عکس پروفایل دنیای رماند
۲.۷ هزار عضو

دنیای رمان

برترین رمان های موجود undefinedزیباترین داستان های واقعی undefinedرمان های عاشقانه مذهبی🥰خلاصه که هرچی بگم کمه🥲undefinedمارو به دوستان خود معرفی کنیدundefinedundefined
@donyae_roman
کانال های دیگه:undefinedundefined@lataef_zaraef@dar_arezoye_karbala@amaliyateghtesadi@KolbeZendegi
دنیای رمان
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedرمان خاطرات یک مجاهدundefined قسمت52 بله! فرش رو کثیف میکنه. میرم روزنامه بیارم، لطفا روی روزنامه بزاریدش! روزنامه را به دستش می دهم و او می گوید: _میدونی چه طور کار میکنه؟ _نه زیاد. _این دکمه ها که روش حروفه رو میبینی؟ سر تکان می دهم و می گویم: _آره ! _اینا رو که فشار بدی و کاغذش بزاری اینجا مستقیم با تایپ چاپ هم میکنه. آهانی می گویم و از اتاق خارج می شوم. کم کم ساعت ۴ می شود و از خانه بیرون می آیم. خیابان ها شلوغ است و پیاده رو بیشتر از هر روز دیگر به خود رهگذر می بیند. گاهی اوقات فردب به خاطر تنه خوردن قیل و قال راه می اندازد و می ایستد. خودم را به خیاطی می رسانم. در را که باز می کنم احساس میکنم کسی پشت سرم است، سری سرم را بر می گردانم، با دیدن منظره ی پشت سرم ناخودآگاه خنده ام می گیرد. حسین سرک می کشد و چشمانش را مثل بادامی ریز کرده است تا وقتی من در را باز میکنم شاید نگاهی به رخ یار بیاندازد. خنده ام را می خورم و با اخم مصنوعی می گویم: _خجالت بکش! داری چیکار می کنی؟ بیچاره لکنت زبان انگار دارد، حالا که جا خورده و ترسیده اصلا نمی تواند حرف بزند. _مَ... مَن داش... داشتم. _حسین آقا، منیرخانم راضی نیست. اگه مردی بیا راضیش کن گلی که راضیه! اینجوری سرک نکش! شاید روسری سرشون نباشه و گناهش به گردنته. بیچاره دست از پا دراز تر می رود. وارد خیاطی می شوم و سلام می دهم، منیرخانم در حال اتو زدن است و گلی هم پارچه ای را برش می زند. چادرم را آویزان می کنم و دکمه های مانتویی را می دوزم و بعد سراغ اتو کردن آن لباس می روم. تقی به در میخورد و صدای زنی می آید که سلام می دهد. زن به منیرخانم می گوید: _منیرجان لباسم آماده نشد؟ منیرخانم لبخندی می زند و می گوید: _از اون چیزی که میخواستی زود تر شد. _یعنی الان آماده است؟ منیرخانم با لبخند به من چشمکی می زند و می گوید: _وایستا اتوش تموم بشه بعد برو بپوشش. سریع اتو را تمام می کنم و لباس را به زن می دهم. ته مغازه فرش و آینه است که آنجا لباس عوض می کنند. کمی بعد به سراغش می روم و با خوشرویی می پرسم: _خوب شده؟ زن لبخند رضایت بخشی می زند و در حالی که می چرخد و در آینه خودش را نگاه می کند، می گوید: وای خیلی خوبه! از نزدیک می بینمش. درست قالب تنش شده و زیباست. منیرخانم هم حرف مرا می زند و زن لباس را در می آورد. لباس را لایه کاغذی می پیچم و به دستش می دهم. زن پولی را به منیرخانم می دهد و منیرخانم در حالی که می گوید زیاد است او می رود. با لبخند به من نگاه می کند و می گوید: _خیلی ازت راضیم! من ماهانه حقوق میدم اما اگه همین طور کار کنی دستمزد لباسو بهت میدم. بعد پول را به دستم می دهد و لبخند زنان مشغول کارش می شود. خوشحال می شوم که مزد زحماتم را گرفته ام و از دسترنجم می خورم. آن شب با انرژی کار می کنم و بعد اتمام کار به خانه برمی گردم. صدای دایی و مرتضی از اتاق می آید. به اتاقم می روم و از خستگی چادرم را روی تخت می گذارم. دایی تقی به در می زند و وارد می شود. لبخند زیبایی بر چهره اش نشانده که دندان هایش به نمایش درمی آید. _سلام! چه بی سروصدا اومدی! _سلام‌‌. خسته بودم و گفتم مزاحم نشم‌. شما خوبین؟ _خیلی ممنون تو بهتری؟ _خدا رو شکر. _خودتو با این همه کار خسته نکن دایی. دانشگاه میرفتی اینقدر خسته نبودی. لبخندی میزنم و می گویم: _من از کارم لذت می برم تازه امروز دستمزد هم گرفتم. انگار خوشحال نمی شود و خیلی معمولی نگاهم می کند. بعد از کمی سکوت می گوید: _خودم بهت پول میدادم. _من با شما تعارف ندارم اما اینطوری راحت ترم. شما هم جوونین و باید پولاتونو نگه دارین که ان شاالله خانم جان هم به آرزوش برسه. دایی می خندد. سری تکان می دهد و از اتاق بیرون می رود. شام را خورده و نخورده، خوابم می برد. صبح به مسجد می روم‌. خانم غلامی امروز هم آمده و حرف هایی میزند. قرار است فقط روزهای زوج به مسجد بیایم و وقتی برای پخش اعلامیه هم بگذاریم. توی اتوبوس لایِ روزنامه ای چند اعلامیه می گذارم و رها می کنم. فکر می کنم کم کم دارم یاد میگیرم. از تلفن عمومی به خانه زنگ می زنم و دلتنگی ام را یکم برطرف می کنم. وقتی می بینم کیوسک خلوت است چند کلامی هم با ژاله حرف میزنم که می گوید درگیر دانشگاه است. توی یک کوچه ی خلوت اعلامیه هایی را از زیر در به داخل خانه ها می اندازم و فورا دور می شوم. ساعت نزدیک ۱۰ است و کمی زودتر به خیاطی می روم. undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان.خاطرات یک مجاهدundefinedقسمت53
منیرخانم از ورودم خوشحال می شود و دست به کار می شوم.منیرخانم از من میخواهد بروم و دکمه ی لباسی که لازم دارد، بخرم.چند اسکناسی به دستم می دهد. چادرم را برمیدارم و از خیاطی بیرون می روم.به خرازی می رسم و دکمه را میگیرم. در راه برگشت حسین مرا صدا می زند‌.با شرم سرش را پایین می اندازد و با لحنی که حیا در آن موج میزند، می گوید:می... میشه چند لحظه ای وقتِ..تونو بگیرم؟

چشمانم را فرو می بندم و می پرسم:
_در چه موردی؟

کمی این پا و آن پا می کند و با خجالت می گوید:
_دَ... درمورد گُ... گلی خانم.

چشمانم را ریز می کنم و سرم را به عنوان تایید تکان می دهم‌. بیچاره شروع می کند به حرف زدن و از دل وامانده اش می گوید که اسیر عشق سوزان است.
می گوید:
_خا... خاک تو سر من کنن که اون روو... روز دم در ایستادم؛ چشمم به گُ... گلی خانم افتاد.
بعد از اون نگاه یه... یه جو... جوری شدم که هیچ وقت نبودم. من واس اون هَ... همه کار می کنم، ننم نگرانم بود و از دخترای فا... فامیل میخواست یکیو ان...انتخاب کنه. من نزاشتم!
شاید اَ... اگه پِ... پدر میداشتم وضعم این نبود.

از لرزش شانه هایش می فهمم گریه اش گرفته، نمی دانم چه بگویم؟ کمی افکارم را مزه مزه می کنم و می گویم:
_ببنین حسین آقا، من فکر میکنم شما پسر خوب و سالمی هستین ولی خب به منیرخانم هم حق بدین. شاید اگه خودتون یه سلمونی باز کنین خیالشون راحت بشه.

_آ... آخه شنیدم مُ... منیرخانم و اینا امشب خواستگاری دارن. اِ... انگار داره واس گُلی خواستگار میاد.


دلم واقعا به حالش می سوزد؛ شاید مزه عشق را اینگونه نچشیده ام اما تا حدودی درکش برایم راحت است.
برای دلداری اش می پرسم:
خب از من چه کاری برمیاد؟

سرش را بلند می کند و اولین نگاهش را در چهره ام می چرخاند، سریع نگاهش را پس می گیرد و می گوید:_بِ... به منیرخانم بگین که من پِ... پسر خوبی ام. فقط صَ.. صبر داشته باشن تا سلمونی بزنم.
احساس می کنم دیرم شده و منیرخانم نگران می شود. باشه ای می گویم و از حسین فاصله می گیرم.منیرخانم با تعجب می پرسد چقدر دیر کردم، من هم خیلی رو راست می گویم:_حسین آقا رو دیدم.
همان طور که دارد با پارچه ور می رود، پوزخندی می زند و با طعنه می گوید:_حسین؟ باز چی میگفت؟
_بچه ی خوبیه منیرخانم. به نظر جوون سالمی میاد‌.چرا نمیزارین بیاد خواستگاری و حرفاش رو بزنه؟
_والا چی بگم؟ پسر سالمی که هست اما گُنگ و بی دستو پاست! بعدشم وقت و بی وقت که میخوام برم خونه جلوم سبز میشه و وراجی میکنه، حرفی واسه جلسه ی خواستگاری نمیمونه!
می خندم و می گویم:_بیچاره کجاش گنگه؟ یکم لکنت زبان داره فقط! بعدشم شما یکم فرصت بهش بدین تا سلمونی که میگه رو راه بندازه.
منیرخانم با بیخیالی نگاهم می کند و با بی حوصلگی می پرسد:_نکنه خواهش کرده باهام حرف بزنی؟
لبانم را به خنده کش می دهم و می گویم:_گفته لطفی در حقش کنم و منم نتونستم قبول نکنم.منم تو همین جامعه زندگی میکنم و امروز کم ازین جوونا پیدا میشه. بعد چند وقت می بینی دامادت معتاد و کلاه بردار از آب درمیاد تازه اگه وارد فساد نشه!
منیرخانم آهی می کشد، انگار دلش نرم شده ولی چیزی نمی گوید._بازم هرچی خودتون میدونین، من گفتم تا بیشتر فکر کنین. امیدوارم هر تصمیمی که میگیرین درست و ختم به خیر بشه.
دیگر حرفی نمی زنم و دست به کار می شوم. از دکمه دوختن و طراحی بگیر تا برش پارچه را انجام می دهم.نزدیک های ظهر چادرم را برمی دارم و خداحافظی می کنم. خیابان خلوت به نظر می رسد. به کوچه که می رسم ناگهان توپی گِلی به چادرم می خورد و کثیف می شود.پسر بچه ها که از چشم شان شرارت می بارد، مظلومانه به من نگاه می کنند.چشمانم را می بندم و برای چند لحظه همان جا می مانم. وقتی چشمم را باز می کنم نه خبری از توپ هست نه پسربچه ها!با خودم فکر می کنم مگر چقدر صورتم وحشتناک شده که اینها اینطور فرار کرده اند!هر چه نگاه می کنم کلیدم را پیدا نمی کنم و در می زنم. صدای مرتضی می آید و می پرسد:_کیه؟
_ریحانه هستم.
در را باز می کند و با چادر گِلی من چشمانش گرد می شود‌. از وقتی پایم را در خانه می گذارم سوالاتش شروع می شود._کسی تقیبتون کرده؟ زمین خوردین؟ چرا چادرتون کثیف شده؟
آخرین حد بیخیالی را توی چشمانم خالی می کنم و می گویم:_توپ بچه ها گلی بوده و به چادرم خورد. چرا فکرای بد می کنین؟ نکنه میترسین؟
او هم رنگ نگاهش را مثل من می شود و می گوید:_خیر! احتیاط می کنم.
توی حیاط می روم و چادرم را در تشت می شویم و روی بند پهن می کنم.چشمم به گلدان کنار پنجره می افتد و احساس می کنم پرده اتاق دایی همزمان تکان می خورد.ناخودآگاه لبخندی به لبم می آید و به اتاقم می روم.
undefinedنویسنده_مبینار (آیة)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۸

۱.۱K

۱۹:۲۱