستن قطرات آب و نوازش شان به هوش می آیم. نور چشمانم را می زند اما به سختی چشمانم را باز می کنم. قیافه‌ی زن غریبه ای جلوی چشمانم نمایان می شود که با باز شدن چشمانم می گوید: _به هوش اومد! چند زن دیگر هم کنارم می آیند و خدا را شکر می کنند. سر جایم نیم خیز می شوم و به طرافم نگاه می کنم و می پرسم: _اینجا کجاست؟ همان زن که در بدو باز کردن چشمانم دیده بودمش، می گوید: _دم بانک غش کردی، اوردیمت با همسایه ها خونه خودمون. کس و کار داری؟ با شنیدن سوالش طوری نگاهش می کنم که با دست پاچگی می گوید: _نه واسه اینکه بهشون زنگ بزنیم و نگران نشن گفتم. فقط می گویم:" لازم نیست!" از جا بلند می شوم که دوره ام می کنند و می گویند کمی استراحت کنم اما با یادآوری آخرین صحنه ای که به یاد دارم، نمی توانم قبول کنم. تاکسی می گیرم و به طرف خانه حرکت می کنم. یک لحظه چهره مرتضی و اسلحه دستش از جلوی چشمانم دور نمی شود. به راننده می گویم سریع تر برود. قبول می کند و کمی تند می رود. به سر کوچه که می رسیم می ایستد و کرایه را بیشتر می دهم و به طرف خانه می دوم. صدای راننده را می شنوم اما بهایی نمی دهم. کلید را توی قفل می اندازم و نمی فهمم چطور پله ها را بالا می روم. یکهو پایم پیچ می خورد و پخش زمین می شوم. از شدت درد صورتم را مچاله می کنم و آخ بلندی از دهانم خارج می شود. در باز می شود و مرتضی هراسان به طرفم می آید و می پرسد: _چیشد؟ خوردی زمین؟ بزار کمکت کنم. دستش را با شدت پس می زنم که خیره نگاهم می کند و هاج و واج می گوید: _میخوام کمکت کنم. سعی می کنم خودم را کنترل کنم و به سختی و با کمک دیوار بلند می شوم. _نیازی به کمکت ندارم! لنگان لنگان از پله ها بالا می روم و خودم را به خانه می رسانم. آن قدر از کاری که کرده بدم می آید که حاضر نیستم دستش به من بخورد! همان دستی که اسلحه روی مردم کشید. توی اتاق می روم و در را بهم می کوبم. به در می زند و می گوید: _کسی بهت چیزی گفته؟ چرا ناراحتی؟ با لحن عصبانی داد می زنم: _آره! یکی یه حرفی بهم زده! _کی؟ در را باز می کنم و توی چشمانش نگاه می کنم و می گویم:" شهناز!" با شنیدن نام شهناز هوفی می گوید و صورتش را طرف دیگری می کند. همان طور که به طرف مبل می رود، می گوید: _تو به حرف اون گوش دادی؟ هه! تو که میدونی باهم لجه، چرا حرفاشو باور می کنی. _باور نکردم... تا با چشمای خودم ندیده بودم. برمی گردد و نگاهم می کند و می پرسد: _چی دیدی؟ حالا مقابلم ایستاده، برای این که بتوانم چشمانش را ببینم باید صورتم را بالا بگیرم. نفس های سوزانش به صورتم می خورد و به سختی لب می زنم: _دیدمت... صدای خورد شدن قلبم را حس می کنم، شیشه بغض در گلویم می شکند و چشمه چشمانم جوشیدن می گیرد. با دیدن اشک هایم رگش متورم می شود و دستی به موهایش می کشد. اخم هایش را در هم می کشد و با صدای بلندی می پرسد: _چی دیدی؟ _تو رو! _نه دقیق بگو چی دیدی! میخوام بدونم از من تو ذهنت چی ساختی. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهد undefinedقسمت122
آب دهانم را قورت می دهم. پاهایم یاری ام نمی کنند و قامتم فرو می ریزد و روی زمین می نشینم و می گویم:_توی بانک بودی با چندنفر که همتون مسلح بودین.اسلحه هاتون هم به طرف مردم بود! پولاشونو توی اون ساک لعنتی ریختین و فرار کردین!نگو که اینم برای مردمه چون باورم نمیشه!
نگاهم می کند و آرام زمزمه می کند:_چرا اومدی.
_آره نمیومدم و مثل کبک سرمو میکردم تو برف؛ نمی دونستم دارم با کی زندگی می کنم. حالا شناختمت!جلوی من که حق با توعه و موافقم میگی، جلوی اونا یه نه نمی تونی بگی.اگه یه ذره هم با من موافق بودی، این کارو نمی کردی!
به حرف می آید و با فاصله از من می نشیند._هرطور دوست داری فکر کن! ولی من مجبورم!
_فوقش جون خودمو و خودت در خطره! تو برق امید تو صورت اون پیرمردی که پول به دست کارمند بانک میده رو ندیدی؟اون آدمایی رو ندیدی چشم امیدشون به همین پول کمی که از دست دزدا توی بانک میزارن؟ اون بیچاره هایی که با زحمت این پولا رو درمیارن. چطور دلتون اومد؟ ها؟
خودش را بیخیال می گیرد و می گوید:_شلوغش نکن! ما اون پولا رو که برای خودمون برنداشتیم.اون پولا برای خودشون خرج میشه، ما با اون پولا براشون آزادی درست می کنیم.
_آزادی زوری؟ کسی که یه تیکه نون نداره، شب بزاره جلوی زن و بچش، از آزادی چی میفهمه؟ جز گرسنگی؟ جز نداری؟
_اونا الان نمی فهمن اما بعدا متوجه میشن که چه کاری براشون کردیم.
_تا حالا نظرشونو پرسیدین؟ اگه اونا راضی باشن خودشون دودستی تقدیمتون می کنن. شاید اصلا آزادی شما رو نخوان!
صدایش را بالا می برد و داد می زند:" یه جوری حرف میزنی انگار ما خائنیم! نخیر اونا از مبارزه چی میفهمن؟ ما ایم که جونمونو کف دست میزاریم و جلوی امپریالیسم و ساواک وایمیستیم."کلافه به نظر می رسد و کتش را برمی دارد و بدون حرفی دیگر از خانه بیرون می زند.
نفسم را با شدت بیرون می دهم.آب خنکی می خورم و به صورتم آب می زنم.اشک و آب روی صورتم قاطی می شود. بریده بریده نفس می کشم و توی بالکن می روم و ریه ام را از عطر باران پر می کنم.نمیدانم تند رفتم یا نه، ولی می دانم حرف دلم را گفته ام.شب که می شود منتظرم برگردد و نگاهم به در است. هر صدایی می شنوم به در نگاه می کنم اما بعد میفهمم او نیست.بدون خوردن شام به رختخواب می روم و می خوابم اما گوش هایم به صدا حساس می شوند و با اندکی بیدار می شوم.تا صبح چند بار بیدار می شوم و در آخر با شنیدن آوای اذان بلند می شوم و تا صبح با خدا مناجات می کنم.تصمیم می گیرم چند روزی برای رو به راه شدن زندگیم روزه بگیرم.بدون خوردن سحری روزه می گیرم. از اول صبح دلم بهم می پیچد و قار و قور می کند.با این حال برای پخش اعلامیه می روم و در آخر سری به کتابفروشی می زنم.کتابفروش علاوه بر اعلامیه، نوارهای سخنرانی آیت الله خمینی را هم می دهد.با تنی بی جان خودم را به خانه می رسانم و وسط نشیمن از خستگی و گرسنگی دراز می کشم.
به سختی خوابم می برد و وقتی چشمانم را باز می کنم چیزی نمی بینم.هوا تاریک شده، به دور و اطرافم نگاه می کنم. توی اتاق می روم تا شاید مرتضی را ببینم اما خبری از او در خانه نیست.الان از یک روز بیشتر شده که قهر هستیم. اول غذا میخورم و بعد نماز می خوانم.دست و پایم جان می گیرند و نیرو به بدنم برمی گردد. نا خودآگاه گریه ام می گیرد و تسبیح را به آخر نرسانده رها می کنم.نمی دانم چرا گریه می کنم؟ شاید دلتنگ و نگرانش هستم؟ شاید دلخور هستم؟ نمی دانم...تسبیح را برمی دارم و می گویم:" خدایا مگه نگفتی که باهاش خوشبخت میشم؟ این شد خوشبختی؟اون از من فراریه و من از اون، چطوری آخه؟"سرم را روی مهر می گذارم و از ته دل زجه می زنم.
سحری کته گوجه می گذارم و میخوابم. با صدای ساعت زنگی بیدار می شوم.نیم ساعتی تا اذان مانده که مشغول می شوم. چند دقیقه ای به اذان مانده و دو رکعت نماز شب می خوانم.اذان صبح را که می دهند بعد از نماز می خوابم.با زینگ زینگ ساعت بیدار می شوم.کمی فکر می کنم تا یادم می آید امروز چند شنبه است، حاضر می شوم تا مثل هر دوشنبه به دوره قرآن همسایه ها بروم.وارد می شوم و خانمی توی مشتم گلاب می ریزد، من گلاب را بو می کنم و روی چادرم می ریزم و گوشه ای می نشینم.دختر همسایه، قرآن ها را تقسیم می کند و یک قرآن برمی دارم. زنهای مسن شروع می کنند به قرآن خواندن.به معنی ها توجه می کنم و خط می برم، با تمام شدن جزئی همگی صلوات می فرستند و چای و شیرینی می دهند.با دیدن شیرینی لبخندی می زنم.هر موقع که چیزی در خانه ی همسایه می دادند من نمی خوردم و می آوردم تا مرتضی هم بخورد.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۸

۱.۱K

۷:۳۶