عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۶ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefined قسمت115 کیفش را به طرفم پرت می کند که دستانم را جلوی صورتم می گیرم. چند دقیقه بعد به من حمله ور می شود و از روی کینه و حسد مشت و لگدی را نوش جانم می کند! وقتی عقده دلش را خالی می کند کیفش را برمی دارد و اعلامیه را را درونش می گذارد. پوزخندی به من می زند و می گوید: _ولی من بیخیالت نمیشم! این زندگی که برای خودت ساختی رو روی سرت خراب می کنم. اونوقت این تویی که باید به دستو پام بیوفتی. به سمت در می رود و متوقف می شود. به سمتم برمی گردد و انگشت را در هوا تکان می دهد و با چشمان تنگ می گوید: _دوست ندارم مرتضی بفهمه من اومدم اینجا! البته برای خودتم خوب نیست، شایدم یه امتیازه برات که لوتون ندم! گرفتی که؟ چیزی نمی گویم که می رود. با صدای بسته شدن در روی زمین ولو می شوم. تمام بدنم از درد می نالد و از بینی ام خون می چکد. سریع دست و صورتم را می شویم و به سختی وسایل ریخته شده را برمی دارم و سر جایش می گذارم. هیچی روی گاز نیست و این هم می شود درد روی درد! سریع غذای سردستی آماده می کنم و منتظر می شوم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت می گذرد و در آخر غروب می شود. از شدت ضعف نمی توانم گرسنگی را تحمل کنم و غذا را گرم می کنم و می خورم. شب می شود و مرتضی با حالتی نزار و خسته وارد خانه می شود. کتش را می گیرم و می خواهم روی جا لباسی بگذارم که عضلات دستم مرا به درد کشیدن وا می دارد. مرتضی می گوید: _ببخشید که دیر شد، نتونستم بهت خبر بدم. جوابی نمی دهم که بر می گردد و نگاهم می کند. چشمانش را ریز می کند و نزدیکم می آید و می گوید: _چرا این شکلی شدی؟ قیافه ی طبیعی به خود می گیرم و می گویم: _چه شکلی؟ _رنگت پریده! بینیت چیکار شده؟ با انگشتش سرم را بالا می آورد و می گوید: _زمین خوردی؟ حرفش را در هوا می قاپم و می گویم: _آره! آره! حواسم نبود دیگه. چشمانش از این فاصله زیباتر و درخشنده تر به نظر می رسد. سرم را پایین می اندازم که می گوید: _سرتو بیار بالا! چشمانم را به رنگ چشمانش می دوزم که با صداقت مواج در نگاهش می گوید: _مراقب خودت باش ماهرو خانم! دلم نمی خواد حتی یه تار مو از سرت کم بشه. خنده ای به لب هر دویمان می نشیند و از هم فاصله می گیریم. مرتضی به آشپزخانه می رود و می پرسد: _غذا چی داریم خانم خانما؟ _یکم کتلت توی یخچال هست، الان میام برات گرم کنم. _نه، تو خسته ای! خودم گرم می کنم. به اتاق می روم و چشمم به گلیم لول شده کنار اتاق می افتد. برش می دارم و نخ دورش را باز می کنم. دستم را روی تار و پود اش که عجین شده با تلاشم است می کشم. گلیم را وسط اتاق به صورت کج پهن می کنم و روی تخت می نشینم. به یاد حرف های شهناز می افتم که چطور مرا تهدید کرد! اگر او مرتضی را دوست داشته چطور حاضر شده به او همچین ماموریتی بدهد؟ تقی به در می خورد و مرتضی می گوید: _کجایی خانم؟ بیا شامو حداقل دور هم بخوریم. دلم تنگ شده که کنارم بشینی. _خوبه نصف روز نبودی! _برای شما نصف روز بود! برای من نصف عمرم بود. از صبح ندیدمت و الان که شب شده اومدم. باشه ای می گویم و می بینم کتلت ها را گرم کرده و املت هم کنارش درست کرده. نگاهم می کند و می گوید: _بسم الله! کارها، حرف ها و حرکات زیبایش مرا غرق لذت می کند و باعث می شود هر روز بیشتر وابسته اش شوم و خودش را بیشتر در دلم جا می کند. یاد تهدید شهناز می افتم و می ترسم از آن روزی که او را از من بگیرد! آخر من بعد از خدا فقط مرتضی را دارم. در کنار هم غذا می خوریم و باهم ظرف ها را می شوییم. مرتضی با دستان کفی اش به نوک بینی ام می زند و من هم دستانم را پر از آب می کنم و رویش می ریزم. شیطنت مان گل می کند و حسابی از خجالت هم در می آییم. لباس هایم پر از کف شده و چندشم می شود. به ناچار دوش می گیرم و لباس هایمان را می شویم. انگار نه انگار سنی از ما گذشته، هنوز شیطنت می کنیم. ظرف میوه را جلویش می گذارم و می گویم: _بفرما. در حالی که سرش توی کاغذ و چندین کتاب است، می گوید: _میشه برام پوست بگیری؟ پرتقالی را برمی دارم تا پوست بگیرم. نگاهش می کنم که خودش را غرق کارش کرده، نمی دانم این ها مربوط به سازمان است یا چیز دیگر. از این که کنارم نشسته و من می توانم به چهره اش زل بزنم خوشحال هستم. می ترسم از روزی که حسرتش را بخورم و از هم جدایمان کنند. نمی توانم چیزی نگویم و لب می زنم: _مرتضی اگه یه روزی من نباشم پیشت چیکار می کنی؟ همان طور که سرگرم است، می گوید: _تو همیشه کنارم باید باشی. _خب.... اگه یه کسی ما رو از هم جدا کنه چی؟ کاغذها را روی میز می گذارد و می گوید: _اولا من باید بمیرم قبل اون روز، ثانیا اگه قبلش نمردم، من دنیا رو بدون تو نمیخوام. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهد undefinedقسمت116
بغض خودش را در گلویم پنهان می‌کند و می گویم:" خدا نکنه!"_حالا چرا یاد اون روز افتادی؟سرم را پایین می اندازم و می گویم:_همین طوری، خواستم بدونم.یکهو چشمانش رنگ عجیبی می گیرد و می گوید:_یه دقیقه همین جا باش، تا بیام.قبول می کنم و داخل اتاق می شود. چند دقیقه بعد می آید در حالی که پشت سرش چیزی قایم کرده است.خودم را خم می کنم و می گویم:_چی داری؟ لبخند دندان نمایی می زند و می گوید:_صبر کن. کنارم می نشیند و در گوشم زمزمه می کند:" چشماتو ببند!"با تردید نگاهش می کنم که دوباره حرفش را تکرار می کند.آرام چشمانم را می بندم که می گوید:_دوتا دستتو بیار جلو.از موش و گربه بازی اش حوصله ام سر می رود و غر می زنم:_عه! چیکار داری خب؟_قول میدم پشیمون نشی. دستتو بیار دیگه!پوفی می گویم و دستانم را جلویش می گیرم. چیزی روی دستانم قرار می گیرد و می گوید:" حالا چشماتو باز کن."چشمانم را باز می کنم و چند بار پلک می زنم که صندوقچه ای روی دستم می بینم.با تعجب می پرسم:_این چیه دیگه؟چشمکی می زند و می گوید:" بازش کن دیگه!"قفلش را باز می کنم و صدای تیک مانندی می کند. درش باز می کنم و چند کاغذ لول شده می بینم.کاغذ ها را باز می کنم و متوجه می شوم اعلامیه است. نگاهش می کنم و می گویم:_اینا چیه؟با خونسردی لب می زند:_اعلامیه های آقای خمینی... مگه مهریه ات نبود؟بهت زده نگاهش می کنم. دستی به کاغذها می کشم و احساس خوشایندی بهم دست می دهد._یعنی اینا رو برای من میخوای بخونی؟_مگه خودت نگفتی؟_ولی من نمیخوام برای من بخونی شون، برای خودت بخون!_چشم. حالا بگم یه نکته رو؟_بفرما._اینا رو سعی کردم از اولین نامه بگیرم. از دهه ۴۰ تا اعلامیه اخیرشون.ناباورانه بهش چشم می دوزم و می گویم:" واقعا؟"سرش را تکان می دهد که یعنی بله. خوشحال می شوم و دنبال اعلامیه هایی میگردم که نخوانده ام.سریع برشان می دارم و به اتاق می روم تا در سکوت بخوانم. حس اولین اعلامیه هنوز توی وجودم جولان می دهد و حتی پر رنگ تر شده.مطمئم هیچ وقت از آن زده نمی شوم.بعد از اتمام چندین برگ، چشمانم سوز می گیرد و ماساژ می دهم. خمیازه ای می کشم و حس خوب امید در رگهایم می دود.انگار نه انگار که چند دقیقه پیش از تهدید شهناز مثل بیدی به خودم از آینده می لرزیدم.کاغذها را لول می کنم و توی صندقچه می گذارم.مرتضی صندوقچه را برمی دارد و فرش را کنار می زند. با دقت به کارهایش نگاه می کنم تا چیزی دست گیرم شود، موزائیکی را جدا می کند. جلو می روم و می بینم زیر موزایک فضای کوچکی خالی است.مرتضی صندوقچه را داخل آن فضا قرار میدهد و موزائیک را رویش می گذارد و چند مشتی بهش وارد می کند.فرش را رویش می کشد و بعد نگاهم می کند.
خیلی زیبا نگاهم می کند و می گوید:_اینجور چیزا نباید جلو دید باشه.حرفش را تایید می کنم و می گویم:" میدونم."بعد از خواندن آیه الکرسی و سه سوره ی توحید می خوابم. صبح با صدای اقامه گفتن مرتضی بیدار می‌شوم و خودم را کش و قوسی می دهم .می روم تا وضو بگیرم و بعد از نماز هم چند صفحه ای قرآن می خوانم.هوا که روشن می‌شود مرتضی برای خرید نان از خانه بیرون می رود و من هم پنیر، کره و مربا را توی ظرف می ریزم.دو لیوان چای را توی سینی می چینم‌. توی بالکن می روم و با دیدن گلدان های گل یخ لبخند می زنم. برگ های کوچکشان زیر نور آفتاب می درخشد و سرسبزی شان طراوت را به من هدیه می دهند. مرتضی از سر کوچه، نان به دست به طرف خانه می آید که زن چادری جلویش می ایستد و چند جمله ای بین شان رد و بدل می شود و از هم جدا می شوند.سفره را پهن می کنم که صدای پایش از راه پله ها می آید.
در که را باز می کند سوز عجیبی وارد خانه می شود. نان ها را وسط سفره می گذارد و چایش را بی معطلی برمی دارد.نگاهم می کند و می گوید:_تو با همسایه ها رفت و آمد داری؟
شانه بالا می اندازم و می گویم:_نه! چطور؟_در حد سلام و علیک چی؟_نه، خب زیاد نیست که اینجاییم.سرش را مدام تکان می دهد و در ادامه گوید:_خوبه، تا رفت و آمد نکنی کسی تو زندگیت سرک نمی کشه.بهتره کسی ندونه ما چی هستیم و کی هستیم، اینطوری برامون بهتره.دوباره چای برایش می ریزم. لقمه نانی جدا می کنم و می گویم:_چیشد که اینو پرسیدی؟کمی مکث می کند و دستش را زیر چانه اش می گذارد و می گوید:_یکی از خانمای محل همین الان گفت که شما همون همسایه های جدیدین که خونه شون فلان جاست.منم گفتم بله، بعد گفت به خانم تون بگین ما هر دوشنبه ازین مراسمای ختم انعامو زیارت ال یاسین میگیریم؛ بیان._جدی؟_آره._تو چی گفتی بهش؟_هیچی، گفتم خانم من ازین مراسما شرکت نمی کنه. مثل خمیری وا می روم و لب می زنم:" اینو گفتی؟"
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۷

۱.۱K

۷:۳۵