دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت75 حاج آقا از اوضاع و احوالاتم می پرسد و من هم خبر آسایش و امنیتم را می دهم. از دایی می پرسم و حاج آقا می گوید به افرادی سپره تا خبر بگیرند. اشک در چشمانم جمع می شود و دلم برای دایی پر می کشد. چند وقتی است که به خانه زنگ نزده ام چون میترسم مادر یا آقاجان از دایی بپرسند و نتوانم جوابی بهشان بدهم. وقت شام که می شود سفره را با همکاری هم پهن می کنیم. بعد از شام حاج خانم هم کمکمان می کند و ظرف ها را آب می کشد. کم کم وقت خداحافظی می شود و بدرقه شان می کنیم. حمیده خانم بلافاصله به سراغ سفارشات خیاطی اش می رود. من هم کمکش می کنم و نصف لباسی را میدوزیم. حمیده کارهای فردایش را با خودش مرور می کند، از تمام کردن این لباس، شستن لباس های توی حیاط تا گاز کردن کپسول گاز. گاز کردن کپسول را من به عهده می گیرم؛ باز هم از من تشکر می کند. جای محمدرضا و علیرضا را پهن می کنم و چون به اندازه کافی با پسر دایی شان آتش سوزاندن خیلی زود خوابشان می برد. به چهره های مظلوم شان نگاه می کنم و بعد از نوشتن چند صفحه من هم می خوابم. صبح زود بلند می شود و چای می گذارم. تا سفره را پهن می کنم و حمیده هم بیدار شود. محمدرضا و علیرضا را بیدار می کند و سر سفره می آیند، برایشان ساندویچی درست میکنم و به دست شان می دهم. کیف شان را برمی دارند و باهم به مدرسه می روند. حمیده سراغ باقی کارهای لباس می رود و من هم کپسول گاز را از شیلنگ و اجاق جدا می کنم. سنگینی کپسول باعث می شود آن را کشان کشان به طرف در ببرم. صدای گاریچی می آید و سعی دارم تا دور نشده بهش برسم. تا کپسول را از پله ها پایین بیاورم هم کمرم شکسته هم گاری رفته است! سعی دارم با کپسول به گاری برسم اما کپسول خیلی سنگین است و جلوی حرکتم را می گیرد. نفس زنان کپسول را کنار کوچه می گذارم و به دیوار تکیه می دهم تا نفسم بالا بیاید. صدای بوق ماشینی عصبانی ام می کند، کپسول را کنار می کشم و سرم را روی دیوار می گذارم، اما بوق ماشین قطع نمی شود. نگاهی به ماشین می اندازم و با دیدن مرتضی عصبانیتم از بین می رود. چند لحظه ای بهم خیره می شویم، نمی دانم آن لحظه چه حسی دارد اما من خنثی هستم. نه عصبی، نه دلخور، نه خوشحال... هیچی... تا بیاید از ماشین پیاده شود، به خودم می آیم و دوست دارم پا به فرار بگذارم. کپسول را برمیدارم و کشان کشان راه می روم، مرتضی دنبالم می آید و صدایم می زند. دلم میخواهد بایستم اما یک حسی این قدرت را به من نمی دهد. دوباره با دیدنش گیج می شوم! اَه لعنت به این حس... _ری... خانم! خانم! میخواهد اسمم را صدا بزند اما نمی گوید و با خانم مرا مخاطب خود می سازد. چند مرد گنده با سیبیل های تاب خورده جلویم ظاهر می شوند و با لبخند کثیفی نگاهم می کنند و با چرب زبانی می پرسند: _آبجی مزاحمتون شدن؟ جواب را نمی دهم و لِخ لِخ کنان کپسول را برمیدارم و چند قدمی جلوتر می گذارم. با صدای سیلی و داد مرتضی برمی گردم، دو مرد با مشت به جان مرتضی افتاده اند و دیگری فحش های زشتی به او می دهد و لات بازی درمی آورد. نمی توانم بی تفاوت باشم، داد میزنم و کمک میخواهم اما کسی جرئت ندارد جلو بیاید. کیفم را به سر و کله ی آن یکی که از همه ی شان درشت تر است می زنم و می گویم: _ولش کن! _آبجی بکش کنار، خاکی میشی. بزا من حسابشو میرسم. _شما کی هستی که حسابشو برسی؟ برو اونور گفتم. _اینا فقط مزاحم شما که نمیشن فردا و پس فردا مزاحم خوار و مادر ما هم میشن. صدایم را بالا می برم و داد می زنم: _ساکت شو بی ادب! تو نمیدونی این کیه، پس ولش کن. از دماغ و سر مرتضی خون سرازیر می شود. مرد سیبیلو دستمالش را در هوا تکان می دهد و می پرسد: _از شما بعیده! خانمِ به این متشخصی، مذهبی و خوشگلی! چیکارتون هستن؟ دیگر نمی توانم تحمل کنم و سرش داد می زنم: _میخوایم محرم بشیم، به شما ربطی نداره! ولش کن گفتم! مرتضی لبخند کمرنگی می زند و دندان های خونی اش دیده می شود. چند نفری جرئت پیدا می کنند و جلو می آیند، آنها هم گورشان را گم می کنند. مرتضی به طرفم می آید و به سرش اشاره می کنم و می گویم: _وای سرتون! داره خون میاد! دستی به سرش می زند و دستش از خون به خود رنگ سرخ می گیرد. _چیزی نیست، قصدم مزاحمت نبود. اگه میشه دو دیقه ای سوار ماشین بشین تا بگم چه خبرایی دارم. به کپسول اشاره می کنم و می گویم : _همین جا بگین! کپسول را بدون اندکی صبر برمی دارد. هر چه اصرار می کنم که خطرناک است و سرت گیج می رود، توجه ای نمی کند. کپسول گاز را پایین صندلی عقب می گذارد و من هم صندلی عقب می نشینم. دستمالی از کیفم بیرون می آورم و به دستش می دهم.
نویسنده_مبینار (آیة)












توی آیینه نگاه می کند و خون را از سز و کله اش پاک می کند._سرتون شکسته! باید برین بیمارستان!_مهم نیست. بزارین حرفمو بگم.
فکر نمی کردم این چنین جواب بدهد؛ انگار حرفش خیلی مهم است شاید هم دلخور است زود میخواهد بگوید و برود._بفرمایین.
_به بچه ها سپرده بودم تا خبری از دایی تون بگیرن؛ امروز یکی از دوستام که ملاقات یکی از زندانیای سیاسی رفته بود. از دایی شما هم پرسید که گفت بردنش کمیته ی ضدخرابکاری انگار خیلی هم مقاومت میکنه. گفتم خبر سلامتی اخیرشو بدم.
_اخیر؟
_بله خب، کسی که مقاومت کنه سرنوشت خوبی نداره.سلامتی هم به معنای تندرستی نیست، سلامتی توی کمیته ی ضدخرابکاری یعنی هنوز نمُرده!
دلشوره به دلم می افتد و نگاهم را به مرتضی می دهم. تنها کاری که از دستم برایش برمی آید دعاست و دعا می کنم:_ان شالله خودِ خدا توانش رو به دایی و ما بده.
_همش این نیست!
_دیگه چیه؟
_اونا دنبال شما هم هستن. سراغتونو از دانشگاه گرفتن و سوابق تونو میدونن. با اون حرفاتون فکر میکنن یه شست و شوگر مغز از نوعِ حرفه ای هستین.یه خرابکار با اعلامیه، اونا از فعالیت های شما هم خبر دارن. نمیدونم چطور ولی انگار مسجد سپهسالار در امان نیست.
ای وای، خبرهای بد مثل طوفانی آرامش دو دقیقه پیش ام را برهم می زنند. ادامه می دهد:_من از دور مراقبتون هستم ولی شما هم مراقب خودتون باشین.
از این که ذره ای به من هم فکر می کند، خوشحال می شوم اما غصه ام از حاج آقا امامی است و به خودم فکر نمی کنم.آرام زیر لب با خودم زمزمه می کنم:_مسجد سپهسالار...
_نگران نباشین من به اونها هم خبر دادم، به حاج آقا امامی.
تا حدودی خیالم آسوده می شود و تشکر می کنم._من باید چیکار کنم؟
دستش را از هم باز می کند و به جلو نگاه می کند. _کار خاصی نیست. شما باید کمتر از خونه بیاین بیرون و اینکه دور اون دوستتون و هر کسی که از دانشگاه میشناسین خط بکشین.
_آها.
_الان براتون کپسولو گاز میکنم.
_زحمت نکشین، خودم میرم.
به دور و بر نگاه می کند و می گوید:_اینجا که گاری نیست، پس خودم میبرمتون.
به طرف ایستگاه گاز می رویم و کپسول را برایم گاز می کند. در طول راه حرف دیگری نمی زنیم و یک موسیقی بی کلام از ضبط پخش می شود.گاهی دزدکی از آیینه نگاهش می کنم، بیچاره لاغر تر و زرد شده است.جلوی خانه ترمز می کند و کپسول را بالای پله ها می گذارد و در حالی که سرش پایین است؛ می گوید:_پس حرفام یادتون نره. اگه کاری، چیزی داشتین به حاج آقا بگین تا بهم بگن. خداحافظ.
زیر لب خدانگهداری می گویم و به پیکانش که دور می شود نگاه می کنم.کلیدی که از حمیده گرفتم را توی قفل می چرخانم و در را هل می دهم.حمیده از صدای در به استقبالم می آید و باهم کپسول را به گاز وصل می کنیم.توی نشیمن می نشینم و به گوشه ای خیره می شوم. دوباره صدایت...دوباره نگاهش...دوباره... قطره اشک سمجی که گوشه ی چشمم است را پاک می کنم. از خودم خجالت می کشم که این قدر ضعیف هستم.
حمیده کنارم می نشیند و خودم را جمع می کنم و سعی می کنم بخندم.به سینی چای اشاره می کند و می گوید:_حتما خیلی خسته شدی، یه چای بخور!
لبخند کمرنگی روی لبم می نشانم و استکان را برمی دارم. قند را گوشه ی لپم می گذارم و چای را سر می کشم.دستش را روی پایم می گذارد و سرش را کج می کند._تو فکر نباش دختر! بگو چته؟ گاری گیرت کرد؟
لب ورمی چینم و آرام می گویم:_نه!
حمیده به صورتش می زند و می گوید:_ای وای! نگو که تا خود ایستگاه کشون کشون بُردیش! دختر کمرت...
وسط حرفش می پرم و می گویم:" با ماشین رفتم."_آها، خب خداروشکر. میزاشتی خودم میرفتم.
_یه خبرایی شنیدم.
_چی؟
_داییمو بردن کمیته، میگن فعلا زنده اس.دنبال منم هستن، من میترسم... نه برای خودم.... برای شما! کاش برم.
حمیده خودش را بی خیال می گیرد و با چشمان ریز نگاهم می کند._خب کمیته جایِ خطرناکیه ولی داییت از پسش برمیاد. بسپار به خدا...در مورد خودتم که من گفتم، این تنها کاریه که میتونم انجام بدم. من سالها توی همچین شرایطی زندگی کردم و عادت دارم، غصه نخور تو!
سکوتِ سنگینی بینمان سر می گیرد.حمیده با چشمانش تمام اجزای صورتم را از دید می گذراند و می گوید:_مطمئنی چیز دیگه ای نیست؟
باز هم حرفی نمی زنم. حمیده سینی را می خواهد ببرد که دستش را می گیرم و می گویم:" میخوام باهات حرف بزنم."
_جانم؟
_حمیده! من ضعیف شدم. من واسه ی عقیده ام از دانشگاه انصراف دادم اما الان حس خوبی به رد کردن آقامرتضی ندارم. چرا؟ من ضعیف النفس شدم نه؟
خنده اش می گیرد و بعد از قطع خنده اش بریده بریده می گوید:_ببخشیدا! به تو نخندیدم. یاد خودم افتادم!
۱.۳K
۱۹:۰۷