عکس پروفایل مجله طب و تمدن اسلامیم
۲.۴ هزار عضو

مجله طب و تمدن اسلامی

مجله طب و تمدن اسلامی
۩ ﷽۩ undefinedundefined پدری که استاد بود undefined پدرم ما را عادت داده بود که هیچ فرصتی را از دست ندهیم و هیچ روزی را بدون بهره‌گیری از درس و مباحثه نگذرانیم. undefined ایشان از فرصت تعطیلی درس حوزه در ایام ماه محرم و همچنین ماه‌های تابستان هم بهره می‌گرفت. undefined در هفت روز اول ماه محرم برای من درس می‌گفت و سه روز بعد از آن را به مجالس روضه امام حسین (علیه السّلام) می‌رفت. undefined چیزی را به نام تعطیلی تابستانی قبول نداشت و می‌گفت: «ما در نجف، علی رغم هوای طاقت‌فرسا و گرمای سخت درسمان را ادامه می‌دادیم؛ بنابراین تابستان‌ها در مشهد چرا باید درس و تحصیل تعطیل شود؟!» undefined مطوّل را در ماه‌های تعطیل تابستان خواندم. undefined شیخ فشارکی در تابستان از قم به مشهد می‌آمد و دو ماه می‌ماند. undefined من او را قبلاً دورادور می‌شناختم، چون پیشتر در مشهد ادبیات عرب را تدریس می‌کرد و بعد هم که به قم می‌رفت به تدریس همین دروس در قم می‌پرداخت. undefined از او خواستم در مشهد به من مطوّل درس بدهد که پاسخ مثبت داد و من ساعت‌هایی طولانی از روز را به درس خواندن نزد او می‌پرداختم. undefined لذا بیان و مقداری از معانی و بدیع مطوّل را در خلال دو تابستان - یعنی ظرف چهار ماه - به پایان رساندم. undefined شیخ فشارکی بعداً فهمید که من مکاسب هم می‌خوانم و لذا از پیشرفت سریع من در فقه شگفت‌زده شد. undefined او خود این کتاب را در قم تدریس می‌کرد. undefinedکتاب «خون دلی که لعل شد» #رهبر_شهید #کتابخوانی undefinedمجله طب و تمدن اسلامی undefined @eslamteb
۩ ﷽۩
undefined پدرم بر درس خواندن ما به طور مستمر نظارت میکرد. ما را گاه با تشویق و گاه با تندی، به آن ترغیب میکرد.
undefined من همیشه تسلیم روش پدر و مجری خواست او بودم.
undefined هرگاه در مورد درسی که میخواندم، اظهار نظر میکردم، پدرم خیلی خوشحال میشد و به من که چهارده پانزده ساله بودم، میگفت:undefined «تو مجتهدی و قدرت استنباط داری.»
undefined با برادرم مباحثه میکردم. پس از مباحثه، پدرم ما را به اتاق خود میخواند، از ما پرسش میکرد و آنچه را نتوانسته بودیم بفهمیم، برایمان توضیح میداد.
undefined به‌خاطر دارم که خانه ما سه اتاق داشت.undefined دو اتاق از آنِ پدر بود:یک اتاق نسبتاً بزرگ برای میهمانها،و یک اتاق هم برای مطالعه و غذا خوردن و استراحت؛ شبیه حجره طلاب.
undefined ما هم همگی یک اتاق داشتیم: چهار برادر و چهار خواهر، با مادر!
undefined در مواردی که مادر میهمان یا روضه داشت، ناگزیر بودیم بیرون خانه بمانیم!
🪑 شیوه درس خواندن با پدردر اتاق مخصوص پدر، میزی به درازا و پهنای ۸۰ در ۴۰ بود. (که در زمستان با گذاشتن منقلی در زیر آن، برای گرمایش هم مورد استفاده واقع میشد که به آن کرسی می گویند.)
undefined پدر در سمت طول میز چهارزانو می‌نشست، ما هم هر دو کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن می‌نشستیم.undefined به‌خاطر هیبت و جدیت پدر در اثنای درس و مذاکره، من و برادرم بر سر اینکه کدام دورتر از پدر بنشینیم، باهم کشمکش داشتیم!
undefinedبی‌شک این تندی و خشم پدر هرچند جنبه‌هایی منفی داشت، اما منکر جنبه‌های مثبت آن نمیتوانم بشوم؛undefined زیرا این سخت‌گیری ما را منضبط بار آورد و از انحرافاتی که برای برخی فرزندان روحانیون به علت عدم توجه به آنها پیش می‌آید، به دور داشت.
undefined یکی دیگر از اثرات آن نیز این بود که من توانستم ادبیات عرب و دوره سطح فقه و اصول را در پنج سال و نیم به پایان برسانم.
undefinedکتاب «خون دلی که لعل شد»
#رهبر_شهید #کتابخوانی #یا_لثارات_الخامنه_ای
undefinedمجله طب و تمدن اسلامی undefined @eslamteb

۱۶۵

۱۹:۵۰