«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از #نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری، ز غبار این بیابان؟»
موقعیت ۱:فکرمیکنم فلانی مشخصا "اضطراب جدایی" دارد، کاملا از رویکار آمدن افراطی طرحوارههایش در این حوزه، نگرانیها، گاهی اجبارهای عملی و سایر سیمپتومها این را میفهمم.موقعیت ۲:سوار اسنپ شدهام، از پیشواز خاص زنگ گوشی راننده، از نگاه عجیبش، از تیپ و قیافه و جراحات دست و صورتش، از عدم رعایت قوانین رانندگی؛ ترس برم میدارد که نکند سوار ماشین یک "شخصیت ضداجتماعی" شده باشم؟ موقعیت ۳:توی گروهی دوستانه و حزباللهی از افراد با رشتههای مختلف، فردی از نشخوار فکری میگوید و دیگری او را به فرآیندهای ذهنآگاهی ارجاع میدهد. موقعیت ۴:کانالهای خانمهای محجبهی روانشناس را در ایتا نگاه میکنم، از راهبردهای گوناگون ACT و فلان و اینها که زیر کلماتشان قابل رؤیت است گرفته و تا حجم دنبالکنندههایشان برای بهبود زندگی، برایم جلب توجه میکنند.
میپرسد تو که روانشناسی میخوانی، در زندگی روزمرهات هم برایت کاربرد دارد؟غرق میشوم در مغز پر از سیمپتوم و سیندروم خودم که حالا بعد چند سال، روانشناسی مشخصا فراتر از یک رشته به من سیستم تحلیل در زندگی و طبقهبندی داده و در فرهنگی که علائم روانشناسیزدگی در آن مشهود است.روانشناسی، فراتر از کاربرد، به ما سیستم تحلیل "انسان" را داده، و این مرا میترساند؛او به خودش "تبارک" گفت از خلقت چنین موجودی؛ سالهای سال آنان که به او متصل بودهاند - و نه آنانکه منقطع از او سخن میگویند- برای ما از انسان گفتند و خود نیز در قله قرار گرفتند و صحت راه را بر ما با طی آن اثبات کردند؛ حال بعد از چنین میراثی، داریم با چنین سرعتی به کجا میشتابیم؟
موقعیت ۵:مادر همسرش، آزارش میداد، از فحش و بدزبانی و... مضایقه نمیکرد؛ در حدی در فشار بود که به فکر طلاق از همسرش افتاده بود، استادش گفت مسیر تربیت تو از همین راه است، صبر کرد، در یکی از این ایام که دیگر صبرش تمام میشود، از خانه بیرون میرود، و در آن هنگام میبیند دو تا شده، خودش و خود دیگر مجردی که به او گزندی از ناسزاها نمیرسد؛ آوازهی سید هاشم حداد را چه کسی نشنیدهاست؟
به تراپی فکرمیکنم، به اکتی که اولین بار چقدر برایم جذاب بود و کمی بعد اما مرا به فکر فرو برد؛"غایت رشدی انسان این است که برای درمان مثلا اضطراب یاد بگیرد بگذارد افکارش آزادانه در ذهنش جاری باشند (چون کنترل افکار در طولانی مدت آسیبزاست.)، آنها را بپذیرد و زندگی بر مدار هدفش را پیش ببرد؟یا اینکه به جایی برسد که نه تنها اجازهی خیالش دست خودش باشد، بلکه مثل سید هاشم حداد به ارادهی خودش، ساعتها موت اختیاری داشته باشد و بعد به بدن برگردد؟"
@eslamiravan_shakeleh
گَوَن از #نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری، ز غبار این بیابان؟»
موقعیت ۱:فکرمیکنم فلانی مشخصا "اضطراب جدایی" دارد، کاملا از رویکار آمدن افراطی طرحوارههایش در این حوزه، نگرانیها، گاهی اجبارهای عملی و سایر سیمپتومها این را میفهمم.موقعیت ۲:سوار اسنپ شدهام، از پیشواز خاص زنگ گوشی راننده، از نگاه عجیبش، از تیپ و قیافه و جراحات دست و صورتش، از عدم رعایت قوانین رانندگی؛ ترس برم میدارد که نکند سوار ماشین یک "شخصیت ضداجتماعی" شده باشم؟ موقعیت ۳:توی گروهی دوستانه و حزباللهی از افراد با رشتههای مختلف، فردی از نشخوار فکری میگوید و دیگری او را به فرآیندهای ذهنآگاهی ارجاع میدهد. موقعیت ۴:کانالهای خانمهای محجبهی روانشناس را در ایتا نگاه میکنم، از راهبردهای گوناگون ACT و فلان و اینها که زیر کلماتشان قابل رؤیت است گرفته و تا حجم دنبالکنندههایشان برای بهبود زندگی، برایم جلب توجه میکنند.
میپرسد تو که روانشناسی میخوانی، در زندگی روزمرهات هم برایت کاربرد دارد؟غرق میشوم در مغز پر از سیمپتوم و سیندروم خودم که حالا بعد چند سال، روانشناسی مشخصا فراتر از یک رشته به من سیستم تحلیل در زندگی و طبقهبندی داده و در فرهنگی که علائم روانشناسیزدگی در آن مشهود است.روانشناسی، فراتر از کاربرد، به ما سیستم تحلیل "انسان" را داده، و این مرا میترساند؛او به خودش "تبارک" گفت از خلقت چنین موجودی؛ سالهای سال آنان که به او متصل بودهاند - و نه آنانکه منقطع از او سخن میگویند- برای ما از انسان گفتند و خود نیز در قله قرار گرفتند و صحت راه را بر ما با طی آن اثبات کردند؛ حال بعد از چنین میراثی، داریم با چنین سرعتی به کجا میشتابیم؟
موقعیت ۵:مادر همسرش، آزارش میداد، از فحش و بدزبانی و... مضایقه نمیکرد؛ در حدی در فشار بود که به فکر طلاق از همسرش افتاده بود، استادش گفت مسیر تربیت تو از همین راه است، صبر کرد، در یکی از این ایام که دیگر صبرش تمام میشود، از خانه بیرون میرود، و در آن هنگام میبیند دو تا شده، خودش و خود دیگر مجردی که به او گزندی از ناسزاها نمیرسد؛ آوازهی سید هاشم حداد را چه کسی نشنیدهاست؟
به تراپی فکرمیکنم، به اکتی که اولین بار چقدر برایم جذاب بود و کمی بعد اما مرا به فکر فرو برد؛"غایت رشدی انسان این است که برای درمان مثلا اضطراب یاد بگیرد بگذارد افکارش آزادانه در ذهنش جاری باشند (چون کنترل افکار در طولانی مدت آسیبزاست.)، آنها را بپذیرد و زندگی بر مدار هدفش را پیش ببرد؟یا اینکه به جایی برسد که نه تنها اجازهی خیالش دست خودش باشد، بلکه مثل سید هاشم حداد به ارادهی خودش، ساعتها موت اختیاری داشته باشد و بعد به بدن برگردد؟"
۲.۷K
۱۱:۰۴