دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت119 سفره را پهن می کنم و غذا را گرم می کنم. کنار بشقاب ها قاشق و چنگال می گذارم و بشقاب کوفته ها را وسط سفره می نشانم. مرتضی دستانش را بهم می مالد و می گوید:" عجب کوفته ای شده!" با ذوق و از ته دل لقمه در دهانش می گذارد. من هم از لقمه گرفتن و بهبه کردنش تشویق می شوم و لقمه به دهان می گذارم. سفره را جمع می کنیم و طبق معمول ظرف ها را باهم می شوییم. دستانم را دیر تر از مرتضی خشک می کنم، چای می ریزم و برایش می برم. مانده ام چطور قضیه حاج آقا را بگویم و چطور نگویم! کمی دور و برم را نگاه می کنم و بالاخره جرئت پیدا می کنم و می گویم: مرتضی؟ چایش را برمی دارد و می گوید: جانم؟ یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ مردمکش را توی کاسه چشمش می چرخاند و لب می زند: تا چی باشه! آب دهانم را با صدا قورت می دهم و با تردید می گویم:" من امروز رفتم مسجد سپهسالار!" چشمانش مثل توپی گرد می شود و می پرسد: اونجا چرا؟ آخه با خودت فکر نکردی اونجا خطرناک باشه؟ حرفش را قبول دارم اما نمی توانم گوسفندی که تا دم پوست کنده ام را رها کنم! من وظیفه ام در این بحبوحه تبلیغ حکومتی اسلامی است. اگر کوتاهی کنم جواب پیامبر (ص) و ائمه را چه بدهم؟ هر کسی در زمانی ماموریتی دارد، مثلا انصار و مهاجرین وظیفه شان این بوده که پشت امام علی (ع) بایستند و حقشان را بگیرند اما وظیفه خود را ندانسته و به آن عمل نکردند که نتیجه اش این شد بیبی دوعالم بین در و دیوار قرار گرفت و تک و تنها پشت علی اش را ماند. اگر من چشمم به رهبر امروزم نباشد پس فرق من با آن غفلت زده ها چیست؟ چرا میدونستم خطرناکه ولی در عین حال که مراعات کردم داخل شدم. بگو چه اتفاقی افتاده بود؟ زیر چشمی نگاهم می کند و می پرسد:" چه اتفاقی؟" حاج آقا امامی رو گرفتن! پسرش به جاشون اومده بود. حالت چهره اش را از دیده می گذرانم اما به اندازه نخی از تعجب در تار و پود صورتش دیده نمی شود. سکوت می کند و به گوشه ای خیره می شود. خب... بعضیا کارایی میکنن که فکر می کنن خیلی شجاعن در حالی که عین دیوونگیه! البته دور از جون حاج آقای شما. ولی خب واقعا همینه! حاج آقا باید مخفی می شد ولی روزی که رفتم پیشش و گفتم، گفت که خودش میدونه اما نمیتونه این همه کار رو ول کنه و فرار کنه. گفت اگه یک ذره بیکار باشم باید فردای قیامت جواب بدم که چرا به اندازه توانم کار نکردم. بعدشم خودشو به خدا سپرد و رفت. تو واقعا اینو دیوونگی میدونی؟ رفتن توی دهن شیر کار هرکسی نیست! از نگاهش اینطور فهمیدم که حرفم برایش مهم نیست و خودش می گوید: خب از روی عقل هم نیست! _مگه همه چی باید از روی عقل باشه؟ مگه مثل غربیها، روشنگری عقلی۱ داریم؟ ما یه چیزی هم به عنوان دین داریم و به اونم باید رجوع کنیم، پس کسایی که شهید میشن و جون میدن بی عقلن نعوذبالله؟ دیگر حرفی نمی زند و رادیو را برمی دارد و موجش را عوض می کند. وضو می گیرم و به رختخواب می روم. با خودم فکر می کنم چقدر عقاید سازمان روی مرتضی اثر گذاشته است! اگر هم ناخواسته و بدون تامل چنین حرف هایی میزند باز هم واقعا نگران کننده است. صبح بدون این که صبحانه بخورم از خانه بیرون می زنم و پیاده به کتاب فروشی امید می روم. کتابفروشی کوچکی است و بالایش ساختمان دیگریست. در را که باز می کنم صدای زنگوله ی بالای در بلند می شود و صاحب مغازه از توی کتاب ها سرش را بیرون می آورد. مرد جوانی به نظر می رسد و جلو می روم. کمی کتاب ها را بررسی می کنم و بعد به او می گویم: _من برای خرید کتاب نیومدم. جوان دستی به موهایش می کشد و می گوید:" پس برای چی اومدین همشیره؟ اگه عکاسی میخواین برین که طبقه بالاست." دستم را در هوا تکان می دهم و خیلی آرام لب می زنم: _نه اومدم اعلامیه بگیرم. مرد نگاهی به من می اندازد و می گوید: _ما اینجا اعلامیه نداریم. شوخی می کنید؟ لحن جدی به خود می گیرم و چادرم را به خودم می چسباندم. _نخیر! آ سدرضا امامی منو فرستاده. جوان دوباره سرش را می خاراند و می گوید:" آ سدرضا امامی؟... کمی مکث می کند و ادامه می دهد: _همچین اسمی رو تا حالا نشنیدم. شاید کتاب فروشی خیابون اونوری رو بهتون آدرس دادن. یک لحظه به خودم شک می کنم و می گویم نکند اشتباه کرده ام! در دلم انگار رخت می شویند. با صدای لرزانی می پرسم: _اسم اون کتابفروشی چیه؟ _کتاب فروشی حیدری. یکهو یاد تسبیح می افتم و با عجله از کیف بیرون می کشمش. تسبیح را روی ویترین شیشه ای می گذارم و می گویم: _بفرما! اینم نشونی آ سیده. ۱. روشنگری عقلی از سده های هفدهم و هجدهم میلادی شکل گرفت. روشنگری عقلی که رویکرد دنیوی دارد، روح را نمی پذیرد و به دئیسم منجر می شود.
نویسنده_مبینار (آیة)












تسبیح را که در دستش می گیرد برق عجیبی در چشمانش نقش می بندد و می گوید:_اینو از کجا آوردین؟نگاه زیرکانه ای می اندازم و می گویم:_پس شناختین! چرا باور نمی کنین منو آ سید فرستاده؟با دستش اشاره می کند دنبالش بروم. از جای بریدگی ویترین ها به دنبالش می روم و وارد زیر زمین می شویم.کلی دستگاه چاپ این پایین هست. در حالی که نگاهم به دور و بر است با گوشم حرف هایش را می شنوم که می گوید:_ببخشید، تازگیا خیلیا رو می گیرن و ما هم مجبوریم سوال پیچ کنیم.
_نه خواهش می کنم.
بسته ای را جلویم می گیرد و می گوید:_بفرما! سخنرانی جدیدشونه.
به دستگاه ها اشاره می کنم و می پرسم:" اینا برای چاپ اعلامیه است؟"می خندد و در حالی که سر به زیر است می گوید:_نه! البته اعلامیه هم باهاش چاپ می کنیم.
به بسته نگاه می کنم و می گویم:_اینا که خیلی زیاده! چجوری با خودم ببرم؟ نمیشه همین جا باشه و دفعه بعدی بگیرم ازتون؟
دست هایش که از روغن سیاه شده را به لباسش می مالد و بسته را می گذارد سر جایش.چندتایی را لای کتابی می گذارد و به دستم می دهد و می گوید:_بفرما همشیره، چیز دیگه ای نمی خواین؟
کتاب را می گیرم و تشکر می کنم. از همان راهی که آمده ام می روم.تا خانه چند اعلامیه را پخش می کنم و کمی بیشتر توی خیابان ها می چرخم.توی تاکسی، گونی های جلوی دکانها و درز های در خانه ها اعلامیه می اندازم و سریع دور می شوم.یکهو به جمعیت اعتراض کننده ها می خورم. اولشان با چند عکس و آرم مجاهدین خلق است و آخرشان هم هنینطور اما وسط این جمعیت تنها عکس های امام خمینی هست و مردم شعارهای انقلابی سر می دهند.متوجه می شوم با این کار سازمان می خواهد تمام جمعیت را به نفع خودش مصادره کند!وارد جمعیت می شوم و چند اعلامیه ای هم آنجا می دهم و سریع به خانه برمی گردم.
غذایی روی بار می گذارم و با جارو دستی خانه را جارو می زنم که صدای در بلند می شود.جارو را می اندازم و از لای پرده به در نگاه می کنم.یک زن چادری است و چادرم را بر می دارم و پایین می روم.در را باز می کنم که زن جوانی، سینی پر از کاسه آش را جلویم می گیرد و لبخند زنان می گوید:_نذریه، از روضه ی حضرت ابلفضل (ع).
کاسه ای برمی دارم و تشکر می کنم که همان خانم می گوید:_خواهش می کنم، فقط دوشنبه بعدی هم مراسم هست. خواستین تشریف بیارین.
_کدوم همسایه؟
_خانم اختری اینا، همون خونه دوم که درش فیروزه ای هست.
باز هم تشکر می کنم و در را می بندم.بوی پیاز داغ و نعنا مرا گرسنه می کند. طاقت نمی آورم و توی ظرفی برای خودم می ریزم.هر چه دلم می کشد می خورم و باقی اش را برای مرتضی نگه می دارم . طولی نمی کشد که دوباره صدای در می آید و چند دقیقه بعد صدای پای مرتضی را از راه پله می شنوم.در باز می شود و خندان به من سلام می دهد.جوابش را می دهم که سر قابلمه را برمی دارد و شروع می کند با ناخنک زدن!آرام به پشت دستش می زنم و می گویم:_برو دستاتو بشور!
می خندد و با مایع دستش را می شوید و حباب دست می کند.وقتی حسابی می شوید از من می پرسد:" ماهرو پسند شده؟"می خندم و می گویم:" آره!"سالاد را درست می کنم و سفره را پهن می کنیم. از این که ناهار دیگری را با او می خورم خوشحال هستم.یاد آش می افتم و می گویم:_راستی همسایه اش آورده. یادم رفت بهت بگم.
_اول غذای خانممون بعد آش.
قند در دلم آب می شود و اشتهای بیشتری برای خوردن پیدا می کنم.بعد از ناهار اندکی می خوابد و بعد بیرون می رود.اعلامیه هایی که برایم باقی مانده را می شمارم و سرجایشان می گذارم. از فردا کارم این می شود که صبح تا اذان اعلامیه پخش کنم و بعد برگردم و در وقت های اضافه ام خاطراتم را ثبت کنم.هر چه می گذرد هوا رو به گرمی می رود تا این که در اسفند ماه بوی عید را می توان دید.
بساط خانه تکانی را پهن می کنم و به خانه صفایی دیگر می دهم.سبزه عید می کارم و مرتضی هم در کارها کمکم می کند.گاهی دفترم را برمی دارد و می خواند. فکر نمی کند که من نوشته ام و از قلمم تعریف می کند.یک روز که برای پخش اعلامیه از خانه بیرون می روم می فهمم کسی در تعیقب من است و راهم را به بازار کج می کنم.اولش شک دارم اما وقتی در بازار می بینمش یقین پیدا می کنم و به کوچه پس کوچه های بازار پناه می برم و گمم می کند.وقتی به خانه برمی گردم با صدایی به عقب برمی گردم و می بینم کاغذی جلوی در افتاده است.کاغذ را برمی دارم و می خوانم. آدرسی داخلش است و گفته شده آن جا بروم.وقتی پایین کاغذ را می بینم وحشت می کنم.نام شهناز آتش ترس را در دلم روشن می کند و یاد تهدیدهایش می افتم.از کله شقی مثل او که هیچ چیز برای از دست دادن ندارد همچین انتظاراتی هم میشود داشت.
۱.۱K
۷:۳۶