دنیای رمان










رمان_خاطرات_یک_مجاهد
قسمت24 دایی چای میگذارد و پیش من و آقاجان می نشیند. رشته کلام را می گیرد و می گوید: _خب به سلامتی خانم درس خون. رتبه ات هم که ۸۵ شده؟ ماشاالله! خیلی باید تلاش کرده باشیا. _آره ولی تلاش بوده، برای نتیجه خدا رو شکر میکنم. _به به! آ سدمجتبی میبینی حرفاش چقدر شبیه خودت شده؟ آقاجان سری تکان می دهد و لبخندش را قاطی صحبتش می کند: _لطف داری کمیل جان. دایی بلند می شود تا چای بریزد و دستش را می گیرم. نمیگذارم بلند شود و خودم چای میریزم. از دایی سراغ قندان را می گیرم و در کابینت پیدایش می کنم. سینی را برمی دارم و جلویشان می گذارم. آقاجان می گوید: _کمیل جان! ما همین چایی رو میخوریم و رفع زحمت می کنیم. _این چه حرفیه حاجی! بمونین خب قدمتون رو چشمم. _برمی گردیم ان شاالله. بریم دانشگاه و امروز ثبت نام کنیم. منم باید زود برگردم مشهد، خودت میدونی اوضاع چه شکلیه! لبخند از لبان دایی رخت می ببند و می گوید: _آره، اوضاع بدی شده سید. آقاجان آهی از اعماق جانش می کشد. _هی! _تا دلتم بخواد انشعاب درست شده بین مخالفا. خیلیا بر سر قدرت می جنگن و دم از احیای اسلام می زنن. دایی بلند می شود و جعبه بیسکویت را جلویمان می گذارد و با شرمساری می گوید: _ببخشید دیگه. اسباب پذیرایی کمه اینجا. من سکوت را می شکنم و می گویم : _نه خیلی هم خوبه. بعد از کمی نشستن، بلند می شویم. تمام مدارکم را چک می کنم و چادرم را جلوی آیینه مرتب می کنم. دایی لبخند تلخی می زند و می گوید: _با چادر ثبت نامت نمیکنن. بغضم می گیرد و نگاهم در آیینه گیر می کند. آقاجان که انگار حرف دایی را شنیده، می گوید: _آره! بی شرفا مصاحبه حضوری میزارن تا ببینن هر کی چادر داشته باشه حذفش می کنن. _حجاب چی آقاجون؟ _نمیدونم. اینم از یه بازاری شنیدم که دخترشو راه نداده بودن. _پس من نمیام! _بیا بریم شاید دیدن رتبه ات خوبه، همین طوری قبولت کردن. دایی هم برای اینکه من را امیدوار کند؛ حرف آقاجان را تایید می کند. تاکسی می گیریم و به دانشگاه می رویم. دم در دانشگاه، مرد نگهبان مرا می خواند و می گوید: _با چادر نمیشه رفت. نگاهم به آقاجان می افتد. خشم و ناراحتی در چشمانش هویدا است؛ اما چیزی نمی گوید انگار میخواهد خودم تصمیم بگیرم. چادرم را توی کیف می گذارم و تا می توانم روسری ام را جلو می کشم. مرد نگهبان با اکراه و وساطت آقاجان ما را راه می دهد. جلوی پذیرش می ایستم و می پرسم: _برای ثبت نام اومدم. خانم بی حجابی که در پذیرش بود رو به من گفت: _ما با حجاب ثبت نام نمی کنیم. کمی نگاهم را می چرخانم و می گویم: _از راه دور اومدم. میشه یه نگاهی به پرونده و مدارکم بندازین؟ نیم نگاهی به من می اندازد و می گوید: _کجاست؟ از توی کیف در می آورم و روی میز می گذارم. زن، مدارکم را بررسی می کند و می گوید: _رتبه تون چند شده؟ _هشت و پنج _دو رقمی؟ _بله نگاهم متعجبش روی من می ماند و به پته پته می افتد. _من نمیدونم! باید با مسئول ثبت نام صحبت کنم. _باشه. منتظر میمونم. بر می گردم و کنار آقاجان، روی صندلی ها می نشینم. _چی گفتی دختر این چقدر تعجب کرد؟ لبخندی میزنم و می گویم: _هیچی، رتبه امو خواست منم گفتم. _اینا فکر میکنن با حجاب نمیشه درس خون و پیشرفت کرد. فکر میکنن حجاب باعث میشه زن گوشه نشین باشه. فکر میکنن اروپایی که پیشرفت کردن در کنارش زن های بی حجاب داشتن و این خوبه. به قول خودشون دارن ما رو پیشرفته می کنن در حالی که همون زنهای بی حجابی که توی غرب هزار کار یاد دارن از همه بیشتر ضربه می خورن. _چون به زن بودنشون نگاه می کنن نه این چیزایی که تو فکرشه. فکر میکنن چون ضعیف هستن و دانشمند هستن، عاید خوبی براشون داره. نه؟ _کاملا درسته! خانم پذیرش صدایم می زند و می گوید: _آقای زَند میخوان باهاتون صحبت کنن. _کجا هستن؟ _اتاق آخر سمت راست. تشکر می کنم و با آقاجان به سمت آن اتاق می رویم. تقی به در میزنم که اجازه حضور می دهد. وارد می شویم و سلام می کنیم. آقای زند مرا دعوت به نشستن می کند و سفارش چای می دهد. بعد هم می رود سر اصل مطلب: _مدارکتون رو میشه ببینم؟ مدارک را روی میزش می گذارم و می نشینم. کمی بررسی می کند و می گوید: _خانم.... حسینی! شما واقعا رتبه تون خوبه همچنین معدل هاتون اما یک مشکل دارین که اون هم حجابتون هست. _من حجابم رو از دست نمیدم آقا! _ما هم نگفتیم حجاب تون رو کنار بگذارید. _این یعنی چی؟ _خانم حسینی شما رتبه تون عالیه و دانشگاه های امروزی دارن بر سر رتبه هایی یک رقمی و دو رقمی و حتی سه رقمی رقابت می کنن. اگه قول بدید با شرایط ثبت نام ما کنار بیاید، ما هم از مشکل حجابتون صرف نظر می کنیم. _چه شرط هایی؟
نویسنده_مبینار (آیة)












اول اینکه تبلیغ حجاب نداریم! دوم اینکه چادر نپوشید! سوم اینکه درباره ی عقایدتون حرف نزنید! چهارم اینکه همین روند تحصیلی رو جدی ادامه بدید.
در صورت نادیده گرفتن هر یک از این شروط، شما اخراج هستین. مفهومه؟
نگاهی به آقاجان می اندازم و او سری تکان می دهد و می گویم:
باشه قبول.
پس من مدارکتون رو برای ثبت نام نگه می دارم در رشته ی جامعه شناسی. کلاس ها هم یک هفته دیگه شروع میشه، دقیقا از اول مهر! غیبت طولانی هم ممنوعه!
خوبه متشکر.
بلند می شویم و اتاق را ترک می کنیم.
به خانه که می رسیم، دایی غذا را آماده کرده است و بعد از نمازی که به جماعت خواندیم؛ سفره را می چینم.
قضیه ثبت نام را برای دایی گفتم. او هم تعجب کرد و گفت:
جالبه! چقدر رقابت بینشون مهمه!
ولی ریحانه سادات! خوب شد اومدی دایی، داشتم از بی کسی دیوونه می شدم.
می خندم و آقاجان می گوید:
بی کس شدنت هم تقصیر خودته آقاکمیل! چقدر خانم جان گفت کمیل بیا زنت بدیم ها، چقدر؟
کی به ما زن میده آ سید!
من هم با جرئت می شوم و می گویم:
کیه که زن نده دایی جان! از خداشون هم هست.
صبح روز بعد آقاجان قصد برگشت دارد. ساکش را مرتب می کنم و با اشک به بدرقه اش می روم.
آقاجان مدام سفارش می کند و می گوید:
_مراقب خودت باشی. دانشگاه رفتی حواستو جمع کنی، نامه هم فراموشت نشه دخترم.
_چشم آقاجون!
آقاجان را در بغل می گیرم و پشت سرش آب می ریزم. دایی میخواهد جو را عوض کند و می گوید:
_ریحانه سادات تو اینقدر اشک داشتی و ما نمیدونستیم؟ شایدم از اینکه عصای دست داییت هستی خوشت نمیاد؟ راستشو بگو!
می خندم و دوباره می گوید:
_حالا خوب شد! خانم درس خون که نباید گریه کنه. باید خوشحال باشه داره میره دانشگاه!
دایی یک اتاق را در اختیار من می گذارد و کتاب هایم را درون قفسه های کتابخانه ی دیواری اش می چینم. برای لباس هایم هم کمدی هست که مرتبشان می کنم. مشغول تمیز کاری می شوم که دایی می گوید:
_من میرم بیرون دایی جان. چیزی لازم نداری؟
_نه متشکر!
_پس فعلا خداحافظ.
بعد از تمیز کاری اتاق و چیدن وسایلم به سراغ بقیه خانه می روم. خانه ی دایی خیلی شلوغ و کثیف است!
تا شب که کارم تمام می شود، دایی هم برمی گردد.
تعجب می کنم دایی تا حالا چه کار می کرده؟ به هر حال کمی شامی درست کردم و با دایی خوردیم.
دایی هم کلی تشکر کرد که او را از شر تخم مرغ نجات داده ام!
آخر شب دایی تقی به در می زند و اجازه ی ورود می خواهد.
کتاب کشف الاسرار را روی میز می گذارم.
دایی می گوید:
_آفرین کشف الاسرار هم که میخونی!
_آره خیلی برام جالبه.
_تو بیشتر از سنت میخونی و میفهمی! الان همسن های تو دارن تو شولباس می گردن و کتاب های خواهر کری، اولیسو اینجور چیزا میخونن. تو داری کتابای آیت الله خمینی و مطهری و... میخونی!
من از تو خیلی بزرگتر بودم که این کتاب ها رو میخوندم. اولین بار ۲۷ سالم بود. درست چهار سال پیش!
اونم کتاب شش مقاله آقای مطهری بود که بابات بهم هدیه داد.
کم کم وارد این وادی ها شدم و دوستایی هم پیدا کردم که نظرشون مثل خودم بود. خیلی هاشون دانشجو بودن و هستن.
نفسی می کشد و ادامه می دهد:
_آره اینجور مسائل توی دانشگاه ها زیاده! نگرش های فکری متفاوت که همشون هدفِ برانداختن این رژیم رو دارن اما انگیزه شون فرق داره.
از همه شون درست تر روشی هست که آیت الله خمینی دارن رهبری میکنن. مارکسیسم۱ و ایدئولوژی های مارکسیسم اسلامی هم هست که همشون بی راهه است.
اینا رو بهت میگن که توی دام اونا وارد نشی! مخصوصا الان که افکارشون رو روی چوب گذاشتن تا همه ببینن. سازمان و تشکیلات دارن که مجاهدین خلقه اسمش.
به اسم خلق و اسلام خیلی ها رو جذب کردن اما حالا خیلی هاشون شک کردن.
_اونا اول مسلمون بودن؟
_آره خیلی از کتاباشون هم از قرآن و نهج البلاغه است ولی آیت الله خمینی ردشون کرده چون اونا بلد نیستن قرآن رو تفسیر کنن و با اهداف مسلحانه و عقاید خودشون تفسیر میکنن.
البته در راسشون افراد بی دینی هم مثل آقای نیکین بودن که بیشتر نوشته هاشون با عقاید این مرد منتشر شده و به خورد مردم رفته!
_استفاده ابزاری از دین؟ مثل غرب که دین فقط توی زندگی کشیش هاشون هست اونم اگه جلوی دستو پاشونو نگیره.
عقاید وحشتناکی دارن!
دایی سری تکان می دهد و می گوید:
_آره. من البته ازین دوستا دارم ولی خب اونا هم دچار شک هستن.
صدای در زدن بلند می شود و دایی از جا برمیخیزد و می گوید:
_دوستامن! ما تو اتاقیم. خب؟
_باشه.
۱. مکتبی سیاسی و اجتماعی است که توسط کارل مارکس فیلسوف و انقلابی آلمانی، در اواخرقرن نوزدهم ساخته شد. مارکس معتقد است طبقه کارگر باید با انقلاب حق خود را از سرمایه داران بگیرند حتی برخلاف قواعد اخلاقی.
۱.۷K
۷:۲۱