امیرالمؤمنین در خطبهٔ «قاصعه» که یکی از مهمترین خطبههای نهجالبلاغه است روی مسئلهٔ تفرقه نداشتن تکیه کرده. امیرالمؤمنین مستمعین خود را به تاریخ ارجاع میدهد؛ میگوید ببینید گذشتگان، آن وقتی که با هم بودند، متّفق بودند، چه عزّتی پیدا کردند، امّا وقتی از آن حالت یکپارچگی خارج شدند، «فَانظُروا اِلَى ما صاروا اِلَیهِ فی آخِرِ اُمورِهِم حینَ وَقَعَتِ الفُرقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ الاُلفَة». بعد میفرماید وقتی این جوری شد، وقتی فُرقت و جدایی و دشمنی حاکم شد، قَد خَلَعَ اللَّهُ عَنهُم لِباسَ کَرامَتِهِ وَ سَلَبَهُم غَضارَةَ نِعمَتِه. خدای متعال لباس کرامت را از تن اینها خارج کرد؛ آن شرفی که داشتند، آن عزّتی که داشتند، آن نعمتی که خدا به آنها داده بود، بر اثر اختلاف و تفرقه از آنها سلب شد، از آنها گرفته شد.
رهبر شهید انقلاب - ۱۴۰۱/۰۷/۲۲
#یاد_آر
@edraakaat
رهبر شهید انقلاب - ۱۴۰۱/۰۷/۲۲
#یاد_آر
@edraakaat
۲۰:۵۲
و خداوند تهمتزنندگان را دوست ندارد...
۹:۰۳
ما زندهایم… مثل امید…
مراسم فرشتگان مقاومتصحن پیامبر اعظم(ص) - حرم مطهر امام رضا علیه السلام
@edraakaat
مراسم فرشتگان مقاومتصحن پیامبر اعظم(ص) - حرم مطهر امام رضا علیه السلام
@edraakaat
۱۹:۰۱
این آخرین عکس از شهید زهرا خطیب، دختر شهید اسماعیل خطیب، وزیر سابق اطلاعات است؛ دو شب قبل از شهادتش، در تجمعات شبانهٔ امت مبعوث سیدعلی خامنهای، در حال بوسهزدن بر پرچم مقدس حرم جمهوری اسلامی ایران…قشنگی بعضی عاقبتها به وصف قلم در نمیآید…
@edraakaat
@edraakaat
۲۰:۰۸
برای او که «سپر ولایت» بود
من هم مثل خیلیها پررنگترین تصویری که از لاریجانی داشتم برای همان دعواهای معروفش با احمدینژاد بود؛ بهنظرم «سیاستمدارِ» «محافظهکار» و «متکبر»ی میآمد که مردمی نیست! این تصویر را سالها داشتم تا اینکه بهواسطهٔ بعضی پژوهشها گذرم به کلاسها و نوشتههایش در فلسفهٔ سیاست افتاد. هرچه بیشتر میخواندم و مقایسه میکردم بیشتر به چشمم میآمد که چقدر «باسواد» و «اندیشمند» و «خبره» است. تا رسید به انتخابات سال۱۴۰۰ و آن ثبتنام پرسروصدا و آن ردصلاحیت دور از انتظار! همه منتظر یک واکنش حسابی بودیم، مخصوصا بعد از صحبتهای رهبر شهید انقلاب و تصریحش به اینکه در فرایند تایید صلاحیتها ظلمی صورت گرفته که باید جبران شود. خبری از آن از جبران نیامد. اما ما از لاریجانی چیزی جز پیگیری در چارچوب قوانین و درنهایت گذشتن از ماجرا ندیدیم. حالا من پیش روی خودم یک «مرد سیاسی» میدیدم که به شدت «صبور» است و «بلندنظری»اش نمیگذارد هیجان بیشتری به خرج دهد و «قدرتِ تصمیم و انتخاب» درست در موقعیت سخت را دارد. بعد از آن او سیاستمدار بیرون از قدرتی بود که فرصت بازگشت به مجامع علمی را داشت و میشد در قامت یک «معلم» از او بهره برد. به همین بهانه چندنفری توانستیم گعدهای فراهم کنیم و گاهی خودمان را برسانیم به دفتر انتهای فلسطینش، که گمان نمیکنم دیگر چیزی از آن مانده باشد و گاهی هم دفتر شهید مطهری. مینشستیم، گپ میزدیم، سوال میپرسیدیم و درنهایت بسیار میآموختیم. بعضی از درسهایش همیشه گوشه ذهنم روشن است. یکبار بحث شورای نگهبان بود و رد صلاحیت دوم. گفت: من موارد قبلی را پیگیری کرده بودم و به من گفته بودند رفع ابهام شده و براوردم این بود که این بار مشکلی نیست. برای همین دوباره ثبتنام کردم. حالا مهم هم نبود. من فکر میکردم ظرفیتی دارم که میتوانم در خدمت پیشرفت کشور بگذارم اما جمعبندی آقایان چیز دیگری شد و تکلیف را از ما برداشتند. حالا هم جور دیگری مشغولیم. پرسیدیم: چرا بیشتر اعتراض نکردید؟ گفت: بیشتر از اینش دیگر برای نظام هزینه درست میکرد و من انتخابم این نبود. گفتیم از رهبری نخواستید ورود کنند؟ جواب داد ایشان یکبار پشتبلندگو بدون درخواست من نظرش را گفته بود. برای بار دوم به ایشان زحمتدادن وجهی نداشت. قرار نیست در هرکاری ورود مستقیم رهبری را بخواهیم. نظام سازوکار مشخص دارد من هم از همان سازوکار استفاده میکنم!من کیفور این «چارچوبداشتن» و «تعهد به نظام» و «ایستادن پای آرمان حتی به قیمت از دست دادن منافع» شده بودم که حرف مهمتری به میان آمد. یک نفر به یک ماجرایی قدیمی اشاره کرد و پرسید آیا بین شما و رهبری آنجا اختلافی بود؟ توضیح داد که من با آقا دراین باره گفتوگو کرده بودم و نظر ایشان را میدانستیم. اتفاقا فلان کار را کردم که این نظر پیش برود! اینجا دیگر خودم پریدم وسط حرف! گفتم آقای دکتر! این موضوع باعث کلی ابهام و اتهام و حرف و حدیث شد! چرا یکبار نیامدید جلوی دوربین همین را توضیح بدهید که سوءتفاهمها رفع بشود؟ بدون درنگ جواب داد: قرار نیست من حرف رهبری را خرج اثبات درستی حرف خودم کنم. اگر جایی اشتباهی کرده باشم باید جرات داشته باشم بگویم اشتباه شد و پشت ایشان پنهان نشوم. اگر هم کاری کردهام که درست بوده باید بلد باشم درستی حرفم را نشان دهم. در نظام ولایی ما اگر جایی متوجه نظر رهبری در موردی شدیم وظیفه داریم «عقلانیت» و درستی آن نگاه را به دیگران نشان دهیم نه این که برای سبککردن کار خودمان آن حرف را بهانه کنیم!
من تا پایان آن جلسه که عملا اخرین جلسه قبل از مسوولیت دبیری شعام بود و بعد از آن دیگر فرصت آن گعدههای کوچکتر پیش نیامد، دیگر صحبت نکردم و تمام ذهنم درگیر این شد که «سپر ولایت» بودن باید چنین ترسیمی داشته باشد. همینقدر «صریح» و «منطقی». و چقدر هم این کار را بلد بود. با چه «قدرت اقناع»ی...
حالا این روزها، در ایام اربعین شهید لاریجانی، که بیش از هر وقت دیگری میبینیم در دعواهای سیاسی هر دو طرف برای اثبات درستی موضع خودشان و رد حرف مقابلشان صرفا به نظر رهبری و دستور آقا ارجاع میدهند و زحمتی برای اقناع نمیکشند، بیشتر جای خالی او را حس میکنم. خاطرم هست بعد از آن جلسه به دوستان گفتم آقای لاریجانی به خاطر همین «ولایتمداری» و «اخلاص»ش دوباره به عرصهٔ سیاست برمیگردد. یکی خندید و گفت: همین مانده! کسی که دوبار رد صلاحیت شده رییسجمهور شود. و من از ذهنم گذشت خدا بخواهد حتما میشود...آن روز خاماندیشانه فکر میکردم که جبران این روحیه و راه محبوبشدن برای او باید چیزی شبیه رییسجمهورشدن باشد! حال آنکه خداوند برای لاریجانی جبران زیباتری طراحی کرده بود و محبوبیت شیرینتری... او برایش «شهید» شدن را خواسته بود. کاش نصیب همه بکند این مدل «عاقبت به خیری» ها را...
@edraakaat
من هم مثل خیلیها پررنگترین تصویری که از لاریجانی داشتم برای همان دعواهای معروفش با احمدینژاد بود؛ بهنظرم «سیاستمدارِ» «محافظهکار» و «متکبر»ی میآمد که مردمی نیست! این تصویر را سالها داشتم تا اینکه بهواسطهٔ بعضی پژوهشها گذرم به کلاسها و نوشتههایش در فلسفهٔ سیاست افتاد. هرچه بیشتر میخواندم و مقایسه میکردم بیشتر به چشمم میآمد که چقدر «باسواد» و «اندیشمند» و «خبره» است. تا رسید به انتخابات سال۱۴۰۰ و آن ثبتنام پرسروصدا و آن ردصلاحیت دور از انتظار! همه منتظر یک واکنش حسابی بودیم، مخصوصا بعد از صحبتهای رهبر شهید انقلاب و تصریحش به اینکه در فرایند تایید صلاحیتها ظلمی صورت گرفته که باید جبران شود. خبری از آن از جبران نیامد. اما ما از لاریجانی چیزی جز پیگیری در چارچوب قوانین و درنهایت گذشتن از ماجرا ندیدیم. حالا من پیش روی خودم یک «مرد سیاسی» میدیدم که به شدت «صبور» است و «بلندنظری»اش نمیگذارد هیجان بیشتری به خرج دهد و «قدرتِ تصمیم و انتخاب» درست در موقعیت سخت را دارد. بعد از آن او سیاستمدار بیرون از قدرتی بود که فرصت بازگشت به مجامع علمی را داشت و میشد در قامت یک «معلم» از او بهره برد. به همین بهانه چندنفری توانستیم گعدهای فراهم کنیم و گاهی خودمان را برسانیم به دفتر انتهای فلسطینش، که گمان نمیکنم دیگر چیزی از آن مانده باشد و گاهی هم دفتر شهید مطهری. مینشستیم، گپ میزدیم، سوال میپرسیدیم و درنهایت بسیار میآموختیم. بعضی از درسهایش همیشه گوشه ذهنم روشن است. یکبار بحث شورای نگهبان بود و رد صلاحیت دوم. گفت: من موارد قبلی را پیگیری کرده بودم و به من گفته بودند رفع ابهام شده و براوردم این بود که این بار مشکلی نیست. برای همین دوباره ثبتنام کردم. حالا مهم هم نبود. من فکر میکردم ظرفیتی دارم که میتوانم در خدمت پیشرفت کشور بگذارم اما جمعبندی آقایان چیز دیگری شد و تکلیف را از ما برداشتند. حالا هم جور دیگری مشغولیم. پرسیدیم: چرا بیشتر اعتراض نکردید؟ گفت: بیشتر از اینش دیگر برای نظام هزینه درست میکرد و من انتخابم این نبود. گفتیم از رهبری نخواستید ورود کنند؟ جواب داد ایشان یکبار پشتبلندگو بدون درخواست من نظرش را گفته بود. برای بار دوم به ایشان زحمتدادن وجهی نداشت. قرار نیست در هرکاری ورود مستقیم رهبری را بخواهیم. نظام سازوکار مشخص دارد من هم از همان سازوکار استفاده میکنم!من کیفور این «چارچوبداشتن» و «تعهد به نظام» و «ایستادن پای آرمان حتی به قیمت از دست دادن منافع» شده بودم که حرف مهمتری به میان آمد. یک نفر به یک ماجرایی قدیمی اشاره کرد و پرسید آیا بین شما و رهبری آنجا اختلافی بود؟ توضیح داد که من با آقا دراین باره گفتوگو کرده بودم و نظر ایشان را میدانستیم. اتفاقا فلان کار را کردم که این نظر پیش برود! اینجا دیگر خودم پریدم وسط حرف! گفتم آقای دکتر! این موضوع باعث کلی ابهام و اتهام و حرف و حدیث شد! چرا یکبار نیامدید جلوی دوربین همین را توضیح بدهید که سوءتفاهمها رفع بشود؟ بدون درنگ جواب داد: قرار نیست من حرف رهبری را خرج اثبات درستی حرف خودم کنم. اگر جایی اشتباهی کرده باشم باید جرات داشته باشم بگویم اشتباه شد و پشت ایشان پنهان نشوم. اگر هم کاری کردهام که درست بوده باید بلد باشم درستی حرفم را نشان دهم. در نظام ولایی ما اگر جایی متوجه نظر رهبری در موردی شدیم وظیفه داریم «عقلانیت» و درستی آن نگاه را به دیگران نشان دهیم نه این که برای سبککردن کار خودمان آن حرف را بهانه کنیم!
من تا پایان آن جلسه که عملا اخرین جلسه قبل از مسوولیت دبیری شعام بود و بعد از آن دیگر فرصت آن گعدههای کوچکتر پیش نیامد، دیگر صحبت نکردم و تمام ذهنم درگیر این شد که «سپر ولایت» بودن باید چنین ترسیمی داشته باشد. همینقدر «صریح» و «منطقی». و چقدر هم این کار را بلد بود. با چه «قدرت اقناع»ی...
حالا این روزها، در ایام اربعین شهید لاریجانی، که بیش از هر وقت دیگری میبینیم در دعواهای سیاسی هر دو طرف برای اثبات درستی موضع خودشان و رد حرف مقابلشان صرفا به نظر رهبری و دستور آقا ارجاع میدهند و زحمتی برای اقناع نمیکشند، بیشتر جای خالی او را حس میکنم. خاطرم هست بعد از آن جلسه به دوستان گفتم آقای لاریجانی به خاطر همین «ولایتمداری» و «اخلاص»ش دوباره به عرصهٔ سیاست برمیگردد. یکی خندید و گفت: همین مانده! کسی که دوبار رد صلاحیت شده رییسجمهور شود. و من از ذهنم گذشت خدا بخواهد حتما میشود...آن روز خاماندیشانه فکر میکردم که جبران این روحیه و راه محبوبشدن برای او باید چیزی شبیه رییسجمهورشدن باشد! حال آنکه خداوند برای لاریجانی جبران زیباتری طراحی کرده بود و محبوبیت شیرینتری... او برایش «شهید» شدن را خواسته بود. کاش نصیب همه بکند این مدل «عاقبت به خیری» ها را...
@edraakaat
۱۶:۳۰
در یکی از گروهها حرف از حق همسایگی شد. یکی از اعضا روایتی فرستاد از یک افطاری در بیت که ویژهٔ همسایههای خیابان فلسطین برگزار شده فقط برای اینکه آقا میخواستند حق همسایگی را به جا بیاورند. من خواندمش و دوباره دلم برای آقای همه چیز تماممان تنگ شد... شما هم بخوانید و تخیل کنید...
https://farsi.khamenei.ir/amp-content?id=10009
@edraakaat
https://farsi.khamenei.ir/amp-content?id=10009
@edraakaat
۲۱:۵۰
یکی از زیباترین پرفورمنسهای ثابت این روزها در تهران، در چهارراه ولیعصر اجرا میشود. اهالی شهر برای یک ساعت نگه داشتن این پرچم ثبتنام میکنند و سر نوبتشان پرچم را نگه میدارند و سر ساعت هم تحویل نفر بعد میدهند تا پرچم همیشه بالا بماند. امروز طوفان شدید شد، نگهداشتن پرچم کار یک نفر نبود. رهگذرها به داد پرچمدار رسیدند، و اینگونه با مشارکت چند ایرانی، پرچم وطن در اوج طوفان بالا ماند. همینقدر نمادین…
#ببینید
@edraakaat
#ببینید
@edraakaat
۱۵:۳۱
به یاد مردی که #امید دغدغهٔ بزرگ همیشهاش بود.
روایت آقای عرفانپور از #امیدبانی رهبر شهید انقلاب را بشنوید.
@edraakaat
روایت آقای عرفانپور از #امیدبانی رهبر شهید انقلاب را بشنوید.
@edraakaat
۱۵:۴۷
خوشبختی یعنی امام داشتن... یعنی همین که بدانی در تاریکی و وحشت دنیا، هرقدر هم که کار زندگی سخت و سنگین شود، برای تو پناهگانی هست... کافی است برای لحظهای چشمهایت را ببندی، رو به سوی خراسان بایستی، گنبد خورشیدی امام رئوف را مقابلت خیال کنی، لبت را به سلام بگشایی و ته دلت قرص باشد به این که او از تبار خاندانی است که: یرون مقامی... و یسمعون کلامی... و یردون سلامی...
سلام حضرت پناه…
@edraakaat
سلام حضرت پناه…
@edraakaat
۱۸:۲۹
یکی از کارهای مهم برای حفظ تجمعات شبانه پرهیز از پراکندگی و تشتت رویدادهای جمعی است. وقتی مردم هر شب مستمر در میادین جمع هستند میشود رویدادهایی مثل جشن امام رضا یا جشن غدیر را با همان ترکیب کرد. اضافهکردن رویداد در ساعتهای دیگر روز آن هم با این سطح از هزینه و بستن خیابان و ... هم از نیروی تجمعات شبانه میکاهد و هم نارضایتی انباشته ایجاد میکند. این روزها وقت قدرتنماییهای سازمانی نیست. بگذارید تجمعات شبانه کار خودش را بکند...
@edraakaat
@edraakaat
۱۸:۳۵
چرا این فیلم انقدر بهمم میریزد؟چون وقتی خانوادهٔ دکتر لاریجانی میرسند بالای سر پیکرها، کفن را از صورت آقا مرتضی کنار میزنند اما از صورت دکتر نه… معلوم است چرا؟ 


@edraakaat
@edraakaat
۲۰:۰۵
رهبر انقلاب امروز به مناسب روز ملی خلیج فارس نوشت: ما با همسایگانمان در پهنه آبی خلیج فارس و دریای عمان «هم سرنوشت» هستیم و بیگانگانی که از هزاران کیلومتر دورتر، طمعکارانه در آن شرارت میکنند، جایی در آن ندارند مگر در قعرِ آبهایش!
تعبیر «همسرنوشتی» در این پیام همانقدر که واجد همدلی و بازتعریف منافع مشترک است، حامل «هشدار» است. کشورهای منطقه بدون ایران آیندهای نخواهند داشت.
@edraakaat
تعبیر «همسرنوشتی» در این پیام همانقدر که واجد همدلی و بازتعریف منافع مشترک است، حامل «هشدار» است. کشورهای منطقه بدون ایران آیندهای نخواهند داشت.
@edraakaat
۱۰:۵۶
درسهای خانهٔ آقا مصطفیخردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۱. خانوادهٔ شهدا همیشه آدم را غافلگیر میکنند. تا میخواهی جملهای برای دلداری بگویی برگی از معرفت و ایمانشان را رو میکنند که شرمندهٔ خودت و آنها میشوی. پدر شهید مصطفی رحیمی هم از همین جنس خانوادهها بود. تازه شروع کرده بود به خوشآمد گفتن. همان اول کاری گفت: ما که لایق این توجهها نبودیم. خون مصطفی به ما عزت داد که اینجور مورد لطف شما و در و همسایه و مردم باشیم و شرمندهٔ اباعبدالله. با خودم گفتم شرمندگیاش کجا بود مومن؟ پسرت را دادی... سرت باید بالا باشد... که ادامه داد: این توجهها و لطفها و سرسلامتیها را که میبینیم از خودم میپرسم فردای قیامت چطور سرم را پیش امام حسین بالا بگیرم؟ مگر او پدر شهید نبود؟ بعد از شهادت پسرش جز جفا ندید... این محبتها داغ اباعبدالله را برایم زنده میکند و احساس شرمندگی وجودم را میگیرد...پدر شهید است دیگر؛ اگر انقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینجور قبول نمیکردند...
@edraakaat
۱. خانوادهٔ شهدا همیشه آدم را غافلگیر میکنند. تا میخواهی جملهای برای دلداری بگویی برگی از معرفت و ایمانشان را رو میکنند که شرمندهٔ خودت و آنها میشوی. پدر شهید مصطفی رحیمی هم از همین جنس خانوادهها بود. تازه شروع کرده بود به خوشآمد گفتن. همان اول کاری گفت: ما که لایق این توجهها نبودیم. خون مصطفی به ما عزت داد که اینجور مورد لطف شما و در و همسایه و مردم باشیم و شرمندهٔ اباعبدالله. با خودم گفتم شرمندگیاش کجا بود مومن؟ پسرت را دادی... سرت باید بالا باشد... که ادامه داد: این توجهها و لطفها و سرسلامتیها را که میبینیم از خودم میپرسم فردای قیامت چطور سرم را پیش امام حسین بالا بگیرم؟ مگر او پدر شهید نبود؟ بعد از شهادت پسرش جز جفا ندید... این محبتها داغ اباعبدالله را برایم زنده میکند و احساس شرمندگی وجودم را میگیرد...پدر شهید است دیگر؛ اگر انقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینجور قبول نمیکردند...
@edraakaat
۱۸:۴۴
درسهای خانهٔ آقا مصطفیخردهروایتهایی از زیارت خانوادة شهید مصطفی رحیمی
۲. همسر شهید وسط حرفهای پدر به جمع اضافه شد. متواضع و آرام خوشآمد گفت و گوشهٔ خانه نشست. پدر آقا مصطفی لابلای روایت زندگی پسرش برای عروسش سنگ تمام گذاشت. برایم خیلی عجیب بود این توجهش. هر جمله که در تعریف پسرش میگفت یک اشارهای هم به همسرش میکرد. از این که همهٔ این سالها پابهپای مصطفی بوده؛ این که همیشه دلگرمش کرده و هیچجا جز همراهی با جهاد او رفتار دیگری نشان نداده؛ از این که بعد از شهادت رهبر مثل همسرش زندگی و بچهها را فراموش کرده و ترک موتور مصطفی مثل خود او در خیابانها عزاداری …کرده و شبیه اسپند روی آتش آرام و قرار نداشته از این حواس جمعیاش وسط گریه لبخند میآمد روی لبم. از این که همزمان دارد برای عروس داغدیدهاش این طور باشکوه پدری میکند؛ از این که چه خوب میداند جمله به جمله یک زن و روح کلی رفتارهای او چقدر میتواند در آینده و عاقبت بخیری خانوادهاش نقش داشته باشد...
پدر شهید است دیگر؛ اگر انقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینجور قبول نمیکردند...
@edraakaat
۲. همسر شهید وسط حرفهای پدر به جمع اضافه شد. متواضع و آرام خوشآمد گفت و گوشهٔ خانه نشست. پدر آقا مصطفی لابلای روایت زندگی پسرش برای عروسش سنگ تمام گذاشت. برایم خیلی عجیب بود این توجهش. هر جمله که در تعریف پسرش میگفت یک اشارهای هم به همسرش میکرد. از این که همهٔ این سالها پابهپای مصطفی بوده؛ این که همیشه دلگرمش کرده و هیچجا جز همراهی با جهاد او رفتار دیگری نشان نداده؛ از این که بعد از شهادت رهبر مثل همسرش زندگی و بچهها را فراموش کرده و ترک موتور مصطفی مثل خود او در خیابانها عزاداری …کرده و شبیه اسپند روی آتش آرام و قرار نداشته از این حواس جمعیاش وسط گریه لبخند میآمد روی لبم. از این که همزمان دارد برای عروس داغدیدهاش این طور باشکوه پدری میکند؛ از این که چه خوب میداند جمله به جمله یک زن و روح کلی رفتارهای او چقدر میتواند در آینده و عاقبت بخیری خانوادهاش نقش داشته باشد...
پدر شهید است دیگر؛ اگر انقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینجور قبول نمیکردند...
@edraakaat
۱۸:۴۹
درسهای خانهٔ آقا مصطفیخردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۳. نوبت به همسر شهید که رسید تازه فهمیدم پدر آقا مصطفی چرا انقدر از عروسش تعریف میکرد. حرفهایش مثل معلمهای اخلاق بود. شبیه اساتید عرفان... میگفت شهادت خیلی اتفاق عمیقی است. آدم که از خودش چیزی ندارد. جانش هم مال خداست. عجیب نیست که خدا مال خودش را از بندهاش بخرد؟ آن هم انقدر گران؟ من فکر میکنم هرکس باید بالاخره در زندگیاش یک خصلت داشته باشد که آن خصلت جانش را برای خدا خریدنی کند. از من بپرسی که میگویم آن خصلت در مصطفی «گذشت» بود. برایش خیلی راحت بود با همه ناراحتیهایش آدمها را ببخشد. و همین خصلت سادهاش آنقدر زلالش کرده بود که گاهی من خودم تعجب میکردم. آخرین بارش همین چند ماه پیش. دو سال قبل یک بندهٔ خدایی مشکلی برای ایشان ایجاد کرد که باعث صدماتی شد. اینجا توحیدش یکباره بالا آمد. سریع گفت: البته که آن اتفاق از حکمت خدا بود. اما به واسطهٔ آن بندهٔ خدا محقق شد. چند ماه بعد دیدم مصطفی دارد پای تلفن خیلی گرم باکسی حرف میزند. پرسیدم که بود؟ گفت همان بندهٔ خدا! خیلی جا خوردم! گفتم تو چطور میتوانی با کسی که چنین کاری در حقت کرد انقدر صمیمی صحبت کنی؟ گفت: بگذر خانم. حالا یک کاری کرده. الان که زنگ زده احوال بپرسید من که نمیتوانم ترشرویی رو کنم. عوضش دعا کن خدا ما را همیشه واسطهٔ خیر قرار بدهد نه قطع آن...
شهید است دیگر. اگر انقدر دل دریایی نداشت که جانش را نمیخریدند...
@edraakaat
۳. نوبت به همسر شهید که رسید تازه فهمیدم پدر آقا مصطفی چرا انقدر از عروسش تعریف میکرد. حرفهایش مثل معلمهای اخلاق بود. شبیه اساتید عرفان... میگفت شهادت خیلی اتفاق عمیقی است. آدم که از خودش چیزی ندارد. جانش هم مال خداست. عجیب نیست که خدا مال خودش را از بندهاش بخرد؟ آن هم انقدر گران؟ من فکر میکنم هرکس باید بالاخره در زندگیاش یک خصلت داشته باشد که آن خصلت جانش را برای خدا خریدنی کند. از من بپرسی که میگویم آن خصلت در مصطفی «گذشت» بود. برایش خیلی راحت بود با همه ناراحتیهایش آدمها را ببخشد. و همین خصلت سادهاش آنقدر زلالش کرده بود که گاهی من خودم تعجب میکردم. آخرین بارش همین چند ماه پیش. دو سال قبل یک بندهٔ خدایی مشکلی برای ایشان ایجاد کرد که باعث صدماتی شد. اینجا توحیدش یکباره بالا آمد. سریع گفت: البته که آن اتفاق از حکمت خدا بود. اما به واسطهٔ آن بندهٔ خدا محقق شد. چند ماه بعد دیدم مصطفی دارد پای تلفن خیلی گرم باکسی حرف میزند. پرسیدم که بود؟ گفت همان بندهٔ خدا! خیلی جا خوردم! گفتم تو چطور میتوانی با کسی که چنین کاری در حقت کرد انقدر صمیمی صحبت کنی؟ گفت: بگذر خانم. حالا یک کاری کرده. الان که زنگ زده احوال بپرسید من که نمیتوانم ترشرویی رو کنم. عوضش دعا کن خدا ما را همیشه واسطهٔ خیر قرار بدهد نه قطع آن...
شهید است دیگر. اگر انقدر دل دریایی نداشت که جانش را نمیخریدند...
@edraakaat
۱۸:۵۳
درسهای خانهٔ آقا مصطفیخردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۴. هرچه صحبتهای همسر شهید پیش میرفت من بیشتر از حکمت و عمقی که در جملههای سادهاش بیرون میریخت تعجب میکردم. مخصوصا آنجا که گفت: پدر و مادر آقا مصطفی همیشه به من گفتهاند برایشان حکم دخترشان را دارم. انصافا هم در پدر و مادری چیزی برایم کم نگذاشتهاند. قبلا هم به خودشان گفتهام الان پیش شما میگویم. میخواهم پدر و مادری را در حقم تمام کنند. آقا مصطفی همیشه از پدر و مادرش میخواست برای شهادتش دعا کنند. من حتم دارم همین دعای آنها بود که در حق او مستجاب شد و حاجتش را گرفت. حالا من هم از پدر و مادرش میخواهم آن شهادت را برای من و فرزندانم هم بخواهند! نه این که فکر کنید از دنیا سیر شده باشم ها! نه! وظیفه دارم تا زندهام با قدرت مقاومت کنم. اما دلم میخواهد خودم و بچههایم قدر سر سوزنی در عالم اثر خیر داشته باشیم و به واسطهٔ همان اثر جان ما را هم بخرند...
همسر شهید است دیگر. اگر انقدر توحید نداشت که در موقعیت حضرت زینب نمینشاندنش...@edraakaat
۴. هرچه صحبتهای همسر شهید پیش میرفت من بیشتر از حکمت و عمقی که در جملههای سادهاش بیرون میریخت تعجب میکردم. مخصوصا آنجا که گفت: پدر و مادر آقا مصطفی همیشه به من گفتهاند برایشان حکم دخترشان را دارم. انصافا هم در پدر و مادری چیزی برایم کم نگذاشتهاند. قبلا هم به خودشان گفتهام الان پیش شما میگویم. میخواهم پدر و مادری را در حقم تمام کنند. آقا مصطفی همیشه از پدر و مادرش میخواست برای شهادتش دعا کنند. من حتم دارم همین دعای آنها بود که در حق او مستجاب شد و حاجتش را گرفت. حالا من هم از پدر و مادرش میخواهم آن شهادت را برای من و فرزندانم هم بخواهند! نه این که فکر کنید از دنیا سیر شده باشم ها! نه! وظیفه دارم تا زندهام با قدرت مقاومت کنم. اما دلم میخواهد خودم و بچههایم قدر سر سوزنی در عالم اثر خیر داشته باشیم و به واسطهٔ همان اثر جان ما را هم بخرند...
همسر شهید است دیگر. اگر انقدر توحید نداشت که در موقعیت حضرت زینب نمینشاندنش...@edraakaat
۱۸:۵۸
درسهای خانهٔ آقا مصطفیخردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۵. حرفهای خانواده تمام شد. نوبت به منبر آقای کاشانی رسید. انگار از صحبتهای خانوادهٔ شهید خیلی منقلب شده بود. صدایش میلرزید. صحبت همسر شهید را دست گرفت و شروع کرد: بله هیچ شهادتی اتفاقی نیست. حتی همان شهیدی که من و شما خیال میکنیم حسب تصادف موشک به خانههایشان خورده. حتی آن هم حسابی دارد که ما خبر نداریم. اما شهید معرکه مقام دیگری دارد. او از لحظهای وارد دایرهٔ شهادت میشود که در موقعیتی که بیم جان دارد خطر میکند. آقا مصطفی از وقتی شهید شد که «انتخاب» کرد در شرایط تهدید جانی در ایستهای بازرسی خدمت کند در حالی که خیلیهای دیگر در موقعیت مشابه انتخابهای دیگری کردند. آدم مزد انتخابهایش را میگیرد.
@edraakaat
۵. حرفهای خانواده تمام شد. نوبت به منبر آقای کاشانی رسید. انگار از صحبتهای خانوادهٔ شهید خیلی منقلب شده بود. صدایش میلرزید. صحبت همسر شهید را دست گرفت و شروع کرد: بله هیچ شهادتی اتفاقی نیست. حتی همان شهیدی که من و شما خیال میکنیم حسب تصادف موشک به خانههایشان خورده. حتی آن هم حسابی دارد که ما خبر نداریم. اما شهید معرکه مقام دیگری دارد. او از لحظهای وارد دایرهٔ شهادت میشود که در موقعیتی که بیم جان دارد خطر میکند. آقا مصطفی از وقتی شهید شد که «انتخاب» کرد در شرایط تهدید جانی در ایستهای بازرسی خدمت کند در حالی که خیلیهای دیگر در موقعیت مشابه انتخابهای دیگری کردند. آدم مزد انتخابهایش را میگیرد.
@edraakaat
۱۹:۰۱
درسهای خانهٔ آقا مصطفیخردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۶. آقای کاشانی میگفت خدا سنتهای روشنی دارد. مثلا این که هرکه هرچه در راه خدا بدهد چندبرابرش را از او خواهد گرفت. خدا که بدهکار کسی نمیماند. بعضی چیزها اما جبرانش عین به عین نیست. مثل چیزی که فرزندان شهدا از دست میدهند. خدا پدر از دست رفته را با چه جبران کند که ارزشش را داشته باشد؟ من اینجا یاد رهبر شهیدمان افتادم. این که خدا پدری او را پس از شهادت شهدا به بچههایشان هدیه میداد. به هزاران عکس و فیلمی که از فرزندان شهدا در آغوش او دیده بودم. شهدای اخیر حالا حتی پدری او را هم ندارند تکلیفشان چیست؟ آقای کاشانی گفت پدری امام زمان... شبیه آن پدریای که امیرالمومنین برای یتیمان کوفه میکرد. اصلا خودش میگفت من «ابوالیتامی» هستم. و آنقدر در این پدری کردنش استوار بود که یکبار وقتی یکی از افسرانش محبت امام را به فرزندان شهدا دید با خودش گفت کاش پدر من هم شهید شده بود. حالا اگر ما چشممان به عالم معنا باز بود و پدری امام زمان برای این بچهها را میدیدیم حتما با خودمان میگفتیم کاش ما هم فرزند شهید بودیم...
@edraakaat
۶. آقای کاشانی میگفت خدا سنتهای روشنی دارد. مثلا این که هرکه هرچه در راه خدا بدهد چندبرابرش را از او خواهد گرفت. خدا که بدهکار کسی نمیماند. بعضی چیزها اما جبرانش عین به عین نیست. مثل چیزی که فرزندان شهدا از دست میدهند. خدا پدر از دست رفته را با چه جبران کند که ارزشش را داشته باشد؟ من اینجا یاد رهبر شهیدمان افتادم. این که خدا پدری او را پس از شهادت شهدا به بچههایشان هدیه میداد. به هزاران عکس و فیلمی که از فرزندان شهدا در آغوش او دیده بودم. شهدای اخیر حالا حتی پدری او را هم ندارند تکلیفشان چیست؟ آقای کاشانی گفت پدری امام زمان... شبیه آن پدریای که امیرالمومنین برای یتیمان کوفه میکرد. اصلا خودش میگفت من «ابوالیتامی» هستم. و آنقدر در این پدری کردنش استوار بود که یکبار وقتی یکی از افسرانش محبت امام را به فرزندان شهدا دید با خودش گفت کاش پدر من هم شهید شده بود. حالا اگر ما چشممان به عالم معنا باز بود و پدری امام زمان برای این بچهها را میدیدیم حتما با خودمان میگفتیم کاش ما هم فرزند شهید بودیم...
@edraakaat
۱۹:۰۳
درسهای خانهٔ آقا مصطفیخردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۷. علما معمولا حرفهایشان را با روضهٔ سیدالشهدا تمام میکنند. اغلب به فراخور موضوع. آقای کاشانی اما اینجا خروج موضوعی داشت. نمیدانم دلش از چه سوخته بود که رفت سراغ زهرا، نوهٔ شهید رهبر انقلاب، و او را نشاند کنار علی اصغر امام حسین. گفت در کربلا هرشهیدی کاری کرد و بهواسطهٔ همان کار به شهادت رسید. مثلا عابس ۲۰۰ نفر از دشمن را کشت و آخر در رکاب امام خونش ریخته شد. علی اصغر اما به کارِ نکرده تیر خورد و با خونش کار کرد! شهادت او سند مظلومیت اباعبدالله را امضا کرد طوری که دل دشمن هم به درد بیاید. حالا انگار همهٔ حکمت زندگی کوتاه نوهٔ آقا هم همین بود. چند ماه مهمان آن خانه شد که در لحظات آخر زندگی پدربرزگش با خون خودش سند مظلومیت او را امضا کند. ببینید این بچه با آن لباس صورتی چه دلی از همهٔ دنیا سوزاند...
@edraakaat
۷. علما معمولا حرفهایشان را با روضهٔ سیدالشهدا تمام میکنند. اغلب به فراخور موضوع. آقای کاشانی اما اینجا خروج موضوعی داشت. نمیدانم دلش از چه سوخته بود که رفت سراغ زهرا، نوهٔ شهید رهبر انقلاب، و او را نشاند کنار علی اصغر امام حسین. گفت در کربلا هرشهیدی کاری کرد و بهواسطهٔ همان کار به شهادت رسید. مثلا عابس ۲۰۰ نفر از دشمن را کشت و آخر در رکاب امام خونش ریخته شد. علی اصغر اما به کارِ نکرده تیر خورد و با خونش کار کرد! شهادت او سند مظلومیت اباعبدالله را امضا کرد طوری که دل دشمن هم به درد بیاید. حالا انگار همهٔ حکمت زندگی کوتاه نوهٔ آقا هم همین بود. چند ماه مهمان آن خانه شد که در لحظات آخر زندگی پدربرزگش با خون خودش سند مظلومیت او را امضا کند. ببینید این بچه با آن لباس صورتی چه دلی از همهٔ دنیا سوزاند...
@edraakaat
۱۹:۰۷
ما گیر افتادهایم! بین دو گروه: آنهایی که خیلی کاریکاتوری معتقدند سرتاپای نظام در هماهنگی تام با رهبری حرکت میکنند و پشه در این نظام پر نمیزند مگر به امر ولی و اینگونه راه هیچ پرسش و نقدی را باز نمیگذارند؛و آنهایی که متوهمانه خیال میکنند کل پیرامون ما را خیانت و سازشگری گرفته و حتی رهبر هم تحت تاثیر همین سیطره دشمنان داخلی است و همه یاران دلسوز رهبری شهید شدهاند و بین او و جانفدایان کف خیابانش توسط خائنان فاصله افتاده! کاش این دو گروه بروند در یک زمین مبارزه سربسته و هرچقدر میخواهند به سر و کله هم بزنند و دعواهای تمام نشدنیشان را کف خیابان نکشانند تا امت سیدعلی خامنهای بنا بر همان تربیت ولاییشان در صحنه گوش به فرمان رهبرشان کار خودشان را پیش ببرند.
@edraakaat
@edraakaat
۱۳:۱۷