دنیای رمان










رمان خاطرات یک مجاهد
قسمت54 تقی به در اتاق می خورد و صدای مرتضی می آید که اجازه می خواهد. روسری ام را خوب جلو می کشم و چادرم را روی پاهایم می اندازم. اجازه می دهم و با احتیاط وارد می شود. کنار در می ایستد و در حالی که سعی دارد نگاهم نکند، می پرسد: _میشه یه سوال بپرسم؟ _بله. _چرا شما از دانشگاه انصراف دادین؟ دوستتون بهم اینطور گفت. لبم را کج می کنم و با تاخیر می گویم: _فکر کنم خواهرتون بدونه. انگار از جوابم راضی نمی شود و می گوید: _ازش نپرسیدم، الانم از خونه نمیتونم برم بیرون. حالا میگین؟ چون حرف مهمی نیست و او نامحرم است دلم نمی خواهد حرف بزنیم. برای اینکه بحث کش پیدا نکند؛ می گویم: _چرا میپرسین؟ این مسئله به شما ربطی نداره... میشه ذهنتونو ازین سوالا خالی کنین؟ خیلی جا می خورد و فقط نگاهم می کند. کمی بعد خودش متوجه می شود و بدون حرفی از اتاق خارج می شود. فکر می کنم ناراحتش کردم و انگار به برجکش زدم! حس دوگانگی به من دست می دهد، یکی در وجودم می گوید "احسنت! آفرین!" دیگری هم می گوید " خواستی ابروشو درست کنی، چشمشو کور کردی!" عذاب وجدان خودش را روی افکارم می اندازد و جنگی در وجودم درمی گیرد. آخر بلند می شوم و به اتاق دایی می روم. تقی به در میزنم که باعث می شود صدای دکمه های تایپ قطع شود. صدای جیر جیر در بلند می شود. نمی دانم چطور معذرت بخواهم؟ غرور لعنتی ام راه گلویم را بسته و نمی گذارد حرف بزنم! آنقدر سکوت می کنم که خودش می گوید: _کاری دارین؟ لب باز می کنم تا عذر بخواهم: _امم... مَـــن از برای ادای هر کلمه کلی وقت می گذارم، آخر هم با لبخندی کمرنگ رو به من می گوید: _عذرخواهی لازم نیست. حق با شماست، کارها و حرفای شما به من ربطی نداره. من باید سرم تو کار خودم باشه. اگه اون سوالو پرسیدم چون... چون... این بار من از حرف هایش جا خوردم. فکر می کردم می گذارد حرفم را بزنم و بعد عذر خواهی ام را می پذیرد. بعدش هم جواب سوالش را می خواهد. _چون؟ _هیچی... میخواهم یه چیزی بهتون بگم که سوتفاهم نشه. _بفرمایین! _شما تو گفته و شنود هایی که سر کلاس داشتین برای سازمان شناخته شدین. یکی گفت دلتون از امپریالیسم پره و خیلی سر نترسی داره. برای سازمان به درد میخوره و برای جذب خوبه یا هم مناظره میکنه با استادا و بعد هم بحث سازمانو می کشه و برای اولین بار یکی رسمی تبلیغ میکنه. سرش رو پایین می اندازد و با شرم خاصی ادامه می دهد: _همین کار از شما برای سازمان کافی بود. بعدش هم مهره سوخته می شدین و اونا شما رو تحویل ساواک می دادن. اگرم کشته می شدین از خون شما براشون خوب بود و اسمتونم برا شهداشون استفاده می کردن. از حرف هایش متعجب می شوم. چطور من قصدشان را نفهمیدم! آنقدر شوک زده شده ام که نمی دانم چه بگویم؟ مرتضی می گوید: _من بهشون گفتم کار درستی نیست، باور کنین من اگرم موفق می شدم بازم بهتون می گفتم. _اون نفر، شهناز بوده؟ شهناز هم عضوه نه؟ سرش را پایین می اندازد و با شرمساری می گوید: _آره، یه چیز دیگه ام بهتون نگفتم، اینکه اون خواهر من نیست. اون مسئول تیمی بود که من داخلش بودم. این مطلب تازه ای برایم نبود چون هنوز باور نکرده بودم او برادر شهناز است! تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که او قبول داشت این کارهای سازمان درست نیست اما چطور باز هم از آنها دفاع می کرد؟ _شما قبول دارین نقشه ی سازمان برای من بد بوده؟ خیلی قاطعانه می گوید: _نه اونا بدون اینکه تصمیم شما رو درمورد سرنوشتتون بدونن، بریدن و دوختن! _پس چرا تو همچین سازمانی بودین و هستین؟ این بار آن دو تیله مشکی را روانه چشمانم می کند و انگار که تک تک سلول هایش به کاری مصمم باشد، می گوید: _یه دلیل محکم! شاید یه روزی بهتون گفتم. _بنظرم شما خیلی بهتر از اونی هستین که زیر دست همچین سازمانی کار کنین! بعد هم سکوت می کنم و ناهار ساده ای درست می کنم و برای او هم می برم. دایی عصر می آید و من می روم. منیرخانم خیلی خوشحال است که سفارشاتش سر موعد دارند تمام می شوند. صدایم می زند و با وقفه می گوید: _من به حرفات فکر کردم. تو خیلی دختر خوبی هستی و فهیمی! بیشتر از سنت می فهمی، توانایی داری و دختر مومنی هستی. گاهی که نماز می خونی وایمیستم و نگاهت می کنم. خیلی خوشحال که تو شاگردمی! از تعریف های منیرخانم سرخ و سفید می شوم و او ادامه می دهد: _فقط اینو بهت بگم که بری به حسین بگی که من اجازه دادم بیاد خواستگاری. به گوش هایم اعتماد ندارم و انگار خواب می بینم. با تردید می گویم: _جدی؟ _آره! فقط یه جوری بگو که فکر نکنه خبریه! بیاد خواستگاری تا بعدش ببینم چی میشه...
نویسنده_مبینار (آیة)












خبرهای خوب یکی یکی از راه می رسیدند، ولی حس خوبی نداشتم! احساس می کردم هر لحظه ممکن است دایی یا مرتضی را بگیرند و آرامش مان نابود شود.آن شب هم تمام می شود و به خانه می روم. دایی و مرتضی دارند در مورد افکار هم صحبت می کنند و مرتضی مصمم است و از رفتار مسلحانه ی سازمان دفاع می کند.به آشپزخانه می روم و سلام می دهم.جوابم را می دهند و چای میریزم، مرتضی به دایی اینگونه می گوید:_کمیل جان! خودت تو خیابونا هستی! میبینی که اونا دارن با اسلحه مردمو لت و پار می کنن! اسلحه اس و شوخی که نیست، بخوری زخمی میشی!یکی نباید باشه با سلاح جلوشون بگیره؟ جواب های هویه!
دایی با خونسردی خاصی لب برمی چیند و می گوید:_منم قبول دارم آدم تیر میخوره و حتی میمیره! ولی همین خون هایی که میریزه درخت انقلاب مون رو آبیاری میکنه. برای هر تغییری لازمه خون هایی ریخته بشه و کسانی جونشون رو فدا کنن تا به سختی بدست بیاد. چیزی که به سختی بدست بیاد راحت از دست نمیره! اون ها هم زنده ان حتی بیشتر از منو تو کار میتونن انجام بدن. همین شهیدا نباشن، همه فکر میکنن جون ارزشش از همه چیز بیشتره و نمی فهمن آرمانهایی جز این دنیا و جسمم هست. از حرفای من اینطور برداشت نکن که جون برامون مهم نیست! اتفاقا خیلی مهمه و اگه نباشه انقلابی نمیشه و موافقم هر چیزی ارزش جون آدم رو نداره اما شهادت مرگ نیست که جون رو بگیره! شهادت چیزی فراتر از مرگه که اگر جسمو بگیره در عوضش خیلی چیزا میده.
حرف های دایی برایم حکم چراغدانی داشت که اشعه های نورش قلبم را روشن و منور می کرد.بی صدا گوشه ای نشسته ام و گوش می دهم. مرتضی می گوید:_من حرف هاتو قبول دارم اما با همین اسلحه میشه زهرچشم گرفت و خودی نشون داد.
چای تعارف می کنم و این بار من پا به میدان سخن می گذارم._به نظر من جمعیتی که توی خیابون راه میوفته و خشمی که توی صورتشون دیده میشه بیشتر خودی نشون میده و زهرچشم میگیره.گروهک های مسلحانه کارشون سخته و کم میشه عملیات کرد برای همین فاصله ای بین عملیات ها ایجاد میشه و کمتر فعالیتی به چشم میاد.شاه هم میگه چار تا جوون ان دیگه! ولی وقتی همه خودشونو توی خیابان با یک شعار نشون بدن شاه میفهمه با یک ملت طرفه نه با یک سازمان که حالا هزارنفر هم عضو داره!
مرتضی می خواهد چیزی بگوید اما نگاهی که به من می کند؛ باعث می شود سکوت کند.چای می خوریم و بعد نیمرو درست می کنم. دایی بیچاره که معلوم است گرسنه بوده، با اشتها غذا می خورد و به به می کند.صبح براب پخش اعلامیه از خانه بیرون می زنم.چند خیابانی می روم و به چند مغازه سرک می کشم. توی بعضی از مغازه ها اعلامیه می گذارم و بیرون می آیم.وارد یک مغازه ی پوشاک می شوم و چرخی می زنم. اعلامیه را کنار ویترین می گذارم اما همین که سرم را بالا می آورم اول یک مرد خشمگین سبیلو را می بینم بعد هم بالای سرش عکس قاب شده ی شاه را می بینم.چهره ام را با چادر می پوشانم و خودم را از مغازه بیرون می اندازم.
مرد غرغر کنان دنبالم می دود، من هم تمام قدرتم را در پاهایم جمع می کنم و مثل برق و باد فرار می کنم.یک کوچه می بینم و وارد می شوم. کوچه ی تنگی است و جوی کوچکی از میان ان رد می شود.هر که مرا میبیند کناری می پرد و هین می کشد. رنگ به رخسارم نمانده و قلبم تیر می کشد.در پس این کوچه یک کوچه ی دیگر می بینم و وارد می شوم. با دیدن بن بست در بهت فرو می روم و اشکم در می آید.هر لحظه منتظرم مرد از راه برسد و دستگیرم کند.چشمانم را می بندم و به یاد پدر، در لحظات سختم از امام زمان (عج) کمک می خواهم.هنوز دعایم کامل نشده که کسی دستم را می گیرد و وارد خانه ای می کند.
اضطراب و پریشان حالی در دلم رخنه می کند و با وحشت به اطرافم نگاه می کنم که چشمم پیرزنی مهربان را می بیند.پیرزن سلام می کند و مرا به کنار حوض می کشاند.مشتش را از آب پر می کند و به صورتم می پاشد. نگرانی در چشمانش هویدا می شود با لحن زیبا و روستایی اش می پرسد:_چه کار کِردی دخترجان؟ چَرا رنگ به صورِتِت نیس؟ وایستا گلگاوزبون بهت میدِم حالیت جا بیاد.
دستش را می گیرم و نفس زنان می گویم:_من باید برم وگرنه براتون دردسر می شم.
لبخندی می زند و دهان بی دندانش باز می شود. آب دهنش را قورت می دهد و می گوید:_مِ خودُمون دردسِرُم مادِر جان! چی چی میگوی؟
یکهو صدای مرد در کوچه بلند می شود و با داد نشانی مرا می گوید تا همسایه ها مرا به او تحویل دهند.پیرزن با نگاهش به من اطمینان می دهد و با خنده می گوید:_آ مادر! نگران نشی وا، این خیابونه پر که میشِد آدِما میریزن تو کوچه منم میارمشون مخفی شون می کنم.یاد دارم چیطو دس به سر کنم. تو برو خونه و نگران نِباش.
۱.۲K
۱۹:۲۲