عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت80 چادرش را سر می کند و می گوید من به اتاق بروم. به اتاق پناه می برم که صدای حاج حسن در خانه می پیچد. سلام خواهر، ببخشید بد موقع مزاحمت شدم. چادرم را برمی دارم و به طرف در می روم. حاج آقا تا من را می بیند، دست را به احترام روی سینه اش می گذارد و من هم سلام می دهم. حمیده خانم از چهره ی هراسان برادرش چیزهایی فهمیده برای همین اصرار دارد که داخل بنشیند. من به بچه ها می گویم مشغول ناهار شوند و خود پیش حاج آقا می نشینم. حاج آقا دستانش را بهم گره می زند و می گوید: _والا چطور بگم؟ حمیده خانم نگرانی اش بیشتر می شود و می گوید: _طوری شده؟ جون به لب شدیم خب حاج حسن! _نه نگران نشین. همین آقامرتضی یکم ناخوش احواله، گفتم به شما هم بگم. هری دلم می ریزد، کمی فکر می کنم و به یاد آن روز می افتم. حاج آقا ادامه می دهد: _طفلکی از پریروز که اومد خونه تب شدید گرفته. سرشم شکسته بود، اول که اجازه نمی داد بخیه کنیم اما بعدش که دکتر اوردم با حرفای دکتر راضی شد. الانم مثل تیکه گوشتی افتاده گوشه ی خونه، نه غذای نه آبی یک کلومم حرف نمیزنه. ازش پرسیدم زخما و سرت که شکسته کار کیه؟ میگه حاجی درد هجری کشیدم که مپرس! میگم شاید زده به سرش خدایی نکرده. ریحانه خانم ازت ممنون میشم یه سر بهش بزنی. حمیده خدا مرگم بده ای زیر لب می گوید و ادامه می دهد: _نه حاج حسن، بزار من سوپ درست میکنم. شب خودم و ریحانه باهم میایم. حرفش را قبول می کنم و حاج آقا بلند می شود و می گوید: _از خدا چه پنهون از شما هم پنهون نباشه، راستش من میدونستم ریحانه خانم تصمیمشونو گرفتن ولی این بچه رو میدیدم توی اوج تب، ایشونو صدا میزنه گفتم برای بار آخر هم که شده یه تجدید نظر کنن. سکوت می کنم و حاج آقا را تا دم در بدرقه می کنیم. نفس عمیقی می کشم و در ذهنم مرتضی را در بستر بیماری تصور می کنم. بیچاره دلم برایش می سوزد، از خودم خجالت می کشم که باعث آزارش شده ام. حمیده خانم مرا صدا می زند تا ناهار بخورم. یکی دو لقمه ای می خورم و به نقطه ای از سفره خیره می شوم. حمیده می خندد و می گوید: _نکنه تو هم میخوای مثل اون بشی؟ غذاتو بخور دختر! لبخند تلخی می زنم و به زور ادامه اش را می خورم. حمیده برای شب سوپ بار می گذارد و من هم به اتاق می روم و دفترم را باز می کنم. با خودم فکر می کنم چرا دلم برایش به رحم آمد؟ اصلا اگر مرتضی را هم دوست داشته باشم دوست داشتنم برای چیست؟ دلیلش چیست؟ سه سوال را روی کاغذ می نویسم و مثل سوالات امتحانی جواب می دهم. اولین باری که برایش ترحم کردم وقتی بود که با بدنی غرق به خون و صورت رنگ و رو رفته اش در شب تاریک مواجه شدم. کلاً چهره ی مظلومی داشت، چشمانش آدم را غرق جذبه اش می کرد. با خودم فکر می کنم اگر قرار است با مرتضی ازدواج کنم نه بخاطر بی پناهی و بی کسی با او ازدواج کنم نه بخاطر یک دوست داشتن. من مرتضی را دوست می دارم تا واسطه ی عشق بین من و خدا شود. به خدا می گویم اگر میخواهی من با او باشم، پس برای اینکه روزی این عشق تمام نشود برای عشق خودت را میانمان بگذاری زیرا که عشق تو به ما همیشه جاری است. اذان مغرب را که می دهند نمازمان را در خانه می خوانیم. حمیده قابلمه ی سوپش را برمی دارد و برای بچه ها سوپ می کشد، به آنها سفارشاتی می کند. از خانه بیرون می شویم و زنبیل دست حمیده است، برای اینکه دستش درد نگیرد من از او می گیرم و تا سر خیابان می رویم تا تاکسی بگیریم. تاکسی ما را حوالی خانه ی حاج حسن پیاده می کند و کمی از راه را پیاده می رویم. حمیده در می زند و صدای ظهیر می آید. او در را باز می کند و به بغل عمه اش می رود. حاج آقا دم در می آید و ما را راهنمایی می کند؛ از حیاط نقلی رد می شویم و به خانه می رسیم. خانه ی ساده ای دارند اما در عین سادگی زیباست. حاج خانم هم به استقبال مان می آید و باهم روبوسی می کنیم. ظهیر مدام گوشه ی چادر عمه اش را می کشد و می پرسد:" چرا بچه ها را نیاوردید؟" حاج آقا با خنده می گوید: آقامرتضی تو این اتاق هستن. مرتضی مثل پسر خودم میمونه برا همین آوردمش اینجا تا بهتر بهش رسیدگی کنیم. وارد اتاقی می شویم که نسبتا بزرگ است و دو فرش دارد. گوشه ای از اتاق بستری پهن است و مرتضی به خواب فرو رفته. قابلمه را به زهرا می دهم، با دلم خیلی کلنجار می روم تا به طرفش نروم. حاج آقا کنار مرتضی می نشیند و می گوید: _مهمون داری آقامرتضی! مرتضی تکانی می خورد و لرزی به جانش می افتد. حاج آقا قرصی به او می دهد و حالش کمی بهتر می شود؛ فکر نمی کردم تا این حد حالش وخیم باشد. اشک از چشمانم جاری می شود و سعی می کنم لرزش شانه هایم محسوس نباشد. حمیده در گوشم می گوید: _گریه نکن، خوب میشه ان شاالله. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت81
حاج خانم و بچه ها از اتاق خارج می شوند و تنها من، حمیده و حاج آقا در کنار مرتضی می مانیم.به حاج آقا می گویم:" صدامون رو میشنوه؟"
_بله!
سرم را پایین می اندازم و هر چند برایم سخت است اما می گویم:" میشه باهاش حرف بزنم؟"_چرا که نه!
حاج آقا کنار می رود و حمیده اشاره ای می کند و هر دو بیرون می روند.حمیده میخواهد در را ببنند که جلویش را می گیرم و می گویم:" خوب نیس، بعدشم من که حرف خاصی ندارم."
حمیده در را نیمه باز رها می کند و می رود.آب دهانم را قورت می دهد و با اکراه می گویم:_آقا مرتضی؟
جوابی نمی شنوم؛ انگار خواب است. دوباره صدایش می زنم اما باز هم چیزی نمی گوید. ناخوآگاه از اوضاعش گریه ام می گیرد و با نگرانی می پرسم:_حالتون خوب نیست؟ چرا جوابمو نمیدین؟
همین که سرش را تکان می دهد ذوق زده می شوم و کمی ازش فاصله می گیرم._میشنوین چی میگم؟ آقا مرتضی!
انگشتش را تکان می دهد و خوشحال تر می شوم.منتظر حرفی می مانم اما چیزی نمی گوید._نمی تونین حرف بزنین؟
حوصله ام سر می رود کاش یک آره و نه ای می گفت حداقل!می خواهم بلند شوم، کیفم را برمی دارم که مرتضی لب های خشکیده اش را تکان می دهد و می گوید:_میشنوم!
لبخندی روی لبم می آید و می نشینم._چرا آب و غذا نمی خورین؟ اینطوری که خوب نمیشین. اصلا چرا تب کردین؟
مکث می کنم و نفسم را بیرون می دهم. قلبم با شور بالا و پایین می پرد و به حالم فکر نمی کند._من معذرت میخوام برای اون اتفاق. من نباید میزاشتم همچین بلایی سرتون بیارن که اینطوری بشین.
قطره ی اشکی گوشه ی چشمش می نشیند؛ تا به حال ندیده بودم که گریه کند.من هم گریه ام می گیرد و پرده ای از اشک جلوی دیدم را می گیرد و همه چیز را تار می بینم.صدای خش دارش توی گوشم می چید و می گوید:_طوری نیست... من ازین بدترشم دیدم.
سکوت سنگینی بین مان سر گرفت و با صدایی که غم در آن موج می زند؛ می گوید:_نمیخوام کسی برام ترحم کنه.
می دانستم منظورش من هستم، شاید حس ترحم نسبت به او داشتم اما این تمام حس من نسبت به او نبود.سکوت را زیر پا می گذارم و می گویم:_من به کسی ترحم نمی کنم.
_پس مجبورتون کردن بیاین؟ برگردین، اون سری هم مجبور بودم باهاتون حرف بزنم وگرنه... شما منو قبول ندارین خب پس، پیشنهاد منو هم قبول نمی کنین.این اومدن و رفتن ها...
مکث طولانی می کند و به سختی می گوید:_این اومدن و رفتن ها فقط منو اذیت میکنه. من میخوام فراموش کنم، شما هم که به من فکر نمیکنین، فکرم نمی کنم چیزی از من یادتون مونده باشه.
بغض در گلویم سنگینی می کند و نمی توانم حرفی بزنم.تمام وجودم فقط یک ندا می دهد که آن این است که او اشتباه می کند. چطور باید به او بفهمانم که من هم دلباخته تو هستم؟ وقتی او تصمیمش را گرفته پس آن استخاره چه بود؟اشکی روی گونه ام سر می خورد و روی دستم می افتد.تمام توانم را جمع می کنم تا فقط بگویم:_مَ... من فقط نیومدم عیادت، من اومدم تا دوباره باهاتون حرف بزنم.
مرتضی چشمانش را باز می کند و زودی سر جایش می نشیند.از این همه سرعت تعجب می کنم، یعنی این همانی بود که تا چند لحظه ی پیش چشمانش را کامل نمی توانست باز کند؟ این مرتضی همان مرتضی ای بود تا چند دقیقه ی پیش نمی توانست با من حرف بزند؟من مبهوت حرکاتش شدم و او با نگاهی امیدوار نگاهم می کند و می گوید:_من درست شنیدم؟ شُم... شما اومدین دوباره با من حرف بزنین؟
_بله.
_میشه حرف بزنین؟
_فکر کنم شما پرونده اش رو بستین. گفتین میخواین فراموش کنین.
نگاهش را پایین می اندازد و با شرم می گوید:_میشه بنظرتون؟
خودم را جدی می گیرم و می گویم:" نمیدونم."
_پس یه چیزی بگین!
_من باید بیشتر از شما بدونم. از خانواده تون از تحصیلاتتون و خیلی چیزای دیگه...
_خب‌... خب من از یه خونواده
حرفش را به حرفم قطع می کنم و می گویم:_حالا نه! بعدا که حالتون خوب بود یه جا قرار میزاریم.
_کی؟ کجا؟
_هر موقع حالتون خوب شد خبر بدین.
لب هایش را جمع می کند، حس می کنم او نمی داند خوشحال باشد یا نارحت؟از جا بلند می شوم و چادرم بیشتر از صورتم می گیرد.از اتاق که می خواهم بیرون بیایم، می گویم:_پس سعی کنین زودتر خوب بشین. خداحافظ.
_چشم... خداحافظ.
به حمیده اشاره می کنم که برویم.حاج خانم می گوید بمانیم و پذیرایی شویم اما قبول نمی کنم و حمیده هم بچه ها را بهانه می کند.تا به سر خیابان برسیم همه چیز را برای حمیده تعریف می کنم.حمیده می گوید:" پس قیافش حتما دیدنی بوده!"می خندیم و دستم را برای تاکسی تکان می دهم.
undefinedنویسنده مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۸

۱.۳K

۱۹:۰۹