شب شده بود و سکوت خانه فقط با صدای نفسهای آرمانِ کوچولو پر میشد. همه خوابیده بودند، ولی من خوابم نمیآمد. در رختخواب این طرف و آن طرف میشدم، پتو را مرتب میکردم، حتی چند بار محکم چشمهایم را بستم، اما خواب نمیآمد. انگار همه خوابهایم را همان بعدازظهر خرج کرده بودم.
صدای آرام گریه آرمان بلند شد. مامان با شتاب از جا بلند شد و رفت برایش آب بیاورد. وقتی برگشت، کنار تخت من آمد، دستی به موهایم کشید و گفت: – حسینجان، چرا هنوز نخوابیدی پسرم؟ – مامان، خوابم نمیبره. – حتماً از بس بعدازظهر خوابیدی، دیگه خوابت نرفته.
چراغ کنار تخت روشن بود و نور زردش مثل ماه کوچکی روی سقف افتاده بود. مامان گفت: – بیا یه چیزی یادت بدم که حالت خوب بشه و راحت بخوابی. با هیجان گفتم: – چی مامانجون؟ لبخند زد و ادامه داد: – یه شب پیامبر مهربون، همین کار رو به دخترش حضرت زهرا یاد دادند. گفتند موقع خواب، قرآن رو بخون و چند تا صلوات بفرست تا دلِت آروم بشه.
جا خوردم و گفتم: – مامانجون، من که هنوز سواد ندارم، همه قرآن خیلی زیاده! مامان خندید، یواش دستم را گرفت و گفت: – وقتی سه بار سوره توحید بخونی، مثل اینه که کل قرآن رو خوندی عزیز دلم.
نور چراغ را خاموش کرد، اتاق تاریک شد و فقط نور کوچکی از زیر در میآمد. من سه سوره توحید خواندم، بعد شروع کردم صلوات گفتن. کمکم حس کردم دلم سبکتر شد، گرم و آرام. نمیدانم صلوات چندمی بود که خوابم برد.
صبح، وقتی آفتاب از لای پرده نارنجی تابید، به مامان گفتم: – مامانجون، ممنون از چیز قشنگی که یادم دادی. دیشب خیلی راحت خوابیدم. مامان لبخند زد و گفت: – خداروشکر عزیز دلم.
آبجی مریم و حسنا با تعجب گفتند: – مگه دیشب چی شده بود؟ ماجرا را برایشان تعریف کردم. آنها هم ذوق کردند و گفتند از امشب قبل از خواب مثل من قرآن میخوانند و صلوات میفرستند.
مامان گفت: – پس بیاید قرار بذاریم هر شب قبل خواب این کار قشنگ رو به هم یادآوری کنیم.
و از آن شب، صدای آرام صلوات ما، پیش از خواب، نرمترین لالایی خانهی کوچکمان شد.
#محصولات_فرهنگی_دردانه
#داستان_گروه_بادام
صدای آرام گریه آرمان بلند شد. مامان با شتاب از جا بلند شد و رفت برایش آب بیاورد. وقتی برگشت، کنار تخت من آمد، دستی به موهایم کشید و گفت: – حسینجان، چرا هنوز نخوابیدی پسرم؟ – مامان، خوابم نمیبره. – حتماً از بس بعدازظهر خوابیدی، دیگه خوابت نرفته.
چراغ کنار تخت روشن بود و نور زردش مثل ماه کوچکی روی سقف افتاده بود. مامان گفت: – بیا یه چیزی یادت بدم که حالت خوب بشه و راحت بخوابی. با هیجان گفتم: – چی مامانجون؟ لبخند زد و ادامه داد: – یه شب پیامبر مهربون، همین کار رو به دخترش حضرت زهرا یاد دادند. گفتند موقع خواب، قرآن رو بخون و چند تا صلوات بفرست تا دلِت آروم بشه.
جا خوردم و گفتم: – مامانجون، من که هنوز سواد ندارم، همه قرآن خیلی زیاده! مامان خندید، یواش دستم را گرفت و گفت: – وقتی سه بار سوره توحید بخونی، مثل اینه که کل قرآن رو خوندی عزیز دلم.
نور چراغ را خاموش کرد، اتاق تاریک شد و فقط نور کوچکی از زیر در میآمد. من سه سوره توحید خواندم، بعد شروع کردم صلوات گفتن. کمکم حس کردم دلم سبکتر شد، گرم و آرام. نمیدانم صلوات چندمی بود که خوابم برد.
صبح، وقتی آفتاب از لای پرده نارنجی تابید، به مامان گفتم: – مامانجون، ممنون از چیز قشنگی که یادم دادی. دیشب خیلی راحت خوابیدم. مامان لبخند زد و گفت: – خداروشکر عزیز دلم.
آبجی مریم و حسنا با تعجب گفتند: – مگه دیشب چی شده بود؟ ماجرا را برایشان تعریف کردم. آنها هم ذوق کردند و گفتند از امشب قبل از خواب مثل من قرآن میخوانند و صلوات میفرستند.
مامان گفت: – پس بیاید قرار بذاریم هر شب قبل خواب این کار قشنگ رو به هم یادآوری کنیم.
و از آن شب، صدای آرام صلوات ما، پیش از خواب، نرمترین لالایی خانهی کوچکمان شد.
#محصولات_فرهنگی_دردانه
#داستان_گروه_بادام
۱۰:۴۵
محصولات فرهنگی دردانه
شب شده بود و سکوت خانه فقط با صدای نفسهای آرمانِ کوچولو پر میشد. همه خوابیده بودند، ولی من خوابم نمیآمد. در رختخواب این طرف و آن طرف میشدم، پتو را مرتب میکردم، حتی چند بار محکم چشمهایم را بستم، اما خواب نمیآمد. انگار همه خوابهایم را همان بعدازظهر خرج کرده بودم. صدای آرام گریه آرمان بلند شد. مامان با شتاب از جا بلند شد و رفت برایش آب بیاورد. وقتی برگشت، کنار تخت من آمد، دستی به موهایم کشید و گفت: – حسینجان، چرا هنوز نخوابیدی پسرم؟ – مامان، خوابم نمیبره. – حتماً از بس بعدازظهر خوابیدی، دیگه خوابت نرفته. چراغ کنار تخت روشن بود و نور زردش مثل ماه کوچکی روی سقف افتاده بود. مامان گفت: – بیا یه چیزی یادت بدم که حالت خوب بشه و راحت بخوابی. با هیجان گفتم: – چی مامانجون؟ لبخند زد و ادامه داد: – یه شب پیامبر مهربون، همین کار رو به دخترش حضرت زهرا یاد دادند. گفتند موقع خواب، قرآن رو بخون و چند تا صلوات بفرست تا دلِت آروم بشه. جا خوردم و گفتم: – مامانجون، من که هنوز سواد ندارم، همه قرآن خیلی زیاده! مامان خندید، یواش دستم را گرفت و گفت: – وقتی سه بار سوره توحید بخونی، مثل اینه که کل قرآن رو خوندی عزیز دلم. نور چراغ را خاموش کرد، اتاق تاریک شد و فقط نور کوچکی از زیر در میآمد. من سه سوره توحید خواندم، بعد شروع کردم صلوات گفتن. کمکم حس کردم دلم سبکتر شد، گرم و آرام. نمیدانم صلوات چندمی بود که خوابم برد. صبح، وقتی آفتاب از لای پرده نارنجی تابید، به مامان گفتم: – مامانجون، ممنون از چیز قشنگی که یادم دادی. دیشب خیلی راحت خوابیدم. مامان لبخند زد و گفت: – خداروشکر عزیز دلم. آبجی مریم و حسنا با تعجب گفتند: – مگه دیشب چی شده بود؟ ماجرا را برایشان تعریف کردم. آنها هم ذوق کردند و گفتند از امشب قبل از خواب مثل من قرآن میخوانند و صلوات میفرستند. مامان گفت: – پس بیاید قرار بذاریم هر شب قبل خواب این کار قشنگ رو به هم یادآوری کنیم. و از آن شب، صدای آرام صلوات ما، پیش از خواب، نرمترین لالایی خانهی کوچکمان شد. #محصولات_فرهنگی_دردانه #داستان_گروه_بادام
روز شهادت مادر را بهانه ای قرار دهیم تا سبک زندگی اسلامی را با داستان و فعالیت به کودکان مان آموزش دهیم.
۱۰:۴۸
محصولات فرهنگی دردانه
شب شده بود و سکوت خانه فقط با صدای نفسهای آرمانِ کوچولو پر میشد. همه خوابیده بودند، ولی من خوابم نمیآمد. در رختخواب این طرف و آن طرف میشدم، پتو را مرتب میکردم، حتی چند بار محکم چشمهایم را بستم، اما خواب نمیآمد. انگار همه خوابهایم را همان بعدازظهر خرج کرده بودم. صدای آرام گریه آرمان بلند شد. مامان با شتاب از جا بلند شد و رفت برایش آب بیاورد. وقتی برگشت، کنار تخت من آمد، دستی به موهایم کشید و گفت: – حسینجان، چرا هنوز نخوابیدی پسرم؟ – مامان، خوابم نمیبره. – حتماً از بس بعدازظهر خوابیدی، دیگه خوابت نرفته. چراغ کنار تخت روشن بود و نور زردش مثل ماه کوچکی روی سقف افتاده بود. مامان گفت: – بیا یه چیزی یادت بدم که حالت خوب بشه و راحت بخوابی. با هیجان گفتم: – چی مامانجون؟ لبخند زد و ادامه داد: – یه شب پیامبر مهربون، همین کار رو به دخترش حضرت زهرا یاد دادند. گفتند موقع خواب، قرآن رو بخون و چند تا صلوات بفرست تا دلِت آروم بشه. جا خوردم و گفتم: – مامانجون، من که هنوز سواد ندارم، همه قرآن خیلی زیاده! مامان خندید، یواش دستم را گرفت و گفت: – وقتی سه بار سوره توحید بخونی، مثل اینه که کل قرآن رو خوندی عزیز دلم. نور چراغ را خاموش کرد، اتاق تاریک شد و فقط نور کوچکی از زیر در میآمد. من سه سوره توحید خواندم، بعد شروع کردم صلوات گفتن. کمکم حس کردم دلم سبکتر شد، گرم و آرام. نمیدانم صلوات چندمی بود که خوابم برد. صبح، وقتی آفتاب از لای پرده نارنجی تابید، به مامان گفتم: – مامانجون، ممنون از چیز قشنگی که یادم دادی. دیشب خیلی راحت خوابیدم. مامان لبخند زد و گفت: – خداروشکر عزیز دلم. آبجی مریم و حسنا با تعجب گفتند: – مگه دیشب چی شده بود؟ ماجرا را برایشان تعریف کردم. آنها هم ذوق کردند و گفتند از امشب قبل از خواب مثل من قرآن میخوانند و صلوات میفرستند. مامان گفت: – پس بیاید قرار بذاریم هر شب قبل خواب این کار قشنگ رو به هم یادآوری کنیم. و از آن شب، صدای آرام صلوات ما، پیش از خواب، نرمترین لالایی خانهی کوچکمان شد. #محصولات_فرهنگی_دردانه #داستان_گروه_بادام
#کاردستی
پیشنهاد فعالیت همراه داستان برای جذابیت بیشتر و تثبیت آموزه ها
پیشنهاد فعالیت همراه داستان برای جذابیت بیشتر و تثبیت آموزه ها
۱۴:۵۰
محصولات فرهنگی دردانه
شب شده بود و سکوت خانه فقط با صدای نفسهای آرمانِ کوچولو پر میشد. همه خوابیده بودند، ولی من خوابم نمیآمد. در رختخواب این طرف و آن طرف میشدم، پتو را مرتب میکردم، حتی چند بار محکم چشمهایم را بستم، اما خواب نمیآمد. انگار همه خوابهایم را همان بعدازظهر خرج کرده بودم. صدای آرام گریه آرمان بلند شد. مامان با شتاب از جا بلند شد و رفت برایش آب بیاورد. وقتی برگشت، کنار تخت من آمد، دستی به موهایم کشید و گفت: – حسینجان، چرا هنوز نخوابیدی پسرم؟ – مامان، خوابم نمیبره. – حتماً از بس بعدازظهر خوابیدی، دیگه خوابت نرفته. چراغ کنار تخت روشن بود و نور زردش مثل ماه کوچکی روی سقف افتاده بود. مامان گفت: – بیا یه چیزی یادت بدم که حالت خوب بشه و راحت بخوابی. با هیجان گفتم: – چی مامانجون؟ لبخند زد و ادامه داد: – یه شب پیامبر مهربون، همین کار رو به دخترش حضرت زهرا یاد دادند. گفتند موقع خواب، قرآن رو بخون و چند تا صلوات بفرست تا دلِت آروم بشه. جا خوردم و گفتم: – مامانجون، من که هنوز سواد ندارم، همه قرآن خیلی زیاده! مامان خندید، یواش دستم را گرفت و گفت: – وقتی سه بار سوره توحید بخونی، مثل اینه که کل قرآن رو خوندی عزیز دلم. نور چراغ را خاموش کرد، اتاق تاریک شد و فقط نور کوچکی از زیر در میآمد. من سه سوره توحید خواندم، بعد شروع کردم صلوات گفتن. کمکم حس کردم دلم سبکتر شد، گرم و آرام. نمیدانم صلوات چندمی بود که خوابم برد. صبح، وقتی آفتاب از لای پرده نارنجی تابید، به مامان گفتم: – مامانجون، ممنون از چیز قشنگی که یادم دادی. دیشب خیلی راحت خوابیدم. مامان لبخند زد و گفت: – خداروشکر عزیز دلم. آبجی مریم و حسنا با تعجب گفتند: – مگه دیشب چی شده بود؟ ماجرا را برایشان تعریف کردم. آنها هم ذوق کردند و گفتند از امشب قبل از خواب مثل من قرآن میخوانند و صلوات میفرستند. مامان گفت: – پس بیاید قرار بذاریم هر شب قبل خواب این کار قشنگ رو به هم یادآوری کنیم. و از آن شب، صدای آرام صلوات ما، پیش از خواب، نرمترین لالایی خانهی کوچکمان شد. #محصولات_فرهنگی_دردانه #داستان_گروه_بادام
۱۴:۵۰
بازارسال شده از جبهه بانوان انقلابی ☫
با آرزوی توفیق و سربلندی تیمهای برتر و شکوفایی هر چه بیشتر ظرفیتهای فرهنگی و نوآورانه کشور
#دردانه#گزارش_فعالیت
۱۶:۴۷
سلام به دوستان عزیز!
خیلی وقته ازتون دور بودم این دوران، حسابی اتفاقای مختلفی برای مجموعه ما و کشورمون افتاده.
ما تو این مدت روی یه محصول جدید و هیجانانگیز
کار کردیم و مشتاقم که باهاتون به اشتراک بذارم
فکر میکردیم اولین کاربرد این محصول برای روز ۲۲ بهمن باشه
خبر نداشتیم که ۲۲ دی ماهی رقم میخوره که اندازه همون روز مهمه و تأثیرگذار
خیلی وقته ازتون دور بودم این دوران، حسابی اتفاقای مختلفی برای مجموعه ما و کشورمون افتاده.
ما تو این مدت روی یه محصول جدید و هیجانانگیز
فکر میکردیم اولین کاربرد این محصول برای روز ۲۲ بهمن باشه
خبر نداشتیم که ۲۲ دی ماهی رقم میخوره که اندازه همون روز مهمه و تأثیرگذار
۱۰:۰۸
فکر میکنید چه محصولی برای مجموعه های فرهنگی و مدارس آماده کردیم ؟؟؟ 
۱۰:۰۹
راستش دغدغه ما چیزی بود کهبا اتفاقای این روزها ...دیگر فعالین فرهنگی هم با همه وجود احساس کردند 
تبیین ...تبیین دستاوردهای جمهوری اسلامی مون ...
چیزی که اینقدر ازش نگفتیم برای کودکان و نوجوانمون ...انگار اصلا نمی بینند
واقعاً در این همه سال عزیزان فرهنگی و تربیتی چه قدر کم کاری کردیم که نسل نوجوان ما با این آمار باید بیان بگن که پهلوی باید برگرده ...
چه قدر نسل حالا از دستاوردهای ما غافل هستند که باید اون روزها رو آرزو کنند

بگذریم اندازه ده ها پیام حرف و گلایه و کار روی زمین مانده هست
تبیین ...تبیین دستاوردهای جمهوری اسلامی مون ...
چیزی که اینقدر ازش نگفتیم برای کودکان و نوجوانمون ...انگار اصلا نمی بینند
واقعاً در این همه سال عزیزان فرهنگی و تربیتی چه قدر کم کاری کردیم که نسل نوجوان ما با این آمار باید بیان بگن که پهلوی باید برگرده ...
چه قدر نسل حالا از دستاوردهای ما غافل هستند که باید اون روزها رو آرزو کنند
بگذریم اندازه ده ها پیام حرف و گلایه و کار روی زمین مانده هست
۱۰:۳۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
مهم ترین کاری که دشمن میخواهدبکند، تصویر سازی غلط از وضع کشور است. (۲۵/۷/۱۳۹۷)
خدایا ما را یاری کن
تا بتوانیم افتخارها، پیشرفتها و دستاوردهای ایرانِ عزیزمان را آنگونه که شایسته است به جوانان و آیندهسازان کشور نشان دهیم. امروز بیش از همیشه نیازمند شناخت و باور به ایران قدرتمند و انقلابی هستیم… 

رنگآمیزی متری دستاوردهای ایران اسلامی یک محصول کاملاً متفاوت که در کمترین زمان، بیشترین تصویر از اقتدار، پیشرفت و ایمان مردم این سرزمین را ارائه میدهد. مناسب تمام خانوادهها، مدارس، مراکز فرهنگی و هر ایرانی دغدغهمند!
اندازه : پنج صفحه پنجاه در هفتاد سانتی متر درکنار هم سه متر و نیم
ارسال فوری به سراسر کشور
قیمت اصلی: ۳۶۰ هزارتومان
قیمت با تخفیف ۲۰ درصدرونمایی و دهه فجر: ۲۸۸۰۰۰ تومان
اطلاعات بیشتر و سفارش:
@admine_dordaneh
مجموعه فرهنگی دردانه
@dordaneh_product
خدایا ما را یاری کن
اندازه : پنج صفحه پنجاه در هفتاد سانتی متر درکنار هم سه متر و نیم
ارسال فوری به سراسر کشور
@admine_dordaneh
@dordaneh_product
۱۱:۴۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#رنگ_آمیزی_متری
#ایران_قوی_وسرافراز
اجرا در غرفه ای در راهپیمایی روز ۲۲ دی توسط گروه گندم
سفارش و اطلاعات بیشتر:
@admine_dordaneh
#ایران_قوی_وسرافراز
اجرا در غرفه ای در راهپیمایی روز ۲۲ دی توسط گروه گندم
سفارش و اطلاعات بیشتر:
@admine_dordaneh
۱۲:۴۱
محصولات فرهنگی دردانه
#رنگ_آمیزی_متری #ایران_قوی_وسرافراز اجرا در غرفه ای در راهپیمایی روز ۲۲ دی توسط گروه گندم سفارش و اطلاعات بیشتر: @admine_dordaneh
اما تفاوت های این رنگ آمیزی با قبلی ها:
۱/ هر صفحه یک بارکد داره که با اسکن کردنش میتونید داستانی کوتاه از تصویر را بشنوید
۲/ یک دفترچه راهنما جهت روایت توسط مربی آماده شده که به صورت فایل در اختیارتون قرار میگیره که خلاصه ی فشرده ای از کتاب صعود چهل ساله نوشته حجت الاسلام راجی در مورد دستاوردهای کشور است که در هر برگه به تصویر کشیده شده است.
۳/ تصاویر خلاقانه و جذاب است تا برای کودکان هیجان انگیز باشد.
۴/ سایزش بزرگ هست هربرگه اگر روی میز یا زمین باشد شش کودک همزمان میتوانند رنگ کنند، اگر هم روی دیوار بچسبانید سه نفر حداقل در کنار هم میتوانند رنگ کنند.
@dordaneh_product
۱/ هر صفحه یک بارکد داره که با اسکن کردنش میتونید داستانی کوتاه از تصویر را بشنوید
۲/ یک دفترچه راهنما جهت روایت توسط مربی آماده شده که به صورت فایل در اختیارتون قرار میگیره که خلاصه ی فشرده ای از کتاب صعود چهل ساله نوشته حجت الاسلام راجی در مورد دستاوردهای کشور است که در هر برگه به تصویر کشیده شده است.
۳/ تصاویر خلاقانه و جذاب است تا برای کودکان هیجان انگیز باشد.
۴/ سایزش بزرگ هست هربرگه اگر روی میز یا زمین باشد شش کودک همزمان میتوانند رنگ کنند، اگر هم روی دیوار بچسبانید سه نفر حداقل در کنار هم میتوانند رنگ کنند.
@dordaneh_product
۱۲:۴۶
دهه فجر انقلاب اسلامی مبارک
یک خبر خوب میتوانید هم زمان هردوشماره رنگ آمیزی متری ایران را برای مدرسه یا مجموعه فرهنگی خود سفارش بدهید.
@admine_dordaneh
۸:۱۲
ولادت سراسر نور حضرت صاحبالزمان (عج)، امامِ زندگی، امامِ امید و منجی بشریت، بر شما که دل در گرو آینده دارید مبارک
شما فقط مربی، معلم یا فعال فرهنگی نیستید… شما معمارانِ دلها هستید.
کودک و نوجوان، بیش از آموزشِ مفاهیم، نیازمند احساسِ حضور است؛ احساسِ اینکه امامی دارد که دوستش دارد، نگاهش میکند و به بودنش امید دارد
این ارتباط قلبی، با سخنرانیهای سنگین شکل نمیگیرد… با قصه، رفتار، لبخند، دعاهای سادهو با شما شکل میگیرد؛ شمایی که میتوانید انتظار را از یک مفهوم دور، به یک احساس زنده و روزمره تبدیل کنید
چه رسالتی زیباتر از این که کودکان و نوجوانان در کنار شما یاد بگیرند دنیا صاحب دارد، تنها نیستند، و آینده روشن است…
@dordaneh_product
۱۹:۱۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
_
@dordaneh_product
۱۰:۴۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سلاااااام صدای ما رو از نمایشگاه قرآن می شنوید...
۱۸:۱۸
آدرس مون کجاست؟
شبستان پایین ستون ۱۱۳
مهمان غرفه ی دوست عزیزمون روشان
شبستان پایین ستون ۱۱۳
مهمان غرفه ی دوست عزیزمون روشان
۱۸:۲۱