دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت18 آب دهانش را قورت می دهد و می گوید: _خوبه ولی میترسم برات مشکلی پیش بیاد. نفسی از روی آسودگی می کشم و می گویم: _مگه تا الان که پیش تو بود، مشکلی برات پیش اومد؟ _نه خب! لبخندی میزنم و درحالی که به در مدرسه میرسیم. زینب را می بوسم و تشکر می کنم. محمد دست تکان می دهد و به سمتش می روم. به خانه که می رسیم مادر سفره را پهن کرده است و بعد از شستن دست سر سفره میروم. محمد با آن چنان حرص و ولعی می خورد که از بی اشتهایی در می آیم. آقاجان از درس هایم می پرسد. من هم با شوق فراوان همه چیز را تعریف می کنم. از نمراتم، از شروع امتحانات ثلث سوم که دو هفته ی دیگر شروع می شود و در آخر هم از آمادگی در رابطه با کنکور. محمد لب باز می کند و با لحن مظلومی می گوید: _آبجی! من فردا امتحان ریاضی دارم. باهام کار میکنی؟ نیم نگاهی بهش می اندازم و می گویم: _اگه قول بدی شیش دونگ حواستو بدی به درس آره. _نه قول میدم سر به هوا نباشم. شانه ای بالا می اندازم و می گویم: _حالا ببینیم. عصری با محمد ریاضی کار میکنم. هر از گاهی حواسش پی چیزهای دیگر می رود اما صدایم را که کمی بالا می برم دوباره حواسش به درس است. تکالیف اش را که نصفه و نیمه می نویسد، امتحاناتش هم یکی در میان یا ۶ می شود یا ۱۰! نزدیک غروب که می شود کتاب متاب هایش را به دستش می دهم و از او میخواهم تمام مطالبی که یاد گرفته است را تمرین کند. مادر هم او را زیر نظر دارد و تا درس هایش تمام نشود به او اجازه سر بلند کردن هم نمی دهد! آقاجان لنگ لنگان به اتاقم می آید و روی تشک کناره، می نشیند. نمی دانم درست است از رساله یا آن اعلامیه بگویم؟ کمی با خود کلنجار می روم و آخر کمی حرفهایم را مزه مزه می کنم، می گویم: _آقاجون، شما راضی هستین ما هم توی خط انقلاب بیوفتیم؟ می خندد و می گوید: _معلومه که دلم میخواد! من دارم این همه رو دعوت به مبارزه می کنم اونوقت به خونواده خودم برسه بگم نه؟ خدا را شکر می کنم و با عزم جدی تری می گویم: _راستش من میخوام وارد مبارزه بشم. _این خیلی خوبه اما برای مبارزه آماده هم هستی؟ _مگه آمادگی میخواد؟ آقاجان با حرکات چشمانش، حرف هایش را مخلوط می کند و می گوید: _بله که میخواد! مبارزه که الکی نیست! تو باید کلی اطلاعات داشته باشی. باید با بصیرت کامل و آگاهی این راه رو انتخاب کنی اونم با جون و دلت. اونوقته که یه مجاهد حقیقی میشی. یه مجاهدی که در برابر دشمنای خدا می ایسته و برای خدا مبارزه می کنه. تو تنها نباید مبارز باشی. انقلاب به دست مجاهدین انقلابی و با کسایی که با خط و مشی آیت الله خمینی هستن حتما پیروز میشه؛ وگرنه تو این دوره و زمونه هر کسی اسم مبارزشو میتونه جهاد بزاره و به خودش بگه من مجاهدم. تو این راه باید عقل و دل کنار هم باشن تا راضی بشی به انقلابت نه جونت! تا بتونی درد شکنجه و سختی های مبارزه رو به جون بخری. اگه اینطور شد تو میتونی وارد مبارزه ی انقلابی بشی. _برای آمادگی باید چیکار کرد؟ _آها! رسیدیم به اصل موضوع. شما باید کتاب بخونی و در کنار همه ی اینا اعلامیه هایی که آیت الله خمینی میدن. باید علاوه بر اینا ایمانت رو هم تقویت کنی، با نمازو قرآن و مخصوصا زیارت عاشورا. متوجه شدی؟ _آره! راستش من کتابی رو که بهم هدیه دادین رو دارم تموم می کنم. میخوام رساله آیت الله خمینی رو بخونم. _رساله از کجا میخوای بیاری؟ لبخندی میزنم و می گویم: _از دوستم، زینب گرفتم. _آها، برادر زاده ی آقارضا؟ رضا رجبی؟ _شما عموی زینب رو میشناسین؟ _معلومه که میشناسم. ایشون از انقلابیون قویه! توی زندان دیدمش؛ البته قبلش هم خوش و بشی باهاشون داشتم. _آها. به سمت کیفم می روم و اعلامیه را در می آورم. به آقاجان می دهم و با اشتیاق فراوان می گویم: _من ازین اعلامیه خیلی خوشم اومده! فوق العاده حساب شده و جامع هستش. میشه بیشتر ازینا داشته باشم؟ آقاجان مکثی می کند و می گوید: _از کجا آوردی؟ _همون روزی که تظاهرات شد و شما نیومدین. یه خانمی بهم داد، چطور؟ _هیچی. ریحانه سادات! میدونی داشتن اینا جرمش چیه؟ _چیه؟ _اعدامه! خیلی مراقب باش بابا. کلا درمورد این مسائل با کسی جز زینب صحبت نکن، به زینب خانم هم بگو به کسی نگه. اینا رو هم یه جایی قایم کن. سری تکان می دهم و چشم می گویم. آقاجان بلند می شود و میرود. باز هم دوشنبه می شود و با انرژی از خواب بیدار می شوم تا به عشق خانم غلامی در کلاس باشم. نیمدانم چطور به مدرسه می رسم و صبحگاه حوصله بر را تحمل می کنم. همه سر کلاس نشسته اند ولی خانم نیامده است. یکی از بچه های فضول به دفتر سر می زند و می گوید: _بچه ها خانم غلامی میخواد از مدرسه مون بره!
نویسنده_مبینار (آیة)












همهمه ای در کلاس به پا می شود و صدا به صدا نمی رسد.از میان بچه ها فرار می کنم و خود را به دفتر می رسانم. مدیر و خانم غلامی در حال صحبت کردن هستند و صدای ضعیفی به گوشم می رسد.
مدیر به خانم می گوید:خانم غلامی! ما واقعا نمیدونیم باید با شما چیکار کرد. بچه ها میگن شما حرفای نامربوط میزنین. در ضمن من در جریان دیر آمدن شما به مدرسه هم هستم، شما نیمه سال به اینجا تبعید کاری شدید خانم اما چرا حواستونو جمع نمیکنید؟
خانم غلامی با چشمانی مصمم در حالی که رنگی از ترس در صدایش پیدا نیست؛ میگوید:
خانم فریدون، من کاری نکردم! اگه کاری هم انجام شده بنده اوایل سال تحصیلی در تهران انجام دادم. بعدش هم حرف های مشکوک من چی بوده؟
بچه ها میگن شما از مبارزه و... حرف میزنین، حق رو به شاهنشاه نمیدین.
والا الان که حق رو اونا گرفتن. مبارزه ای هم اگه هست برای همه ی ماست.
خانم فریدون، اخم غلیظی بین پیشانی اش می نشاند و می گوید:
بفرما خانم! همین حرفا بودار نیست؟ شما دیر آمدین حرفی نزدم،با حجاب آمدین کاری نکردم ولی در برابر این حرفا نمیتونم ساکت باشم. من با این کاراتون زیر سوال میرم خانم! اینو بفهمید!
من گزارشی به اداره میدم و تنها حجاب شما رو عنوان میکنم. در ضمن تا آمدن جواب نامه مدرسه نیاید.
من سر موضوع حجاب، صحبت کردم.
جداً؟ به نتیجه ای هم رسیدین؟
بله!
و نتیجه؟
اینکه حجابم رو حفظ کنم.
خانم مدیر تای ابرویش را بالا می دهد و می گوید:
این تصمیم شماست یا اداره؟
تصمیم خداست که بر گردن منه.
حرف از خدا و پیغمبر نزنید خانم! همین که گفتم، شما مدرسه نمیاید. خداحافظ.
خانم غلامی کیفش را بر میدارد و خداحافظی می کند.
نگاهم که در دفتر می چرخد را کنترل می کنم و سر بر می گردانم.
خانم غلامی از دفتر بیرون می آید و وقتی کمی فاصله گیرد، دنبالش می روم.
صدایش میکنم که می ایستد.
چیشده ریحانه جان؟
نفس نفس میزنم و می گویم:
شما مدرسه نمیاین؟
فعلا نه! ولی ان شاالله بر می گردم.
کی؟
_هر موقع وعده خدا برسه.
_کدوم وعده؟
_«... بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق »۱
... بلکه ما حق را بر سر باطل می کوبیم تا آن را هلاک سازد; پس در این هنگام باطل نابود می شود.
با شنیدن آیه خونی تازه به قلبم می رسد و با شوق فراوان برای وعده الهی می تپد.
رفتن خانم غلامی، کسی که اولین فردی بود که جوانه نهضت انقلابی را در دلم کاشت و کاری کرد که به حجابم افتخار کنم و برای حفاظت از آن خیلی چیزها را فدا کنم، بسیار سخت و غم انگیز بود.
دلم میخواست بیشتر با او باشم، او زن مجاهدی بود که آقاجان ویژگی هایش را برایم شمرد.
وقتی از او خواستم که با من ارتباط داشته باشد او آدرس خانه اش را داد و گفت خوشحال می شود بهش سری بزنم.
او مرا در آغوش پر مهرش غرق کرد و بعد از آن به سختی جدا شدیم.
وقتی خانم غلامی رفت، دل مرا هم با خودش برد.
سریع به کلاس رفتم و مثل مادرمرده ها ماتم گرفتم.
زینب ناراحتی ام را احساس می کند و دلداری ام می دهد. آن روز را با تمام رنجش می گذرانم و دیگر هیچ وقت خانم غلامی به مدرسه مان نیامد.
نزدیکی های امتحانات ثلث سوم و کنکور است و بچه در تکاپوی درس.
فرانک اول امتحانات با پوزخند به من می گوید:
_امسال دیگه اول نمیشی چون بابام خیلی خرجم می کنه. توی بدبخت حتی پول معلم خصوصی رو نداری یا حتی کتابای کمک درسی!
من هم جوابش را با لبخند می دهم و می گویم:
_اولا جوجه رو آخر پاییز می شمرن بعدش من درسمو برای رو کم کنی بقیه نمیخونم. درس میخونم تا به درد جامعه ام و از مهم تر خدا بخوره.
این چند سال افتخار میکنم بدون معلم خصوصی و کتابای اضافی تونستم اول باشم.
اول شدن با چیزایی که تو میگی ساده اس ولی با چیزایی که من میگم فرق داره.
زینب که در نزدیکی ماست، مرا تشویق می کند.
_آفرین خوب روشو کم کردی.
_هدفم رو کم کنی نبود.
_وای ریحانه! نگو که هدفت خداییه!
_اتفاقا به خاطر خدا باهاش حرف زدم تا تلنگر باشه براش. حق داره خوی اشرافی توی رگاشه و نمیتونه درست درس بخونه.
من نمره برام مهم نیست زینب! باور کن جدی میگم!
_مگه میشه نباشه!
_نتیجه دست خداست من باید وظیفمو انجام بدم.
_کاش منم اینطور بود! همیشه دوست داشتم اول بشم تا روی این رحیمی کم بشه.
_برای همینم اول نشدی.
شانه ای بالا می اندازد و زیر لب می گوید:
_شاید.
۱.سوره انبیاء، آیه ۱۸.
۱.۷K
۸:۱۵