دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت78 خاطراتم را مرور می کنم از اولین بار در بوستان دانشگاه که بی خبر روی زندگی ام سایه انداخت؛ آن شب که از ترس کم مانده بود سکته کنم و با چوب به سرش زدم! ناخوآگاه خنده ام می گیرد و از خودم می پرسم با چه عقل و منطقی میخواهد با من ازدواج کند؟ من که کم برای اذیت کردنش نگذاشته بودم! با صدای حمیده دست از افکارم برمی دارم و به او گوش می دهم. _میگم دوستش داری؟ _نمیدونم... فقط اینو میدونم که وقتی بهش فکر میکنم حالم خوبه، همین! _عشق اولش با ندونستن وارد قلبت میشه و هوش و حواس از سرت می پَرونه. خاصیتش همینه! برا همینه آدم عاشق عیب طرفشو نمیفهمه که بعدش بخواد بدونه! _خیلی چیز عجیبیه! نگران نگاهم می کند و می گوید:" هر کی وارد وادی عشق شده، سالم برنمی گرده. چون اولا دلشو می بازه و ثانیاً هوششو ضایع می کنه. _ولی من همیشه فکر می کردم وقتی عروسی کنم، مامانم یه طرفم میشینه و خواهرم یه طرف... به نگاه های آقاجونم فکر می کردم وقتی منو تو لباس عروس ببینه. به اشکای داداشم که ازم پنهون کنه وقتی دارم از خونه شون میرم. ولی الان هیشکی دورم نیست! مگه میشه اینطور عروسی کرد؟ اصلا اونا راضی نیستن! _بهت حق میدم، هر دختری آرزوش اون روزه. ولی دست سرنوشت ما رو داره از زندگی عادی مون دور میکنه. خیلی چیزا داره تغییر می کنه، تو از راضی و ناراضی اونا نترس. من به حاج حسن میگم که نامه بنویسه برا بابات. هم رضایتشونو بگیره هم در جریان بزارتشون. آهی می کشم و سرم را به سمت آسمان می گیرم. حمیده دستش را روی شانه هایم می گذارد و می گوید: _راه سختی رو انتخاب کردی. تو اگه بخوای تو این وضعیتت تنها باشی، زیاد دووم نمیاری. اما اگه دونفر بشین بهتره! اونوقت هوای همو دارین تازه اونم خودش این کارس و میتونه توی این فرار و زندگی مخفی کمکت کنه. _آره، مبارزه سخته! راستش فکر نمی کردم تا این حد سخت باشه. _پشیمونی؟ سرم را سریع به طرفش برمی گردانم و با قاطعیت می گویم: _اصلا! اگه دوباره به عقب برگردم باز هم راه من همینه! بالاخره ما میخوایم حکومت اسلامی داشته باشیم پس باید زندگی و جوونمونو به پاش بریزیم. انقلابی که با خون آبیاری نشه زود خشک میشه و از درون و بیرون می پوسه. فقط امیدوارم آینده ها قدرشو بدونن، بفهمن ما داریم چطور زندگی می کنیم. چطور از عزیزانمون بی خبریم، هر لحظه حس میکنیم ساواک پشت دره و ما رو دستگیر میخواد بکنه. من آرزوی عروسی و تحصیل خوب رو فدا کردم، هیچ منتی هم نیست چون بهش باور دارم اما اگه این همه خون بریزه و ده سال، سی سال یا نه شصت سالِ بعد کسی براش دل نسوزونه چی؟! _توکلت به خدا باشه. ما این انقلابو برای خودش میکنیم تا دستورشو انجام داده باشیم. خدا هم میتونه از این خون ها و درختمون دفاع کنه. خمیازه ای می کشد و با صدای خنده داری می گوید: _پاشو بریم بخوابیم. من هم خوابم می گیرد و قبول می کنم. همین که سرم را روی بالشت می گذارم خواب مرا همچون رودی با خود می برد. صدای اذان مرا از خواب بیدار می کند و با وضو گرفتن برای نماز حاضر می شوم. سحر دلگیری ست، باران روی زمین نقش بسته و با دستش به شیشه ها می زند. به شیشه ی اتاق نزدیک می شود و ها می کنم. شیشه بخار می گیرد و با سر انگشتم دو چشم و یک لبخند می کشم، همین که لبخند تمام می شود قطره اشکی از چشم آدمک پایین می افتد. لبخندی به شیشه می زنم و دور می شوم. محمدرضا و علیرضا از اینکه جمعه است، بال در آورده اند و به خیال اینکه تا شب می توانند فوتبال بازی کنند تند تند صبحانه می خورند. حمیده با بچه ها صحبت می کند که بخاطر سردی و باران نمی توانند از خانه خارج شوند. آنها هم وا می روند و با ناراحتی صبحانه شان را تمام می کنند. بعد از صبحانه محمدرضا و علیرضا گوشه ای نشسته اند و اشک می ریزند. پیش شان می نشینم و با خوبی می گویم: _بچه ها چرا گریه می کنین؟ محمدرضا اشکش را پاک می کند و می گوید: _ما حوصلمون سر رفته. حمیده در حیاط را با ناراحتی می بندد و می گوید: _لباسا گلی شدن! ای کاش جمعشون می کردم. به او قول می دهم بعد از باران همگی شان را بشوریم و تمام شوند. علیرضا با لب و لوچه آویزان می گوید: _من فوتبال میخوام. حمیده اخم می کند و چون اعصابش بخاطر لباس ها هم خورد است، داد می زند: _ای بابا، هر حرفی رو به بچه ی آدم یه بار میگن. امروز بارون میاد و سرما میخورین! حمیده را آرام می کنم و به آشپزخانه می رود. به محمدرضا و علیرضا می گویم: _مگه همه ی بازیا بیرون خونه ست؟ من بهتون یه بازی یاد میدم که حوصلتون سر نره، قبوله؟ هر دوشان با ذوق نگاهم می کنند و می گویند:" چه طوری؟" چشمکی می زنم و می گویم:" الان میام."
نویسنده_مبینار (آیة)












کاغذی برمی دارم و تکه تکه می کنم و نام سه میوه را روی پنج کاغذ می نویسم.کنار بچه ها می نشینم و می گویم:" نگاه کنین توی این کاغذا سه نوع میوه است که پنج بار نوشته شده. ما این کاغذا رو بین خودمون می چرخونیم؛ هر کی زود تر پنج تا کاغذ از یک نوع میوه رو کامل کرد برندس!
علیرضا و محمدرضا نگاه هم می کنند و همزمان می گویند:_بازی می کنیم.
نیم ساعتی با بچه ها بازی می کنم و حتی با اینکه تا پای پیروزی میرم، کاغذم را به آنها می دهم.خنده شان دلم را جلا می دهد. یک ساعتی را به خنده می گذرانیم که حمیده سراغ بچه ها می آید تا مشق هایشان را بنویسند.محمدرضا خیلی هوای علیرضا را دارد و اول درس های او را می گوید و بعد درس های خودش را می نویسد.
حمیده صدایم می زند و می گوید:_حاج حسن امروز یه توک پا میخواد بیاد، بهش بگم با آقامرتضی حرف بزنه؟
کمی مکث می کنم و می گویم:_نه!
_چرا؟ تصمیمت عوض شد؟
_نه، ولی میگم خودش دوباره پا بزاره جلو بهتره.
_خب ما هم طوری نمیگیم که بفهمه نظرت عوض شده.
_نه، فعلا نگین تا ببینم دوباره کی پیشنهادشو میخواد تکرار کنه. شاید میخواد فراموشم کنه و اگه بهش بگین مجبور یا اذیت بشه.
حمیده شانه اش را بالا می اندازد و می گوید:_والا چی بگم. هرچی خودت صلاح میدونی عزیزم، ان شاالله خوشبخت بشی.
تشکر می کنم و سراغ دفترم می روم. دلم برای به بیرون رفتن و اعلامیه پخش کردن تنگ شده، احساس می کنم مثل پرنده ای شده ام که بال و پرش را بسته اند.خاطراتم را به آنجایی می رسانم که برای اولین بار مرتضی را می بینم. همان روز که به نقطه ای خیره می شد و حرف می زد. انگار کسی را نگاه می کرد!نمیدانم چرا آن قسمت را بارها نوشتم و خط زدم تا به دلم بنشیند.آن موقع فکر نمی کردم همان یک لحظه بشود یک لحظه ای که بعدها با خیالش می توانم یک ساعت را سپری کنم!انقدر غرق نوشتن می شوم که حمیده بالای سرم می آید و می گوید:_غذا یخ کرد دختر! کجایی؟
دست پاچه می شوم و می گویم:_هَ... همینجام!
_گلوم پاره شد از بس صدات زدم.
_عه! ببخشید. الان میام.
سر سفره علیرضا با شوق از بازی مان تعریف می کند و اینکه خیلی به او خوش گذشته است.ظرف های ناهار را می شویم و با بند آمدن باران لباس های باقی مانده را باهم می شوییم.عصر چندین نفر برای بردن لباس هایشان می آیند و پول می دهند.حاج حسن شب نمی آید و حمیده نگران می شود. دلم میخواهد با مادر تماس بگیرم اما ممکن از تلفن خانه را زیرنظر داشته باشند و دردسرشان شوم.
توی خانه به کلی حوصله ام سر می رود. شب حمیده خانم رادیو را به اتاق می برد و با اشاره به من می فهماند که دنبالش بروم.موج را روی رادیو عراق می برد، چیزهایی به عربی، مردی می گوید که ما سر در نمی آوریم.حمیده می گوید گاهی اوقات حرف های آقای خمینی را پخش می کند. رادیو را قایم می کند و می گوید:" اگه بفهمن کسی رادیو عراق گوش میده... دیگه هیچی..."
صبح به بهانه ی نانوایی از خانه بیرون می روم. توی خیابان و سر یک کوچه با دیدن ماموران شهربانی راهم را کج می کنم و باعث می شود دیر به نانوایی برسم.سه نان میخرم و برمی گردم. حمیده نگرانم شده و غر می زند که چرا رفتی؟ اگر گیر می افتادی چی؟ جواب فلانی و فلانی رو چی می دادم و...من هم با حوصله ام سر رفته بود جوابش را می دهم اما توجیه نمی شود.محمدرضا از صدای حمیده بلند می شود و با چشمان خواب آلود نگاهمان می کند و می گوید:_چی شده مامان؟
_چیزی نیست، برو علیرضا رو بیدار کن که مدرسه تون دیر شد.
چند لحظه ای بینمان سکوت می شود و در این بین تنها صدای نفس های حمیده شنیده می شود.با لحن آرامی به من می گوید:_ببین! ریحانه تو مثل خواهر خودمی و هیچ فرقی نداری. اینکه سرت داد زدم دلیلش این بود اگه خواهرمم این کارو می کرد من بازم داد می زدم سرش.
درکش می کنم و دستم را روی شانه اش می گذارم و می گویم:_حق داری، من باید بهت می گفتم.
چشمانش رنگ مهربانی می گیرند و چشمانش را باز و بسته می کند و لبخند دلنشینی می زند.حمیده بچه ها را به مدرسه می رساند و من هم در این فاصله مشغول دوختن لباسِ سفارشی اش می شوم.طرح گلدوزی هایش را هم می کشم و به دنبال نخ ها می گردم اما پیدا نمی کنم.حمیده که می آید، سراغشان را می گیرم و گلدوزی ها را شروع می کنم.حمیده تشویقم می کند و می گوید گلدوزی ام هم خوب است.حمیده مشغول تمیز کردن دور و بر می شود و من برای ناهار کوکو سبزی می پزم.نزدیکی های ظهر که بچه ها برمی گردند، سفره را پهن می کنم و سر ناهار یکی در می زند.حمیده به من نگاه می کند و می پرسد:_منتظر کسی بودی؟
هاج و واج نگاهش می کنم و می گویم:_نه!
۱.۳K
۱۹:۰۸