عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت28 دانشجوهای زیادی در حیاط دانشگاه هستند. بعضی ها دانشگاه را با عروسی اشتباه گرفتند، هرچند که آرایش شان از عروسی بیشتر است! موهای برهنه و نیمه برهنه که چشم نامحرم را به خود خیره می کند. خیلی آهسته قدم برمیدارم و به پذیرش دانشگاه می روم. _سلام! ببخشید کلاس دانشجوهای ترم اول جامعه شناسی، کدوم کلاسه؟ خانم بی حجابی که قبلا او را دیده بودم، سرش را بالا می آورد و می گوید: _اتاق ۳۰۴طبقه دوم. تشکر می کنم و از پله ها بالا می روم. رو به روی اتاق ۳۰۴ می ایستم و نگاهی به داخلش می اندازم. یکی جلوی میز ایستاده است و دختر و پسرها در حال خنده اند. نفس عمیقی می کشم و وارد اتاق می شوم. همه ی نگاه ها به من بر می گردد و تیکه پارچه ای (روسری)که به عنوان حجاب بر سرم است. آخرین صندلی را نشانه می گیرم و به طرفش می روم. خیلی آرام سرجایم می نشینم تا استاد بیاید. مردی هیکلی با کت و شلوار طوسی به همراه کروات قرمز وارد می شود. چند دقیقه ای نگاهمان می کند و خودش را معرفی میکند بعد هم اسامی ما را از روی برگه می خواند. _ریحانه حسینی! با شنیدن اسمم از جا بلند می شوم و استاد چپ چپ نگاهم می کند و می گوید: _تو همین جوری میخوای بیای؟ به خودم نگاهی می اندازم و می گویم: _چطور استاد؟ _شکل و شمایل دهاتی! همه ی کلاس از خنده روی هوا می رود و من با صلابت می گویم: _استاد خود دانشگاه اجازه به من داده. تای ابرویش را بالا می دهد، قیافه اش را طوری می کند و می گوید: _دانشگاه ازین اجازه ها به کسی نمیداد! اونم دانشگاه فرح پهلوی! _فکر کنم رقابت بین دانشگاهی براشون مهم تر از شکل و شمایل دهاتی باشه! _رتبه ات چند شده؟ _هشت و پنج کشوری. همه ی دانشجوها با چشمان گرد نگاهم می کنند و استاد سعی دارد تعجب خودش را بروز ندهد. _خب بشین! می نشینم و اسامی بعدی را می خواند. آقای حجتی، استاد جامعه شناسی ادبیات بود و چند واحد دیگه هم با او داشتیم. باید از همین اول بتوانم گلیمم را از آب بیرون بکشم وگرنه هر کسی از راه برسد میتواند تیکه ای بارم کند. نزدیکی های ساعت دو بعد از ظهر، در حالی که خستگی از سر و کولم بالا می رود خودم را به خانه می رسانم. دایی خورشت قیمه درست کرده است اما گوشت هایش مثل سنگ سفت است و نپخته! لپه ها یک طرف، روغن طرف دیگر قابلمه است! غذا را آماده می کنم و ناهار می خوریم، دایی می گوید: _به به عجب قیمه ای درست کردما! خنده ام می گیرد و می گویم: _آره واقعا! خوبه گوشتا رو کنار میزاشتم تا ببینین. _واسه دفعه اول خوب بود، خداروشکر شبیه آبگوش نشده بود. ظرف ها را می شویم و از دانشگاه به دایی می گویم. دایی می گوید روزهای سختی در پیش دارم و به قول معروف سالی که نیکوست از بهارش پیداست. البته این حرف دایی را نتوانستم هضم کنم! سال نیکو چه ربطی به ترم پر از سختی من دارد؟ هر چه باشد دایی است دیگر! حرف هایش نقیض هم هستند اما کلا یک مفهوم می دهد. شاید هم شوخی بوده! با همین نیم جمله ی دایی تمام عصرم را گذراندم. بعد متوجه شدم بدتر از آن جمله ی من هستم که چندین ساعت درموردش فکر کرده ام! کلی بعد از این نتیجه به احوالم خندیدم. هفته ی اول گذشت هر چند که بیشترش با جنس حرف های آقای حجتی یکی بود. تنها دستاورد این یک هفته، ژاله بود. ژاله دوست جدیدم و اهل تهران است و با اینکه حجابش از من کمتر هست اما از بچه های کلاس بهتر است. یک روز که مثل همیشه از تاکسی پیاده می شوم پسری می بینم که در حیاط دانشگاه خودش را با درختی مشغول دارد. دفعه اولش نیست! چند وقت است که هر بار می بینمش روی درخت چیزی می نویسد. بعد از رفتنش به طرف درخت می روم اما جز چند خط چیز دیگری دستگیرم نمی شود. ژاله صدایم می زند و به طرفش می روم. در آغوشم می کشد و به طرف کلاس هم قدم می شویم. با چشمانم دنبال آن پسر میگردم اما پیداش نمی کنم. کلاس ها یکی پس از دیگری تمام می شود. برای ناهار به پیشنهاد ژاله به ساندویچی اطراف دانشگاه می روم. ژاله از پسر دایی اش می گوید. انگار برای خواستگاری میخواهد بیاید اما به دلیل اختلافی که بین دایی و پدرش است، ممکن نیست. دلم برایش می سوزد، خیلی جوانها قربانی قهر و آشتی بزرگترها می شوند که فقط هم از سر لجبازیست. نمی دانم چه پیشنهادی به او بکنم برای همین به او قول میدهم با دایی صحبت کنم شاید او پیشنهادی داشته باشد. از ساندویچی بیرون می آییم. او میرود و من هم به سمت خیابان راه می افتم. چند وقتی است که دلم برای زینب پر می کشد. چند دفعه هم تماس گرفتم، یا نبوده و یا خوابیده! امروز قصد دارم با او صحبت کنم، وارد کیوسک تلفن می شوم و شماره ی زینب را می گیرم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefinedقسمت29
مادرش جواب می دهد و احوال پرسی میکنم. بالاخره موفق می شوم با زینب صحبت کنم، صدای مملو از انرژی اش در تلفن می پیچد و می گوید:وای سلام ریحانه! خوبی؟
سلام بی معرفت، باید وقت قبلی بگیرم تا بتونم باهات حرف بزنم؟
آره خودت که میدونی سرم شلوغه!
ای کلک شلوغ چی؟
مکثی می کند و با شدت می خندد. شکم به یقین تبدیل می شود و می گویم:
خبریه؟
باز هم می خندد. حرصم در می آید و می پرسم:
میگم خبریه؟
آفرین! هنوزم حس شیشمت خوب کار میکنه. آره دیگه دانشگاه که قبول نشدم، گفتم ازدواج کنم شاید فرجی شه!
می خندم و می گویم:
وای باورم نمیشه! حداقل یه جوری می‌گرفتی تا منم بتونم بیام.
ببخشید یهویی شد! جمعه عقده! ایشالا واسه عروسی خودتو برسون.
چقدر هولی تو دختر! نترس نمیترشی. دومادو محکم بگیر تا عروسی فرار نکنه.
خیالت تخت!
بله رو که گفتیم میخوام دستو پاشو ببندم به دلم.
اوه! چه رمانتیک!
بله دیگه. تو چیکار میکنی؟
هیچی! با درسو دانشگاه خودمو سرگرم می کنم.
_تو هم باید دست به کار شی. بیشتر از این بمونی باید دنبال دَبه باشم که ترشیت کنم.
میخندم و می گویم:
_تو به فکر خودت باش! راستی از خانم غلامی خبر نداری؟
_نه!
_من یه آدرس دارم ازش. خواهش میکنم بری پیداش کنی، میتونی این کارو در حقم بکنی؟
_آره، چرا که نه! بده آدرسو.
با زدن فردی به شیشه کیوسک، سریع آدرس را می دهم و خداحافظی میکنم.
چند خیابانی را پیاده می روم تا تاکسی گیرم می کند.
نماز مغرب را در خانه ی دایی می خوانم و مشغول نوشته هایی می شوم که از صبح درگیرش هستم.
با اینکه هنوز اول ترم است اما عقایدی را می شنوم که سازگار با عقاید من نیست.
آقاجان راست می گفت که با عقاید لیبرالیسمی نمیتوان جامعه شناسی توحیدی را دید.
عقایدی که از دهان لائیک۱ و دئیسم۲ بیرون بیاید و به خورد جوانها برود خیلی تاثیر گذار است!
از صحبت های چند جلسه ای آقای حجتی متوجه شدم او یا لائیک است یا یک دئیسم.
او حتی در ادبیات، عقایدش را وارد می کند و اشعار حافظ و سعدی را به سخره می گیرد.
استاد جامعه شناسی سیاسی و اجتماعی مان، آقای فرحزاد است. او از جهان های اول و دوم و سوم سخن می گوید و حتی جهان را به توسعه یافته و عقب مانده تقسیم می کند.
انگار او فقط از ایرانی بودن زبان فارسی اش را می داند و معتقد است ایران باید راه کشورهای توسعه یافته را در پیش بگیرد حتی اگر وابسته شود!
واقعا مضحک است!
آخر شب دوست های دایی می آیند. دور هم نواری را گوش می دهند که آیت الله خمینی سخن می گوید.
چند اعلامیه ای را با اصرار از دایی گرفته ام و مشغول خواندش هستم.
چراغ قوه را خاموش می کنم و روی میز خوابم می برد.
صبح که بیدار می شوم بدنم درد گرفته است و به زور روانه ی دانشگاه می شوم. حال و حوصله ی کلاس آقای فرحزاد را ندارم اما مجبورم تحملش کنم.
بعد از حاضر و غایب کردن دانشجویان، استاد سراغ مبحث جهان های اجتماعی می رود.
گچ را بر می دارد و روی تخته می نویسد:"جهان اول،دوم و سوم"
_خب همینطور که میدونید جهان امروز ما تقسیم شده به جهان های مختلف.
جهان اول همون بلوک غربه! بلوکی که به تنهایی از پس تموم جهان برمیاد و انقلاب های بزرگی مثل فرانسه و صنعتی رو در تاریخ خودش جای داده.
جهان دوم بلوک شرقه که برخواسته از فرهنگ غربه و فرهنگ سکولارش۳ رو مدیون بلوک غربه اما همیشه نمکخور، نمکدون میشکنه و طغیان میکنه.
جهان سوم هم ما هستیم! عقب مانده هایی که نظام سلطه رو در خودشون جای میدن.
این انتخاب ماست که بخوایم مستعمره باشیم یا یه دوست!

کارد بزنی خونم در نمی آید. خود تحقیر از این واضح تر!
دستم را بلند می کنم و استاد اجازه ی صحبت کردن به من می دهد.
_ببخشید استاد! منظورتون اینه منابع مون رو یا به زور بدیم یا با قربون صدقه؟

خنده در فضای کلاس پخش می شود‌.
رگ استاد باد می کند و می گوید:
_خیر خانم حسینی! دوست یعنی نوعی معامله برای رسیدن به غربی ها.

_یعنی اونها واقعا علمشون رو در اختیار ما میزارن یا فقط یاد دارن کارخانه مونتاژ بسازن؟

_این چه حرفیه؟ مگه شما نمی بینید دوستای ما،آمریکایی ها توی پالایشگاه ها نفتمون رو به روش روز دنیا تصفیه می کنن.

_منظورتون مستشار هستش؟
بله راست میگید اونا توی بخش های حساس فقط خودشون کار میکنن تا علمش به ما نرسه! پول خوبی هم دولت آمریکا بهشون میده. خود آمریکا هم نفت خوبی گیرش میاد!
۱‌.انفصال دین از سیاست، لائیک ها معتقد هستند دین امری شخصی است و در امور دنیوی غیر قابل استفاده می باشد. ۲.دئیسم ها به خدایی اعتقاد دارند که هیچ برنامه ای برای انسان قرار نداده است و عقل انسان به تنهایی عامل رستگاری می شود!۳.دنیاگرایی.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۷
undefined۱

۱.۸K

۷:۲۱