عکس پروفایل پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر موسویپ
۱.۹ هزار عضو

پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر موسوی

undefined پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر سیدموسی موسوی
undefined جرّاح و نماینده مردم شهرستان‌های لامِرد و مُهر در ادوار نهم، یازدهم و دوازدهم مجلس شورای اسلامی
undefined ارتباط با ادمین: 09164638192
پایگاه اطلاع‌رسانی دکتر موسوی
undefined undefined روایت دوازدهم| ماجرای لشکر کوچولوها: از سگ قهوه‌ای تا صابون و ریکا! undefinedپسربچه فسقلی که شیطنت از سر و رویش می‌بارد، در حالی که رگ گردنش از فریاد بیرون زده، با تمام قدرت شعار می‌دهد: «*یه سگ دارم قهوه‌ایه، اسمش رضا پهلویه»*! غش‌غش می‌خندم و جلوتر می‌روم. کمی آن‌طرف‌تر دختر بچه‌ای ایستاده که خیلی پاستوریزه است؛ دستان کوچکش را گره کرده و آرام شعار می‌دهد: «*نه صابون، نه ریکا، خاک تو سر آمریکا*»! قند در دلم آب می‌شود و می‌گویم قربان این دختربچه‌ها که حتی در پس استکبارستیزی‌شان هم ردّپای ریکا و آشپزخانه است! undefinedآدم از دیدن لشکر این کوچولوها سیر نمی‌شود. متولیان اجتماعات لامرد، دیشب را به بچه‌ها اختصاص داده‌ بودند تا رژه خودرویی بروند و هرچه می‌خواهند بتازند! خیابان‌ پر شده بود از بچه‌هایی که با کامیون‌های پلاستیکی، موتورهای کوچک، اسکیت و اسکوتر ویراژ می‌رفتند. از بچه دو ساله بین‌شان بود تا هشت نُه ساله. یکی لباس نظامی پوشیده بود، آن یکی با دست‌های کوچکش لانچر کاردستی درست کرده بود، دخترها موشک‌ صورتی درست کرده بودند، پسرها شعار می‌دادند و هورا می‌کشیدند. اینجا هیچ سنگر و خاکریزی نبود، اما بچه‌ها مشغول فتح قله‌هایی بودند که سال‌ها طول می‌کشید کسی صعود به آن‌ها را بهشان یاد بدهد. undefinedخدایا این بچه‌ها چقدر زود بزرگ شدند! آوینای دو ساله را که دیدند؛ هلماسادات و الهام و ایلیا را که دیدند، ورق برگشت. از همان بعدازظهر لعنتی که آمریکا با حمله به سالن ورزشی لامرد بچه‌ها را به خاک و خون کشید، هیچکدام از کوچولوهای این شهر دیگر کودک نماندند؛ همه قد کشیدند و سرباز وطن شدند. و این است قدرت خون؛ خون رهبر عزیز و خون شهدای مظلوم لامرد که حتی خردسالان شهر را هم این‌چنین مبعوث کرده است. حالا بدون هیچ آموزش رسمی، بدون هیچ کلاس و مدرسه‌‌ای، بدون هیچ معلم و استادی، بدون هیچ کتاب و دفتری و بدون هیچ زور و اجباری این آموزشگاه بزرگ در کف خیابان شکل گرفته است تا بچه‌ها فقط با نگاه به پیکر شهدای هم‌بازی‌شان و از دل آوار و خون، درس وطن‌دوستی را یاد بگیرند. undefinedدیشب پدر جوانی را دیدم که به همسرش می‌گفت: «*حالا اگر تجمعات تمام شد ما چه کار کنیم؟ بچه‌ها در این ۷۰ شب آنقدر شعار دادند و پرچم ایران را چرخاندند که این دیگر تبدیل شده به سبک زندگی آن‌ها*». راست می‌گفت؛ برای این بچه‌ها، دیگر شب فقط تاریکی و ترس نیست؛ شب یعنی میدان و شجاعت؛ درست است که مدارس تعطیل شده، اما در آموزشگاه بزرگ خیابان، بچه‌ها هرشب به ساده‌ترین شکل، مفاهیم عمیق وطن، ایثار و شهادت‌ را یاد می‌گیرند. دیشب، لامرد نه یک کاروان، که یک نسخه کامل از نسلی تازه را دید. نسلی که زودتر از موعد به ثمر نشسته است. آهای مردم! نگران نسل فرداها نباشید؛ آنها از همین الان با پرچم، با ایمان، با شور و شعور و با شعارهایی که خودشان ساخته‌اند وسط معرکه رژه می‌روند. undefined undefined با روایت‌های روزهای جنگ لامرد و مهر همراه باشید undefined undefined بله https://ble.ir/drmoosavi_ir undefined ایتا https://eitaa.com/drmoosavi_ir
thumbnail
undefined روایت سیزدهم| رفیق یک‌روزه!
undefinedشهید مهدی علیپور اهل لامرد بود، اما تقدیرش آن بود که در لار شهید شود.undefinedپدر شهید که برای تحویل پیکر فرزندش به لار می‌رود، در آنجا با شخصی آشنا می‌شود بنام «مرتضی وفاپور»undefinedاما کل رفاقت آن‌ها به یک روز هم نمی‌رسد! این قصه عجیب را ببینید.
undefined با روایت‌ روزهای جنگ لامرد و مهر همراه باشید undefinedundefined بله https://ble.ir/drmoosavi_irundefined ایتا https://eitaa.com/drmoosavi_ir
undefined۶
undefined۵
undefined۱

۷.۴K

۱۵:۲۳