دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت90 بغضم می گیرد ولی سعی می کنم خوددار باشم. حمیده را به خودم می چسبانم و می گویم: _قشنگ درستش کردنا! سری تکان می دهد و دستش را روی صورتش می گذارد. شیر آب را باز می کند و صورتش را می شوید. گره ی روسری اش را کمی بازتر می کند و روی کُنده ی درخت می نشیند. حالش که بهتر می شود برمی خیزد و به بچه ها می گوید: _دور و بر دیگ نیاین ها! محمدرضا مراقب داداشت باش. محمدرضا چشمی می گوید و حمیده از پله ها بالا می رود. حمیده پله ی آخر می ایستد و رو به من می گوید: _تو نمیای؟ مکث می کنم و فوراً می گویم: _چرا الان میام! پیازها را توی حیاط می آوریم تا کمتر چشمانمان را اذیت کند بعد هم هردو مشغول پیاز خورد کردن می شویم. اشک از سر و رویمان می چکد و در عین حال خنده ی مان به هواست. پیاز ها را حمیده می برد و خورشت هایش را درست می کند. من هم سرگرم چیدن میوه ها و شیرینی ها می شوم که صدای در، در خانه می پیچد. حمیده دست هایش را آب می کشد و چادر سرکنان در را باز می کند. _کیه؟ _منم زهرا، عمه درو باز کنین! حمیده لبخند می زند و در را باز می کند. زهرا و زهره وارد می شوند و عمه شان را بغل می گیرند. کمی جلو تر که می آید به من دست می دهند و می گویند برای کمک آمده اند. زهرا میوه ها را از دستم می گیرد و می گوید: _تو دست نزن عزیزم، عروس که کار نمیکنه! از خجالت لپ هایم گل می اندازد و به زور زهرا مرا از کار جدا می کند. حمیده نگاهم می کند و از نگاهش خنده می بارد. زهره توی حیاط می رود و سری به خورشت می زند. زهرا دستم را می گیرد و کناری می نشاند؛ از عمه اش می پرسد: _عمه دیگه چیکار داری؟ حمیده لبخند می زند و می گوید:" فعلا که کاری نیست ولی بعدا بهتون میگم." کم کم خورشید جایش را به ماه می دهد و بانگ اذان مغرب به گوش می رسد. همگی برای نماز آمده می شویم و بعد از نماز، حمیده می گوید: _ریحانه جان آماده شو که دیگه میان. چشمی می گویم و با احتیاط پیراهن و شلوار شیری رنگم را می پوشم که زهرا از راه می رسد و می گوید: _به به! ماه شدی دختر! لبخند روی لبانم جا خشک کرده است و از او تشکر می کنم. با صدای زنگ ته قلبم خالی می شود و دست پاچه می شوم. چادرم را برمیدارم و با حالت دو خودم را به آشپزخانه می رسانم. حمیده هم مثل من است، لبخند جزئی از صورتش شده و چشمکی به من می زند و می رود. دستانم را بهم گره می زنم و زیر لب ذکر می گویم. زهره و زهرا دورم را گرفته اند و شعر می خوانند، دلم همچون دریایی طوفانی است که امواج خروشان متلاطم اش کرده اند. صدای حاج آقا و احوال پرسی های حاج خانم به گوشم می خورد ولی من منتظر آوای دلنشینی هستم که قلبم را این چنین شخم زده است. خیلی زود صدای او هم می آید و قلبم شوری دیگر به خود می گیرد. همگی می نشینند و از جلوی در آشپزخانه کنار می روم. حمیده خانم وارد آشپزخانه می شود و با لبخند به من می گوید: _اومدن! یکم دیگه چایی بریز بیار. ببین، دقت کن روی چاییت کف نباشه ها! آن قدر دلهره دارم که فکر می کنم اگر سینی را با این دستان لرزانم بگیرم؛ به مهمان ها نرسیده همه اش را چپه کنم! نگاه مظلومانه ای به حمیده می اندازم و می گویم : _میشه شما چایی رو ببرین؟ اخم می کند و می گوید: _وا! مگه واسه من اومدن! نخیر، نمیشه! _آخه... انگار حرفم را نمی شنود و از آشپزخانه خارج می شود. یک نگاهم به کتری است که قُل قُل می کند و یک نگاهم به دستانم. آخر هم از روی اجبار ولی با اکراه چای می ریزم و سعی می کنم کف نکند. نفس عمیقی می کشم و چادرم را روی سرم می اندازم. دستانم را از چادر بیرون می اورم و یک سر چادر را با آرنجی که به پهلویم فشرده می شود، کنترل می کنم. سینی را برمی دارم و سر به زیر وارد جمع می شوم. اول به حاج آقا و حاج خانم تعارف می کنم بعد به حمید، وقتی به طرف مرتضی می روم دستانم بیشتر می لرزند. خدا خدا می کنم با نگاهش آتشی در قلبم روشن نکند، همین طور می شود و بی این که نگاهم کند تشکر می کند. در آخر هم میان حاج خانم و حمیده می نشینم و با نخی که از چادرم آویزان شده خودم را مشغول می کنم. حاج آقا نگاهی به من و مرتضی می اندازد و می گوید: _خب باید بگم جای مادر و پدر هردوی شما واقعا خالیه، مخصوصا که مادر آقا مرتضی در قید حیات نیستند و جان و جوانی شون رو صرف اسلام کردن. ریحانه جان، دخترِ دوست و برادر من هستن و ایشونو مثل دختر خودم میدونم. این چند وقتی که با آقامرتضی بودم واقعا یک جورایی میشه گفت ایشون رو شناختم. پسری بسیار معتقد به دین و باحیا، که اگر ایشون رو اینطور نمی شناختم حتما اولین نفر خودم ایشون رو رد می کردم.
نویسنده_مبینار (آیة)












بعد هم اینگونه حرف هایش را ادامه می دهد:ماشاالله هردوی شما هم با عقل و شعور هستین و هم دیگه خوب و بد رو میدونین، فقط میمونه یه صحبت هایی که اونم عرض می کنم.
اولا بحث مهریه و شرایط عروس خانم هستش، دوما یه صحبتم باید این دوتا جوون باهم داشته باشن.
واقعا در این شرایط به تنها چیزی که فکر نمی کردم همین مهریه بود! مغزم قفل کرده و نمی دانم چه بگویم.
حمیده مرا از این مخمصه نجات می دهد و می گوید:
_راستش ما در این مورد حرفی نزدیم، اگه اجازه بدید ریحانه جان یکم فکر بکنن و جواب بدن.
با حرف حمیده، نفسی از روی آسودگی می کشم و می گویم:
_با اجازه ی همگی من باید بگم، حمیده جان درست میگن. من شروطی دارم ولی درباره مهریه بعدا صحبت می کنم.
حاج آقا باشه ای می گوید و از مرتضی می پرسد:
_خب جوون، شما یه خونه داری که دست دختر ما رو بگیری و اونجا ببری؟
مرتضی که تا آن لحظه جیک اش در نیامده بود، با لحن بسیار آرامی می گوید:
_راستش خونه از خودم نیست و اجاره اس.
_خب اول ازدواج نباید سخت گرفت، ان شاالله با کمک هم خونه و زندگی می سازین.
یکهو یک عدد به عنوان مهریه توی ذهنم شکل می گیرد و از همه مهم تر یک جرقه ای متفاوت!
به آرامی به حمیده چیزی می گویم و او می گوید:
_مثل اینکه ریحانه خانم، عدد مهریه رو میخوان تعیین کنن.
همزمان تمام نگاه ها به من برمی گردد و دوازده مردمک مختلف به من زل زده اند.
من هم چپ چپ نگاهشان می کنم. زیر حجم نگاه های سنگین که روی من است، به آرامی می گویم:
_مهریه من ۲۰۰۰ تومان پول با یک دور قرآن به همراه تمام اعلامیه هایی که آیت الله خمینی از گذشته تا آینده خواهند داد، هستش.
همگی چشمان شان از تعجب گرد می شود.
چند دقیقه ای سکوت است که با خنده ی حاج آقا این سکوت شکسته می شود.
_به به! عجب مهریه ای!
حمیده در گوشم نجوا می کند:
_آفرین خوب مهریه ای جلو پاش گذاشتی.
مرتضی مهریه را قبول می کند و کم کم وقت آن می رسد که باهم صحبت کنیم.
حاج آقا ما را به اتاق می فرستد و او یک طرف اتاق و من طرف دیگر هستم.
نگاهم به قرص کامل ماه می افتد، انگار از آسمان به ما چشم دوخته.
طولانی ترین شب سال، شبی سرنوشت ساز برای من و مرتضی است.
هردو مان ساکت هستیم که این سکوت را مرتضی زیر پا می گذارد و می گوید:
_چیزی نمیخواین بگین؟
الان صدامون میزنن ها!
رشته کلام را به دست می گیرم و می گویم:
من ازتون یه درخواست دارم، شایدم یه شرط!سرش را کمی بالاتر می آورد و می گوید:_بفرمایین._من میدونم زندگی ما، عادی نیست. شاید همین فردا فرار کنیم شایدم همین امشب پس توقعی از شما ندارم که خونه و ماشین داشته باشین.ولی به جز تموم اینا من میخوام، منو شما تحت هر شرایطی هم رو حمایت کنیم. ببینین فکر نکنین اگه به شما جواب مثبت دادم بخاطر دوستی شما با داییم یا بی کسی که الان دارم هستش! نه!من دنبال همسفر هستم توی مسیری که انتخاب کردم و میتونم هم تنها برم. از شما میخواهم همسفری برام باشید که مکمل هم باشیم.من به دنبال تفاوت های شما با خودم نیستم چون میدونم اگه اینطور باشه؛ نمیتونم با شما زندگی کنم. من به دنبال اشتراکاتی هستم که بین خودم و شما هست. قبول می کنین؟_خب منم همین طور! اتفاقا تفاوت های که شما با من دارین برام قابل ارزشه و ممنونم من رو با تفاوتام پذیرفتین. _و یک چیز دیگه... ازتون میخوام هرگز بهم دروغ نگین، چون هیچ چیز مثل دروغ ارزش آدم ها رو پیش من پایین نمیاره و دوم اینکه اگه دعوا و قهر کردیم بیشتر از یک روز نباشه.خنده اش می گیرد و می گوید:_قبول می کنم._من حرفی ندارم. شما چطور؟_من میخوام قولی بهتون بدم. میخوام بهتون بگم من تمام تلاشم رو برای خوشبختی شما میکنم... و قول میدم.آن چنان کلمات را از ته قلبش ادا می کند که واقعا باورم می شود که تمام سعی اش می کند.از جا بلند می شویم، دم در تعارف می کنیم که کی اول برود.من و خودش متوجه نمی شویم اما با صدای حمیده که می گوید:" بیاین دیگه!" تعارف را ول می کنیم و اول من خارج می شوم!زهرا شیرینی ها را دور می دهد و حاج آقا از من نظرم را می پرسد.عرق شرم بر روی پیشانی ام می نشیند و به سختی می گویم:_نظرم مثبته!حاج آقا می پرسد:_چی؟با صدای حمیده که حرفم را تکرار می کند، تازه می فهمم چقدر صدایم آرام بوده!همگی دست می زند و ما بیشتر خجالت می کشیم.حاج آقا می گوید:_خب! امر خیر رو نباید به تاخیر انداخت!بنظر من شما فردا یه خرید کوتاه داشته باشین و شب یه مهمونی توی منزل ما بگیریم و تمام... چطوره؟من با مهمانی ساده مشکلی ندارم ولی وقتی به فکر این می افتم که در آن مهمانی ساده خانواده ام نیستند، قلبم از درد فشرده می شود.
۱.۱K
۱۳:۵۱