عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefined قسمت20 درس هایی که از ادبیات مانده بود را خانم احمدی، معلم ادبیات بچه های پنجم۱ و چهارم۲ بهمون درس داد. طرز درس دادن خانم غلامی با او قابل مقایسه نبود حتی بچه ها دلشان برای نشاط کلاس خانم غلامی تنگ شده بود. به هر حال فصل امتحانات را به سختی گذراندیم. مادر خیلی هوایم را داشت. خیلی از کارهای خانه را خودش انجام می داد اما وقت های اضافی ام را حتما به مادر اختصاص می دادم . دکتر بهش گفته بود:" کار های زیاد نباید انجام بده" وقتی هم انجام می داد شب اش را با ناله می گذراند. صبح روز کنکور با استرس از خواب پا می شوم. دور خانه راه می روم و برگه هایی که نکات را نوشتم را می خوانم. مادر با شربت عسل وارد می شود و به دستم می دهد: مادر ریحانه! اینقدر راه نرو. بشین دیگه! نمیتونم مامان! بگیر اینو بخور. وای بحالت اگه بگی اینم نمیتونم ‌. با اینکه هیچ اشتهایی ندارم اما رویش را زمین نمی اندازم و پیش چشمانش همه اش را میخورم. خیالش که جمع میشود رو به من میگوید: آقامحسن و لیلا میرسوننت. پول داری؟ آره. چطور؟ از تلفن عمومی به خونه ی لیلا زنگ بزن تا بیاد دنبالت. چشم. شما غصه اینا رو نخور. آقاجون کجاست؟ _نمیدونم والا! از صبح رفته بیرون هنوزم برنگشته. باشه ای می گویم و مادر می رود. لباس هایم را می پوشم؛ در پوشیدن چادر دو دل هستم اما آخر چادر را هم می پوشم. از خانه با صدای بوق آقامحسن بیرون می آیم. سوار ماشین می شوم و مادر پشت سرم آب می ریزد و برایم دعا می کند. محمد هم پشت ماشین می دود و می گوید: _آبجی برات دعا میکنم! لیلا می خندد و آقامحسن به خیابان اصلی می رسد. آدرس مدرسه ای که در آن کنکور برگزار می شود را به آقامحسن میدهم و طولی نمی کشد به آنجا نی رسیم. حجم زیادی از دانش آموزان در حیاط مدرسه هستند و چشمم زینب را می بیند. دستی تکان می دهم و با لبخند به سوی هم می رویم. هر دو سعی داریم استرس مان را بروز ندهیم اما دست های لرزانمان شکست مان می دهند. صدای پشت میکروفن همه را به سالن می خواند. خودکارم را بر می دارم و به راه میوفتم. در نیمه ی راه مردی با نام "چادری" صدایم می زند. بر می گردم و با چشمان غصب آلودش مواجه می شوم و با خشمی که یک درصد آن در چشمانش موج می زند؛ می گوید: _کجا؟ زبان از چهره ی وحشتناکش بند آمده و سالن را نشانش می دهم. مرد پورخندی می زند و چادرم را می گیرد. _با این؟ به خودم کمی جرئت می دهم و می گویم: _مشکلی داره؟ _معلومه که داره! چادرتو درآوردی میتونی وارد سالن بشی. بعد هم از کنارم می گذرد. زینب با چشمانی لبریز از نگرانی نگاهم می کند و می گوید: _کی این بی غیرتا دست از سرمون بر می دارن؟ _مهم نیست. _چی مهم نیست؟ کنکورت؟ _آره! زینب متعجب وار نگاهم می کند و می گوید: _یعنی چی؟ کنکور نمیخوای بدی؟ سری تکان می دهم که باعث می شود، اشک هایم سر بخورند. زینب مرا در آغوشش می گیرد و با مهربانی در گوشم نجوا می کند: _چی داری میگی؟ ۱۲ سال به امید امروز بودیم! حالا میخوای قیدشو بزنی؟ ریحانه! منم مثل تو چادرمو دوست دارم اما توی همچین شرایطی مجبوریم. بعدشم حجابمونو که داریم. اینا میتونن با روسری کنار بیان. لج نکن بیا بریم. جوابی به گفته هایش نمی دهم و می گوید: _ریحانه لج نکن دیگه! برگشتیم با چادرمون میریم خونه. از سالن که اومدیم چادر سر می کنیم. خوبه؟ من مطمئنم تو خیلی مشتاقی واسه این امتحان. خرابش نکن! مگه قرار نشد بریم دانشگاه؟ مگه بچه انقلابی نباید درس خون و با تحصیلات می بود؟ مگه انقلاب از دانشگاها شروع نمیشد؟ سکوتی مطلق از من می شنود و در حالی که نگران است، با تندی می گوید: _اَه! یه چیزی بگو! اشک هایم را پاک می کنم و بریده بریده می گویم: _نمیدونم! دو دلم! کاش آقاجون اینجا می بود! دستم را می کشد و چادرم را تا می کند و روی چادرش می گذارد. من هم همچون کودکی بی اراده دنبالش کشیده می شوم و وقتی به خود می آیم که در سالن نشسته ام! نمی دانم اصلا کارم درست است؟ آیه الکرسی برای رهایی از دو دلی ام می خوانم و به برگه پیش رویم نگاه می کنم. انواع سوالات که بیشتر شان کوتاه پاسخ است. جواب مثل جرقه ای در ذهنم کلید می خورد و خودکار به حرکت در می آید. جواب چند سوال که نمی دانم که بدجور ذهنم را به قل و زنجیر بسته است. آخر هم برگه را از من می گیرند و سوالات بی پاسخ چشم انتظار از روی برگه با من خداحافظی می کنند. از سالن که بیرون می آیم سریع چادرم را سر می کنم. اذان ظهر نزدیک است و زینب هم بیرون می آید. چهره ی درهم رفته اش همه چیز را لو می دهد و با غیض می گوید: _اینا چی بود؟ هیچ کدوم از کتاب نبود. ۱.پایه یازدهم امروزی. ۲.پایه دهم امروزی. undefinedنویسنده مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان_خاطرات_یک_مجاهدundefinedقسمت21
می خندم و می گویم:_خوب منو بار میزنی و می بری سر جلسه!_اشتباه کردم که رقیب بردم! نمی بردمت یکی کمتر!بعد هم خندان به سمت در خروجی می رویم.وارد کیوسک تلفن می شوم و شماره خانه ی لیلا را می گیرم و او می گوید آقامحسن راه افتاده است و می رسد.از کیوسک خارج می شوم و پدر زینب آمده و زینب اصرار دارد با آنها بروم و می گویم دامادمان قرار است بیاید.زینب را بغل می گیرم و خداحافظی می‌کنم. کمی بعد آقامحسن می رسد و سوار ماشین میشوم. چند دقیقه بعد خانه هستیم.مادر آقامحسن را به خانه دعوت می‌کند اما او می گوید که کار دارد و می رود.اول مادر و بعد من وارد خانه می شویم.مادر از امتحان می پرسد و من اول از چادر می گویم. مادر هم ناله و نفرین شان می کند. بعد هم از رضایتم در مورد امتحان می گویم.صدای اذان ظهر پخش می شود و وضو می گیریم .سجاده ام را پهن می کنم. بوی گل محمدی که در سجاده ام خشک شده، مشامم را به بازی می گیرد. بعد از اذان و اقامه، نیت می کنم و نماز می خوانم.نماز را فرصت خوبی برای تشکر می دانم و سعی می کنم با خضوع و خشوع بخوانم. بعد از نماز،قرآن را به دست می گیرم و سوره ی نباء را می خوانم. صدای آقاجان از حیاط به گوش می رسد.به سمت در می روم و آقاجان با دست پر وارد خانه می شود. جلو می روم و سلام می دهم.جوابم را می دهد و از کنکور می پرسد. همان پاسخ هایی که به مادر داده ام را برایش بازگو می کنم.از پشت سرش کادویی در می آورد و مقابلم می گیرد.غافلگیر می شوم و با شادی از دستانش می قاپم.کاغذش را جدا می کنم و با دیدن نام کتاب به شوکه شدنم افزوده می‌شود. _وای آقاجون! از کجا میدونستین این کتابو میخوام!_دخترجان! فکر منو تو مثل همه. وقتی من چیزی بخوام یعنی توهم میخوای.مادر از توی آشپزخانه می گوید:_آ سدمجتبی فقط فکرتون نیست که! دخترتم مثل خودت کله شقه. آقاجان می خندد و می گوید:_عوضش این دخترمون شبیه مادرش خوشگله!من هم به خنده می افتم. کتاب را به اتاق می برم و ورقش می زنم.آقاجان وارد اتاق می شود و سرجای همیشگی اش می نشیند.با لبخندی که بر لبش دارد، می گوید:_میخوای تاریخچه کتاب کشف الاسرار، آقای خمینی رو بدونی؟من که عاشق دانستن هستم؛ فورا سر تکان می دهم و می گویم:_آره! میگین؟_شیخ مهدی پائین‌شهری از علمای قم و اتقیا بود. فرزندش علی اکبر حکمی‌زاده رساله‌ای به نام "اسرار هزار ساله "نوشت و سال ۲۲ چاپ کرد.موضوع این رساله حمله به مذهب تشیع بود. یعنی حرف‌های فرقه وهابی رو با مخلفاتی مثل تبلیغات سؤ علیه روحانیون، رو که اون روزها بازارشون داغ بود، نوشت در حقیقت رساله‌ای بود برای ترویج وهابیت.امام خمینی سکوت رو روا ندونستن و کتاب کشف الاسرار را در همون تاریخ، در پاسخ به اون رساله نوشتن و ضمنا خیانت‌های رضاخان رو هم راحت بیان کردن.
_جداً؟ پس باید خوشحال باشم، جواب خیلی از سوالامو اینجا پیدا می کنم.
_آره. فقط لای یک صفحه ای هم برات اعلامیه های آیت خمینی گذاشتم. اونا رو خوندی، قایمش کن.
_چشم حواسم هست.
بعد هم از اتاق بیرون می رود.با صدای زنگ تلفن از خواب می پرم، هنوز به تلفن عادت نکرده ایم.آقاجان به تازگی تلفن خریده است که محمد جانش برای آن می رود.صدای تلفن خواب را از چشمان نازم می رباید. تعجب میکنم تلفن اینقدر زنگ بزند، چون با اولین زنگ محمد رویش می پرد و اجازه هیچ دخالتی در امور پاسخگویی نمی دهد!
از جا بلند می شوم و با بی حالی تلفن را بر می دارم.صدای زینب از آن سوی خط می آید. با ذوق فراوان می گوید:_الو؟ ریحانه هست؟
_سلام. خودمم!
_عه خودتی؟ این چه صداییه؟ فکر کردم محمدتونه اونم تو سنِ رشد!
خنده ی مان می گیرد و بعد از قطع خنده اش می گوید:_دختر هنوز خوابی؟ میدونی امروز چندمه؟
به مغز فندقی ام فشار نمی آورم و با نق می گویم:_منو از خواب بیدار کردی بعد اصول دین میپرسی؟
_وای ببخشید مادموازل! امروز شیشمه!
چنگی به صورتم می زنم و با صدای بلندی می گویم:_شیشم؟
_آره خابالو جان! میدونستی نتایج کنکورو توی روزنامه ها زدن؟
_عه راست میگی!
بدون خداحافظی، سریع تلفن را می گذارم و چادر به سر می کنم. از خانه بیرون می روم و سر خیابان، روزنامه می گیرم.فورا به خانه برمی گردم و نگاهم را به جان تکه کاغذ بیچاره می اندازم.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۸

۱.۶K

۸:۱۵